من هنوز وسط تعطیلاتم هستم و واقعا به این تعطلات یه هفته ای نیاز داشتم که تو خونه باشم و اشپزی کنم و به کارای عقب افتاده ریسرچم برسم. اما همچنان ساعت 6:45 دقیقه صب بیدار میشیم و این قسمت تعطیلات برام قفلش باز نشده! امروز اولین باری بود که بعد مدتها صبحونه نون تست و مربای بالنگ (سوغاتی ایران) خوردم . چون مدت زیادیه که ما صبحونه حلیم میخوریم البته من اسمشو گذاشتم حلیم. اینطوریه که تو اینستنت پات ( زودپز؟ ) پیاز و گوشت ( من سویا میریزم) تفت میدم بعد جو پرک شده اضافه میکنم و بعد ادویه میریزم و اب گیاهی و شیر جو و بعدم درشو میزارم به مدت 16 دقیقه میزارم بپزه! بعد درشو باز میکنم و با بلندر همش میزنم! و این ترکیب اسمش میشه حلیم. میزاریم تو یخچال و هر روز صبونه میخوریم. اینطوری که من میریزم تو کاسه یه ذره شبر جو بش اضافه میکنم میزارم تو ماکرویو به مدت یه دقیقه بعدم درمیارمشو بش دارچین میزنم و شیره ی خرما (از کاستکو خریده بودم نمیدونم هنوزم دارن یا نه).
به نظر منکه مزه حلیم های ایرانو میده.
دیشب گوشت چرخ کرده خریدم و امروز میخام کتلت درست کنم چون از اون غذاهاییه که یه ذره زمان میبره. خیار و گوجه هم برای سالاد خریدم و از اون مهم تر از مارکت چینی ریحون تایلندی و نعنا هم خریدم که ترکیبی از سبزی خوردن هم داشته باشیم. هرچند اقای گیلاس هنوز نتونسته با این قسمت سبزی خام خوردن ارتباط برقرار کنه که خب چه بهتر همش مال خودم میشه.
این روزها که دیگه رسما تابستون شده به شدت انرژی دارم برای پیاده روی مخصوصا بعد از کتلت.
این اخر هفته که گذشت به دانشجوهام گفتم امروز نمیخام درس بدم امروز میخام حرف بزنم از خودم بگم از خودمون بگم. اول شماها خودتونو معرفی کنین یه کم از خودتون بگین. تعدادشون کمتر از معمول بود چون امتحانو قبلا گرفته بودم و اون روز هم روز اخر هفته ی تعطلاتمون بود. همین یه فرصت خوب ایجاد کرد برای متفاوت حرف زدن. بعد از اینکه همه از خودشون گفتن یهو یکیشون گف استاد شما چی؟ شما نمیخای از خودتون بگین؟
من اینطوری شروع کردم که ایرانی هستم. حتما این روزا زیاد ازش شنیدین. کشور من در حال انقلابه. انقلابی که از دخترای همسن و سال شما شروع شده. دخترای سرزمین من خیلی شجاعن و دارن با دیکتاتورترین جکومت تاریخ میجنگن. جالبه بدونین همه راجع به انقلاب ایران شنیده بودن و همه میدونستن دخترای ایرانی چقدر مبارز هستن.
بعد از کلاس یکی از دخترا اومد سراغم گفت استاد شما گفتی ایرانی هستی درسته؟ گفتم اره. گفت پدربزرگ من قبل از اون سال 57 تو ایران بعنوان مهندس برق تو مخابرات تهران کار میکرده. مامانم دبستان و راهنماییشو تو مدرسه امریکایی تو تهران گذرونده. وقتی اون اتفاق سال 57 میافته مامانم میگه خیلی وحشتناک بود تا مدتها خیلی هامون و حتی ایرانیا تو زیرزمینای خونشون بود و میترسیدن که الان قراره چه اتفاقی بیافته! بعد اعلام کردن که امریکاییا هرچه سریعتر از کشور خارج شن. پدربزرگم دست زنو بچشو میگیره و از ایران خارج میشه و هیچوقتم حقوقشو نمیگیره از کارگزار ایرانی.
