حزب باد

تو یه کافه با اقای گیلاس نشستم و دارم سعی میکنم پرزنتیشن هامو آماده کنم. اقای گیلاسم یادش رفته شارژر لب تابشو بیاره و کلا هم از من بدتره تو دقت تمرکز کردن. یعنی این آدم اگر ذره ای تمرکز داشت الان سومین دکتراشو گرفته بود. وسط کارام یهو یادم میافته الف از بعد از روز ازدواجم که خودم بش پیام دادم دیگه بهم پیام نداد و الان هفته ها میگذره. منم هیچ دلم نمیخاد نه بش پیام بدم و نه اصلا برام مهمه چکار میکنه. ادمی که با انتخاب دوست پسرش خیلی چیزا رو به من یکی ثابت کرد. پسری که خودش مهاجر و از یکی از جزایر تحت دولت امریکاس و یکی از فقیرترین جزایر اینجاس و باید به دولت مالیات بدن و همش سیل و بدبختی دارن و دولت مخصوصا دولت ترامپ اصلا براش مهم نیس این جزیره. اونوقت این ادم و خیلیای دیگه از همون جزیره که تونستن از اون جزیره خارج بشن و تو ایالت های دیگه امریکا زندگی نسبتا بهتری رو داشته باشن یادشون رفته از کجا اومدن و شدن طرفدار این کله نارنجی بی خاصیت! الف با همه ی ادعاش راجع به زندگی سیاه پوست ها و اعلام انزجارش ا زاین کله نارنجی با پسری دوست شد که عاشق ترامپه و یه احمق به تمام معناس. برای من اصلا اون اوایل مهم نبود و شاید عمق فاجعه رو درک نمیکردم راجع به ادمی که طرفدار ترامپ هست بعدتر وقتی دیدم اقای گیلاس خیلی صریح قرار دیتمون با الف و دوست پسرشو کنسل کرد و گفت راستش من حرفی با ادمی که طرفدار اون مردک کله پوک هست ندارم فهمیدم کسی که بیشترین ضربه رو خورده از روی کار اومدن این کله پوک امثال من هستن. من دانشجوی ایرانی که تو امریکا دارم درس میخونم. من چه حرفی با طرفدار ترامپ دارم؟! و برای الف این طرفدار بودن فقط یه جهت فکری بود:)))) میگف ما میتونیم دوست پسر دختر خوبی باشیم و میتونیم عالی باشیم اگه ترامپ رییس جمهور نشه! و زن و شوهر خوبی در اینده خواهیم شد بعدتر دیگه ترامپی هم رییس جمهور نیس. همینقدر احمقانه به قضیه نگاه میکرد. 

هرچی بیشتر فکر میکنم بهتر میفهمم من با الف دوستی خاصی نداشتم یعنی حرف چندانی برای گفتن نداشتیم و بعدتر که دوست معتادشو دیدم و اون ناقدردان بودنش نسبت به خانوادش بیشتر برام روشن شد که واقعا دوست ندارم روابطمو نزدیکتر کنم به این ادم. به شدت اعتقاد دارم دوست نزدیک ادم خانواده ی ادم هست. دوستی ندارم و ادمی هم نیستم که خیلی اهل درد و دل کردن و نزدیک شدن به کسی باشم و وقتی احساس کنم ادمی که باهاش حرف میزنم فقط برام یه بار هست و حرف مفیدی برای زدن نداریم خیلی راحت کنارش میزارم انگار که از اول هم نبوده.  هفته هاست که با الف حرف نزدم و حتی تکست هم ندادیم و من بدون اینکه متوجه بشم اصلا برام اهمیتی هم نداشته و دلیل خیلی واضحش این بوده که هربار که حرف میزدیم ناخوداگاه بحث به سمت سیاستهای احمقانه ترامپ کشیده میشد و اونم از دوست پسر احمقش دفاع میکرد ادمی که اگه بالاترین درجه علمی رو هم بگیره اگه تو رانندگی کمی سرعت بگیره و پلیس متوقفش کنه تو دوران رییس جمهوری این ادم قبل از اینکه الف دهنشو باز کنه با گلوله متوقفش میکنن. بله. همینقدر سیاهها تو این دوره مورد تهدید هستن و این ادم از دوست پسر احمقش دفاع میکنه. 

