عکسای دخترای تو ایرانو که میبینم وقتی موهاشون بیرونه وقتی لباسی که دوس دارن پوشیدن و تو خیابون دارن راه میرن صدبار تو دلم تحسینشون میکنم. دختری که بتونه تو روی این حرومزاده ها وایسه دیگه هیچ سختی و مشکلی براش کمرشکن نیس. شاید اگه خواننده ی خیلی قدیمی داشته باشم یادش باشه اون موقع ها که ایران بودم تو یه بلاگ از سختیای راه و من یاغی مینوشتم. این روزها همش دارم فکر میکنم جراتی که این دخترا دارن با خشم زیاد همراهه دارم فکر میکنم که اگه ایران بودم الان کجا بودم؟ چون اون جرات و اون خشمو خیلی قبلتر از اینکه امریکا بیام منم داشتم. چون حتی یه بار با یکی از این فاطی کماندوها دعوا کردم و هولش دادم و از ون فرار کردم و اتفاق اون روز با جزییات تو ذهنم برای همیشه ثبت شده.
دارم فکر میکنم خوبه که ادم خشم داشته همین خشم باعث میشه جرات پیدا کنی و یه کاری بکنی.
یه دوست ایرانی دارم که قبلا هم اینجا راجبش نوشتم اینه تا وقتی ازدواج نکرده بود چقدر به پسرا سرویس میداد تا شاید باهاش ازدواج کنن و همین حرکتش خیلی روی اعصاب من بود و اخرشم دعوا کردیم و تموم کردیم تا اینکه 4 سال بعدش اون پیام داد و دوباره حرف زدیم اینبار ازدواج کرده! این دوستمون امریکا نیس و ما کیلومترها فاصله داریم. همین چنوقت پیش رفت ایران و عروسی گرفت. باباش اخونده واسه همینم هر سال یه بار راحت میره ایرانو میاد. اونجا کلی بریز بپاش داره و زمین و طلا و این چیزا گرفته. به شدت حرص مال دنیا رو میزنه و حتی الان که ازدواج کرده بدتر هم شده! مثلا همش میگه کاش مادر شوهر بمیره خونش به ما ارث برسه. کاش پدر شوهرم سکته کنه یه پولی به ما برسه. هنوز داره درس میخونه و سنشم بالای چهل شده. همیشه به من میگه خوش به حالت تو شغل داری و زندگیت راحته خیلی شانس اوردی!!! من چندین بار بش گفتم ادم خودش زندگیشو میسازه شانس خیلی دخالتی نداره یعنی درصد زیاد نتیجه گرفتنات اگه بچه اخوند نباشی با پشتکارته نه شانست! اما خب این دوستمون نمیفهمه. تا اینکه چند وقت پیش یه جا مصاحبه کاری گرفت و به جای اینکه قبول کنه گف نه اینجا برای من خوب نیس من لیاقتم بیشتر از اینهاس! اسم شرکته رو دوست ندارم! هرچی گفتم ببین یه نگاه به سنت بنداز اینجوری راحت به کسی آفر نمیدنا. گفت نه من نمیخام این جابو. گذشت و ایشون رفت ایرانو عروسی گرفت و برگشت و دید هیچ جای دیگه برای کار بش آفری ندادن. پشیمون و نادم از اشتباهش شروع کرد به جایی که رد کرده بود ایمیل داد که تو رو خدا منو بگیرین! و اونا هم هیچوقت جوابشو ندادن! اینارو با ناارحتی برای من تعریف میکرد. شاید فکر کنین من از اون ادمایی هستم که همدردی و اینا... نه من از اون ادماییم که واقعیتو میزنم تو صورتو اینا مخصوصا اگه طرف هی بهم قبلش گفته باشه خوش به حالت شانس داری کار داری!
خولاصه به این دوستمون گفتم یادته بت گفتم همین جابو قبول کن گفتی بیشتر میخام؟ گف اره حریصم من! گفتم خوشحالم که حداقل میدونی که حریصی و این حرص مال دنیا داره کار دستت میده. گفتم اگه قانع بودی الان یه حقوق خوبم داشتی. مشکل بزرگت اینه که دوس داری هی مقایسه کنی. الان که بیرون از ایرانی خودتو با ادمهایی که خیلی زودتر از تو اینجا اومدن و زحمت کشیدن مقایسه میکنی و میخای بالاتر باشی ایرانم که بودی به این فکر میکنی که چقد دیگه خونه و باغ و طلا میشه خرید.
با دوست دیگه ای راجع به این ادم حرف میزدیم و اون دوستم گف مثل اینکه یادت رفته باباش اخونده. اینا بچه هاشونو طوری تربیت کردن که به کم یا متوسط قانع نباشن اینا خیلی میخان. اما مشکلشون اینه که فکر میکنن خارج از کشور هم اون پارتی بازیا و پولای خرکی دادن به اینا و کردیت الکی دادن بهشون اتفاق میافته وقتی میبینن از این خبرا اینجاها نیس سرخورده میشن و ناله میکنن... درست میگفت.
