آنه شرلی و feeling good

دارم یه کتاب میخونم که از اون کتاباس که هر فصلو باید با دقت بخوونی و بعد دوباره برگردی یه نگاهی بندازی بهش. راجع به روان درمانیه اگه درست ترجمه کرده باشم و رفتارشناسی یا یه همچین چیزی از David Burn اسم کتاب هم Feeling good. خیلی خوبه این کتاب. اگر که احساس میکنین افسردگی گرفتین و انگیزه ندارین و میخاین به خودتونم کمک کنین اینو بخونین. 

دارم سریال آنه شرلی رو هم میبینم که گویا محصول سال ۲۰۱۹ هست و خیلی خوبه این سریال. منو هعی میبره به اون دورانی که جمعه می شد و ما منتظر پخشش بودیم و اون اهنگ اول سریال! یعنی چنان با هیجان این سریالو میبینم که وقتی اقای گیلاس نگاهم میکنه تعجب میکنه میگه انقد این برات جذابه؟! میگم اره تو نمیدونی این سریال مورد علاقمون بود تو ایران. حالا بماند که کلی داستان دیگه هم سریالش داره که اصلا هیچوقت ما ندیدیم و نمیدونستیما. دیگه اینکه ریسرچو یه جورایی بوسیدم گذاشتم کنار و هیچ انگیزه ای ندارم به غیر دوتا کنفرانسی که باید مقاله هامو توشون پرزنت کنم. 

فعلا همینا دیگه. انگیزه دارتر شدم میام بیشتر می نویسم.

رادیکال نباشیم؟!

با الف داشتیم صحبت میکردیم راجع به اینکه ایا این کله نارنجی بی خاصیت بازم رییس جمهور میشه یا نه! الف میگه به نظرش این اتفاق نمیافته اما این بدبینی من هعی داره بهم میگه که بازم رییس جمهور میشه. یه طرز تفکر جالبی اینجا هست که میگه کتابهای مربوط به نظر مخالفین رو هم بخونین تا نظرتون خیلی رادیکال نشه و فقط نچسبین به عقایدتون و بگین آی ملت فقط اینی که من میگم درسته! به خودتون اجازه بدین که نظرات مخالفم بشنوین و در موردش بخونین. البته این تفکر نمیگه برین با هر کسی بشینین بحث کنین تا صبر خودتونو بسنجینا! میگه برین اون ادمهای کله گنده ی موافق اون نظر خاص رو پیدا کنین و درمورد نظراتشون بخونین و کتابایی که نوشتن رو بخونین و ببینین اصلا اینا چی میگن و چرا اینو میگن. در همین راستا الف رفت کتاب یه سیاه پوستی رو که طرفدار حزب جمهوری خواهها بود خووند و یا نشست پادکستای حزب جمهوری خواهها البته اوناییشون که اهل علم هستن (که خیلیم انگشت شمارن یا در حال انقراضن) گوش داد. خیلی خوشم اومد از کارش چون با این حرکت هوشمندانش به این فکر میکنه که اصلا این ادمهای نظر مخالف چی تو فکرشون میگذره نه اینکه کورکورانه فقط بشینه بحث کنه که من بهترم. بعد خودم نشستم فکر کردم ببینم من میتونم برم دوتا ادم درست حسابی که طرفدار نظام کنونی ایران هستن رو پیدا کنم ببینم چی میگن و دقیقا طرفدار چی این نظام هستن؟ چیزی پیدا نکردم! میدونم اگه کتابی هم باشه به شدت داره از طرز تفکر اونا حمایت میکنه و تمام فساد های مالی و ناشایسته سالاری ها رو توجیه میکنه ها ولی دقیقا هدف همینه اینکه بزاری اونا خوب حرفاشونو بزنن و گوش بدی و ببینی چی میگن. نه برای اینکه صبرتو امتحان کنی یا بهشون میدون بدی ها فقط برای اینکه بفهمی چرا اینا اینطوری فکر میکنن. اینطوری با دید بازتری تصمیم میگیری نه از روی تعصب و خشم. 

