وقتایی که میام کافه مورد علاقم یادم میافته که اینجا رو هم باید اپدیت کنم و خیلی وقته ننوشتم. این روزا سرم خیلی شلوغه و دارم روی پایان نامم کار میکنم. کلی کتاب میخونم و خب البته تعطیلاتم هست و ادم یه حس تنبلی خاصی هی همراهشه. با الف رفتم خونشون. خونه ی مادرش. یه خونه خیلی بزرگ و زیبا تو بهترین منطقه ی شیکاگو با یه حیاطی که مرزشو درختا تعیین میکنن. اینجا اینطوری ادما بهم اعتماد دارن که قرار نیس کسی حق اون یکیو بخوره و مرزهای خونه ها رو فنس های طبیعی تعیین میکنن. یک عالمه هدیه گرفتم و مامان الف مثه همیشه از اینکه من امسالم باهاشون بودم ازم تشکر کرد و خدا رو شکر کرد که یه مهمون از یه کشور دیگه داره. تموم مدتی که اونجا بودم همش بغلم میکرد و میگفت منو مثه مامان خودت بدون. خانواده الف خیلی اهل چایی خوردن نیستن. منم براشون هدیه نبات زعفرونی برده بودم و اینا هرکدوم یکی از این نباتا رو دستشون گرفته بودن و مثه اب نبات چوبی میخوردن. اخرش دیگه طاقت نیاوردم رفتم به مامان الف گفتم که من چایی میخام. سریع برام کتری اورد و من بساط چایی رو راه انداختم و روز اخری که داشتم میومدم همه چایی خور شده بودن و نباتو با عشق میزاشتن تو چایی و میخوردن بعدم که رسیدم خونه مامانش ازم خواست که بگم کجا اون نباتارو خریدم میخاد بخره. براش خریدم و هنوز تو راهه که برسه. همه چی اونجا عالی بود و خانواده ی الف مثه خانواده ی خودم هستن. خیلی دوسشون دارم و براشون احترام قایلم. روز اخر الف بهم گفت که میخاد بره به دوستش سر بزنه و از منم خواست که باهاش برم. حس کردم دوست نداره که من با مادرش تنها باشم. همراهش رفتم و تو ی راه همش از دوست دوره دبیرستانش حرف زد که مواد مخدر مصرف میکرد بگذریم که قبلش وقتی مامانش پرسید کجا میری گفت با من میخاد بره سراغ دوسش و مامانش گفت خودت تنها برو چرا میخای جودی رو ببری. و الف به حرفش گوش نداد. وقتی رفتیم دوسش خونه نبود و الف هم ول کن نبود و هی مدام در میزد و به دختره زنگ میزد تا اینکه یه دختر بچه ۸-۹ ساله درو باز کرد. رفتیم توی خونه و الف از در دیگه خونه رفت سمت پدر دختره و ازش راجع به دختره پرسید و پدرش گفت که میاد به زودی. الف گفت ۱۰ دقیقه بشینیم که برسه. بعد برای اینکه منو دختره رو سرگرم کنه شروع کرد به بازی کردن با دختره و منم درگیر کرد.ده دقیقه شد ۲۰ دقیقه و الف بازم میخاست بشینه. اون خونه یکی از عجیب ترین و داغون ترین خونه هایی بود که در تمام عمرم دیدم. بعد از نیم ساعت دوست الف اومد. یه زن خیلی لاغر و تکیده که کاملا معلوم بود معتاده و در حال تلو خوردنه به همراه یه مرد سیاه گنده با شلوار گشاد و یه کلاه کوچیک روی سرش که وقتی وارد خونه شدن مرده بیرونو چک میکرد انگار کسی دنبالشونه. دختربچه رو به روی تلویزیون روی یه صندلی تخت شو دراز کشیده بود و بازی میکرد و بلافاصله وقتی مادرش و اون اقا اومدن شروع کرد به جیغ زدن و بازی که توش ادمها رو میکشت و با جیغ و هیجان میگفت میکشمت. کاملا رفتارش تغییر کرده بود. من متعجب از همه ی این اتفاقات با تعجب به الف که حالا دیگه کاملا برام مشخص شده بود اومده از این زن مواد بگیره نگاه میکردم. به اقای گیلاس تکست میدادم و از تجربه ی عجیب و غریبم میگفت و اقای گیلاس هم نگران هی میپرسید اخه تو کجایی.
