زندگی

تو  این چند روز یه سفر کوتاه به کوههای پنسلوانیا داشتم. یه خونه ی چوبی وسط جنگل به مناسبت تولد اقای گیلاس.  خونه یه کنار یه دریاچه خصوصی بود و ما کارمون این بود که هر روز صبح کنار اون دریاچه پیاده روی کنیم و بعدش بریم هایکینگ . با خودم فکر میکردم دلم میخاد تو یه همچین جایی زندگی کنم؟ برای مسافرت های کوتاه اره ولی برای مدت طولانی نه واقعا! محلی های اونجا همه سفیدپوستای طرفدار ترام.پ هست. ادمهای مهربونی که خب البته سواد چندانی هم ندارن. اقای گیلاس هم علاقه ای به زندگی تو یه همچین محیطی رو نداره. فکر میکردم تو ایران روستاها از کمترین امکانات برخوردارن و همیشه هم ملت مینالن که نداریم نداریم. بعد اینجا روستاها بهترین محل برای درامد ساده محسوب میشن. روستایی ها خونشونو یه کم بزرگتر میکنن و تزیینات اضافه میکنن و بعدم کرایه میدنن به شهری ها با هزینه ی سنگین. برای ما شبی ۱۵۰ دلار بود که خب من پرداخت کردم برای سورپرایز. و شهری ها هم که از خداشونه برای یه مدت کوتاه از دل شهر و ساختمونهای بزرگ بزنن بیرون و برن وسط جنگل!  منکه با جون و دل این هزینه رو دادم و حتی دلم میخاد بازم اینکارو بکنیم. 

وقتی برگشتیم یه حس ارامش و سرخوشی خاصی داشتم که دلم نمیخاست با هیچ ادم دیگه ای صحبت کنم و از این حس لذت ببرم. روی ریسرچم کار کردم و اثباتی که هفته ها روش فکر میکردم و به سرانجام رسوندم و کدهامم جواب دادن. خیلی وقته به این نتیجه رسیدم همیشه لازم نیست برای رسیدن به جواب بشینی ساعتها فکر کنی گاهی باید ولش کنی بری سراغ یه کار دیگه بعد دوباره بری سراغش. 

راه رفتن و حتی خوابیدن همیشه بهم کمک کرده که جواب سوالامو بدست بیارم. از همون دوران دبستان وقتی یه سوالیو نمیتونستم جواب بدم میگرفتم میخوابیدم و صبحش که بیدار میشدم سوالو حل میکردم یا طول روز یه ساعتی میخوابیدم و بعد دوباره که بیدار میشدم کار میکردم تا همین الان. واسه همینم گاهی خیلی از دوستام بهم میگن خوابالو یا تنبل. الف همیشه به من میگه تنبل چون خودش صب تا شب تو دانشگاهه و پای. لب تابش داره کار میکنه اما من خونه می مونم تا هروقت دلم خواست یه چیزی بخورم یا براحتی بپرم تو تختم. توضیحی هم بش نمیدم چون ما همدیگه رو نمیفهمیم نه اون میفهمه این مدل منه نه من میفهمم چطوری یکی میتونه ساعتها بشینه یه جا و اصلا چرت نزنه! اما اقای گیلاس کاملا منو میفهمه و خودشم مثه منه واسه همین حس خوبی دارم چون خیلی کم پیدا میشن ادمهایی که این مدلی کار کنن مخصوصا تو جامعه امریکایی که کار کردن با ساعتهای طولانی پشت میز نشستن معنی شده هرچند که تعریف دیگه ای رو به خوردمون میدن اما در اصل دلشون با همین تعریفه. 

