محله ی ما

یه وقتایی دلم میخاد یه روز از هفته رو فقط به خودم برسم و غذایی که دوست دارم بپزم و حمام برم و بعدم برم spa  و یا سالن برای مانیکور و پدیکور. این رسمو از وقتی امریکا اومدم برای خودم داشتم دلخوشی های کوچیکی که حالمو خوب میکنه. اینکه همیشه لاک میزدم از خیلی خیلی وقت پیش بوده چون بهم انرژی میداد وقتی تایپ میکردم و یه کاری میکردم انگشتامو میدیدم حالم خوب میشد بعدتر حتی احساس قدرت بهم داد نمیدونم شاید بخاطر اینکه ملت از یکی که همش داره درس میخونه و به قول خودشون nerd هست یا باید همش عینک رو چشمش باشه یا حسابی بهم ریخته باشه و به خودش نرسیده باشه چون وقت نداره! البته قبلترشم تو ایران وقتی تو مسابقات بودم و تیم کاراته تنها کسی که لاک میزد من بودم که مسخرمم میکردن حتی و میگفتن انگشتات نشکنه! چون فکر میکردن یا باید اونوری باشی یا اینوری! و من از اونجایی که کلا مخالف این طرز فکرها هستم برای لجبازی هم که شده روزای مسابقه لاک قرمز میزدم حتی که بیشتر جلب توجه کنه که ساکت شن اون دخترایی که  فکر میکردن ورزش رزمی یه ورزش مردونس و نباید حس زنانگی توش باشه و باید زمخت و خشن بود و دوست داشتن تفکر خشنشونو به رخ بکشن. بعدتر هم اینجا راجع به اون nerd  بودن و دانشجوی دکترا بودن و وقت نداشتن این اتفاق تکرار شد. ما هممون وقت داریم به خودمون فکر کنیم و به خودمون حال خوب بدیم اما دلمون نمیخاد. الف بعضی وقتا بهم کنایه میزنه که تو همیشه مانیکور داری چطوری وقت میکنی؟ جواب من خیلی سادست فیس بوکمو دی اکتیو کردم خیلی تو ایسنتا نیستم و زیادم اهل رفیق بازی نیستم خب وقت پیدا میشه الان! 

بعد هم یه لاک ساده که هزینه ای نداره دخترا. نیازی به سالن رفتنم نداره حتی. اتفاقا من هر وقت استرس یه کاریو میگیرم بیشتر دلم میخاد به خودم برسم. همین دلخوشی های کویچکو کلی راجع بهشون نوشتم. تموم کردن یه کتاب جذاب. شنیدن یه پادکست عالی. پختن غذای مورد علاقه. خریدن لاک و رژ جدید. برگ دادن گیاهی که دارم. ورزش کردن. 

فکر میکنم ادم سنش بالاتر میره دوست داره بیشتر به تفکراتش رسیدگی کنه به اینکه چقدر از راهو اومده و بقیشو میخاد چکار کنه. من هیچوقت نتونستم درک کنم اونایی رو که از صب تا شب تو مهمونی هستن و یا دارن برنامه برای مهمونی میریزن یا کلا دورشون شلوغه از ادمها. اونا هم البته هیچوقت منو درک نکردن و خب درک نکردن همدیگه ضرری به هیچکدومم  نزده. من اونی که باید درکم کنه و من درکش میکنم بهم نزدیکتریم رو  دارم و همین کافیه. 

بگذریم از همه اینها شاید یه کم راجع به محله و خونه ای که توش زندگی میکنم و ادمهایی که باهاشون دوستم بگم بد نباشه. الف نزدیکترین دوستمه که اونم دانشجوی دکتراس.  اینجا وقتی تو یه دانشگاه رنک بالا باشی اون محله های نزدیک دانشگاه هم همه ادمهای تحصیلکرده هستن مثلا صاحبخونه ی من استاد دانشگاه نیویورک هست. طبقه های بالای خونه ای که من توش هستم دو نفر استاد دانشگاه خودمون زندگی میکنن و دوتا پسا دکترا و یک دانشجوی دکترای دیگه و من هم که طبقه پایین هستم. الف تو اپارتمانی زندگی میکنه که جز اپارتمانهای لوکس این محله حساب میشه و خیلی خیلی گرونه اما خب پدر و مادرش هر دو پزشک هستن و اونا هزینه ها رو میدن.  دوست پسر الف کاملا متفاوت از ما هست. از محله های پایین شهر هست و تنها فرزند لیسانس گرفته ی خانواده. ی شلوغشون هست. اینکه الف باهاش اوکیه و به عنوان دوست پسرش قبولش داره برای من عجیب نیست چون اینجا اصلا به اختلاف طبقاتی توجهی نمیشه برعکس ایران. اینجا براشون شخصیت ادمها مهمتره. 