الف تو تمام این مدت دنبال اون زن میرفت و با هم حرف میزدن و الف بش تیکه مینداخت که تموم شهر فقط تو رو میشناسن. بعد هم خیلی راحت تو خونه ای بیشتر شبیه زباله دونی بود قدم میزد و در یخچالو باز میکرد و توی اتاقها سرک میکشید. از من خواست ۲۰ دقیقه اونجا بمونیم. من کنار در بیرون ایستاده بودم و اصلا دلم نمیخاست با الف چشم تو چشم بشم و با اخم به اقای گیلاس تکست میدادم. بعد از ایتکه کارش با اون زن تموم شد از خونه بیرون رفتیم. الفی که به من میگفت این دوست صمیمه و دختر و پسرشو خیلی دوس دارم وقتی داشتیم از خونه بیرون میومدیم حتی به اون دختر بچه نگاهم نکرد. زن معتاد بش گفت ماه دیگه میبینمت؟ الف گفت اره منو که میشناسی! زنه گف میتونی شبم همینجا بمونی مثه دفعه قبل و الف گفت باشه فعلن. بعد انگار یهو یادش افتاد من اونجام شروع کرد از این گفت که وقتی از دانشگاه قبلی میومدم یه روز اومدم خونه این لباس کثیفهامو شستم چون مامانم خونه نبود و کلیدو نداشتم!!!!! الف حرف میزد و من تمام مدت به این فکر میکردم این ادمی که انقدر برای من از ریسرچش میگه و ساعت به ساعتشو مثلا برنامه ریزی میکنه و یه جوری تظاهر میکنه که انگار فقط همین ادمه که داره دکترا میخونه حالا اینطوری دربه در تو خونه ی ادم معتاد دنبال چی میگشت؟
الف قبلا هم اشتباهات فوق العاده عجیبی کرده بود که باعث شده بود من به شدت از رفتارش تعجب کنم اما واقعا این یه مورد ازش برای من یه ادم احمق تو ذهنم ساخت. مامان الف همیشه همه ی تلاششو میکنه تا بچه هاش درس بخوونن و چیزی که میخان دنبال کنن. بهترین اپارتمان شهرو نزدیک دانشگاهشون کرایه میکنه و همه ی هزینه های زندگیشونو میده و ازشون میخاد که خوب درس بخوونن و این ادم اینطوری رفتار میکنه. تمام اون روز و روز بعدش حس بدی داشتم و بعدش هم که اقای گیلاسو دیدم هنوز داشتم با قیافه متعجب براش توضیح میدادم. اما این تمام ماجرا نبود دو روز بعدش وقتی همو دیدیم منو الف. بهم گفت حقیقتی رو گفت که منو مطمن تر کرد که واقعا ادم عجیب و بیخودیه. ادم خودخواهیه که من شاید هیچوقت نتونم روی دوستیش حساب کنم و مامانش دلیل باقی موندن دوستیمونه .
سعی کردم خونسرد باشم و برام مهم نباشه یه ادم چطوری میتونه قدرناشناس باشه. برای خودم تکرار کنم که ادمی که برای پدر و مادرش احترام و قدرشناسی نداشته باشه ادم خطرناکیه و نباید روش حساب کرد.