از اینها که بگذریم دارم یه سری کتاب مربوط به تغذیه سالم میخونم که یکیشون اسمش reclaim your brain by Joseph Annibali  هست و اون یکی هم genius foods by max lugavere هست که نمیدونم اصلا ایران ترجمه شدن یا نه. کتاب انقد گرون شده که مردم همیشه کتاب خوونمون اونموقع که کتاب ارزون بود پول خرجش نمیکردن چه برسه به حالا که گرونم شده!  جدیدا فیلم هیولا از مهران مدیری رو میبینم و حالم بد میشه هروقت میخام خودمو ناراحت کنم یه جورایی میرم سراغ این سریال. هیچ قسمتی از این فیلم خنده دار نیس و همه ی بخش ها ناراحت کننده و نفرت انگیزه. دولتمردهای لاشخور و زندگی کثیفشونو نشون میده و من موندم چطور اجازه پخش داره این سریال! شما رو نمیدونم ولی من هنوز خانواده هایی رو میشناسم که با این گرون شدن وحشتناک همه چی حتی نمیتونن ساده ترین نیازشونو براورده کنن. و ادمهایی رو میشناسم اینجا که تازه به دوران رسیده هستن و با این بالا رفتن قیمتها چه سودها که نکردن و چه جشنها که برای امام زمانشون نمیگیرن اینجا!!!!

پی نوشت: دوستان من جایی کامنت نمیزارم  و اگه کامنت بزارم معمولا بخاطر اینکه قبلش اومدین یه سوالی پرسیدین و من جواب دادم. حواستون باشه هرکی به اسم جودی براتون کامنت میزاره من نیستم شاید کسیه که نیاز به توجه داره و بنده خدا با این روش داره به دست میاره این توجه رو. 


همخونه و کمی هیجان!

همخونم یه دختر کره ای-آمریکایی هست که آمازون کار میکنه و من خیلی کم میبینمش. دلیلشم اینه که شبها کار میکنه و روزها میخوابه. امازون یه سیستم سخت کاری وحشتناکی داره که هرکی بره تو سیستم بخار طمعی که برای بدست اوردن پول د اره از پا درمیاد نه بخاطر کار زیاد. چون هرچی بیشتر کار کنی بیشتر میشه حقوقت. این همخونه منم کلا تو فکر جمع کردن پوله که حاضر شده این شرایط زندگی رو داشته باشه. خیلی اتفاقی یه پستی از دوستی که داره به زودی میره کانادا خوندم و یادم افتاد که من اینجا راجع به همخونه هام حرف زدم ولی هیچوقت خیلی توضیح ندادم که چطوریه جریان همخونه داشتن. شاید بهتره تو این پست علی رغم یه عالمه کاری که همین الان دارم یه صحبتی بکنم. من هیچوقت همخونه ایرانی نداشتم از همون اولی که اومدم امریکا همخونه های متفاوتی داشتم از کشورهای مختلف. اولین خونه ای که گرفتم نزدیک دانشگاه بود و بچه های ایرانی بهم معرفی کرده بودن و من از ایران کاراشو انجام دادم اینطوری که تا برسم امریکا دو روز بعدش وارد خونم بشم. ما سه تا دختر ایرانی بودیم که دوتاشون برای مستر اومده بودن و من برای دکترا. اون دوتا تصمیم گرفتن با هم همخونه بشن و من طچون برام مهم بود که روی زبانم کار کنم طو خطودمو طمجبور کنم که انگلیسی حرف بزنم خیلی زود مشخص کردم که من با ایرانی همخونه نمیشم. با سه تا دختر تو یه خونه ۴ تا اتاقه همخونه شدم که بعدتر فهمیدم یکیشون سودانی امریکاییه- یکی دیگه اندونزیایی و یکی دیگه چینی.من و اون دختر سودانی امریکایی اتاقامون رو به روی هم بود و خیلی زود دوستای خوبی شدیم برای هم و دوستیمون تا همین الانم ادامه داره با اینکه مسیرامون عوض شد و اون مستر بود تو رشته ی دیگه ای. اون دوتا دختر ایرانی که با هم همخونه شدن هنوز به ۴ ماه نکشیده با هم دعوا کردن و حسابی اوضاع خونشونو که با یه امریکایی و یه هندی بود خراب کردن! چشم دیدن همو نداشتن و همه فهمیده بودن بعدتر هم که از هم جدا شدن همه از ریز جزییات زندگی هر دو رف خبردار شدن چون تو اون روزای اول مثلا غربت خیلی صمیمی طور سفره ی زندگیشونو برای هم باز کرده بودن. 

