معرفی کتاب

به زودی این ترم شروع میشه و من بیشتر از همیشه سرم شلوغه. این روزها همش تو خونه ام تقریبا و دارم می نویسم کارای مربوط به دفاعمو. بین کارهام سریال مورد علاقمو که تو ایران یه قسمتهاییشو میدیدم دنبال میکنم اسمش تو ایران دوران کهن بود و شبکه چهار میزاشت و اینجا خیلی اتفاقی اقای گیلاس بهم گفت که عاشق این سریاله و اسمش stargate sg1 هست و من خولاصه معتادش شدم و خیلی ها یادشون نمیاد این سریالو که ایران پخش میشد. شبکه چهار بود البته. بعضی وقتا هم برای این که از کتاب گوش دادنم عقب نیافتم  کتابمو قبل از اینکه بخوابم گوش میدم. کتابایی که اخیر داشتم یکیشون اسمش  small fry هست که راجع به دختر استیو جابزه که با اینکه پدرش خیلی پولدار بوده هیچوقت بهش کمک چندانی نکرده و همیشه تا اخر عمرش منکر این میشده که این دخترشه. حتی مجبور شدن تست دی ان ای بدن تا استیو باور کنه که واقعا دخترشه. چون بچه از دوست دختر اولش بوده. هیچوقت فکر نمیکردم یه همچین شخصیت عجیبی باشه و کلا نظرم راجع بهش عوض شدن بعد خوندن این کتاب و سختی هایی که دخترش کشیده.  کتاب دیگه ای که خوندم my morning routine هست که راجع به این صحبت میکنه که چطوری میتونیم یه روز خوب و باانگیزه رو شروع کنیم و یه مثال ساده و خیلی کمک کنندش اینه که عادت کنیم ساعتمونو که روی الارم میزاریم اسنوزش رو غیرفعال کنیم یعنی فقط یه بار زنگ بزنه و نه بیشتر. این باعث میشه که ما خودمونو عادت بدیم به محض اینکه صدای زنگ رو شنیدیم مجبوریم که بیدار شیم نه اینکه هی بخوابیم و ده دقیقه دیگه که زنگ زد بیدار شیم. و اگر بیدار نشدیم و خواب موندیم به نوعی تنبیه بشیم که دفعه بعد حتما بیدار شیم. این عادت خیلی ساده  تاثیرات قابل توجهی روی فعالیتهای روزانمون میزاره. کتاب جالبی بود که توصیه میکنم حتمن بخونینش. کتابهایی که ایران ترجمه میشن با سرعت خیلی کمی ترجمه شدن و خیلی هاشونم خوب ترجمه نمیشن به همین دلیل خوندن کتابهای انگلیسی باعث میشه خیلی اپدیت تر بود از نظر اطلاعات. 

خب از همه ی اینا که بگذریم امروز به خودم جایزه یه غذای ایرانی خیلی خوشمزه دادم و الانم اماده شده که باید برم سراغش. بعد از کتاب خوندن اشپزی یکی از بهترین سرگرمی های منه! 


رمزدار میشود به زودی...

وقتایی که میام کافه مورد علاقم یادم میافته که اینجا رو هم باید اپدیت کنم و خیلی وقته ننوشتم. این روزا سرم خیلی شلوغه و دارم روی پایان نامم کار میکنم. کلی کتاب میخونم و خب البته تعطیلاتم هست و ادم یه حس تنبلی خاصی هی همراهشه.  با الف رفتم خونشون. خونه ی مادرش. یه خونه خیلی بزرگ و زیبا تو بهترین منطقه ی شیکاگو با یه حیاطی که مرزشو درختا تعیین میکنن. اینجا اینطوری ادما بهم اعتماد دارن که قرار نیس کسی حق اون یکیو بخوره و مرزهای خونه ها رو فنس های طبیعی تعیین میکنن. یک عالمه هدیه گرفتم و مامان الف مثه همیشه از اینکه من امسالم باهاشون بودم ازم تشکر کرد و خدا رو شکر کرد که یه مهمون از یه کشور دیگه داره. تموم مدتی که اونجا بودم همش بغلم میکرد و میگفت منو مثه مامان خودت بدون. خانواده الف خیلی اهل چایی خوردن نیستن. منم براشون هدیه نبات زعفرونی برده بودم و اینا هرکدوم یکی از این نباتا رو دستشون گرفته بودن و مثه اب نبات چوبی میخوردن. اخرش دیگه طاقت نیاوردم رفتم به مامان الف گفتم که من چایی میخام. سریع برام کتری اورد و من بساط چایی رو راه انداختم و روز اخری که داشتم میومدم همه چایی خور شده بودن و نباتو با عشق میزاشتن تو چایی و میخوردن بعدم که رسیدم خونه مامانش ازم خواست که بگم کجا اون نباتارو خریدم میخاد بخره. براش خریدم و هنوز تو راهه که برسه. همه چی اونجا عالی بود و خانواده ی الف مثه خانواده ی خودم هستن. خیلی دوسشون دارم و براشون احترام قایلم. روز اخر الف بهم گفت که میخاد بره به دوستش سر بزنه و از منم خواست که باهاش برم. حس کردم دوست نداره که من با مادرش تنها باشم. همراهش رفتم و تو ی راه همش از دوست دوره دبیرستانش حرف زد که مواد مخدر مصرف میکرد بگذریم که قبلش وقتی مامانش پرسید کجا میری گفت با من میخاد بره سراغ دوسش و مامانش گفت خودت تنها برو چرا میخای جودی رو ببری. و الف به حرفش گوش نداد. وقتی رفتیم دوسش خونه نبود و الف هم ول کن نبود و هی مدام در میزد و به دختره زنگ میزد تا اینکه یه دختر بچه ۸-۹ ساله درو باز کرد. رفتیم توی خونه و الف از در دیگه خونه رفت سمت پدر دختره و ازش راجع به دختره پرسید و پدرش گفت که میاد به زودی. الف گفت ۱۰ دقیقه بشینیم که برسه. بعد برای اینکه منو دختره رو سرگرم کنه شروع کرد به بازی کردن با دختره و منم درگیر کرد.ده دقیقه شد ۲۰ دقیقه و الف بازم میخاست بشینه. اون خونه یکی از عجیب ترین و داغون ترین خونه هایی بود که در تمام عمرم دیدم. بعد از نیم ساعت دوست الف اومد. یه زن خیلی لاغر و تکیده که کاملا معلوم بود معتاده و در حال تلو خوردنه به همراه یه مرد سیاه گنده با شلوار گشاد و یه کلاه کوچیک روی سرش که وقتی وارد خونه شدن مرده بیرونو  چک میکرد انگار کسی دنبالشونه. دختربچه رو به روی تلویزیون روی یه صندلی تخت شو دراز کشیده بود و بازی میکرد و بلافاصله وقتی مادرش و اون اقا اومدن شروع کرد به جیغ زدن و بازی که توش ادمها رو میکشت و با جیغ و هیجان میگفت میکشمت. کاملا رفتارش تغییر کرده بود. من متعجب از همه ی این اتفاقات با تعجب به الف که حالا دیگه کاملا برام مشخص شده بود اومده از این زن مواد بگیره نگاه میکردم. به اقای گیلاس تکست میدادم و از تجربه ی عجیب و غریبم میگفت و اقای گیلاس هم نگران هی میپرسید اخه تو کجایی. 

