حس خوب

ارزیابی هایی که برای کلاسام گرفتم از میانگین دانشکده و دپارتمان هم بالاتر بود چون مبحث خیلی سختیه و دانشجوهای امریکایی هم با یادگرفتن هرچی که توش مساله ریاضی داشته باشه مشکل دارن . کامنتاشون برای کلاسم انقدر خوب بود که اشک تو چشمام جم شد. خوشحالم که تابستون فعالی داشتم تا دو هفته دیگه کلاسا دوباره شروع میشه. همه از کشوراشون دارن میان دوباره و دانشگاه شلوغ میشه. یاد جودی ابوت میافتم که تنها تو خوابگاه مونده بود  و وقتایی که ترم شروع میشد خوشحال میشد. کتابی که اخیرن خوندم mindset هست که کتاب جالبیه توصیه میکنم حتمن بخونین. با ادمهایی که بهتون انرژی منفی میدن مدارا نکنین خیلی صریح بهشون بگین خفه شو بعدم از زندگیتون بندازینشون بیرون.  اینجا ادما حتی اگه باهوش هم نباشن خیلی خودشونو تحویل میگیرن و همش میگن من باهوشم من زیبام. متاسفانه تو فرهنگ ماُ اینطوری بار اومدیم که خجالت بکشیم یا مثلا تواضع داشته باشیم. این درست نیست چون به ادمهایی که خیلی از شما پایین تر هستن این اجازه رو میدین که خودنمایی کنن و اعتماد به نفسشون بالاتر بره و اتفاقن تو کشوری مثه ایران پر و بال هم بگیرن با هیچی! 

از خودمون شروع کنیم و هر روز به خودمون بگیم که چقدر خوبیم و چقدر زیباییم. یه دوستی داشتم تو خوابگاه هر بار که تو اینه خودشو میدید برای خودش بوس میفرستاد و به خودش میگف چطوری خوشگله! از نطر من و خیلیای دیگه اون اصلا نه قیافه داشت نه هیکل و نه قد و قواره! اما از نظر خودش زیبا و جذاب بود…

اگه دقت کرده باشین ادمایی که زیاد از دیگرون انتقاد میکنن و از خودشون تعریف میکنن از این روش به عنوان یه مکانیزم دفاعی استفاده میکنن چون میترسن مورد انتقاد قرار بگیرن بنابراین خودشون زودتر انتقاد میکنن… خودنمایی خوب نیس ولی خودپنهانی هم خوب نیس…

من برم به کارام برسم.

از ماست که بر ماست

تا نیم ساعت دیگه میتینگ دارم ولی انقدر ذهنم مشغوله که نمیتونم تمرکز کنم و تصمیم گرفتم وسط کارام بیام اینجا بنویسم. با مامانم هر روز صب قبل از اینکه بیام دانشگاه صحبت میکنم چون به تایم ایران حدود ۶-۷ بعد از ظهره. برام از خواهر کوچیکه میگف که داره تو مثلا یکی از بهترین دانشگاههای ایران درس میخونه و چقدر اذیت شده و چه سختیایی میکشه. یه دختر ۲۱-۲۲ ساله که حالش انقدر بد شده که از مامان خواسته ببردش یه امامزاده نزدیک مسیر کارش و اونجا نشسته ساعتها گریه کرده. منو این خواهرم خیلی تو سروکله هم میزدیم و میخندیدیم و وقتی من اومدم یه بخش بزرگی از شادیهاش و مسخره بازیاش رو گم کرد. کم حرف تر شد و بیشتر تو خودش رفت. حتی دیگه با منم خیلی کمتر حرف زد. خیلی کم دردودل میکرد و دور تر شدیم. به بیرون از ایران رفتن فکر هم نمیکنه با اینکه شرایطشو داره از نظر معدل و دانشگاه خوب و خیلی چیزای دیگه. من بی نهایت ذهنم مشغول بود که چرا باید یه دختر ۲۱-۲۲ ساله انقدر زجر بکشه و ناراحت باشه و هم سن و سالهاش تو یه کشور دیگه تو این سن و سال به فکر مهمونی گرفتن و مهمونی رفتن و مسافرت و خوشی باشن؟! چی باعث میشه انقدر تفاوت داشته باشیم؟ ما که خودمون محل زندگیمونو انتخاب نکردیم و جبر جغرافیایی باعث اینهمه عذاب شده کی میتونیم جبرانش کنیم؟ چرا من باید تو یه کشوری به دنیا بیام که بعدش مجبور شم با هزار بدبختی از اون شرایط دربیام و وارد یه محیط متفاوت بشم و باز هم به نوعی سختی متفاوتی رو تجربه کنم؟! 