خونه ی من قدیمی هست و بخاطر همینم من همش شکایت دارم ازش و غر غر میکنم اما اینجا تو این بلاگ نه با صاحبخونه!!!!:)))) خیلی کم یه غر میزنم گاهی و اونم میاد یه چیزی میگه یه دستی به سر  و روی خونه میکشه میره و باز یهو من یه موشی چیزی میبینم و فشارم میافته و یه تکستی میدم و بازم این لوپ تکرار میشه. صاحبخونه ادم خسیسیه و نمیخاد زیادی هزینه کنه با اینکه استاد دانشگاهه و کلی حقوقش عالیه بازم خساستش اجازه نمیده دست و دلبازاانه یه حرکتی برای خونه بزنه. خونه ها اینجا معمولا با وسایل مهمشون اجاره داده میشن مثل یخچال و گاز و فر و شاید مایکرویو. اکا اگه گرونتر باشن ماشین ظرف شویی  هم دارن. خونه ای که من اجاره کردم همه چی داشت من اگه بخام از این خونه برم فقط باید لباسام و کفشامو و کتابامو ببرم که اونم خیلیییی خیلیی میشه! اجاره خونه با وجود همه ی این وسیله ها و مجهز بودنش به مراتب خیلی مناسبتر از خیلی جاهای دیگه بود  و همینم باعث شده من هی تمدید کنم و تو این خونه بمونم چون هرجای دیگه میرفتم باید کلی وسیله میخریدم.  دیگه اینکه به دانشگاه خیلی خیلی نزدیکه و بازم من نمیتونستم خونه به این نزدیکی و قیمت مناسب جایی پیدا کنم. هوووم تا حالا از خوبیای این خونه ننوشته بودم الان که دارم مینویسم فکر میکنم بد جایی هم نیستا من چقدر ادم غرغرویی بودم! 

خولاصه اینکه محله ها هم تو این کشور یه جورایی خیلی نامحسوس طبقه بندی اجتماعی شدن. مثلا اون محله های نزدیک دانشگاه مخصوص جامعه اکادمیک هس و همه یا استادن یا دانشجو. محله هایی که فقط سیاه پوستها زندگی میکنن. محله هایی که سفید پوستها فقط زندگی میکنن. محله هایی که مخصوص هندی ها هست یا مخصوص چینی ها هست… محله های فقیر نشین یا مردم با درامد پایین و غیره. خیلی کم پیش میاد یکی از یه طبقه ی اجتماعی دیگه بیاد تو محله ی ادمهایی با طبقه اجتماعی متفاوت چون خیلی زود رفتار اون طبقه اجتماعی باعث میشه طرف بزاره بره. یا مثلا شرایط و جو محله باعث طرف جمع کنه بره. 

فکر میکنم ایرانم همینطوریه و یه جورایی محله ها طبقه های اجتماعی متفاوتی رو توشون دارن. اما اینجا خیلی واضحتر این تفاوتها دیده میشه. نمیدونم شاید این ایالتهای شرقی امریکا این قضیه توش بهتر و واضحتر نشون داده میشه… نمیدونم کسی از امریکا هم منو میخونه یا نه که تایید کنه این داستانو یا رد کنه! کشورهای دیگه چطور؟!

بگذریم یه پادکست فارسی دارم گوش میدم که عاشقش شدم و توضیح و ترجمه ی کتاب انسان خردمند هست که خیلی کتاب خوبیه. اسم پادکست ناوکست هست و توضیه میکنم حتما حتما گوش کنین که کلی اطلاعات جذاب داره.

بله !