الف تو تمام این مدت دنبال اون زن میرفت و با هم حرف میزدن و الف بش تیکه مینداخت که تموم شهر فقط تو رو میشناسن. بعد هم خیلی راحت تو خونه ای بیشتر شبیه زباله دونی بود قدم میزد و در یخچالو باز میکرد و توی اتاقها سرک میکشید. از من خواست ۲۰ دقیقه اونجا بمونیم. من کنار در بیرون ایستاده بودم و اصلا دلم نمیخاست با الف چشم تو چشم بشم و با اخم به اقای گیلاس تکست میدادم. بعد از ایتکه کارش با اون زن تموم شد از خونه بیرون رفتیم. الفی که به من میگفت این دوست صمیمه و دختر و پسرشو خیلی دوس دارم وقتی داشتیم از خونه بیرون میومدیم حتی به اون دختر بچه نگاهم نکرد. زن معتاد بش گفت ماه دیگه میبینمت؟ الف گفت اره منو که میشناسی! زنه گف میتونی شبم همینجا بمونی مثه دفعه قبل و الف گفت باشه فعلن. بعد انگار یهو یادش افتاد من اونجام شروع کرد از این گفت که وقتی از دانشگاه قبلی میومدم یه روز اومدم خونه این لباس کثیفهامو شستم چون مامانم خونه نبود و کلیدو نداشتم!!!!! الف حرف میزد و من تمام مدت به این فکر میکردم این ادمی که انقدر برای من از ریسرچش میگه و ساعت به ساعتشو مثلا برنامه ریزی میکنه و یه جوری تظاهر میکنه که انگار فقط همین ادمه که داره دکترا میخونه  حالا اینطوری دربه در تو خونه ی ادم معتاد دنبال چی میگشت؟

الف قبلا هم اشتباهات فوق العاده عجیبی کرده بود که باعث شده بود من به شدت از رفتارش تعجب کنم  اما واقعا این یه مورد ازش برای من یه ادم احمق تو ذهنم ساخت. مامان الف همیشه همه ی تلاششو میکنه تا بچه هاش درس بخوونن و چیزی که میخان دنبال کنن. بهترین اپارتمان شهرو نزدیک دانشگاهشون کرایه میکنه و همه ی هزینه های زندگیشونو میده و ازشون میخاد که خوب درس بخوونن و این ادم اینطوری رفتار میکنه. تمام اون روز و روز بعدش حس بدی داشتم و بعدش هم که اقای گیلاسو دیدم هنوز داشتم با قیافه متعجب براش توضیح میدادم. اما این تمام ماجرا نبود دو روز بعدش وقتی همو دیدیم منو الف. بهم گفت حقیقتی رو گفت که منو مطمن تر کرد که واقعا ادم عجیب و بیخودیه. ادم خودخواهیه که من شاید هیچوقت نتونم روی دوستیش حساب کنم و مامانش دلیل باقی موندن دوستیمونه .

سعی کردم خونسرد باشم و برام مهم نباشه یه ادم چطوری میتونه قدرناشناس باشه. برای خودم تکرار کنم که ادمی که برای پدر و مادرش احترام و قدرشناسی نداشته باشه ادم خطرناکیه و نباید روش حساب کرد.

سه روز بعد از برگشتن از سفرم رفتم پیش اقای گیلاس و سال نو رو با هم گذروندیم و بهم باز هم ثابت کرد که بهترین تصمیمو گرفتم با انتخابش. خوشحالم که ادمها رو با دیدن کوچکترین نشانه های نادرست کنار میزاشتم تا اون ادمی که باید پیدا بشه.