دارم هعی کم کم چیزای کوچیک برای خانوادم به عنوان هدیه میخرم نمیدونم کی قراره ببینمشون بعد اینهمه سال ولی همیشه از اولین قدم ها یه حرکت بزرگتر شروع میشه دیگه. دارم این قدمهای کوچیکو برمیدارم حالا. هنوز نمیدونم وقتی یه روزی دیدمشون از هیجان دیدنشون تو اینهمه سال چه اتفاقی برای هر دو طرفمون میافته. بگذریم. جدیدا به جای برنج داریم cauliflower میخوریم. شاید باورتون نشه ولی نزدیک به ۵ دقیقه به این فکر کردم که اسم فارسیش چیه و چون خودمو اینجور وقتا تنبیه میکنم و سرچش نمیکنم همون موقع همینطوری نوشتمش که وقتی این پستو تموم کردم برم ببینم فارسیش چیه. نمدونم چه اصراریه که زبان اسپنیشم دارم یاد میگیرم نزدیک به یک ساله.
فکر میکنم با گذشتن از طوفان اتفاقاتی که برام افتاد کم کم دارم به روال عادی زندگیم برمیگردم و کتاب میخونم بیشتر. ورزش میکنم و حالا اقای گیلاس بهم یه گیتارم داده که سرمو حسابی گرم کرده. دارم فکر میکنم گاهی به شدت دلم میخام یه زن معمولی باشم. اشپزی کنم و خرید برم و عصرونه کیک درست کنم و کنار قهوه یا چایی بخوریم. حس میکنم هیچوقت اونطوری که باید استراحت نکردم. همش از یه مرحله به مرحله بعدی رفتم. هیچوقت مثلا اینطوری نبوده که خب حالا این قسمت تموم شد صبر کن برو قسمت بعدی. چرا واقعا؟
نمدونم چرا وقتی به اخر سال نزدیک میشم هر سال میشنیم به این حساب کتاب کردنا که خب امسال چطوری گذشت چکارا کردی؟ چند چندی با خودت؟ بگذریم که نامم همیشه اخر سال میرسه که قشنگ عین نامه ی اعمال می مونه برای من. چه کارایی سال قبل کردم چه اهدافی سال جدید داشتم و به چندتاشون رسیدم. دارم فکر میکنم امسالو خیلی ساده تر میگیرم. امسالو به خودم سخت نمیگیرم.
رفتم کلی دوییدم روی تردمیل! دو دقیقه سرعت بالا و یک دقیقه راه رفتن و دوباره دو دقیقه سرعت بالا و یک دقیقه راه رفتن! اینکه ضربان قلبت بره بالا و چربی سوزی داشته باشی و بعد دوباره یه شوک وارد کنی و ببری بالا ضربان قلبو!
این اخر هفته به یکی از بزرگترین ترسهام غلبه کردم و حالا دارم هعی برای خودم ذوق میکنم که چه شجاعتی به خرج دادم و چه ریسکی کردم ! دوباره برگشتم به کتاب خوندن و ورزش منظم کردن. برای خودم فعالیتهایی رو درست میکنم که روشون میتونم کنترل داشته باشم و حالمو خوب میکنن. کتابی که اخیرا دارن میخونم راجع به دیتاکس کردن احساساته و اینکه چطوری میتونیم انرژی های منفی و ادمهای منفی و حسای منفی رو بزاریم کنار و زندگیو زیباتر ببینیم. خیلی از نکاتی که میگه بارها و بارها انجامش دادیم یا به خودمون حتی گفتیم ولی شنیدنش و یاداوریش حس خوبی به ادم میده. تمرین نفس های عمیق کشیدن و پیاده روی کردن یا دوییدن همه به ادم انرژی مثبت میدن.
اخیرا دارم یه شوی تلویزیونی میبینم که براساس واقعیت ساخته شده و من هیچ ایده ای از اون فرد نداشتم و خیلی اتفاقی این سریالو شروع کردم. اسم سریال سلنا هست و درمورد یه دختر خواننده امریکایی مکزیکیه. اخرای سریال بودم که اقای گیلاس بهم گفت که سریال بر اساس واقعیته و این خواننده واقعا وجود داشته و تو سن ۲۳ سالگی کشته شده! قلبم اومد تو دهنم. یه دختر جذاب و پر انرژی با صدای بسیار زیبا این تراژدی براش اتفاق بیافته!!!!هر چیزیو انتظار داشتم بشنوم به غیر اینکه کشته بشه. خیلی زود خانوادش و خواهر برادرشو پیدا کردم ببینم بعد از سالها و با از دست دادن عزیزشون دارن چکار میکنن. دیدم انقد داغشون تازه ست که هنوز دارن راجع بش برنامه و شو میسازن اما مدل ناراحتیشون فرق داره چون مرگ براشون تعریف متفاوتی داره!بعید میدونم اصلا تعریفی به اسم ناراحتی داشته باشن چون داشتن تمام تلاششونو میکردن که دنیا اسم دخترشونو بشناسه و هرچی بیشتر ادم گوش بدن به صدای دخترشون حال دلشون بهتر میشه. خب امسال ۴ دسامبر به آرزوشون رسیدن و شوی تلویزیونی سلنا تو بیش از ۱۱۹ کشور از شبکه نت فلکس پخش شد!
زندگی کوتاهه و خدا میدونه چندبار در روز اینو برای خودم تکرار میکنم. جوری زندگی کن که انگار همین روزا رو وقت داری واسه دیدن واسه شنیدن واسه نفس کشیدن.