البته این وضع فقط مربوط به سیاهها یا بعضی مهاجرهایی که طرفدار ترامپ هستن نیست. زیاد هستن ایرانی هایی که اینجا طرفدار این مردک احمق هستن و دلیلشونم این هست که اوضاع رو بهتر میکنه و خوبه که نمیزاره ایرانیا راحت بتونن بیان امریکا. و از اونطرفم به ایرانیا میگن اینجا خیلی اوضاع برای ایرانیا خطرناکه :))) دلیلش خیلی ساده ست ملتی هستیم که خوبی رو برای خودمون میخایم و بدی رو برای دیگران. ملتی هستیم که هرکاری ما میکنیم سخت و بسیار سخت هست و شمای نوعی نمیتونی از پسش بربیای. ملتی هستیم که نمیتونیم پیشرفت کسی رو ببینیم و دست به هرکاری میزنیم که طرف نتونه پیشرفت کنه اگه در مقام قدرت باشیم البته.

نمیدونم چرا دلم غر زدن میخاست. شاید بخاطر پیامی که یه دوست ایرانی برام فرستاد و مکالمه ای که با یه ایرانی طرفدار ترامپ داشت و من دلم نمیخاست از اون بگم و از الف که یه امریکاییه شروع کردم و به اینجا رسیدم...

طاقت بیار

شاید باید بگم تو یکی از پر استرس ترین دوران زندگیم هستم خودمم باورم نمیشه یه روز اگه به این روزهام نگاه کنم چی به خودم خواهم گفت. مهاجرت و تحمل سختی های زیاد تو سالهای اول زندگی اینجا بدون هیچ پناهی انقدر بهم درس یاد داده که الان تو استرس زا ترین شرایط ممکن زندگیم فقط یه نفس عمیق بکشم و بگم خب خدا رو شکر هنوز میتونم نفس بکشم بقیشم حل میشه. نمیدونم چرا ما ادمها انقدر قدر ناشناسیم یا مثلا کی میشه که بفهمیم واقعا زندگی ارزش حرص و جوش خوردنو نداره. نمیدونم کی به اون درجه از ارامش میرسم که تو اوج استرس برای خودم چایی بریزم و فقط به اینده فکر کنم. نمیدونم ولی الان میدونم که این ادمی که تو اینه میبینم خیلی خیلی خیلی فرق داره با اون دختری که چند سال پیش با یه چمدون ۲۳ کیلویی وقتی همه ی مهاجرا حداقل دوتا چمدون داشتن بار و بندیل بست و اومد کیلومترها دورتر تا زندگیشو بسازه . شاید اونموقع سر پربادی داشتم و آرزوها خیلی بزرگ شاید اون آرزوها هنوز یه جاهایی اون ته قلبم دارن برای خودشون میچرخن اما این خونسردی تو شرایط استرس زای امروزی مال اون دختر سالها پیش نیس. این خونسردی حاصل رو به رو شدن با ادمهای نامرد و بد روزگاره که باعث شد درس بگیره زندگی ارزش سختی کشیدن و حرص خوردنو نداره. شاید باید اون سالهای سختو میگذروندم که خودمو برای سالهای بعدش اماده تر ببینم. بعضی وقتا ادم دیر به این نتیجه میرسه گاهی تو سن ۲۱ سالگی مثل ملیکایی که با یه کوله پشتی سفر میکنه و هر اتفاقی که تو زندگیش میافته رو یه دلیل برای ادامه مسیرش میدونه. گاهی تو سن ۲۷ سالگی گاهی تو سن ۳۳ سالگی گاهی تو ۴۰ سالگی ...گاهی تو ۶۰ سالگی و گاهی هیچوقت...و چقدر بده اون موقعی که ادم تو سن بالاتر به این نتیجه برسه که زندگی واقعا اونقدر ارزش زجر کشیدنو نداره ...