خیلی برام جالب بود یه زمانی امریکایی میومد ایران برای ایرانی کار میکرد و از ایرانی حقوق میگرفت. میتونی عمق فاجعه رو بفهمی؟
میدونم مثه روز برام روشنه که به زودی اینها نابود میشن و این روزها هم میگذره چون تاریخ خوندم. چون تاریخ معاصر خوندم و سرگذشت قذافی و امثالشو مطالعه کردم. به اینده امید دارم به اون روزی که این حرومزاده های تاریخ تو دادگاههای ما ایستادن و یکی یکی حکمشون خونده میشه. به امید اون روز قند تو دلم اب میشه و ذوق وصف ناشدنی دلمو پر میکنه. فقط خدا میدونه چه جمع اضدادی شده حالم.
پی نوشت: از اونجایی که یه عده هرزه رفت و امدشون به بلاگم با این پست یهو زیاد شد و حالشون اصلا خوب نیست با وضعیتی که تو ورزشگاه حیدرنیا دارن. تصمیم گرفتم ادرسشو اینجا بزارم که هرکی بلده بلاخره یه جوری به این بندگان بدبخت خدا کمک کنه.
آدرس دقیق تهران زیر پل حافظ. انگل زاده ها اونجا جمع هستن برای گه زیادی خوردن.
درضمن دوزاری های حکومتی با ای پی عوض کردن و ادرس عوض کردن نمیتونین ذات کثیفتونو پنهان کنین. پس خفه شین.
امروز مجبور شدم بیام دانشگاه چون میتینگ اول ماه داریم و از افیسم دارم کار میکنم. تازه الان فهمیدم چقد وسط کارم پا میشدم میرفتم سر یخچال یا یه دستی به سر روی گربم میکشیدم یا هی میرفتم در اتاق اقای گیلاس ازش به هر بهونه ای یه سوالی میپرسیدم! فکر میکنم من از اون ادماییم که نبودش خیلی محسوسه چون وقتایی که میام دانشگاه هی پیام میده کی میای امروز؟
حالا بماند که امروز تونستم یه بخش بزرگی از کدهامو انجام بدم و جواب بگیرم و تمرکزم نسبت به خونه کار کردن بهتر بود اما به شدت گشنم شده و اصلا فکرشم نمیکردم انقد یهو دلم یه شیرینی بیسکوییتی چیزی بخواد. قهومم درست کردم و به این فکر میکنم کاش یه بیسکوییت میاوردم باهاش میخوردم! یه ساعت دیگه میتینگ شروع میشه و هفته دیگه هم تعطیلات نوروزی ماست. تو بلاگ ترانه عکس مگنولیا رو دیدم و دلم خواست برم بیرون قدم بزنم اخه همه چی دقیقا همه چی حتی چمنا و علفهای هرزه کنار دیوارام گل دادن این روزا.
هفته ای که تعطیلم جایی نمیریم ولی هفته بعدش داریم میریم یه سفر مثلا کاری 4-5 روزه به یه استیت جنوبی تو امریکا که من قبلا یه بار رفته بودم و الان با اقای گیلاس میرم.
خیلی دلم میخاست بیشتر بنویسم اما هم گرسنمه هم دلم میخاد زمان زودتر بگذره و هم باید برگردم به نوشتن نتایجی که گرفتم از ریسرچم.
شاید خنده دار باشه بگم این روزها دارم ورزش میکنم و سعی میکنم به خودم یاداوری کنم پایان این شب سیاه خیلی نزدیکه یه کم دیگه طاقت بیار. امروز بعد خبر پیروز پتمو محکم بغل کردم و بش گفتم خوش به حالت که آمریکا بدنیا اومدی.
شاید هزار سال بود که خورشت کرفس نخورده بودم یه زمانی غذای مورد علاقم بود و وقتی اومدم امریکا نتونستم درسش کنم چون اصلا نمیتونستم اونطوری که مامانم درست میکنه این غذا رو درست کنم. وقتی مامانم برام درست کرد تازه فهمیدم چه چیزیو فراموش کرده بودم. ادما چقد عجیبن. مامانم قبل رفتنش چندتا بسته سبزی خورشت کرفس اماده کرد و امروز من میخام درست کنم خورشت کرفسو.
اخر هفته هم کتلت میخام درست کنم غذای مورد علاقم شده اخه!