سال جدید باعث شد یه سری تصمیمات جدی راجع به بعضی از ادمهای اطرافم بگیرم. اینطوری بگم که یه مثلا دوستی داشتم که ایرانی بود و با هم دیگه همیشه حرف میزدیم و هم دانشگاهیم بودیم. این مثلا دوست از طریق ازدواجش با یه پسر ایرانی که اول اون هم دانشگاهیم بود اومده بودن امریکا. یه مشکل خیلی خیلی بزرگی که اینا داشتن و باعث شده بود کلا خیلیا سمتشون نرن این بود که به شدت خسیس بودن یعنی همه مهمونیارو میرفتن ولی خودشون نه اهل مهمونی گرفتن بودن نه حتی اگه مهمونی میرفتن چیزی برای اون میزبان میبردن بخاطر همینم خیلی زود دیگه تو جمع ایرانیا دیده نشدن. مشکل بزرگ دوم هم این بود که به شدت حسود بودن. حالا شاید خنده دار باشه بپرسیم اخه حسودی به چی؟ یه مثال سادش اینه که وقتی شوهرش فهمید فاند من از اون خیلی بیشتره منو از فیس بوکش آنفرند کرد و تا مدتها قهر کرده بود!!!! منکه نمیدونستم علتش چیه وقتی از خانومش پرسیدم چرا شوهرت اینطوری شد یهو با خنده گف چون بت حسودیش شد حقوقت بالاتره و نمیتونست تحمل کنه. یا خودش مثلا خیلی راحت میگف که نمیتونم غصه نخورم از شادی دیگران! عصبی میشم و حتی میگرن داشت و علتشم همین حرص خوردن از دیدن شادی بقیه یا حقوق بالای بقیه یا حتی زندگی بهتر بقیه بود. این مثلا دوستمون هم به ایرانیای توی ایران حسودیش میشد و هم به ایرانیای امریکا. یعنی با هر ادمی برخورد داشتن یه چیزی پیدا میکردن که بابتش به اون ادم حس حسرت پیدا کنن و ناراحت بشن. کم کم با همه قطع ارتباط کردن و منم که رفتم یه استیت دیگه بعدم اونا رفتن یه استیت دیگه و ما فقط به پیامهای کوتاه هر از چندگاهی رسیدیم. اخرین باری که حرف زدیم با همون پیامها گفت که با شوهرش خیلی اختلاف دارن چون گویا بهم دیگه و حقوق هم دیگه حسودیشون میشده!
یه نکته ای هم بگم که این ادم هیچوقت اهل اینکه سال نویی تبریک بگه یا تولدی تبریک بگه نبود. سه چهار روز پیش من براش یه پیام خنده دار فرستادم و جوابمو نداد. دقت کردم دیدم هروقت سوالی داشته با من تماس گرفته یعنی حتی یه پیام هم بدون سوال نبود! همیشه یه سوال پرسیده و یه کمک خواسته و غیر از اون هیچوقت اینطوری نبوده که حالی بپرسه!!!!!!!!!!!!! و من هیچوقت به این نکته دقت نکرده بودم تا اون روزی که دیدم جواب پیاممو نداد. دو روز صبر کردم و به این فکر کردم که ایا بودن این ادم تو دایره دوستان من مفیده برام؟ جوابش یه نه بزرگ بود! راستش اصلا متعجب بودم که چرا تا این مدت نگهش داشته بودم بعد دیدم من اونو نگه نداشته بودم اون خودش یه گوشه ای بود و هر وقت دلش میخاست و مشکلی داشت میومد یه سوالی میپرسید و می رفت.
خولاصه اینکه بلاکش کردم و به این فکر کردم که باید یه خونه تکونی اساسی به کانتکتهام بدم. باید ادمای اطرافمو با دقت بهتری نگه دارم. اینطوری که اول از خودم بپرسم بودن این ادم برای من مفیده؟ حتی اگه یه مکالمه مفید با اون ادم داشتم که باعث شده تغییر خوبی داشته باشم باید اون ادمو نگه دارم در غیر اینصورت نگه داشتن اون ادم برای من هیچ سودی نداره.
امیدوارم امسال پر از خبرهای خوب برامون باشه. نیم ساعت دیگه کلاسم شروع میشه اما دارم به اخر هفته فکر میکنم. امروز ظهر یه قرار ناهار با همکارم دارم بعد پدر یکی از دانشجوهای تازه وارد میخاد بیاد منو ببینه و راجع به این رشته حرف بزنه! گویا قبلشم با رییس دانشگاه میتینگ داشته. پولدارا اینطوری دانشگاهشونو انتخاب میکنن که به جای نگران نمره جی اری ای و فلان و بهمان بودن میرن یه کار خیری برای دانشگاهه میکنن و بعدم میان با همه رییس و روسا حرف میزنن و بچشونو معرفی میکنن و بعدم که اون بچه فارغ التحصیل شد همچنان با دانشگاه در ارتباطه و اینطوری میشه که مثلا یهو یکی از همون فارغ التحصیلا یه پول بزرگی به دانشگاه میده برای خیریه!
حالا این وسط منم افتادم تو این بازی و یه میتینگ با این اقای معروف (پدر بچه) دارم که اصلا نمیدونم چی میخاد بگه و من چی باید بگم و چرا منو گفتن بیا حرف بزن!
این روزا دارم به لباسای تابستونیم فکر میکنم که به زودی میخام بپوشمشون و به شدت گل گلی و خوشرنگن و هیجان زدم میکنن. نمیدونم اما چرا هی به خودم میگم جودی این پیرهنای گل گلی که خریدی یه کم تینجری طوری نیس؟ از بس این مدلی لباس نپوشیدم هزار ساله!
انقد هیچی تو زندگیمون به موقع انجام نشده و سر جاش نبوده که مراحل عمرمونم درست حسابی سر جاشون نیستن. توجیحم برای خودم اینه که اولا که هنوز سنی نداری که! دوما تو یه کشوری بزرگ شدی که رنگای چرک و سیاه رو به زور مینداختن بت و با بدترین مدل لباس وادارت میکردن 6 روز از هفته رو از 7 صب تا 12 ظهر یا 12 ظهر تا 4 بعد از ظهر بری بشینی پشت میز که هی بت بگن تو هیچی نمیشی تو اخرش میری جهنم! پس الان که میتونی و میخای یه کم زندگی کن.
برم به درس دادنم برسم.