هفته ی خیلی خیلی سختی داشتم اونقدر سخت که دیگه یه روز قبل از دفاعم طاقت نیاوردم و با یه بهونه مسخره با آًقای گیلاس برای اولین بار دعوا کردم بخاطر فشارهایی که روم بود فقط دلم میخاست یه گیری به یکی بدم و اون بنده خدا هم دم دستترین فرد بود. بهم زنگ زد و منم زدم زیر گریه و خودم خودمو نمیشناختم. تمام اخر هفته رو تا شب قبل از دفاعم که سه شنبه میشد تو خونه بودم و از صب تا شب روی پرزنتیشنم کار میکردم و حتی بیرون نرفته بودم و استادای کمیته ام بهم فشار می اوردن که اینکارو اونکارو هم اضافه کن و فلان و بهمان! اونقدر که تا دقیقه نود من داشتم می نوشتم! و روز موعود فرا رسید. دوستایی که اصلا ازشون انتظار نداشتم بهم پیام دادن و کمکی اگه میخاستم برام انجام دادن و شیرینی و قهوه خریدن یا یکی دیگشون بعد دفاعم بهم هدیه داد و این وسط تنها کسی که حتی یکبار هم بهم نگفت کمک میخای الف بود!!!!!!! به طرز غیرقابل باوری خودشو به بیشعوری محض زده بود و یک دقیقه قبل از شروع پروپوزالم بهم پیام داد که آب نمیخای برات بیارم!!!! اتاقی که قرار بود توش پرزنت کنم لامپ پروژکتورش سوخت! و من هی سعی میکردم به خودم بگم امروز روز منه نگران هیچی نباید باشم و اینا بدشانسی نیس و حالا میرم یه اتاق بهتر که همینطورم شد! بعد پوینترم خراب شد که من بازم به خودم گفتم بهتر حالا با هربار کلیک وقت میکنی بیشتر فکر کنی! یعنی هر اتفاق غیر منتظره ای رو به فال نیک میگرفتم و بعدتر خودمم باورم نمیشد این من بودم که این اتفاقات ناخوشایند رو به فال نیک گرفتم و اتفاقات خوبم افتاد اتفاقا!!!
اگه ایران بودم یا ادم دو سه سال پیش بودم اینطوری فکر نمیکردم و حسابی انرژی منفی بهم منتقل میشد اما اونروز تصمیم گرفتم تو لحظه بهترین باشم. زمان معمول برای دفاع ۴۵ دقیقه تا یک ساعته و من دو ساعت حرف میزدم و بعد سوال و جواب و بعدم از همه خواستن که برن بیرون تا تصمیم نهایی گرفته بشه و استرسی که روی من بود قابل وصف نبود تا بلاخره صدام کردن و بهم تبریک گفتن! حالا یه نفس عمیق کشیدم و به آینده امیدوارتر. نمیدونم دفاع دکترا تو ایران چقدر طول میکشه یا دفاع پروپوزال تو ایران چقدر طول میکشه اما میدونم که دانشگاه من و مخصوصا دانشکده من یکی از سختترین دانشکده هاس که شاید ورودی دانشجوهای دکترا مثلا ۳ تا در سال باشه اما خروجی خیلی سختتره! خیلی از دانشجوها رد میشن موقع امتحان جامع و خیلی ها ول میکنن دکترا رو و بعضی ها با اینکه امتحان جامع رو میگذرونن موقع دفاع پروپوزال رد میشن! یعنی هر مرحله اونقدر زجرت میدن تا خودت تصمیم بگیری فرار کنی. میدونم که بعد اینکه فارغ التحصیل بشم هیچوقت این روزای سختو فراموش نمیکنم و برای من سختتره چون سالهاست که بخاطر این دوره دکترا از خیلی چیزها گذشتم و لذت دیدن خانوادمم ازم گرفته شده و همین باعث میشه سختتر تلاش کنم.