آلا پرسیده بودی که عدالت اینجا هس یا نه؟ جوابش اینه که اینجا هم عدالت نیس. زندگی عدالت نداره. اینجا هم اقازاده ها با پولشون بهترین دانشگاهها درس میخونن و اگه مخشون نکشه یه مدرکی بلاخره میگیرن و هرجا دلشون بخاد میرن و هرکاری دلشون بخاد میکنن.

پارسال اینموقع من رفتم سفارت ایران (البته سفارت نداره ایران اینجا. و تو دفتر پاکستانن) تا پاسپورتمو تمدید کنم. بعد یه مردک مذهبی نما با یه لباس مشکی و ریش اونجا ایستاده بود ک پاچه ملتو بگیره به دلایل متفاوت. مدارکمو دادم بهش مثه این ادمهایی که دزد گرفتن الان به من نگاه کرد و گف که فکر کردی نفهمیدم که عکست مال سه سال پیشه؟ فکر کردی من تشخیص نمیدم؟ من یه نگاه به طرف کنم میفهمم چه خبره!!!!!! با نفرت بهش نگاه کردم و گفتم متوجه منظورتون نمیشم. عکس با حجاب برای تمدید پاسپورت میخاستین اینم عکسه دیگه من از کجا الان عکس با حجاب براتون بیارم؟! گفت نه خانوم شما ریجکتی امروز!!!! برو دو شنبه هفته دیگه بیا. چون پنجشنبه شهادته…جمعه تعطیلی ایرانیاس و شنبه و یک شنبه هم تعطیلی امریکاییه! قیافه من دیدنی بود اون لحظه چون من از نیویورک رفته بودم واشنگتن و ۴ ساعت تو راه بودم. هزینه هتل رو هم چون با خانواده الف بودم مادرش داده بود. به شدت عصبانی شدم و بهش گفتم شما رسمن دو روز در هفته کار میکنین پس! دو ساعتی که اونجا ایستاده بودم کلی ادم با بهونه های مختلف ریجکت کرد و همه با استرس یه گوشه ایستاده بودن و منتظر بودن که این مرتیکه گورشو گم کنه از اون دفتر برای نماز و ناهارش تا بلاخره مردک رفت. با عصبانیت ایندفه سعی کردم ارومتر حرف بزنم رفتم سراغ یکی دیگشون که اون به نظر ادمتر می رسید. گفتم اقا من عجله دارم میشه پاسپورتمو تمدید کنین خواهش میکنم. (من باورم نمیشد برای داشتن پاسپورت کشور خودم باید بترسم که ایا بهم میدنش یا نه!) اقاهه یه جوری که کسی متوجه نشه سرشو بهم نزدیک کرد و گف که اگه الان ۱۲۰ دلار نقد بهم بدی تا یه ساعت دیگه پاسپورتتو بت میدم!!!!تعجب کردم که چرا اینطوری رفتار کرد اونموقع اون پولو دادم و با سرعت پاسپورتمو گرفتم الان بعد یک سال وقتی خیلی اتفاقی راجع به رفتار بد اون ادمها تو سفارت با دوستم حرف میزدم بهم گفت که برای دانشجوها باید رایگان پاسپورت تمدید کنن. و تازه اونجا بود که فهمیدم چرا یواشکی داشت از من تقاضای پول میکرد و پول نقد میخاست. 