اون روزی که یادداشت قبلی رو گذاشتم خیلی ناراحت بودم و بعد از نوشتنش رفتم دوییدم و ورزش کردم و وقتی برگشتم تو اتاقم انرژی داشتم. یه جدول سه ستونی که مشاورم بهم داده بود پر کردم که شامل این بود که چه اتفاقی افتاده؟ چه احساسی داری؟ و به چی فکر میکنی؟ بعدم رفتم سراغ کارام و سعی کردم بهش فکر نکنم چون اون ادم بیمار و روانی به اندازه کافی فکرمو درگیر کرده بود کل تابستون.
یه کتابو به اسم born a crime نویسنده خیلی معروفه و کمدین و سیاسی هست و مطمینم خیلیاتون حداقل یه بار یه ویدیو ازش دیدین وقتی داشته ترامپو مسخره میکرده بخاطر کارایی که تو دوران ریاست جمهوریش کرده! کتاب به شدت جذابه و داستان زندگی یک پسر بچه دو رگه از مادر سیاه پوست و پدر سفید پوسته که تو کشورشون ازدواج سیاه و سفید جرم محسوب میشه بنابراین از بچگی باید پنهان میشده و با مادرش بزرگ شده و پدرشو خیلی ندیده بوده. در اوج فقر و سختی زندگی کرده. وقتی این کتابو میخونی میبینی سختی تعریف متفاوتی تو زندگیه ادما داره و اونایی که خیلی مینالن از اینکه دیگه نمیتونن به ارزوهاشون برسن بخاطر اتفاقاتی که توی کشور داره میافته و تاثیر مستقیم تو زندگی الانشون داره. به شدت توصیه میکنم پیدا کنین این کتابو و بخونین و ببینین که یه ادم معمولی و سختی های زیاد چطوری تونسته الان یکی از موفق ترین ادمها تو امریکا بشه! اینکه آرزوها خیلی هم دست نیافتنی نیستن و اگه امید داشته باشیم و تلاش کنیم به چیزی که میخایم میتونیم برسیم.
کتاب حال خوب رو هم تموم کردم و حس بهتری نسبت به کنترل احساساتم دارم.
امروز میخام قورمه سبزی درست کنم و سالاد شیرازی ! اشپزی تنها سرگرمیه که حالمو از این رو به اون رو میکنه و بهم حس خوبی میده.
خیلی ناراحتم و خیلی دلم میخاد به چیزی که شنیدم فکر نکنم اما نمیتونم. الف بهم گف اون استاد بی شرفی که کلی کارای منو عقب مینداخت و حتی بعد از اینکه دفاع کردم تمام تلاششو کرد که برام دردسر درست کنه با اینکه حتی تو دانشگاهمم نیس و اخرشم مقاله ای که دو سال براش زحمت کشیده بودم با بی شرفی تمام دزدید تازه بچه دار شده! نمیدونم چرا انقدر احمقانه فکر میکردم که ادمی که داره بچه دار میشه یا بچش تازه به دنیا اومده انقدر قدردان و شکرگزار سلامتی بچش هست که ناخوداگاه لطیفتر و مهربونتر میشه و قلب بزرگتری پیدا میکنه. نمیدونم چرا انقد احمقانه فکر میکردم که کسی که پدر میشه اونم برای بار دوم اونقدر ادم هس که نخواد زندگی یکی دیگه رو خراب کنه. نمیدونم چرا هنوز انقدر احمقانه یه سری دلایل اعتقادی شایدم مذهبی تو پس کوچه های نتیجه گیری هام هس و وقتی خلافش ثابت میشه به شدت دلم میگیره!!!! باورم نمیشه تو تموم اون لحظه های دلهره اور که امیدوارم بچم سالم باشه و کرونا نگیره وهزار دلیل دیگه تلاشتو بکنی زندگی یکی دیگه رو مختل کنی حواست باشه اعتماد به نفسشو ازش بگیری و تهدیدش کنی! وسط خنده های بچه ی تازه بدنیا اومدت به این فکر کنی که چه ایمیل طولانی سراسر فحش و فضاحتی به کسی که حتی دانشجوت نیس و فارع التحصیل شده بفرسی و تهدیدش کنی که زندگیشو خراب میکنی.
باورم نمیشه یکی انقدر میتونه پست فطرت و کثیف باشه و توی عکسای فیس بوک و اینستاگرامش یه زندگی شاد و خانواده ی دوست داشتنی و بچه ی تازه به دنیا اومده رو نشون بده... منکه از حقم دفاع کردم و خیلی وقته از هیچکس نمیترسم و برام دیگه بالاتر سیاهی رنگی نیس...منکه حتی جواب ایمیلشم ندادم و گذاشتم تو خشم خودش بمیره و پوزخند زدم به تهدیدات توخالی و احمقانش اما امروز دلم بدجور گرفت. امروز وقتی الف عکسشونو نشونم داد بدجوری آه کشیدم...بازم یکی دیگه از اون اعتقادات مزخرفم زیر سوال رفت و برعکسش بهم ثابت شد. چقدر سخته تو دنیای ادم بزرگا زندگی کردن تو دنیای پر از دروغ و دو رویی ...خدا رو هزاران بار شکر میکنم که من و اقای گیلاس خیلی خیلی خیلی از این دنیای دروغ و ریا و حرص دوریم و هنوز بزرگ نشدیم. خدا رو انقدر شاکرم که حتی سر به سجده گذاشتم.
به قول اقای گیلاس با دیدن این دسته از جونورهای دوپای انسان نما من یاد میگیرم که انسان تر باشم. آخ از این آهی که ناخوداگاه میکشم هر چند ساعت یه بار. کاش این نوشته ها حالمو بهتر کنه...