اما اون روز تو جلسه دفاعم تو از ایرانیا که یکی شونو خودم به دپارتمان معرفی کردم و اون یکی هم همون اقای عقده ای که بارها اینجا ازش گفتم بود. هر دو نشسته بودن رو به روم و پچ پچ میکردن یا موذیانه لبخند میزدن! بعدم که دفاعم تموم شد از اتاق رفتن و انقدر شعور و ادب نداشتن که وقتی همه دارن بهم تبریک بگن حتی بیان تبریک بگن! بی شعور و بی شخصیتیشون اونقدر واضح بود که حتی بقیه دانشجوها هم متوجه شدن و یکی از دوستان چینیم اومد بهم گفت این دوتا ایرانیا حتی سمتت هم نیومدن! دوتا موجود نر احمق که یکیشون ۴۷ سالشه و اون یکی ۳۶ یا بیشتر و خاله زنک بازیشون حالا دیگه برای همه روشن شده!
الف که بعدتر کلا با من سرو سنگین شده بود و این رفتارش برام تعجب اور نبود و هنوزم هی داره بهم میگه من کار دارم و مثلا داره از صب تا شب درس میخونه و به قول خودش روی پروپوزالش کار میکنه و حتی گفت نمیخام از تو عقب بمونم! و این رفتار عجیبش بخاطر اینه که نمیتونه طاقت بیاره که با اونهمه وانمود کردنش به همه که چقدر دانشجوی سخت کوشیه و من چه دانشجوی تنبلی هستم که همش تو خونه ام و به ندرت دانشگاه میرم اما الان زودتر از اون دفاع کردم!
خوبی این دوره سخت و طاقت فرسا و اماده شدن برای دفاعم و بعد از اون دفاع باعث شد خیلی از ادمهای اطرافمو بشناسم . ادمهایی که حتی نمیتونن وانمود کنن که خوشحالن برام. ادمهای کوته نظری که به واضح ترین حالت ممکن خودشونو نشون میدن و بعدتر وقتی بهم نیاز دارن به سرعت تغییر رویه میدن! نمیدونم این چه طرز برخورده و چی شد که انقدر وقیح شدن خیلیا ولی یه چیزیو خوب یاد گرفتم و اونم اینه که هیچوقت تو زندگیم از کسی انتظار نداشته باشم و اجازه ندم کسی ازم انتظار داشته باشه.
به گذشته فکر نکنم که بابت خیلی اتفاقاتی که میتونست بهتر بیافته ناراحت بشمُ ذهنمو درگیر اینده ای که هنوز نیومده نکنم که استرس بگیرم و به حال فکر کنم و لحظه ها رو غنیمت بشمرم و بهترین خودم باشم تو لحظه!
به خودم قول دادم دو سه سال پیش که زبان اسپنیش یاد بگیرم قبل از تموم کردن دکترا. دارم تمرین میکنم و حالا بیشتر وقت دارم که روش بیشتر کار کنم.
خیلی اتفاقی تو یکی از خبرها دیدم که متهمان بالا کشیدن ملیاردها یورو تو سال ۹۱ رو تازه امسال (که البته امسالم تو ایران اخر ساله و این دادگاهو گذاشتن تو حال و هوای عید دمشون گرم) دارن محاکمه میکنن. پولی که بالا کشیده شده به اندازه خرید ۳ تا پالایشگاهه. ۹ ملیارد یورو! شاید حدود دو ملیون تومن با توجه به قیمت فعلی یورو برای هر هر ایرانی اگه جمعیت ۸۰ ملیون نفره درست باشه! اینا این پولو به بهانه ی خرید اون محصولاتی که تحریم بوده از کشور خارج میکردن بعدن مستقیم میریختن به حساب خودشون. من از امار این حروم خورهای مثلا ایرانی تو کشورهای اروپایی خبر ندارم و مطمنم که تعدادشون خیلی خیلی بیشتر از اینهاییه که الان امریکا هستن. حتی از امار اونایی که امریکا هستن هم خبر ندارم اما تو همین نیویورک یک جمعیت زیادی از این اقازاده ها زندگی میکنن که اگه تو هرجمع ایرانی بری حداقل ۳-۴ تاشونو میبینی و منی که تو هیچ جمع ایرانی نرفتم و خوشمم نمیاد که برم حداقل ۵-۶ تاشونو دیدم و یکی دوتاشونم با حجاب فوق العاده عجیب و غریب که البته من اولا خوشبینانه به عقایدشون احترام میزاشتم دیدم و بعدتر که نزدیکتر شدیم فهمیدم که از همون دارو دسته ی دولتی هستن که خون ملتو تو شیشه کردن!