اینا اینجا تو این کشور زندگی میکنن و بچه هاشون مدرسه میرن و ۹ ملیارد ۹ ملیارد هم پول تو ایران گم میشه و هنوز انقدر گشنه ی گرفتن پول از حتی دانشجو جماعتن. خودتون ببینین دیگه گیر چه لاشخورهایی افتادیم. اونقدر سیری ناپذیرن که دست به هرکاری برای دزدی میزنن. اون روز من تنها نبودم و شاید ۷-۸ تا دانشجوی دیگه هم به دلایل مسخره ریجکت کردن بعد ازشون پول دستی گرفتن و پاسپورتو دادن و این اتفاقا همه تو سه ۴ ساعت افتاد. تهوع اورترین بخش داستان اون قسمتی بود که ملت همه منتظر بودن که کاراشون درست بشه اونا اون ته دفتر داشتن نماز جماعت میخوندن!!!!!

نمیدونم تا کی قراره سکوت کنیم از کدوم طرف باید اسیب ببینیم ولی یه چیزیو خوب میدونم اونم اینه که تا خودمون نخایم این وضع همینه و ادامه هم پیدا میکنه. اون ادمهایی هم که یه زمانی اونقدر شجاعت داشتن که پا شدن انقلاب کردن بعدم رفتن جنگیدن و پای همه چی ایستادن ادمهایی بودن که تربیت شده دوره قبلی بودن و بهشون یاد داده بودن از بچگی که نترسن و مبارزه کنن در برابر ناحقی! ماهایی که سکوت کردیم و اجازه میدیم هرکی بیاد یکی بزنه تو سرمون هموناییم که تو صف شیر صب زود می ایستادیم و بعدم بهمون نمیرسید. تو کلاسا روی نیمکتای سه نفری به زور خودمونو جا میکردیم و موقع کنکور تو سر و صدا به سوالا جواب میدادیم و صدای اذانم پخش میشد و صدامون درنمیومد. تو دانشگاه از توی غذامون سوسک درمیومد و میترسیدم به جرم سی/یاسی بودن بگیرنمون وقتی اعتراض میکردیم…

بعدم دیدیم طورمون به جایی نمیرسه از کشور اومدیم بیرون. 

یادمون رفت لاشخورها سیری ناپذیرن…یادمون رفت عواقب این سکوت اخرش گریبان خودمونو میگیره…امیدمون به دهه ۸۰ هایی باشه که سرشون گرم اینستاگرام و اسنپ چته و انواع مدل رقصیدن!!! باز ما حداقل یه سوادی داشتیم…بعید میدونم با این سیستم اموزشی این بندگان خدا همون سوادم جم کرده باشن…

از ماست که برماست...