اقای گیلاس ازم تقاضای ازدواج کرد و من هم گفتم بله. دلم نمیخاد جزییاتشو بنویسم حتی تصویرمونم جایی نزاشتم تازه حالا میفهمم ادم اگه واقعا یکیو دوست داشته باشه و عاشق باشه دلش نمیخاد به هرکسی نشونش بده.  هنوز باورم نمیشه حسی که الان دارم رو. احساس عمیق دوست داشتن  و اطمینان خاطر.  اقای گیلاس برای من امن ترین آغوش دنیاست و خوشحالم  که هست و آروم اوضاع حالم. 

نمیفهمم ادمهایی رو که برای حفظ ظاهر و  تظاهر به دوستی هم که شده نمیتونن یه نگاه با محبت به عشق دو نفر داشته باشن. باورم نمیشه تو این مدت کوتاه چه ادمهای دو رو و بی شخصیتی روی واقعیشونو نشونم دادن. خدا رو هزاران بار شکر که بازم شناختمشون.

رژیم غذایی

ورزش هر روزه داره کم کم اثرشو نشون میده! صبحا ساعت ۶ بیدار میشم و هربار که تو اینه نگاه میکنم منتظرم یه پکی چیزی نمایان بشه :))) حالا خیلی مونده تا ۶ پک ولی بازم ما امیدمان را از دست نخواهیم داد!  درحین ورزش کتاب گوش میدم و این باعث میشه با یه تیر دوتا نشون بزنم هم کتابمو بخونم هم به ورزشم برسم! حین درس دادن هم همش تو کلاس راه میرم و موبایلم دستمه که ببینم اخرش چقدر راه رفتم و دیگه حتی دانشجوهامم میدونن و وقتی موبایلمو جا میزارم میگن استاد موبایلت! میتونم یکی از این ساعتهای فیت نس طور رو بخرم اما خوشم نمیاد من استایل کلاسیک رو به همه چی ترجیح میدم.  کمتر برنج میخورم و میوه و سبزیجات جز جدا نشدنیه غذای روزانه ام هست.  اینجا میوه و سبزیجات و کلا غذای سالم خوردن گرونتر از همبرگر و گوشت و کبابه! برعکس ایران! ادمهای وزن بالا تقریبا همشون از قشر فقیر جامعه هستن چون توانایی خرید میوه و عذای سالم رو ندارن. یه همبرگر رو میتونن به. راحتی بخرن ۲ دلار و با یک سودا (نوشابه) که اونم یه دلاره! مک دونالد ارزونترین رستوران زنجیره ایه و همیشه قشر فقیر جامعه توش هستن در حال خوردن غذا یا چرت زدن! گوشت خیلی ارزونه از هر نوعش و ماهی گرونتره کمی! جگر و دل گوسفند یا گوساله یا گاو خیلی خیلی ارزونه و شیرینی جات ارزونترین میان وعده های غذایی هستن! اما اگه بخای یه دونه سیب یا یه دونه موز بخری قیمتش با خریدن ۵۰۰ گرم گوشت تازه گوساله برابری میکنه. خب خودتون میتونین تصور کنین که با سبک غذایی ما ایرانی جماعت اگه یکی اینجا باشه چه زود وزنش بالا میره! سال اولی که اومدم اینجا یه استاد ترک تپلی داشتم که به من و یه دختر ایرانی دیگه که تازه اومده بودیم گفت که میبینمتون ۶ ماه دیگه که حسابی چاق و چله شدین و من واقعا از حرفش ترسیدم! همش حواسم بود زیاد وسوسه نشم شیرینی های خوشمزه رو بخورم. اما اون دختر ایرانیه عاشق سلفی گرفتن تو مک دونالد بود و مخصوصا وقتی یه سری تخفیف هم میدادن دیگه نمیخاست از اونجا دربیاد. در عرض ۶ ماه چنان وزنش بالا رفت که نمیدونس چطوری کنترلش کنه! نکته جالب این قضیه اینه که میزان شکری که امریکایی ها به هرچیزی میزنن وصف نشدنیه و چون خیلی  افزودنی دارن  تو غذاهاشون یه ادم با وزن خیلی کم در مدت کوتاهی میتونه وزن زیادی پیدا کنه و کم کردن این وزن هم خیلی خیلی سخته! امریکا تو داشتن ادمهای با وزن بالا شماره یکه و این مشکل یکی از بیماریهای خطرناک در چندین سال اخیر بوده و انقدر دردسرسازه که تقریبا هیچکاری نمیشه براش کرد اما خب خیلی هم برنامه ای برای اینکه سعی کنن ادمهایی که دچار این مشکل هستن رو درمان کنن وجود نداره چون بیزنس خوبیه! چاقشون کن و بعد بابت هرچیزی که میخان دوبرابر پولشو بگیر. مثلا این دسته از ادمها نیاز دارن که صندلی خاصی داشته باشن و نمیتونن رو صندلی معمولی بشینن. تو هواپیما باید به اندازه ی دو نفر پول بلیط بدن! تو کنسرت یا شوها هم همینطور! آسانسور خاص خودشونو دارن که بیشتر شارژشون میکنن! و خولاصه همه جا باید بیشتر پول بدن! همه جا!!!!! 