بعد من  شهرمو عوض کردم و دانشکدمو که تو یه محله خییلی خیییلی گرونتر بود و پیدا کردن خونه مشکل! اما به یه دختر هندی همخونه شدم که ده سال از من بزرگتر بود یا شایدم بیشتر و خیلی ازش چیزها یاد گرفتم کلا هم ادم انعطاف پذیری هستم و اصلا ادمی که مهاجرت میکنه یا ریسکای بزرگی رو قبول میکنه باید همیشه انعطاف داشته باشه. یک سال هم با اون همخونه بودم تا اینکه دوست پسر گرف و با اون همخونه شد و سال بعدشم ازدواج کردن. بعد با یه امریکایی دو سال همخونه شدم که ابی بود و خیلی با هم خوب بودیم ولی شرایط روحی خاصی داشت که من حوصله ی درگیر شدن با اون شرایطو نداشتم . و الانم که با یه کره ای- امریکایی هستم. تو تموم این مدت همخونه شدن ها ما از همون اول به حریم هم احترام گذاشتیم و گفتیم که دوست پسرهامون خونمون نیان یا اگه میان کوتاه مدت باشه و  حواسمون باشه حریم خصوصی اون یکی شکسته نشه. از همون اول برای هم روشن کردیم که چقدر راحتیم یا ناراحتیم با اوردن مهمون تو خونمون! ابی خیلی اهل مهمونی بود و دوس پسر هم که راه به راه عوض میکرد اما اتفاقا به شدت حواسش حم بود که هیچکدوم اون ادمها تا زمانی که خیلی صمیمی باهاشون نشده خونشو یاد نگیرن! یعنی اینکه فکر کنی با یه خارجی همخونه میشی الان پسر میاره یه فکر خیلی خنده داره چراکه اتفاقا اونا بیشتر حواسشون به این چیزا جمه! حالا بماند که ایرانیایی که اینجا میان خیلی اوضاعشون افتضاحه و قیمه ها رو ریختن تو ماستا به همین بهونه ی با خارجی نمیخان همخونه بشن! دختر ایرانیه با یه پسر ایرانی همخونه شده بود و بهونش هم این بود که همخونه پیدا نمیشه اخه و من ا زخنده روی زمین پهن شده بودم!!!!!!  یا دوتا دختر ایرانی ۳ سال با هم همخونه بودن و کارد و پنیر بودن همش همو اذیت میکردن اما حاضر نبودن محیطشونو عوض کنن چون همخونه پیدا نمیشه!!!!!! یا یه دختر ایرانی سه تا ۴ ماه خونه ی این و اون پلاس بود چون همخونه پیدا نمیشه!  میخام بگم این بهونه ها رو تا دلتون بخاد میتونین زیاد کنین. اگه انقدر هنوز درگیر پیدا کردن هموطن هستین چرا پس از ایران اومدین بیرون؟؟؟؟ بمونین همونجا کلی همخونه هس دیگه. حالا یه عده دیگه هم هستن که عشق خارجن و تا میان اینجا همخونه غیر ایرانی پیدا میکنن  که فقط تجربه کنن غیر ایرانی همخونه بودن یعنی چی!!! بعد به دوماه نکشیده با یه تجربه ی افتضاح میان بیرون از اون خونه. اونم غلطه.  نظر شخصی من اینه که انعطاف پذیری داشته باشین تو مرحله اول. من ۶ سال تو ایران تو خوابگاه بودم به هیچ نژادی توهین نمیخام بکنم ولی با ادمایی از شهرهایی تو ایران همخونه بودم که هنوز که هنوزه مثل اونارو با اون طرز رفتار و شخصیت هیچ جای دنیا ندیدم و نخواهم دید! دوست نیریزی همخونم بود که از مام من که بعد از حمام استفاده میکردم استفاده میکرده و من نمیدونستم تا دو هفته خیلی اتفاقی متوجه شدم !!!!یعنی انقدر داغون! دوست لری از شهرکرد بود که مواد غذایی تو یخچالو جلوی چشممون میدزدید بهش اعتراض میکردیم نعره میزد و عربده میکشید! دوستی از ساوه بود که خیلی راحت از وسایل بقیه استفاده میکرد و وقتی اعتراض میکردیم جیغ و داد راه مینداخت. دوست اهل میانه داشتیم که هروقت خوابش میومد پا میشد برقای اتاقو خاموش میکرد میگرفت میخوابید فرقیم نمیکرد ساعت چنده! دوست یزدی داشتیم که سال به سال حمام میرفت چون نمیخاست شامپو زیاد استفاده کنه و بوی بدش خوابو از سرمون میپروند! خب اینا رو گفتم و هزارتا شهر دیگه رو هم میتونم بگم و هیچکدوم این ادما باعث نشدن من نظر بدی راجع به شهرشون پیدا کنم. غیر ایرانی ها هم همینطور. اگه همخونه رو درست انتخاب کنیم یا اگه حتی سخته انتخاب درست حداقل قوانین خونه رو بهش بگیم دو حالت داره یا قبول میکنه که بعدن اگه مشکلی پیش اومد بهش یاداوری میکنیم و اگه تکرار کرد عوضش میکنیم یا قبول نمیکنه که خب منتظر نفر بعدی میشیم! 

