تو کافه مورد علاقم نشستم که درس بخونم با الف . قبلش رفتم باشگاه چون دیگه دانشگاه تعطیل شده و می تونم وقت پیدا کنم برم باشگاه بعد بیام بشینم درس بخونم. حال و هوای کریسمس همه جا هس و منو الف ذوق داریم برای خونه رفتن و جشن گرفتن. بازم امسال خونشون دعوتم و مادر الف برام بلیط خرید که برم خونشون. مادر الفو که یادتونه همون خانوم دکتر خیلی موفقی که از هیچی به اینجا رسید. امیدوارم بتونم یه روز اینهمه لطف و محبتشو جبران کنم. میدونم که خیلی سخته جبرانش ولی مادر الف همینکه ببینه من به بقیه کمک میکنم حالش خوب میشه و خوشحال خواهد بود. کادوها ی کریسمسمو خریدم و تقریبا اماده ام برای دیدن خانواده ی الف که دیگه حالا خانواده ی خودم هستن. اقای گیلاس منو به خونه ی خودشون دعوت کرد اما من قبلش به الف بله رو داده بودم و قرار شد وقتی برگشتم اقای گیلاسو ببینم.
از همه ی اینا بگذریم دیشب در اوج خستگی قورمه سبزی درست کردم چون من ادم شکمویی هستم و اگه دلم یه چیزیو بخواد محاله ممکنه که اجراییش نکنم. دیشب در اوج خستگی قورمه سبزیو بار گذاشتم و به این فکر میکردم که خب حالا که دیگه خیلی دیر شده فردا اینو میخورم. بعد به این نتیجه رسیدم که اصن قورمه سبزی بپزی بعد بزاری برای فردات با هیچ منطقی جور درنمیاد. پس تصمیم گرفتم یه کم برنج بزارم و قورمه سبزیه تازمو همون نصفه شبی بخورم یه کمشو. یه پیازم پوست کندم و اخ اخ … حالا این قضیه پیاز با قورمه سبزی خوردنو من وقتی ایران بودم به ندرت اجراییش میکردم الان کارم به جایی رسیده که به الف و اقای گیلاسم یاد دادم که قورمه سبزی یا خورشت بادمجونو باید با پیاز بخوریم تا خوشمزه تر بشه. اونا هم با کمال میل قبول کردن و لذتشو بردن . هیچی مثه اشپزی کردن حال منو خوب نمیکنه فقط شکموها میفهمن من چی میگم…من اگه دو روز سفر برم روز سوم غذای ایرانی نخورم اصلا دیگه نمیتونم لذت ببرم از سفرم :)))
چندتا کتاب جدید دارم میخونم که یکیشون ترجمه شده به فارسی هست و نوشته ی موروکامی هست که خیلی اتفاقی از یه سایت فارسی پیدا کردم که کلی کتاب میتونی ازش دانلود کنی بخوونی. اسم کتاب شهرزاد هست به فارسی. کتاب دیگه ای که میخونم انگلیسی هست و اسمش a perfect mess : the hidden benefits of disorder نوشته ی david h. freedman هست. این کتاب توضیح میده که همیشه هم ادم نباید از اینکه منظم نیست و نظم و ترتیبی تو کاراش نداره عصبانی باشه. اتفاقا این ویژگی خیلی هم خوبه. خوندن این کتاب برای ادمی مثه من که هیچ نظم و ترتیبی تو کاراش نداره خیلی مفید هس چون این یه ویژگیه ذاتیه و من وقتی میبینم دوستم یا خواهرم انقدر نظم داره تو کارش و من ندارم خیلی ناراحت میشم خیلی هم شده تلاش کنم و بخوام یه نظمی به وسایل اتاقم یا خونه زندگیم بدم اما به هفته نکشیده که باز همه چی بهم میریزه. نویسنده میگه دفتر کار انیشتنو دیدین؟ اون عکس معروف؟ بی نظم ترین دفتری که میشه پیدا کرد دفتر این اقای نابغس. اما این تعریف ماست و اون ادم با همه ی اون بی نظمی تو دفترش خیلی خوب بلد بوده دنبال چی کجا بگرده. بی نظمی به کارش خلاقیت داده و ذهنشو فعال نگه داشته. فکر میکردم چقدر درست میگه این کتاب و من چقدر ناراحت بودم از اینکه چرا من انقدر راحتم با بی نظمیم و حالا خوندن این کتاب و کلی مثالهای جالب باعث شده جور دیگه این به این مساله نگاه کنم. اینکه چطوری به دید یک مزیت به این مساله میشه نگاه کرد و ازش استفاده درست کرد.