یه لوپه برای پول بیشتر دراوردن تو جامعه ی سرمایه داری و بخاطر همینم غذاهایی که چاق کنندس ارزونترن و اگه مواظب نباشی خیلی زود گرفتار این لوپ میشی. دلیل اینکه من اسیر این لوپ نشدم شاید همون روحیه مبارزه طلبیم بوده و هس و دیگه اینکه خیلی اهل شیرینی جات نیستم! دوستایی دارم که هر روز نوشابه میخورن چون یه نوشابه خانواده اینجا فقط ۱ دلاره و چرا که نه ! و این نوشابه به شدت وزنو بالا میره! دوستانی که همش دارن برنج و کباب میخورن و فکر میکنن اینجا هم ایرانه که این دست غذاها مثلا کلاس داشته باشه. 

وزنشون که بالا میبره دچار افسردگی میشن و باز هم این یه منبع درامد برای تجارت تو این کشوره! چون حالا باید برای خیلی چیزای دیگه هم پول بدن. افسردگی باعث میشه به بیشتر غذا خوردن رو بیارن و این لوپ ادامه پیدا میکنه تا جایی که دیگه کنترلی روی چیزی ندارن. مثال واضح این رفتار و این سبک زندگی توی سریال this is us و درمورد دختر خانوادست . 

نکته ی دیگه هزینه درمان بالا تو این کشوره که خیلی از این افراد ترجیح میدن همینطوری به زندگیشون ادامه بدن تا به دکتر مراجعه کنن. خیلی از شغل ها بیمه ی خوبی ندارن و بیمار باید از جیب هزینه کنه که خب چون اینا قشر فقیر جامعه هستن این پولم ندارن که بدن پس به روند ناسالم زندگیشون ادامه میدن!

همه ی اینارو گفتم که بگم راه پیشگیری از همه ی این لوپهای خطرناک یه ورزش ۳۰ دقیقه ای هر روزست که میتونه حتی یه پیاده روی ساده باشه که همه هم براش وقت دارن و بهونس اگه بگیم نه ما سرمون خیلی شلوغه! خوردن میوه و خوردن آب و یه لیمو کوچولو توش چکوندنه!  عادتهامونو کم کم تغییر بدیم و شاهد پیشرفت باشیم!

پی نوشت۱: یادم نمیاد جز انرژی مثبت  چیز دیگه ای نوشته باشم اینجا حتی اونموقع هایی که غر میزنمم تهش یه چیز مثبت می نویسم چون برای دل خودمم می نویسم. جدیدا یه ادم بیماری به اسم من اینور اونور کامنت میزاره و از بدبختیاش و بیماری هاش!!!!! و مشکلاتش میگه. نمیدونم مشکلش چیه ولی امیدوارم زودتر شفا پیدا کنه. بازم میگم من کامنت خصوصی با اسم خاص میازرم برای کسایی که میخونمشون پس هرکامنت منفی و چرت و پرتی که با اسم جودی براتون میاد من نیستم دوستان. اما کمکش کنین خیلی نیاز به توجه داره! کاش به خودمم یه کامنتی پیغامی میداد بنده ی خدا.

پی نوشت ۲: من عوض نکردم شکل و شمایل وبلاگو! چه خوشگل شده! دمشون گرم بااین سلیقه :)))))

نژادپرستی و چندتا کتاب!