بگذریم. دارم یه کتاب ترجمه میکنم که خواهرم پیشنهادشو بهم داد و برای قسمتی از کار خودشم هست. کلی لغت فارسی علمی یاد گرفتم و خیلی از فعل هایی که به شدت یادم رفته بود و غیره محاوره ای هستن رو دارم یاد میگیرم بعد به این فکر میکنم که عجیب من اصلا یادم نمیاد انقد علمی به فارسی چیزی نوشته باشم و کلا یادم نمیاد یه زمانی چطوری پس من پایان نامه ارشدمو نوشتم!!!!خولاصه خیلی داره ترجمان این کتاب بهم چیز یاد میده هرچند هر شب فقط چند صفحه است. 

+ کیا پادکست رادیو نیست رو گوش دادن؟!


نسل دومی

سه چهار روزه حدود ۴-۵ عصر میرم بیرون یه ساعتی راه میرم و میام خونه. دیروز وسط راه یه پسر ۶-۷ ساله یهو از تو بخش جنگلی مسیر پرید اومد سمتم و با لبخند برام دست تکون داد نمیدونم چرا فکر کردم جنی چیزیه :))))))) از بس باورم نمیشد یکی بچشو بزاره تنها بیاد بیرون. بعد بش میگم خطرناکه تنهایی اومدی بیرون رفتی تو جنگل بچه جان خرسی چیزی میاد میخوردتت یه وقت! (بلد نیستم توضیح بدم به بچه با زبون مهربانتری ) یه نگاه بهم کرد گف اونکه خیلی ترس نداره بزرگه میشه دیدش ترسناک مارها هستن که این موقع سال زیاد میشن و معمولا بالای درختا چنبره زدن! من قشنگ چشمام از تعجب گرد شده بود. نصف مسیرو با من اومد و توضیح داد که هر روز میاد پیاده روی میکنه یه هوایی به سرش بخوره بعد میره خونه تا مامانش بیاد شام اماده کنن. بعدم از مزایای پیاده روی و تاثیرش روی سلامت روح و روان گفت. تکرار میکنم بچه فقط ۶ یا دیگه نهایتا ۷ سالش بود با نیم متر قد! بار اولم نیس اینجا بچه ها رو میبینم که انقدر مستقل هستن و جالب حرف میزنن اما هربار مثه دفعه اول تعجب میکنم شاید به این دلیل که با بچه های ایران مقایسه میکنم یا بچه های ایران زمان خودم! به این فکر میکنم که خودم بچه داشته باشم اصلا نمیزارم تنهایی پاشه بره بیرون راه بره! با غریبه انقد راحت حرف بزنه یا از مار و خرس و اینا راحت بگه. بعد میگم خب اینجا خیلی نرماله این مستقل بودن و اینطوری رفتار کردن اگه بچه ی من اینطوری نشه که سخت میشه براش زندگی وقتی با بقیه حرف میزنه. رفتار این پسر بچه مثه جرقه بود برام شاید همزمانیش با کتابی که میخونم باعث شد انقد به تفاوت فرهنگها روی تریبیت بچه و اثرش روی روابط اجتماعی بچه فکر کنم. کتابی که میخونم اسمش داریوش بزرگ اوکی نیس هس که برای رده نوجوان و جوانه. کتاب انگلیسیه و نویسنده ایرانی امریکاییه. داریوش شخصیت اصلی قصه ست که مادرش ایرانی و پدرش امریکاییه و هیچوقت نتونسته اونطوری که باید تو جامعه و بین بچه ها جا بیافته و همیشه تفاوتهایی با بقیه داشته. من اصلا حتی فکرشم نمیکردم که بچه های نسل دومی که تازه یه طرف فامیلشونم امریکاییه مشکلی از لحاظ فرهنگی داشته باشن حالا با خوندن این کتابه با خیلی چیزا اشنا شدم. از طرفی به خودم فکر میکنم و میبینم که من چرا هیچوقت مثلا به تفاوت فرهنگی بین خودم و اقای گیلاس فکر نکردم و اصلا ندیدم همچین چیزیو هنوز! شاید خیلی انعطاف پذیرم و درک نکردم تفاوتی رو و یا شاید اقای گیلاس خیلی انعطاف پذیره و تفاوتی رو ایجاد نکرده. بهرحال تازه متوجه شدم بچه های نسل دومی هم مشکلات بزرگی دارن حتی اوناییشون که خانوادشون کاملا مهاجر نیس و فقط پدر یا مادرشون مهاجر بوده.


رمز نداریم دیگه

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.