این کتاب یکی از پرفروشترین کتابهای نیویورک تایمز شده و من به شدت خوندنش رو توصیه میکنم… کتاب خوب اگر میشناسین خوشحال میشم اگه اینجا کامنتش کنین.
اخر هفته ای که گذشت با خانواده ی اقای گیلاس رفتیم یک رستوران ایرانی که اقای گیلاس پیدا کرده بود. من کمی استزس گرفته بودم که شاید غذا خوب نباشه یا رفتارشون بی ادبانه باشه. رستورانای ایرانی که با اقای گیلاس رفته بودم همه بلا استثنا بی ادب و زشت رفتار کرده بودن. مثلا وقتی میخاستن سفارش غذا بگیرن فارسی حرف میزدن و من هرچی به انگلیسی جواب میدادم باز فارسی ادامه میدادن با اینکه میدیدن اقای گیلاس ایرانی نیس. همین ادما اگه من با یه ایرانی رفته بودم فق انگلیسی باهام حرف میزدن! همینقدر بی شعور! بشقاب غذا رو روی میز تقریبا پرت میکردن و یه کم اونطرفتر صاحب رستوران با پسرش دعوا میکرد که الاغ چرا میزو اول تمیز نکردی؟! پسرش برگشت میزو تمیز کنه زد همه بشقابو رو شکوند! هم ی اینا تجربه من از رستوران ایرانی تو منهتن بود! اینبار هم با استرس وارد رستوران شدم. ساده و تمیز و پر از نقش و نگار ایرانی اصیل. تو تبلیغاتشم نوشته بود که یه محیط کاملا ایرانی و کلی تعریف دیگه. پر از عکسهای ایرانی قدیمی مینیاتوری و محیط کاملا اروم و زیبا. ادمهایی که اونجا کار میکردن خیلی شبیه ایرانیا نبودن و من فکر کردم خب احتمالا افغانی هستن چون برخوردشون متواضعانه تره و محترمانه رفتار میکنن برعکس رستورانهای ایرانی که رفته بودم و اگه ایرانی بود خدمتکارش یه جوری رفتار میکرد که انگار به زور اونجا داره کار میکنه و این کار براش خیلی زشته …با کباب بره شروع کردیم و عدس پلو و زرشک پلو بعد هم بستنی زعفرونی که عالی بود. در اخر مامان اقای گیلاس طاقت نیاورد و بهشون گفت شما کجایی هستین؟ خانومه گفت اهل نپال هستم!!!!! من گفتم اوه پس چطوری رستوران ایرانی راه انداختین؟گفت با همسرم! گفتنم اها پس همسرتون ایرانیه! گفت نه اون هم اهل نپاله! ما دوستای ایرانی داشتیم که از اونا یاد گرفتیم!!!!!! و دو تا شعبه تو پنسلوانیا داریم.