یه صاحبخونه چینی دارم که الان سه ساله صاحبخونه ی منه! بگذریم از دانشکده ای که هفتاد و پنج درصدشون چینی هستن و کمیته ی پایان نامم! شهرکی که توش زندگی میکنم هم ۸۰ درصدشون چینی هستن و محله ی من بخصوص محله ی من کلی چینی داره که همه کم کم رفتن و خونه هاشونو اجاره دادن به من و امریکایی ها چون ما به ساز ترین اجاره نشین ها هستیم درمقایسه با هندی های سرکش! چیزی که تو تموم این مدت در مورد این نژاد یاد گرفتم اینه که دو دسته هستن. یکی دوتا دوست صمیمی چینی دارم که مال شانگهای و تایوان هستن که اینا به شدت اهل خرج کردن و هدیه دادن هستن و خیلی شباهتها با فرهنگ ما دارن و اصلا مشکلی تو فهمیدن همدیگه نداریم. دسته ی دیگه که صاحبخونه ی منم شامل اون دسته میشه به شدت ادمهای خسیسی هستن که به هر دری میزنن یه دلار اضافه تر گیر بیارن!  به هیچ وجه نمیشه. رو حرفشون حساب کرد و طرز فکرشون خیلی ربات گونه ست. به شدت از صبحت کردن و ارتباط برقرار کردن گریزان هستن و البته زبان انگیسیشون هم خیلی ضعیفه! 

همه ی اینارو گفتم که بگم که خونه ای که توش زندگی میکنم رو شاید تا سالها فراموش نکنم از بس که هر روز یه جاش خرابه و موش داره و سورپرایز پشت سورپرایز! یکبار اینارو برای یکی از مثلا دوستان ایرانی تعریف میکردم بعد ماهها بعدش یکبار بهم زنگ زد و وسط حرفاش راجع به دختری حرف میزد که تازه از ایران اومده و تو خونش سوسک دیده و ترسیده! بعد میگفت منو براش مثال زده که فلانی رو میبینی چه تیپایی میزنه وقتی میره بیرون و کدوم دانشگاه درس میخونه و چه رشته ای میخونه این تو خونش موش میکشه! بعد اینارو با خنده به خود منم میگفت! باصدای بلندتر بش خندیدم و گفتم ببین منم همینجا یاد گرفتم موش بکشم درضمن من موشم نمیکشم خودشون میفتن تو تله من زنگ میزنم صاحبخوه میاد میبره! اینجاهایی که من هستم همه خونه ها موش داره حالا از همه ی اینا بگذریم وافعا متاسفام برای اون مغزهای کوچیکی که این چیزها رو کسر شان میبینن! چیزایی که ما خودمون کنترلی روشون نداریم و موقتی هستن! خولاصه که خدا همه رو به راه راست هدایت کنه. 

کاش که ادمها یاد میگرفتن که وقتی بهم میرسن دوتا کتاب معرفی کنن یا راجع به موضوعاتی حرف بزنن که  ارزشی بهشون اضافه کنه. معرفی کتاب! کتابی که دارم میخونم اسمش Homo Dues  written by Noah Harari هست که خیلی کتاب جالبیه! سرچش کردم ببینم تو ایران اسمش چیه یا اصن ترجمه شده؟ دیدم کلی پی دی اف رایگانش همه جا هست البته به زبان اصلی! این کتاب از اون دسته کتاباییه که خوندنش به شدت توصیه میشه و کتاب بعدی که دارم میخونم Atomic habit. هست انقدر خوندن این کتابها رو دوست دارم که هیجانزذه میشم که نکنه وقت کم بیارم و نتونم بخونمشون!!!! شدم همون دختر دبیرستانی سالهای خیلی دور که کتابای زیادی رو میگرفتم از کتابخونه  و بین کتابای کنکورم میخوندم و حساب میکردم که چقدر وقت دارم که لیست کتابامو تموم کنم! کتابارو مینوشتم و لیست میکردم و از اینکه داره تعدادشون زیاد میشه ذوقرده میشدم! 