همه ی اینا رو گفتم که تهش بگم من یاد گرفتم که برای تغییر باید از خودم شروع کنم و انعطاف داشته باشم تا حال زندگیم بهتر بشه.

حالا از همه ی اینا گذشته دیروز تو اسانسور یه ساختمون خیلی بزرگ تو منهتن گیر کرده بودم! تنها من! وقتی اسانسور توقف کرد و دیگه حرکت نکرد یه ۲ دقیقه ای صبر کردم دیدم هیچ خبری نشد! یه دکمه الارم داشت اونو دو سه بار زدم بازم هیچ خبری نشد. زنگ زدم به دفتری که از توش اومده بودم بیرون و سوار اسانسور شده بودم و بهشون گفتم من این جا گیر کردم! بهم گفتم دکمه اضطراری رو بزن و بعد طبقه همکف! همه ی کارها رو کردم هیچ اتفاقی نیافتاد!!!! گفتن صبر کن! ۱۵ دقیقه تنها تو اسانسور بین زمین و هوا منتظر بودم و فکر میکردم چه اتفاقی قراره بیافته؟! یکی زد به در اسانسور و گفت خوبی؟ گفتم اره من کی میام بیرون بهم گفتن چطوری دکمه اضطراری رو باز بزنم و سعی کنم ولی بازم نشد! ۳۰ دقیقه شده بود و این زمان تو یکی از بزرگترین شهرهای دنیا تو یکی از بزرگترین کشورهای دنیا خیلی زیاده و اصلا نشونه ی خوبی نیس. ۱۵ دقیقه گذشت تا اینکه اسانسور با بوق و صدای اضطراری اعلام کرد که توی کنج اتاق قرار بگیرم و اماده ی باز شدن در بشم و به محض اینکه در باز شد بیرون بپرم!!!!!!!!!همه ی اینا هم صدای ربات بود! حالا. اونجا همه استرس دارن من فکر میکنم همش فیلمه! باورم نمیشد واقعا اینا داره اتفاق میافته! در اسانسور باز شد و من بین یه طبقه و دیوار بودم! با کفشای پاشنه ۸ سانتی! یعنی اتش نشانه از من قدش کوتاهتر بود اونوقت میخاست دست منو بگیره بیاره بالا! خودم رفتم بالا چون دیگه اصلا حوصله ی یه فیلم دیگه رو نداشتم وقتی اومدم بیرون بهم گفتن خوبی؟ اب میخای؟ حالت خوبه؟ گفتم اره و به سرعت از پله های اضطراری اومدم پایین و از خیابون شلوغی که حالا ترافیکش بخاطر ماشین اتش نشانی سنگین شده بود دور شدم! قلبم به شدت میزد و فکر میکردم همه ی اون اتفاقا عین فیلم بود. وارد یه کافه شدم برای خودم سوپ سفارش دادم و قهوه. از شانس خنده دارم سوپ به شدت سرد سرو میشد چون کافه فرانسوی بود!!!! ولی همه ی اینها رو خیلی خونسردانه گذروندم چون نمیخاستم فکر کنم که چه حجم یهویی از این اتفاق یهو سرمن اومد! خنده داره که ادم از نیم ساعت دیگه خودشم خبر نداره و انقدر زندگی رو سخت میگیره...