سه روز بعد از برگشتن از سفرم رفتم پیش اقای گیلاس و سال نو رو با هم گذروندیم و بهم باز هم ثابت کرد که بهترین تصمیمو گرفتم با انتخابش. خوشحالم که ادمها رو با دیدن کوچکترین نشانه های نادرست کنار میزاشتم تا اون ادمی که باید پیدا بشه.
تو کافه مورد علاقم نشستم که درس بخونم با الف . قبلش رفتم باشگاه چون دیگه دانشگاه تعطیل شده و می تونم وقت پیدا کنم برم باشگاه بعد بیام بشینم درس بخونم. حال و هوای کریسمس همه جا هس و منو الف ذوق داریم برای خونه رفتن و جشن گرفتن. بازم امسال خونشون دعوتم و مادر الف برام بلیط خرید که برم خونشون. مادر الفو که یادتونه همون خانوم دکتر خیلی موفقی که از هیچی به اینجا رسید. امیدوارم بتونم یه روز اینهمه لطف و محبتشو جبران کنم. میدونم که خیلی سخته جبرانش ولی مادر الف همینکه ببینه من به بقیه کمک میکنم حالش خوب میشه و خوشحال خواهد بود. کادوها ی کریسمسمو خریدم و تقریبا اماده ام برای دیدن خانواده ی الف که دیگه حالا خانواده ی خودم هستن. اقای گیلاس منو به خونه ی خودشون دعوت کرد اما من قبلش به الف بله رو داده بودم و قرار شد وقتی برگشتم اقای گیلاسو ببینم.
از همه ی اینا بگذریم دیشب در اوج خستگی قورمه سبزی درست کردم چون من ادم شکمویی هستم و اگه دلم یه چیزیو بخواد محاله ممکنه که اجراییش نکنم. دیشب در اوج خستگی قورمه سبزیو بار گذاشتم و به این فکر میکردم که خب حالا که دیگه خیلی دیر شده فردا اینو میخورم. بعد به این نتیجه رسیدم که اصن قورمه سبزی بپزی بعد بزاری برای فردات با هیچ منطقی جور درنمیاد. پس تصمیم گرفتم یه کم برنج بزارم و قورمه سبزیه تازمو همون نصفه شبی بخورم یه کمشو. یه پیازم پوست کندم و اخ اخ … حالا این قضیه پیاز با قورمه سبزی خوردنو من وقتی ایران بودم به ندرت اجراییش میکردم الان کارم به جایی رسیده که به الف و اقای گیلاسم یاد دادم که قورمه سبزی یا خورشت بادمجونو باید با پیاز بخوریم تا خوشمزه تر بشه. اونا هم با کمال میل قبول کردن و لذتشو بردن . هیچی مثه اشپزی کردن حال منو خوب نمیکنه فقط شکموها میفهمن من چی میگم…من اگه دو روز سفر برم روز سوم غذای ایرانی نخورم اصلا دیگه نمیتونم لذت ببرم از سفرم :)))
چندتا کتاب جدید دارم میخونم که یکیشون ترجمه شده به فارسی هست و نوشته ی موروکامی هست که خیلی اتفاقی از یه سایت فارسی پیدا کردم که کلی کتاب میتونی ازش دانلود کنی بخوونی. اسم کتاب شهرزاد هست به فارسی. کتاب دیگه ای که میخونم انگلیسی هست و اسمش a perfect mess : the hidden benefits of disorder نوشته ی david h. freedman هست. این کتاب توضیح میده که همیشه هم ادم نباید از اینکه منظم نیست و نظم و ترتیبی تو کاراش نداره عصبانی باشه. اتفاقا این ویژگی خیلی هم خوبه. خوندن این کتاب برای ادمی مثه من که هیچ نظم و ترتیبی تو کاراش نداره خیلی مفید هس چون این یه ویژگیه ذاتیه و من وقتی میبینم دوستم یا خواهرم انقدر نظم داره تو کارش و من ندارم خیلی ناراحت میشم خیلی هم شده تلاش کنم و بخوام یه نظمی به وسایل اتاقم یا خونه زندگیم بدم اما به هفته نکشیده که باز همه چی بهم میریزه. نویسنده میگه دفتر کار انیشتنو دیدین؟ اون عکس معروف؟ بی نظم ترین دفتری که میشه پیدا کرد دفتر این اقای نابغس. اما این تعریف ماست و اون ادم با همه ی اون بی نظمی تو دفترش خیلی خوب بلد بوده دنبال چی کجا بگرده. بی نظمی به کارش خلاقیت داده و ذهنشو فعال نگه داشته. فکر میکردم چقدر درست میگه این کتاب و من چقدر ناراحت بودم از اینکه چرا من انقدر راحتم با بی نظمیم و حالا خوندن این کتاب و کلی مثالهای جالب باعث شده جور دیگه این به این مساله نگاه کنم. اینکه چطوری به دید یک مزیت به این مساله میشه نگاه کرد و ازش استفاده درست کرد.