زندگی فول العاده لاکچری تو قلب منهتن با هزینه های سرسام اور و وقتی به ملت همزبون میرسن از قران و خدا و پیغمبر میگن و جلسات تفسیر قران میزارن تو دانشگاه نیویورک! یکیشونو خیلی اتفاقی دیدم که تو یکی از شیرینی فروشی های خیلی خیلی معروف نیویورک که اینجا حتی پولداراشم با حساب کتاب سمتش میرن از سراشپز معروف رستوران کیک بزرگی رو که با ماکارون تزیین شده بود خریده بود. من البته به روی خودم نیاوردم که دیدمش و رفتم . بعدتر دیدم عکس کیکو تو ایسنتاگرامش گذاشته و با ذوق و شوق نوشته که این کیک به دست یکی از سراشپزهای معروف دنیا درست شده و خیلی خوشحالم که این افتخارو داشتم که برای اقا امام زمان این کیک رو بخرم!!!!!!!!!!!!! نمیدونم تو مغز پوچ اینجور ادمها چی میگذره اصلا مغز دارن یا نه چیزی که میدونم اینه که توجیهی که اینا از کثافط کاریهاشون دارن و به اسم دین و اسلام و حجاب و قران گسترشش میدن تهوع اورترین نوع توجیه هست!
هیچی دیگه فقط اومدم بگم که هرچی میکشیم از اعتقادات و خرافه پرستی هامونه و اگر قدرت تفکر داشتیم حال و روزمون این نبود!
این روزا خیلی سرم شلوغه و دارم روی پروپوزالم کار میکنم. حقوقم بعد یه ماه هنوز به حسابم ریخته نشده و نمیدونم اینا دوباره چکار اداری رو احتمالا به وقفه انداختن! اینجا حقوق ها دو هفته یک بار به حسابمونه و من الان ۴ هفتس که حقوق ندارم! به منشی دپارتمان ایمیل زدم یه هفته پیش و جوابمو نداده انقدر سرم شلوغ بوده که وقت نکردم برم دفترش ! بش که فکر میکنم عصبانی میشم بعد دوباره سعی میکنم خودمو آروم کنم. سرما خوردم و بخاطر حقوقمم ناراحتم. اما گل جدید خریدم و بهم انرژی خوبی میدن. یعنی یکی برام غر بزنه که فلانو بهمان اماده ی منفجر شدن و خراب شدن خودم روی سرش هستم چون من با اینهمه موج بدبختی هنوز دارم با گل دادن گلدونهام به خودم انرژی مثبت میدم. امیدوارم که مشکل اداری یا هرچیز دیگه ای که هست به زودی تموم شه که من واقعا حوصله ی دردسر بیشتری رو ندارم یه هفته قبل از پروپوزالم! دعا کنین برام.
کلی کار دارم و گاهی دلم میخاد بزنم زیر همه چی بشینم یه گوشه ای و فقط فکر میکنم یا اصلا حتی فکرم نکنم .دیروز وسط سر شلوغی ها و آماده شدن برای رفتن به دانشگاه و کلاسهایی که باید براشون اماده میشدم با یکی از دوستای لیسانس حرف میزدم که الان دانشجوی یکی از دانشگاههای نسبتا خوب امریکا و یکی از ایالتهای جنوبیه. سه ساله اینجاس و هنوز همو ندیدیم و من دیگه نمی شناسمش زیاد. تو دوران لیسانس یکی از بچه های باهوش رشته مکانیک بود که کتاب سنگین ترمودینامیکو میگرف دستش روی تختش دراز میکشید و انگار که داره داستان میخوونه کتابو میخووند و بعدم میرف یکی از بالاترین نمره های کلاسش می شد! به وجود خدا اعتقادی نداشت و کلا هرنوع عقیده ای که خارج از بحث علمی می شد میزاشت کنار اما دیروز یه چیزی بهم گفت که فکر میکنم خیلی خیلی وقته که نمیشناسمش.