هفته ی پیش روم دوتا سفر پیش رو دارم تا هفته بعدش! مصاحبه کاری و کنفرانس و اماده شدن و تلاش و دوباره تلاش. به خودم میگم صبر داشته باش روز میشه این شب. صب میشه بلاخره. آروم باش و از مسیر لذت ببر به مقصد فکر نکن چون مقصدی در کار نیست. 

به خودم انرژی میدم که بتونم قوی باشم و از پس این روزهای سخت کاری بربیام از این استرس ها...به خودم میگم طاقت بیار و بدوو...یه کم دیگه مونده تا خط پایان قوی باش تو میتونی...

انرژی مثبت برام بفرستین. 

نه من برام مهم نیس...

تو ذهنم پر از کلمه هست اما نمیدونم چرا نمیتونم بنویسم همیشه نوشتن کمکم کرده و یه جورایی به ذهنم سامون داده اما اینبار فقط صفحه رو باز میکنم و میبندم و گاهی حتی باز میکنم و یه چیزایی مینویسم و بعد دوباره دیلیتو میزنم و تمام. فردا میتینگ دارم با استادم و باید براش پرزنت کنم و دوهفته دیگه هم سفر کنفرانسی دارم به اون سر امریکا. نمیدونم اسمشو استرس بزارم یا ترس یا هیجان. اتفاقات پشت سرهمی که داره برام میافته انقدر زیاد هستن که من طاقتشو ندارم. اینهمه مصاحبه و منتظر موندن و باز مصاحبه و اپلای و ازدواج و ریسرچ و درس دادن . نمیدونم چرا تا یادم میاد تو این دوره انتظار و ترس و هیجان بودم. انتظار برای نمره ی بعد از امتحان. انتظار برای جواب کنکور. انتظار برای جواب انتخاب رشته. انتظار برای نمره های تافل و جی ار ای. انتظار برای پذیرش. انتظار برای ویزا. انتظار برای جواب فاند. انتظار برای جواب گرفتن از ریسرچ. و باز هم انتظار و انتظار و انتظار... از دیروز چند نفر از بچه های ایرانی و غیر ایرانی همش دارن بهم پیام میدن که ببین تایید کردن که فرزندان خانومایی که با غیر ایرانی ازدواج کردن هم میتونن تابعیت ایرانو بگیرن. من که اصلا از اولشم نمیدونستم یه همچین چیز مزخرفی وجود داره که اینا تابعیتو باید بگیرن یا بدن. تعیین کنن چون تو زنی بچت نمیتونه ایرانی باشه اگه با یه غیر ایرانی ازدواج کنی! و حالا اجازه دادن! با صلاحیت سپاه! خنده دارترین جوک سال بود. به دوستای غیرایرانی که چیزی نمیتونستم بگم فقط خیلی زیرپوستی گفتم چندان تاثیری تو زندگی من نداره. به قول معروف جلوشون ابروداری کردم. به دوستای ایرانی اما گفتم هزار سال دلم نمیخاد دخترم تابعیت کشوری رو بگیره که دولتمرداش برای زن ارزشی نمیبینن. دولتمرداش انقدر کثیف و پست فطرتن که یه دختر ۱۶ ساله رو به ۶ ماه حبس محکوم کردن چون دلش میخاست بره تو استادیوم بشینه. به دوستای ایرانی نگفتم چقدر حالم بهم میخوره از دولت کثیفی که الان داره حکومت میکنه. فقط گفتم من هزار سال اون تابعیتو نمیخام. من قدرت انتخاب نداشتم دخترم داره. بعد با خودم فکر کردم به دخترم. 