این کتاب یکی از پرفروشترین کتابهای نیویورک تایمز شده و من به شدت خوندنش رو توصیه میکنم… کتاب خوب اگر میشناسین خوشحال میشم اگه اینجا کامنتش کنین.
اخر هفته ای که گذشت با خانواده ی اقای گیلاس رفتیم یک رستوران ایرانی که اقای گیلاس پیدا کرده بود. من کمی استزس گرفته بودم که شاید غذا خوب نباشه یا رفتارشون بی ادبانه باشه. رستورانای ایرانی که با اقای گیلاس رفته بودم همه بلا استثنا بی ادب و زشت رفتار کرده بودن. مثلا وقتی میخاستن سفارش غذا بگیرن فارسی حرف میزدن و من هرچی به انگلیسی جواب میدادم باز فارسی ادامه میدادن با اینکه میدیدن اقای گیلاس ایرانی نیس. همین ادما اگه من با یه ایرانی رفته بودم فق انگلیسی باهام حرف میزدن! همینقدر بی شعور! بشقاب غذا رو روی میز تقریبا پرت میکردن و یه کم اونطرفتر صاحب رستوران با پسرش دعوا میکرد که الاغ چرا میزو اول تمیز نکردی؟! پسرش برگشت میزو تمیز کنه زد همه بشقابو رو شکوند! هم ی اینا تجربه من از رستوران ایرانی تو منهتن بود! اینبار هم با استرس وارد رستوران شدم. ساده و تمیز و پر از نقش و نگار ایرانی اصیل. تو تبلیغاتشم نوشته بود که یه محیط کاملا ایرانی و کلی تعریف دیگه. پر از عکسهای ایرانی قدیمی مینیاتوری و محیط کاملا اروم و زیبا. ادمهایی که اونجا کار میکردن خیلی شبیه ایرانیا نبودن و من فکر کردم خب احتمالا افغانی هستن چون برخوردشون متواضعانه تره و محترمانه رفتار میکنن برعکس رستورانهای ایرانی که رفته بودم و اگه ایرانی بود خدمتکارش یه جوری رفتار میکرد که انگار به زور اونجا داره کار میکنه و این کار براش خیلی زشته …با کباب بره شروع کردیم و عدس پلو و زرشک پلو بعد هم بستنی زعفرونی که عالی بود. در اخر مامان اقای گیلاس طاقت نیاورد و بهشون گفت شما کجایی هستین؟ خانومه گفت اهل نپال هستم!!!!! من گفتم اوه پس چطوری رستوران ایرانی راه انداختین؟گفت با همسرم! گفتنم اها پس همسرتون ایرانیه! گفت نه اون هم اهل نپاله! ما دوستای ایرانی داشتیم که از اونا یاد گرفتیم!!!!!! و دو تا شعبه تو پنسلوانیا داریم.