مهمونی عجیب

رفته بودم خونه ی اون استادی که گفتم خیلی خانوم موفقیه و خونش تو یکی از بزرگترین برجهای منهتن هست. طبقه ۲۱. براش یه هنر دست ساز ایرانی رو بردم و قبل از ورودم از صدتا سکیوریتی (کد امنیتی) رد شدم. نگهبان به خانوم پتی زنگ زد و گفت دکتر پتی یکی از دانشجوهات اینجاس. خانوم پتی گف این یکی استاده! خیلی جوونه نه؟ استاده ولی! نگهبانه هم با تعجب و لبخند نگاهم میکرد و ادرسو نشونم داد. رفتم و درخونشو برام باز کرد و از همون بدو ورود شروع به حرف زدن کردیم. خیلی زود فهمیدم نظرش راجع به ایران به شدت منفیه فقط نمیدونم چرا با من انقد صمیمی شده بود. از اسراییل و سفرش بهم گفت اینکه دوتا پاسپورت داره و اینکه تو زمان بدی رفته بوده اونجا و ظاهرن احمقی نجات حسابی اونها رو ترسونده بوده و این خانوم پتی هرجا میره بهش میگفتن اتاق امینیتی هم هس و به محض اینکه صدای اژیر شنیدی باید بری تو اون اتاق امنیتی. میگف کلی دخترای جوان اسرا.ییلی که اونجا کار میکردن گریه میکردن که نمیخان جنگ بشه و تو تموم این سالها هیچوقت اینطوری احساس خطر نکرده بودن. برام خیلی جالب بود که انقدر از ایران میترسن یه جورایی خنده دار بود برام. بعد رفتیم بالای برجش و از اونجا جای برج دوقلوها رو نشونم داد و گفت اون سال ۴۴ تا از همکاراشو از دست داده و خیلی اتفاقی اون روز افیسش نرفته بوده!!!!! باور نکردم. هرچی بیشتر تعریف میکرد بیشتر شک میکردم و علت حضور خودمو تو اون خونه نمیفهمیدم. ادمی که انقد کورکورانه تعصب احمقانه داشت و از ای.ران به شدت متنفر بود چرا منو دعوت کرده بود خونش؟ خب اولش فکر کرده بودم که یه کم راجع به کشورم بدبینه ولی وقتی خونش رفتم این حس چندین برابر شد. خیلی خانوم موفقیه با اینکه میتونستم به روی خودم نیارم و از قدرتش استفاده کنم و مثه خیلی از ایرانیای دیگه که فقط منافع خودشونو میبینن و اینجور مواقع به پاچه خواری میپردازن من خیلی صریح و محکم گفتم که عاشق تاریخ و هنر کشورم هستم هرچند فرهنگش خیلی وقته دستخوش تغییرات وحشتناکی شده اما ملت همیشه پتانسیل تغییر کردن رو نشون دادن. نه شیفته ی این سرزمین رویاها هستم و نه از کشور خودم فراری ام. انتخاب کردم جای بهتری زندگی کنم و پای انتخابمم هستم اما از کشورمم بد نمیگم. خولاصه فهمید چه خبره…

باهاش بحث نکردم که اون اتفاق کار کشور من نبود که شایدم بود و من نمیدونم اما مطمنم که ملت من بی نهایت از اون حادثه ناراحت شدن. خودم وقتی از مدرسه اومدم و تو اخبار اون حادثه رو دیدم کلی گریه کردم با اون سن و سال… نه سیاست حالیم بود نه اقتصاد و نه هیچ چیز دیگه …فقط مردم بی گناهی رو میدیدم که به این طرف و اون طرف میدوییدن و ناراحت بودن. بعدتر وقتی نیویورک اومدم و اون مکان یادبود رو دیدم بیشتر قلبم به درد اومد از اون همه حیله و پلیدی که قربانیش صدها و صدها کشته در طول تاریخی بوده که وقتی مرورش کنیم عمرش به یک دهم عمر دوره دایناسورها هم نمیرسه. روز عجیب و غریبی بود خولاصه…

امروز هم میتینگ دارم و لی قبلش میخوام برم کافی شاپ مورد علاقم که یه کافی شاپ پاریسی کره ای هس! ترکیبی از اروپا و اسیا! 

مامان کنکوری

یه نکته ای رو یادم رفت بگم و اونم راجع به کنکوری ها بود. ما هم تو خونه امسال یه کنکوری داشتیم. مامانم بود. با همه دغدغه ها و کاراش ُ شبها وقتی دیگه همه میخوابیدن مینشست کتاب میخووند. همش از اونجایی شروع شد که من بش گفتم تو چرا نمیخای دنبال علاقت بری تا کی میخای دنبال بچه هات بدوویی و نگران اب و غذاشون باشی؟  خیلی یواشکی طور نشست به درس خووندن. کنکور ثبت نام کردن و بعد سر جلسه رفتن. نتیجشم حتی میترسید بره چک کنه. تا اینکه دیروز بهم خبر دادن که رتبش خیلی خوب شده! هیجانزده شده بودم ولی عصبانی! خیلی وقته خیلی دیگه از من دارن پنهون میکنن کاراشونو برعکس من که همه چی زندگیمو هر روز صب با جزییات براشون میگم. نمیدونم انگار مدلش اینطوری شده که از دل برود هرانکه از دیده برفت!