همینطور که مات و مبهوت نگاهش میکردم میزمونو رد کرد و چند دقیقه بعد میز کناریمون که فکر میکنم همه چینی بودن شروع به خوندن تولدت مبارک کردن و براشون بستنی زعفرونی که شمع روش روشن بودن اوردن و اهنگ ایرانی تولدت مبارک براشون پخش کردنی! هچکدوم از ادمهای اون میز ایرانی نبودن و همه اسیایی بودن اما به قدری هیجان داشتن از پخش اون اهنگ که من تعجب کردم! تنها ایرانی اون رستوران من بودم و با تعجب ادمهایی رو میدیدم که هیچی از اون اهنگ نمیفهمیدن اما با عشق گوش میدادن! تولدشونو با بستنی زعفرونی جشن میگرفتن و با شوق عکسهای ایران قدیمو نگاه میکردن! من اما وسط اون همه سروصدا فقط به یه چیز فکر میکردم . به اینکه چند درصد از ما ایرانیا انقدر به فرهنگ و اصالت کشورمون افتخار میکنیم؟ به جای تیرامیسو و چیز کیک با بستنی زعفرونی تولدمونو جشن میگیریم؟ به جای رستورانای گرون قیمت رفتن و پیتزا و بیف استراگانوف و هزارتا غذای بی مزه و بی ریخت با البالو پلو و زرشک پلو و عدس پلوی خودمون حال میکنیم؟ به حای هپی برزدی خوندن و ادای خارجیارو دراوردن و بیا شمعارو فوت کن و تولدت مبارک میخونیم؟
چند درصد از ما ایرانیا هنوز حواسمون هست که با احترام خوش امدگویی کنیم و با لبخند جواب بدیم و سوال بی جا از کسی نپرسیم؟ گرون فروشی نکنیم و محصول با کیفیت و خوب دست مشتری بدیم؟ حتی تو همین امریکا هم که قیمت گوشت ارزونه و مواد غذایی کیفیت خوبی دارن وقتی رستوران ایرانی میری حالت از کیفیت مواد اولیشون بهم میخوره! زستوران ایرانی که ما رفتیم و سفارش خورشت بادمجون دادیم خورشتشون خراب بود و من خجالت کشیدم به اقای گیلاس بگم این خرابه نخور!بوی گند میداد!!!
اون خانوم و اقای نپالی بعد از اینکه ما غذامون تموم شد برامون پشمک اوردن که روش پر پسته بود و وقتی مادر اقای گیلاس ازشون پرسید چیه به فارسی غلیظی گفتن پشمک و گفتن ما شما رو شارژ نمیکنیم برای این بخاطر اینکه این نشونه مهمون نوازی ایرانی هاست. تمام مدتی هم که اونجا چایی میخوردیم دفعه اول فقط شارژمون کردن و بقیه موارد رایگان پر میکردن دوباره. هیچ رستوران ایرانی تو امریکا هنوز نرفتم که انقدر فرهنگ اصیل ایرانی رو خوب نشون بده! تاسف میخورم از اینکه فرهنگمون انقدر عوض شده و فرسخها فاصله داره با اون چیزی که باید. خودمون به خودمون رحم نمیکنیم …
روزی که گذشت روز شکرگزاری بود و من شکرگزار خیلی چیزهایی بودم که تو همه ی این سالها به سختی بدست اورده بودم و داشتن عزیزی که با بودنش خیلی احساس بهتری تو زندگیم دارم . گاهی وقتا احساس تنهایی و مقایسه کردن زندگی فعلیت با ظاهر زندگی اطرافیانت باعث میشه که تو انتخابهات عجله کنی و ادمهایی رو وارد زندگیت کنی که اگه اون مقایسه ها رو نداشتی تو حالت عادی حتی باهاشون حرفم نمیزدی از شدت تفاوتهای زیادی که داشتین. خوشحالم که احساس تنهایی باعث نشد که معیارهامو عوض کنم و الان ادمهایی اطرافم هستن که بودن باهاشون حالمو خوب میکنه . برای خودم این قانون رو گذاشتم که هر روز حداقل یه کار کوچیکی کنم که حال دلمو خوب کنه و خوشحالم کنه. هرچند کوچیک. مثلا