همینطور که مات و مبهوت نگاهش میکردم میزمونو رد کرد و چند دقیقه بعد میز کناریمون که فکر میکنم همه چینی بودن شروع به خوندن تولدت مبارک کردن و براشون بستنی زعفرونی که شمع روش روشن بودن اوردن و اهنگ ایرانی تولدت مبارک براشون پخش کردنی! هچکدوم از ادمهای اون میز ایرانی نبودن و همه اسیایی بودن اما به قدری هیجان داشتن از پخش اون اهنگ که من تعجب کردم! تنها ایرانی اون رستوران من بودم و با تعجب ادمهایی رو میدیدم که هیچی از اون اهنگ نمیفهمیدن اما با عشق گوش میدادن! تولدشونو با بستنی زعفرونی جشن میگرفتن و با شوق عکسهای ایران قدیمو نگاه میکردن! من اما وسط اون همه سروصدا فقط به یه چیز فکر میکردم . به اینکه چند درصد از ما ایرانیا انقدر به فرهنگ و اصالت کشورمون افتخار میکنیم؟ به جای تیرامیسو و چیز کیک با بستنی زعفرونی تولدمونو جشن میگیریم؟ به جای رستورانای گرون قیمت رفتن و پیتزا و بیف استراگانوف و هزارتا غذای بی مزه و بی ریخت با البالو پلو و زرشک پلو و عدس پلوی خودمون حال میکنیم؟ به حای هپی برزدی خوندن و ادای خارجیارو دراوردن و بیا شمعارو فوت کن و تولدت مبارک میخونیم؟
چند درصد از ما ایرانیا هنوز حواسمون هست که با احترام خوش امدگویی کنیم و با لبخند جواب بدیم و سوال بی جا از کسی نپرسیم؟ گرون فروشی نکنیم و محصول با کیفیت و خوب دست مشتری بدیم؟ حتی تو همین امریکا هم که قیمت گوشت ارزونه و مواد غذایی کیفیت خوبی دارن وقتی رستوران ایرانی میری حالت از کیفیت مواد اولیشون بهم میخوره! زستوران ایرانی که ما رفتیم و سفارش خورشت بادمجون دادیم خورشتشون خراب بود و من خجالت کشیدم به اقای گیلاس بگم این خرابه نخور!بوی گند میداد!!!
اون خانوم و اقای نپالی بعد از اینکه ما غذامون تموم شد برامون پشمک اوردن که روش پر پسته بود و وقتی مادر اقای گیلاس ازشون پرسید چیه به فارسی غلیظی گفتن پشمک و گفتن ما شما رو شارژ نمیکنیم برای این بخاطر اینکه این نشونه مهمون نوازی ایرانی هاست. تمام مدتی هم که اونجا چایی میخوردیم دفعه اول فقط شارژمون کردن و بقیه موارد رایگان پر میکردن دوباره. هیچ رستوران ایرانی تو امریکا هنوز نرفتم که انقدر فرهنگ اصیل ایرانی رو خوب نشون بده! تاسف میخورم از اینکه فرهنگمون انقدر عوض شده و فرسخها فاصله داره با اون چیزی که باید. خودمون به خودمون رحم نمیکنیم …