به دخترم از ایران میگم از زیباییهاش و از تاریخش و بعد از تاریکی هاش از زشتی هاش از دزدهایی که به تاراج بردنش و از مردمی که سکوت کردن و از خودم که اولین باری که دلم واقعا خواست دیگه تو اون کشور نباشم. از همه ی ناعدالتی هاش. از اینکه وقتی گاهی خیلی اتفاقی اهنگ شاد باش و شادتر باش رو میشنوم به جای اینکه خوشحال باشم و مثه مردم عادی اینجا باهاش برقصم و تکرارش کنم ناخوداگاه سکوت میکنم و با بهت به مردم خوشحال نگاه میکنم چون تو کشور من دختر پسرای شادی رو که با این اهنگ رقصیده بودن و ویدیو داده بودن رو کمتر از ۴۸ ساعت با افتخار دستگیر کردن و جلوی دوربین بردن و تحقیرشون کردن به جرم شاد بودن! به دخترم میگم که وقتی از گیت فرودگاه میخاستم خارج بشم خانومی که با پارچه ی مشکی روشو گرفته بود بهم گفت موهاتو بکن تو! همه ی دغدغش همین بود. به دخترم میگم که اینجا تو امریکا وقتی رفتم که پاسپورتمو تمدید کنم همون دولتمردای کثیفی که اینجا هم نماینده دارن بخاطر دلایل خنده دار مذهبیشون کارشونو زودتر تعطیل کردن و به همین بهونه برای اینکه کار منو و چندتا دانشجوی ساده ی دیگه رو که ساعتها مسافرت کرده بودیم تا به اون نمایندگی برسیم راه بندازن از هممون زیر میزی گرفتن و ما بدون اینکه بدونیم حقمون اینه که رایگان پاسپورتمون تمدید شه کلی پول دادیم بهشون و ازشون تشکر هم کردیم! دزدی حتی از دانشجو جماعت اونم تو یه کشور دیگه! 

به دخترم میگم که تو دوره ای که تحریم و سختی و تورم بیداد میکرد دولتمردای کثیف کشورم به فکر دزدی های چندین ملیون دلاریشون بودن و اینجا تو همسایگی من دختری برای تولد امام زمانی کیک چند صد دلاری میخرید و جشن و مولودی راه مینداخت...

به دخترم میگم که هیچوقت دلم نمیخاد اون مثه من تو این دو راهیه دل کندن و رفتن و موندن و سوختن بمونه. به دخترم میگم شاید یه روز وقتی همه ی دزدها رفتن وقتی غارتگرها سیر شدن وقتی دیگه ایرانی نموند میتونیم برگردیم و من بهت حق انتخاب بدم. اینکه دوست داری تابعیت این کشورو داشته باشی یا نه! 

به اقای گیلاس فقط یه جمله گفتم و اونم این بود که دلم نمیخاد دخترمون تابعیت کشورمو داشته باشه تا وقتی اون ادمهای کثیف دارن بهش حکومت میکنن...

اره برای من مهم نیس قانونهای مزخرفی که میزارن و میرن و میان. من اهمیتی نمیدم به این قانون جدید تابعیت ایرانو داشتن وقتی اصلا از بنیاد نگاه کثیف جنسیتی توش بوده. من هرگز دلم نمیخاد دخترم تابعیت کشورمو داشته باشه کشوری که به دست غارتگرهای کثیف اداره میشه. 