ایناش مهم نیس. مهم اینه که رتبش بطزر غیرقابل باوری خوب شده و میگه خب میدونی منکه نمیتونم ول کنم برم تهران باید همین دانشگاه اینجا بزنم! البته دانشگاه شهرمون خیلی دانشگاه خفنیه بعد از دانشگاههای تهران ! من فقط برام جالبه که مامانم با اونهمه دغدغه و شلوغی فکریش چطوری تونست یه همچین رتبه ای بیاره و بعدم انقدر متواضع قایم کنه از من رتبشو و بعدتر بگه البته که من رشته هایی که ریاضیشون زیاده نمیزنم چون نمیتونم از پس ریاضیش بر بیام. بعد بالاترین درصدش همون ریاضی بوده! 

خولاصه که بش افتخار میکنم که با همه سختیا و دل مشغولیا شاهکار کرد و به بچه هاش نشون داد که کار نشد نداره. خیلی دلم میخاد با افتخار اینو فریاد بزنم همه جا اما خب سکوت میکنم …

اینجا همش بارونی این روزا و باعث میشه ادم دلش بگیره...

غصه بخور...

یک ساعت دیگه میتینگ دارم  و هوا به شدت باد و بارونیه. استادی که باهاش میتینگ دارم بهم گفته بود که جمعه باهم میتینگ داشته باشیم و امروز خیلی راحت عوض کرد برنامه رو و برنامه ی منم بهم ریخت. هنوز همخونه جدید پیدا نکردم حتی وقت نکردم تو سایت تبلیغ کنم خونه رو. انقدر از زندگی با ادم جدید و نامعلوم وحشت دارم و حوصله دردسر ندارم که دستم به گشتن برای همخمونه جدید نرفته و الان که داره ماه جدید شروع میشه انگار تازه یادم افتاده باشه اوه اجاره این ماهم دو برابر میشه با استرس دارم به پیدا کردن همخونه فکر میکنم و فقط فکر میکنم!  ادم هرچی سنش بالاتر میره بیشتر از تنهاییش لذت میبره یا نمیدونم دور بودن از خانواده و نداشتن دوستای درست و حسابی دوربر ادم باعث میشه اینطوری فکر کنم. تصمیم گرفتم اینجا از زندگی خصوصیم دیگه ننویسم چون خیلی وقته یاد گرفتم کمتر غر بزنم و یه جورایی نوشتن درمانی میکردم برای خودم با نوشتن حال خوبم و اونم که از بس یه سری کامنتای عجیب و غریب از ناراحتی و دلسردی ادما میگیرم تصمیم گرفتم قطش کنم. اینجا از اطاعاتم راجع به کتابایی که میخونم مینویسم و تجربه هایی که به دست میارم و همینطور دغدغه هام یه جای دیگه به انگلیسی از حال و احوال خودم مینویسم. 