روزی که گذشت روز شکرگزاری بود و من شکرگزار خیلی چیزهایی بودم که تو همه ی این سالها به سختی بدست اورده بودم و داشتن عزیزی که با بودنش خیلی احساس بهتری تو زندگیم دارم . گاهی وقتا احساس تنهایی و مقایسه کردن زندگی فعلیت با ظاهر زندگی اطرافیانت باعث میشه که تو انتخابهات عجله کنی و ادمهایی رو وارد زندگیت کنی که اگه اون مقایسه ها رو نداشتی تو حالت عادی حتی باهاشون حرفم نمیزدی از شدت تفاوتهای زیادی که داشتین. خوشحالم که احساس تنهایی باعث نشد که معیارهامو عوض کنم و الان ادمهایی اطرافم هستن که بودن باهاشون حالمو خوب میکنه . برای خودم این قانون رو گذاشتم که هر روز حداقل یه کار کوچیکی کنم که حال دلمو خوب کنه و خوشحالم کنه. هرچند کوچیک. مثلا روزایی که تدریس میکنم و سرم خیلی شلوغه دلخوشیه کوچیکم اینه که وقتایی که ناهار ندارم برم کافه کناری یه برگر بخرم با سیب زمینی سرخ کرده! هر سه هفته یه بار به عنوان یه غذای ناسالم خوشمزه. وقتایی که روزای تعطیلمه برای خودم اشپزی کنم و یه چیز جدید درست کنم یا یه غذای ایرانی درست کنم. وقتایی که با اقای گیلاسم براش یه هدیه کوچیک بخرم و سورپرایزش کنم یا دوتایی کافه ی دنجی تو منهتن پیدا کنیم یا اصلا بشینیم تو خونه و فیلم ببینیم با هم. درست کردن دلخوشی های کوچیک کار سختی نیس فقط باید یه کم اون انرژی منفی رو کم کنیم. من حتی اب دادن به گلدون هام هم برام دلخوشیه. رشد کردن یه دونه برگ تازه و حتی تمیز کردن گاز و تی کشیدن کف اشپزخونه و دیدن تمیزیش حالمو خوب میکنه. وقتی خودتونو به دلخوشی های کوچیک عادت میدین کم کم سرو کله ی دلخوشی های بزرگم پیدا میشن. جذبشون میکنین انگار. همه ی این ارامش و حس خوب رو بخاطر بیرون انداختن ادمهای ناله و منفی از زندگیم دارم. متاسفانه خیلی از ایرانی های اینجا همینطوری انرژی منفی و ناله هستن و از هر فرصتی برای ناله کردن استفاده میکنن. اون ایرانیه و خانومش که چندین بار اینجا ازشون نوشتم دو باری که دعوتم کرده بودن خونشون تا ازم سوالهای مربوط به کارشونو بپرسن از همون ابتدایی که وارد خونشون شدم شروع کردن به نالیدن که چقدر زندگی سخته و چقدر وضعیت الان باعث شده به ایرانیا سخت بگذره!!!!!! خانومش که شب و روز تو خونست و افسردگی گرفته و خودشم میدونه که افسردگی داره به جای اینکه به خودش کمک کنه بیشتر تو غم و ناارحتی غرق شده و اینطور ادمها دوست دارن مجلس روضه خوانیشونو بزرگتر کنن و خب دنبال ادمهایی هستن که وقتی ناله میکنن باهاشون ناله کنن اون ادمها هم.
همین الان هم اگه دقت کنین تو جمع دوستاتون همیشه یکی دوتا هستن که از همه بیشتر ناله میکنن و شما بهشون نزدیکتر میشین اگه شما هم باهاشون ناله کنین. یه دوست ایرانی دیگه دارم که ادمهای جالبی هستن یعنی اونا هم مثه من فراری هستن از ادمهای ناله و اهل گلایه کردن. هر دو ورزش میکنن و دوچرخه سواری و اهل تفریحات مسخره مثه دورهمی با خوردن مشروب و کشیدن قلیون و این دستت تفریحات مزخرف که مخصوص ملیت خودمونه نیستن. امروز هم اش درست کردن و منو دعوت کردن خونشون. اینها تنها ایرانیهایی هستن که من اقای گیلاسو بهشون معرفی کردم.