نگاه موضعی

باید روی پایان نامم کار کنم وقتایی که استرس میگیرم دلم میخاد غذای ایرانی بخورم. از باشگاه که برگشتم بساط قورمه سبزی رو اماده کردم. حالا بوی خوبی تو خونه پیچیده و منم دارم خودمو برای انجام کارهام اماده میکنم. اخر این هفته میتینگ دارم و هفته ای که گذشت دوتا اینتریو داشتم با دانشگاههایی که وقتی براشون اپلای میکردم حتی فکرم نمیکردم به رزومم نگاه کنن نمیدونم چرا هیچوقت اون اعتماد به نفس کافی رو بدست نیاوردم.  مصاحبه خیلی جالب بود و تجربه ی عجیبی برام بود این پروسه اپلای کردن و اماده شدن برای مصاحبه همش منو یاد دوران اپلای برای دوره ی دکترا میندازه. دیروز با یکی از دوستانی صحبت میکردم که تو جنوبی ترین ایالت این کشور داره درس میخونه تو دانشگاهی که اسمش اصلا خوب نیس و احتمال اینکه بعد از فارغ التحصیلی بتونه کار پیدا کنه خیلی سخته بعد اون ادم وسط حرفاش برگشته به من میگه رنک دانشگاه  ما از دانشگاه شما بالاتره. یعنی چیزی تو مقایسه ی ام ای تی و دانشگاه ازاد رودهن! بعد من اولش سکوت کردم چون واقعا نفهمیدم داره جدی حرف میزنه فکر کردم داره شوخی میکنه بعد دیدم ادامه داد و بازم گفت! گفتم واقعا اینطوری فکر میکنی؟ خیلی جدی گفت اره! جوابشو ندادم چون لزومی نداره درمورد واضحات بحث کرد یه سرچ کوچولو نشون میده که فارغ التحصیلای دانشکده ی من الان تو وال استریت هستن و فارغ التحصیلای دانشگاه اون ...نمیدونم کجان. نکته ی جالب اینه که چقدر ادمها یادشون رفته به جای نگاه موضعی داشتن نگاه موضوعی داشته باشن و منطقی بحث کنن. نمیدونم چرا اینو تو ایرانیا بیشتر میبینم انگار منتظر دعوا کنن و بگن من بهتر از توام. اینجا مخصوصا. تو فیس بوک یا اینستاگرام چپ و راست عکس از پارک جلوی درخونشون بزارن و هی بگن امریکا کوچه شماره ۲. امریکا پلاک ۵! یا من دانشجوی دکترا هستم. من دکترم! بعد داره تو دانشگاه برگه صحیح میکنه که یه پولی جم کنه نوشته استاد دانشگاهم!‌ یا اطلاعات غلط راجع به مهاجرت میدن. کلی هم طرفدار دارن. بعد اگر کسی بهشون بگه فلانی اینی که گفتی غلطه زمین و زمانو بهم میریزن. 

کاش حرفای بهتری برای گفتن داشتیم.

بگذریم. این روزها یه سریال میبینم به اسم lost in the space خیلی سریال جالبیه. کتابی که اخیرن میخونم The power of habit هست که قبلا هم خوندمش ولی بازم دارم میخونم که برام یاداوری بشه. خوندنش و خوندن دوبارش رو توصیه میکنم. 

گذشت..

خب عروسی هم گذشت و من روز بعد هم دیدم انقدر که استرس داشتم که واقعا یعنی میشه شب بخوابیم فردای بعد عروسی از خواب بیدار شیم.  همه چی بهتر از اونی که من فکر میکردم اتفاق افتاد. تموم مدت عروسی اهنگهای ایرانی گذاشتیم و هیچکس اعتراض نکرد :))) یه جاهاییش موزیکها قاطی کردن و یکی دوتا اهنگ عربی هم پخش شد و من مونده بودم اینا کجا بودن وسط البوم. اما اهنگهای جالبی بودن. وقتی میخاستن اعلام کنن که ما زن و شوهر شدیم انقدر اون جمله ها که باید بهم قول بدیم جذاب و با معنا بود که من گریم گرفت و هی نفسای عمیق میکشیدم که اشکم بند بیاد و خب خدا روشکر ارایش زیادی هم نداشتم که اشک ریختنه خرابش کنه. 

هنوز نمیدونم دقیقا کجای زندگیمم و خب بعدش چی؟ یه عالمه کار دارم و تمرین پرزنت کردنمم تموم نشدنیه درحالیکه دارم برای مصاحبه خودمو اماده میکنم. زندگی روی دور تنده و من گاهی دلم میخاد فرار کنم اما این بار نه تنهایی. 

حس نوشتن ندارم فقط دلم میخاست اون پست قبلی روی صفحه نباشه...