کتاب من و کمی هم از عروسی

شاید خیلی خنده دار باشه اما اونقدر کتاب گوش کردم و کتاب خوندم که تصمیم گرفتم خودم شروع به نوشتن کنم و این البته یه تصمیم آنی نبوده و من همیشه ته ذهنم به این فکر میکردم که باید یه روز بنویسم. از همه روزهایی که گذشت و خاطراتی که ته ذهنم موند و بعضیهاشون کمرنگ شد و بعضی هاشون پررنگتر از همیشه باقی موند.  خوبیش اینه که همیشه خوبه نوشتن. اگه اونقدر خوب باشه که ارزش چاپ شدن داشته باشه که چه بهتر و اگر هم نه که خب من نوشتم برای خودم که بمونه و یه روز بدم به دخترم تا بخوونه منو و بدونه رسیدن همیشه هدف نیست. خولاصه که فکرش مثه خوره افتاده به حونم و هر روز و هر روز حسم به نوشتن قوی تر میشه مخصوصا الان که تو مرحله نوشتن مقاله و پایان نامه هستم. البته که اگه شروع به نوشتن کنم انگلیسی خواهد بود نه فارسی.  بازم این چیزی نبوده که طی یه حس هیجانی به ذهنم خطور کنه همیشه همونجا بوده و الان شاید پررنگتر شده حسش. 

خب از نوشتن که بگذریم از عروسی امریکایی که رفتم میخام بگم و رسم ها و رسوماتشون که چقدر زیبا و جذاب بود و من عاشقش شدم. اول اینکه برعکس عروسی های ایرانی که خب من خیلی خیلی وقته که ازش دورم و شاید اخرین باری که عروسی ایرانی رفتم حدود ۱۵-۱۶ سالگیم بوده اینجا عروس همه. ی کارها رو میکنه. خودش میره دنبال تزیینات و چیدن میزها و خولاصه اینکه استین بالا میزنه و اره دیگه. البته اون مدل سوسولاشونم داریم که خیلی کم هستن اونا. عروس از صب تا شب تو ارایشگاه نیس و ارایش ساده و جذاب و معمولی داره. نمدونم تو ایران کی هزینه های عروسی رو میداد چون من کلا تو مود این چیزا نبودم. اینجا عروس و خانوادش خرج مراسم عروسی رو میدن.  کسی که اعلام میکنه شما رسمن زن و شوهر شدید کلی قول میگیره از عروس و دوماد هر کدوم جداگانه که به نظر من خیلی زیبا و جذاب بود.. وقتی میگه قول بدین تو همه ی شرایط سخت و مریضی و غم و شادی و ثروت و فقر کنار هم باشین و همو تنها نزارین.  بعد یه سری ماسه با رنگهای مختلف تو شیشه هایی ریخته بودن که روی هر شیشه اسم یکی از اعضای نزدیک خانواده ی هر دو طرف بود و در کنار اون یه ظرف قلبی شکل رو گذاشته بودن که حالا باید هر کدوم از اعضای نزدیک خانوده عروس و دوماد میومدن و اون ماسه خودشونو تو اون ظرف قلبی شکل میریختن. وقتی همه ی ماسه ها تو ظرف ریخته شد عروس و دوماد هر دو شروع به تکون دادن ظرف میکردن تا ماسه ها هم قاطی بشه و دیگه رنگ جدیدی بگیره رنگی که هیچکدوم از ماسه ها ندارن.  و این یعنی یکی شدن خانواده ها. یه مراسم نمادین خیلی جالب بود! 