خب از همه ی اینها که بگذریم میخام راجع به کتاب دیگه ای صحبت کنم که اسمش : simple: conquering the crisis of complexity by Alan Siegel این کتاب راجع به این صحبت میکنه که چطور ملت فکر میکنن اگر محصولی خیلی خلاقانه طراحی شده باشه به معنی اینه که خیلی پیچیدست اما نکته مهم اینه که خلاقیت تو سادگیه. شرکتهای بزرگی مثل گوگل هدفشون اینه که محصولی که تولید میکنن ساده باشه. سادگی باعث جذابیت محصول میشه یا در کل سادگی تو هر محصولی یا پروسه ای به معنی خلاقیته. وقتی داریم یه کاری رو پرزنت میکنیم باید ببینیم چطور میتونیم اونو ساده طراحی کنیم یا ساده بیان کنیم. کتاب خیلی جالبیه که هرچی بیشتر میخونمش بیشتر ازش یاد میگیرم.
خیلی وقتا زندگی با همه شلوغیش و سخت گیریاش یهو اون وسطا بهم یاداوری میکنه که سخت نگیر میگذره این روز ها هم. بعد من ارومتر میشم و اون اشوب تو دلم کمتر میشه. درست هفته پیش این موقع تو کنفرانس بودم جایی که ۵ ساعت فاصله داره از نیویورک و شرق امریکاست. اینجا زمستونه و اونجا تابستون. داشتم تو کوههای اونجا میگشتم و از هوای عالیش لذت میبردم به جای اینکه تو کنفرانس باشم. فردای اون روزم رفتم یه کوهه دیگه و سه ساعت بعدشم کارمو پرزنت کردم. یه وقتایی دور زندگی انقدر روی دور تنده که دلم میریزه و میترسم از اینده ای که هنوز مشخص نیس و همین مشخص نبودنش زیباترش کرده… گاهی بی نهایت خسته میشم و دلم میخاد همه چیو ول کنم و یه گوشه بشینم و فقط فکر کنم به این گذر زمان و ساعتها و روزها و ماهها ولی بعدش زود پشیمون میشم و دوباره میرم سراغ کارام. تو کافه محبوبم نشستم که کارامو بکنم اما یادم افتاد که خیلی وقته که اینجا ننوشتم احساس کردم که یه وظیفس انگار. به خودم یاداوری کنم که این روزایی که نبودم چکار میکردم و الان دارم چکار میکنم. مسافرت کاری بودم و سرم بی نهایت شلوغ ولی تو همین مدت چندتا کتاب دیگه خوندم که یکی از کتابها راجع به این بود که اپشن بی وجود نداره یعنی وقتی یه هدفی رو تعیین میکنی نباید به این فکر کنی که اگه نشد بعدی چی باید باشه. نباید به جزییات برنامه بعدی فکر کنی با ید خیلی مطمن برای برنامه اولی تلاش کنی که البته من هرچی فکر میکنم میبینم من همیشه خودمو مجبور کردم که بگم برنامه دومی وجود نداره و همش همینه …
کتاب دیگه ای که خوندم اسمش اینه top dog: the science of wining and losing اثر Po Bronson این کتابم خیلی خوب راجع به عوامل شکست و پیروزی صحبت کرده و حتی اینکه ادمها چطوری طبقه بندی میشن و چطوری شکست میتونه معنای پیروزی باشه. شاید خیلی شعارگونه برداشت بشه ولی این کتاب واقعیتهایی رو گفت که تو حالت عادی هرچند به نظر دونستنشوون عادی میاد ولی گاهی شنیدنشون اثر بیشتری میزاره. گاهی فکر میکنم کاش این کتابا ترجمه فارسی داشت یا حتی میشد راجع بهشون حرف زدم پادکست هایی هستن که خولاصه کتابها رو میگن اما خیلی دیر به دیر اپدیت میشن. کاش بیشتر کتاب میخوندیم یا میشنیدیم به جای کانالهای ارایشی دیدن که الان بی نهایت رونق پیدا کرده و صاحبانشونو حسابی معروف کرده…
تصمیم گرفتم دو بار تو هفته برم باشگاه دوباره چون یه مدتی که هوای دلم خوب نبود میزان باشگاه رفتنم کمتر شده بود. یه سفر دیگه در راه دارم...