روزایی که تدریس میکنم و سرم خیلی شلوغه دلخوشیه کوچیکم اینه که وقتایی که ناهار ندارم برم کافه کناری یه برگر بخرم با سیب زمینی سرخ کرده! هر سه هفته یه بار به عنوان یه غذای ناسالم خوشمزه. وقتایی که روزای تعطیلمه برای خودم اشپزی کنم و یه چیز جدید درست کنم یا یه غذای ایرانی درست کنم. وقتایی که با اقای گیلاسم براش یه هدیه کوچیک بخرم و سورپرایزش کنم یا دوتایی کافه ی دنجی تو منهتن پیدا کنیم یا اصلا بشینیم تو خونه و فیلم ببینیم با هم. درست کردن دلخوشی های کوچیک کار سختی نیس فقط باید یه کم اون انرژی منفی رو کم کنیم. من حتی اب دادن به گلدون هام هم برام دلخوشیه. رشد کردن یه دونه برگ تازه و حتی تمیز کردن گاز و تی کشیدن کف اشپزخونه و دیدن تمیزیش حالمو خوب میکنه. وقتی خودتونو به دلخوشی های کوچیک عادت میدین کم کم سرو کله ی دلخوشی های بزرگم پیدا میشن. جذبشون میکنین انگار. همه ی این ارامش و حس خوب رو بخاطر بیرون انداختن ادمهای ناله و منفی از زندگیم دارم. متاسفانه خیلی از ایرانی های اینجا همینطوری انرژی منفی و ناله هستن و از هر فرصتی برای ناله کردن استفاده میکنن. اون ایرانیه و خانومش که چندین بار اینجا ازشون نوشتم دو باری که دعوتم کرده بودن خونشون تا ازم سوالهای مربوط به کارشونو بپرسن از همون ابتدایی که وارد خونشون شدم شروع کردن به نالیدن که چقدر زندگی سخته و چقدر وضعیت الان باعث شده به ایرانیا سخت بگذره!!!!!! خانومش که شب و روز تو خونست و افسردگی گرفته و خودشم میدونه که افسردگی داره به جای اینکه به خودش کمک کنه بیشتر تو غم و ناارحتی غرق شده و اینطور ادمها دوست دارن مجلس روضه خوانیشونو بزرگتر کنن و خب دنبال ادمهایی هستن که وقتی ناله میکنن باهاشون ناله کنن اون ادمها هم.
همین الان هم اگه دقت کنین تو جمع دوستاتون همیشه یکی دوتا هستن که از همه بیشتر ناله میکنن و شما بهشون نزدیکتر میشین اگه شما هم باهاشون ناله کنین. یه دوست ایرانی دیگه دارم که ادمهای جالبی هستن یعنی اونا هم مثه من فراری هستن از ادمهای ناله و اهل گلایه کردن. هر دو ورزش میکنن و دوچرخه سواری و اهل تفریحات مسخره مثه دورهمی با خوردن مشروب و کشیدن قلیون و این دستت تفریحات مزخرف که مخصوص ملیت خودمونه نیستن. امروز هم اش درست کردن و منو دعوت کردن خونشون. اینها تنها ایرانیهایی هستن که من اقای گیلاسو بهشون معرفی کردم.
خب از همه ی اینها که بگذریم میخام راجع به کتاب دیگه ای صحبت کنم که اسمش : simple: conquering the crisis of complexity by Alan Siegel این کتاب راجع به این صحبت میکنه که چطور ملت فکر میکنن اگر محصولی خیلی خلاقانه طراحی شده باشه به معنی اینه که خیلی پیچیدست اما نکته مهم اینه که خلاقیت تو سادگیه. شرکتهای بزرگی مثل گوگل هدفشون اینه که محصولی که تولید میکنن ساده باشه. سادگی باعث جذابیت محصول میشه یا در کل سادگی تو هر محصولی یا پروسه ای به معنی خلاقیته. وقتی داریم یه کاری رو پرزنت میکنیم باید ببینیم چطور میتونیم اونو ساده طراحی کنیم یا ساده بیان کنیم. کتاب خیلی جالبیه که هرچی بیشتر میخونمش بیشتر ازش یاد میگیرم.