کتاب خوب معرفی کنین :) 

حس عجیب غریب

نشستم تو کافه مورد علاقم و جاب هایی که قراره براشون اپلای کنم نگاه میکنم و یه جورایی ترس همه وجودمو برمیداره! مرحله ی جدیدی از زندگیم میخاد شروع بشه که فکر میکنم نکنه امادگیشو نداشته باشم. میترسم و این اپلای کردنها و شروع دوباره استرس منو دقیقا یاد اون روزایی میندازه که برای دانشگاهها باید اپلای میکردم. یه عالمه اپشن داشتم! از تمام قاره ها گرفته تا کشورها و بعد تو هر کشوری کلی دانشگاه و سرنوشت منو کم کم محدود کرد به یه قاره بعد یه کشور و بعد ناخوداگاه یک سمت از اون کشور بزرگ! هیچوقت به جنوب امریکا یا غربش فکر نکردم اونموقع حتی نمیدونستم کدوم قسمتش چه خبره! خیلی اتفاقی افتادم تو شرقش و عاشقش شدم با اینکه همه عاشق غربش میشن یه جورایی! حالا فکر میکنم سرنوشت بازم خودش میدونه کجا منو بشونه و البته که منم تلاشمو میکنم اما یه چیزایی واقعا دست خود ادم نیست و اونجاس که اسم بسیار توجیه کننده ی تقدیر میاد وسط! حالا نمیدونم تقدیر چه آشی برام پخته خولاصه. حس و حال که دقیقا همون حس و حال اپلای از ایرانه! 

 امروز همخونم رفت چون شرکتش دوباره انتقالش داد به یه قسمت دیگه امریکا و اینم مجبور شد بره! اقای گیلاس هم به همراه خانواده برای یک هفته رفت اروپا گردی! منم فردا با دوست ایرانیم که گهگداری اینجا درموردش حرف زدم و تنها ایرانیه که تونستیم با هم چندین سال دوست بمونیم میرم موزه گردی فردا. این دوست ایرانیم اصلا اخلاق ایرانی نداره اینطوری که فضولی کنه و هی سوال بپرسه یا طلبکار باشه و بش زود بربخوره و کنایه ای حرف بزنه ! دلیل دوست موندمونم همین اخلاق خوبشه. از هم توقعی نداریم و وقتی همو میبینیم مثه دوتا خواهریم. با هم لباس عوض و بدل میکنیم وقتی یه مهمونی بزرگی در راهه و نمیخایم الکی پول لباس خیلی گرون برای یه شب فقط بدیم! من چندتا لباس گرون دارم و اونم چندتا و از کمد هم خبر داریم و هروقت مهمونی چیزی بخوایم بریم میگیم هی فلانی اون لباس شب ابیه رو بیار برام یا فلان لباس برگندی به اون کفشام میاد برای مهمونی فلان! 

خولاصه که با هم راحتیم و از هم دلگیر نمیشیم چون بچه نیستیم. خانواده هامون تو یه سطح اجتماعی بودن و همو خیلی خوب درک میکنیم. دوستم دختر خیلی موفقیه و البته ورزشکار! اهل کلاس گذاشتن و من اینو دارم و این حرفها نیست. تفریحش ورزشه و عاشق طبیعته! اهل کتاب خوندن نیس ولی اهل چرت و پرت شنیدنم نیس. هیچوقت نشده راجع به بقیه ایرانیا حرف بزنیم با اینکه هردو مثلا یه شخص خاصیو میشناسیم! یکبار با یه دختر ایرانی سه تایی رفتیم بیرون و انقدر اون دختر کلاس بیخود میگذاشت و چرت و پرت میگفت که ما دوتا ناخوداگاه سکوت کرده بودیم. هیچوقت دیگه دختره رو ندیدیم چون خود اون طرفم با ما حال نکرد:))))

نمیدونم چرا انقدر از هر موضوعی حرف میزنم شاید چون ذهنم درگیره. این روزا به شدت دارم ورزش میکنم چون میخام با یه دوست ایرانی دیگه که تو  کنفرانس دیدمش تا کنفرانس بعدی یه وزن خاصی رو داشته باشیم. هر دو ورزش میکنیم هر روز و بهم گزارش میدیم.

کتابی که تموم کردم  اسمش shared economy  که یادم نمیاد نویسندش کی بود!