اولش از گفتنش خجالت میکشید بعدش با اصرار من بلاخره گفت و اونم این بود که یه مقدار پول خیلی زیادی داده بود به فالگیر که براش از آیندش بگه!!!!!!! فال گیرها اینجا شغل قانونی دارن و وبسایت و حتی حقوق خیلی خیلی بالا! دقیقه ای ۱۵-۱۶ دلار! و تا دلت بخاد چرت و پرت میگن و میزان چرت و پرت گوییشونم خیلی واضحه عموما ادمهای بی سوادی هستن و اما اونقدری باهوش هستن که یه دانشجوی دکترا رو بزارن سرکار و اینطوری ازش پول بگیرن! وقتی تعریف میکرد من فقط سکوت محض بودم و واقعا باورم نمیشد که اینکارو کرده! از پسری خوشش میومد و تلاششو برای اینکه توجه پسر رو جلب کنه کرده بود اما خب نتیجه ای نگرفته بود و حالا با دل شکسته پیش این رمالها رفته بود تا براش طالعشو بگن! که یکیشونم گفته بوده این اقا همونی هست که تو باهاش خوشبخت میشی و حالا نامزد داره!!!! در اینکه این دوستم همیشه دلش میخاد ایه یاس و ناامیدی بخوونه هیچ شکی ندارم حتی وقتی اومد امریکا میگف که من که میدونم اخرش از اینجا میندازنم بیرون! الانم این خانوم رمال بهش بهترین بهانه رو برای تا اخر عمر مجرد موندن داده بود با گفتن اینکه اونی که تو رو خوشبخت میکرد اقاییه که اصلا تو به هیچ جاش نیستی! بعد انقدرم با مطمنی خاصی اینارو قبول کرده بود که من به شخصه هیچ دلیلی نمیدیدم باهاش بحث کنم.
فقط این وسط یه نکته برام جالب بود اونم اینکه استیصال و درماندگی و ناامیدی مثل یک زهر می مونه که میتونه ادمهای منطقی رو هم گاهی اسیر نوهمات کنه . آدمهایی که برای فرار از خودشون حاضرن به هر بهانه ای رو بیارن و حال خوبشونو از بقیه با التماس طلب کنن که خب البته هیچوقتم نمیتونن این حال خوبو بگیرن از اونها.
نمیدونم چقدر به پیشگوها و رمالها اعقتاد دارین ولی یه چیزیو خیلی خوب میدونم و اونم قدرت تاثیر گذاری حرفها روی ذهن ادمهاست. ذهن ما مثه یک لوح سفیدی می مونه که اماده ی پذیرش هر اعقتاد و حرفی هس که با شخصیتشم که اتفاقا میل به پذیرش منفی ها داره سازگاری عجیبی داره. اگه بع پیشگویی بگین برام از ایندم بگو درواقع میخاین که یکی براتون اینده ای رو بسازه و خب پیشگو هم با توجه به شناختش از ادمهای ساده لوحی که سمتش رفتن کاملا میدونه که با چه ادمی طرفه و بلده چطوری شما رو معتاد خودش کنه و این اعتیاد با گفتن منفی ها شروع میشه… راه حلشم باز دست خودشونه و این یه دور تسلسل باطله که تا ابد ادامه پیدا میکنه تا اونجایی که شما پول دارین و اونم پول میخاد… من هنوز تو شوکم از حرفهای دیروز دوستم!