بعد از اون به سلامتی عروس و دوماد همه ی اعضای عروسی یه شامپیان میخورن و برای سلامتی عروس و دوماد و زندگیشون ارزوی موفقیت میکنن. ادمایی که تو مراسم شرکت کردن هرکدوم یه مقدار پول تو پاکتی که همراه با کارت پستال تبریکه به عروس و داماد میدن و عروس و داماد هم عکس عروسیشون رو تو قابهای کوچیکی گذاشتن که به اونها هدیه میدن که اینم خیلی جالب بود. 

این عروسی که من رفتم خیلی مدل سنتی طور نبود ولی اخر تابستون باز یه عروسی دیگه دعوتم که به همراه اقای گیلاس میرم و اونجا مراسم سنتی طور تره!  برای من جذاب ترین قسمت مراسم عروسی همون قول دادنها و اعلام زن و شوهری بود. با خودم فکر میکردم چقدر مسخرست که تو عروسی های ایرانی یه سری کلمات عربی خیلی خشک و رسمی خونده میشه و البته که ایرانهای خلاق با اون بله گرفتن بعد از سه بار یه جورایی جذابترش کردن و از اون حالت خشکی درش اوردن! تو عروسی امریکایی یا بهتر بگم مسیحی طور برابری عروس و دوماد خیل یبیشتر به چشم میاد نسبت به عروسی ایرانی چون تو عروسی ایرانی عروس داره میگه باید التماس کنی تا من بله رو بدم.  

به این نتیجه رسیدم وقتی یکیو دوس داری و عاشقشی دوس داری پنهانش کنی یا کمتر راجبش حرف بزنی …. :))))))

چوپون زندگیمون کیه؟

نمیدونم  چرا این روزها اونقدر حوصله درس خوندن ندارم! حوصله ی کار روی ریسرچم!  فردا میرم یه مسافرت دیگه به جنوب امریکا تا دوشنبه! به همراه الف! دعوتم به عروسی کازینش. این تابستون همش عروسی دعوتم و عروسی های امریکایی خیلی جالبن. شب قبلش به بچلور پارتی دعوتم که اینوریه که عروس و دوماد هر کدوم جداگانه میخان که از خرین روزهای مجردیشون نهایت استفاده رو بکنن و حال کنن با دوستاشون .  الف و من هردو هیجان زیادی داریم برای این سفر و من دیگه همه فامیل الف و این کازینشو به خوبی میشناسم و احساس غریبی نمیکنم.  نکته جالب اینه که من هنوز چمدون نبستم و تازه امشب اینکارو میکنم و صبح زودم راه میافتیم. ادم دقیقه نود هم نیستم حتی! یه چیزی از اون بدترم.  تصمیم گرفتم کتابایی که میخونم لیست کنم یه زمانی کتابامو لیست میکردم ببینم اصلا در ماه چندتا کتاب میخونم. اون اوایل که امریکا اومده بودم هنوز گیج بودم تقریبا سه سال طول کشید تا خودمو پیدا کنم خودمو که تو ادم فعالی تو همه ی زمینه ها ی مورد علاقم بودم نه فقط درس! سه سال طول کشید تا با محیطی که توش هستم دوست بشم و احساس راحتی کنم و ببینم من کی هستم و چی برام خوبه!  ادمهای مزخرفو از زندگیم بندازم بیرون و از همه مهمتر از ادمهای منفی که اتفاقا همشون ایرانی بودن دور بشم . تازه منی که از اولشم تو جمع ایرانی ها نبودم! متاسفانه اشتباهی افتادم تو یه جمعی که نه چندان تحصیلکرده بودن و نه حتی ارزش و عقیده ی خاصی داشتن و به قول خودشون بی ریشه بودن! خیلی چیزها یاد گرفتم و بعدتر محتاط تر شدم تو ارتباطاتم و بعدتر حتی به این نتیجه رسیدم که شاد بودن لزومن به معنای در جمع بودن نیست! مسافرتهای تنهایی رفتم که بهترین تجربه ی زندگیم بودن.  با  ادمهای کشورهای مختلف صحبت کردم و هر ادمی که وارد زندگیم میشد خیلی سریع ارزیابی میکردم و راحت کنار  میگذاشتم چون لذت بودن با یک نفر رو نمیخواستم به هر قیمتی تجربه کنم.