عادت ندارم تو دانشگاه بمونم از همون دوران لیسانس هم بلافاصله تا کلاس تموم میشد سرمو مینداختم پایین و با سرعت میرفتم سمت خوابگاه. لباسامو عوض میکردم و یه چیزی سریع میخوردم و میپریدم تو تختم و میخوابیدم! یعنی خواب حلال همه مشکلات و استرسها و دلتنگیام بود اما خب هم اتاقیام و هم کلاسیام نمیفهمیدن منو! فکر میکردن تنبلم که درس نمیخونم نمره هام که خوب میشد میگفتن لعنتی باهوش کون گشاد چطوری اینطوری شدی؟ نمیدونستن که مفید خوندن خیلی بهتر از الکی تلقین کردن به تلاش کردنه. عین همون اتفاقا اینجا داره با الف برام تکرار میشه. به محض اینکه درس میدم و تموم میشه کولمو میندازم روی دوشم و میرم سمت خونه و الف میپره جلوم میگه کجا؟ نمیخای درس بخوونی؟ و من حاااالم بهم میخوره از این سوالش! کتاب دختر جسور رو یه بار براش تعریف کرده بودم دیروز یهو به تیکه و مسخره گفت درس  نمیخونی بعد کتابای انگیزشی واسه من خلاصه میکنی! جوابشو ندادم چون خیلی وقته فهمیدم جواب دادن بهترین استراتژیه ولی خب از اونطرفم داره میبینه که کارام خوب داره پیش میره و خودش شب و روز داره کار میکنه و زمان میزاره و با سرعت کمتر به یه نتایجی میرسه. خیلی واضحه که عصبانیه و خب اینطوری داره خودشوو تخلیه میکنه. با تیکه انداختن. خب این نمونه واضح از غبطه خوردن به حال ادماس وقتی هیچ کاری از دستمون برنمیاد که بکنیم. یادم نمیاد هیچوقت من به خودم اجازه داده باشم این غبطه خوردن به حال بقیه ادمها برام پررنگ بشه. هیچوقت خودمو مقایسه نکردم با ادمهایی که تفاوت قابل توجهی باهام دارن اما تلاش کردم که بدونم اونا چطوری به اون موقعیت رسیدن. الف به اینکه من اصلا اون وقتی که اون میزاره نمیزارم ولی نتایج خوبی هم میگیرم غبطه میخوره. الف نمیبینه که من سالهاس از خانوادم دورم و اگه کمکی از اونها بخوام با این وضعیت گل و بلبل کشورم هیچوقت نمیتونم امیدی داشته باشم که کمکی دریافت کنم. الف نمیبینه که من دارم ۸ ساعت در هفته درس میدم و هر کلاسم ۵۰ تا دانشجو داره که هر دانشجو هم با توجه به رشته ای که میخونن توقع خیلی بالایی دارن چون هزینه تحصیلیشون بالاتر از بقیه رشته هاس و از قشر پر درامد جامعه هستن. الف میزان ایمیلایی که من تو طول روز دریافت میکنم نمیبینه و خیلی راحت نشسته تو افیسش و فقط روی ریسرچش کار میکنه. الف نمیبینه که من همزمان با ۴ تا استاد از دانشگاههای متفاوت با سطح توقعات خیلی بالا دارم کار میکنم و درس هم میدم. الف تو خونش با موش دست و پنجه نرم نمیکنه! خونش تو یکی از بهترین و گرون ترین اپارتمانهای شهره که اجارش سه برابر اجاره خونه ی منه و خانوادش براش پرداخت میکنه. الف خیلی واضح کوره و به شدت به حال من غبطه میخوره چون میبینه با اینهمه تفاوت فاحش من هنوز زنده ام و غر نمیزنم. اما من به محض اینکه بنالم میشه بهترین دوست ممکن! چون ته ته دلش خوشحاله که وضعش از من بهتره.

اونایی که ایران هستن هم همینطور. من بارها و بارها تو و بلاگهای قبلیم و اینجا وضعیت زندگیم رو قبل و بعد از اومدن به امریکا نوشته بودم اما خب ادما یادشون میره. تو زندگیم فقط امیدوار بودم به بودن خدایی که یه قدرت بزرگتره و حواسش بهم هس تو همه شرایط سخت …غبطه نخودم به حال بقیه ادما. شوآف نکردم هیچوقت برعکس خیلی از ادمهای اینستا و  بلاگ…حال خوبمو خودم ساختم. 

دیروز سر کلاس یکی از سوالای سختی که تو امتحان به دانشجوهام داده بودم حل کردم و خیلیاشون ناراحت بودن که سوال اینطوری هیچوقت سر کلا س حل نکردی. بهشون گفتم بیشتر از همه ی استادایی که میشناسین من براتون تمرین کردم پس هییییچ دلیلی رو قبول نمیکنم چون من صد درصد تلاشمو به عنوان استاد کردم اما شما چی؟ پس برای من هیچ دلیلی قانع کننده نیس…

همون اتفاق رو اینجا میگم. برای من از بدبختی و گرون شدن دلار و سختی زندگی تو ایران نگین . ایران که هیچوقت بهتر نشد برای قشر متوسط رو به ضعیف جامعه که هیچ پارتی تو زندگیشون ندارن و نداشتن جز خدا…من با همه ی اون سختیا هنوز دارم زندگی میکنم …دلیلی رو قبول نمیکنم…هیچ دلیلی رو…اگه نمیتونی حالتو خوب کنی و دوس داری غصه بخوری دلیلش خودتی نه هیچکس دیگه...