کم کم خودم رو  پیدا کردم و کتاب خوندنهای بی وقفه و ورزش و تمرکزم شروع شد. اقای  گیلاس وارد زندگیم شد و همه ی اینها نیاز به اون دوره ی سخت گذار داشت. دوره ای که توش کلی بالا و پایین داره و تو رو اماده میکنه برای یه ذهن ارومتر. 

وارد شدن تو اون دوره گذار دست خودمون نیس اما خارج شدن ازش دست خودمونه. این ماییم که تشخیص میدیم که دیگه بسمونه و بهتره دورمونو خلوت کنیم و تصمیمات بهتری بگیریم. همه ی ما دوره گذار تو زندگیمون داریم اونایی که همش مینالن و خسته هستن و میگن همش دارن بدبختی میبینن تو دورشون موندن و نمیدونن راه خروج کدومه یا بهتر بگم نمیخان ببیننش.  تو زندگیمون چندین تا دوره کذار داریم و تو هر دوره قوی تر میشیم و برای مرحله ی بعدی اماده تر اکه بتونیم از پس مرحله ی قبلی خوب بربیام با تجهیزات بهتری وارد مرحله ی بعدی میشیم. زندگی مثه یه بازی که  شروعش دست خودمون نیست اما چوری بازی کردن و خوب تموم کردنش دست خودمونه. 

تو زندگی هر وقت دچار استرس و غم و ناامیدی میشم به این فکر میکنم که این مرحله هم میگذره فقط امید داشته باش و حالم خیلی بهتر میشه. حتی الان نوشتن این جمله ها هم حالمو بهتر میکنه. 

اخرین کتابی که دارم میخونم اسمش the power of small  نوشته ی robert kovel. هستش که راجع به این حرف میزنه که چطوری چیزهای کوچیک تو زندگیمون میتونه اثرات بزرگی روی روح و روانمون بزاره! چطوری یه تغییر کوچیک یه لبخند ساده به یه غریبه میتونه اثر بزرگی روی حالمون بزاره. 

یه فیلم ایرانی هم دیدم که اسمش مغزهای کوچک زنگ زده بود فارغ از صحنه های خشنی که فیلم داشت دیالوگها بسیار خوب بود. مخصوصا اون تیکه اخر وقتی نوید محمدزاده گفت ادمهایی که مغز ندارن (قدرت تفکر ندارن) نیاز به یک چوپون دارن و اون چوپونه که تصمیم میگیره بزرگشون کنه و ازشون حفاظت کنه و هروقت دلش خواست هم سرشونو ببره و به زندگیشون پایان بده! چندنفر از همین جامعه کوچیک خواننده های وبلاگ خیلی کوچیک من چوپون دارن تو زندگیشون؟ ما معمولا میخوایم انکار کنیم یا نمیخوایم قبول کنیم که چوپون داریم تو زندگیمون…جوابشو به خودتون بدین. چندبار تصمیم گرفتیم تغییر کنین و نشده دلیل اون نشدن چی بوده؟!