زندگیمون…

تو کافه مورد علاقم نشستم و میخوام روی ریسرچم کار کنم. سرم بیشتر از قبل شلوغه و تا دو ماهه دیگه تو یکی از کنفرانسهای خیلی مهم پرزنت دارم. همزمان با کارم کتابهای دیگه ای هم میخونم که یکیشون ملت عشق بود. یه سریشون مربوط به کارمه و یک سریشون هم روانشناسیه و یک سریشونم مربوط به دانش عمومیه. وقتایی که دورمو با دوستای الکی شلوغ نمیکنم و به کارم میرسم خیلی کاراییم بیشتر میشه. باید یه برنامه درست حسابی هم برای یه مسافرت بریزم و یه مدت یه جایی برم. هنوز مطمن نیستم کجا ولی یه جایی که بهم انرژی فوق العاده بده. با ابی هنوز حرف نزدم تا الان بهم کلی پیام داده و میخاد که صحبت کنیم اما من حتی پیاماشو باز هم نکردم که بخوونم. پیام اخرش این بود که نکنه منو بلاک کردی؟ بازم جوابشو ندادم. دلیلی نداره جوابشو بدم…برای من ادمها یهو تموم میشن نه کم کم. من بازی نمیکنم با کسی. اگه خوشم نیاد از زندگیم بیرونش میکنم ….

یکی تو ی زندگیمه که من بخاطر تجربه ای که از بقیه بدست اوردم خیلی راحت باهاش همه چیو درمیون گذاشتم و برخلاف تصورم نه رم کرد نه فرار کرد واساد کنارم و بهم لبخند زد…خوشحالم از بودنش...

ملت عشق

کتابی که تازه شروع کردم به خوندنش اسمش ملت عشق هست! از بس همه جا دیدم دارن ازش تعریف میکنن تصمیم گرفتم بخوونمش! اگه کسی خونده نظرشو بگه.  امروز قورمه سبزی درست کردم با سالاد شیرازی و برای خودم روز تنبلی رو گذروندم. از خونه حتی بیرون نرفتم.  روز قبلش هم روی ریسرچم کار میکردم باید امروزم همینکارو میکردم اما نمیدونم چرا حوصلشو ندارم باشه برای فردا و شروعی دیگر تا ببینم چی میشه.  بعضی وقتا چشمام خیلی خسته میشه و فقط میخام الکی ول بچرخم به جای کار کردن روی ریسرچم.  باشگاهم امروز نرفتم ولی خب هر روز دارم میرم. تا اول جولای کلاسم تموم میشه و بعد قسمت دوم تابستون باید دوباره درس بدم.  تابستون پر تلاشی داشتم به خودم افتخار میکنم وقتی میبینم برای هدفهایی که نوشته بودم قدمهای خوبی برداشتم و کم کم بهشون میرسم. 


تعادل روانی و کاپی کیتن

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

زبان فارسی

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

کتاب بخوونیم

صب که بیدار شدم تصمیم گرفتم به جای اینکه عصر باشگاه برم صبحا برم ببینم چقدر تغییر میکنه واکنش بدنم به ورزش. خیلی خوب بود. کلی کالری سوزوندم بعدم تو هوای بارونی برگشتم خونه. برنامم این بود که تو مسیر از ماهی فروشی ماهی قزل الا بخرم و ماهی شکم پر درست کنم برای یک شنبه اما خب نمیدونم چرا حسم تغییر کرد. رسیدم خونه باقالی پلو درست کردم با گوشت! بعد کارای مربوط به کلاسایی که درس میدم انجام دادم و بعد نشستم به وبلاگهای قدیمی رو خوندن. دارم فکر میکنم برم لباسامو بپوشم راه بیافتم تو شهر یه کم قدم بزنم شاید. یهو یاد کتابی افتادم که تو بچگی میخوندم و همش ازش سوال داشتم و مامانم با خونسردی وو به شیوه ی خودش همشونو جواب میداد. مامانم تو تربیت منو و خواهر دومی که یه سال با من اختلاف سنی داره سنگ تموم گذاشته اونقدر که ما دوتا رو مستقل بار اورده ولی خواهر کوچیکه به شدت بش وابسته هست. یعنی وقتی تو یه درسی نمره کم میاره و میشینه گریه میکنه مامانم پا به پاش اشک میریزه! اونقدر که تعجب میکنم از این میزان وابستگی این دوتا بهم. فکر میکنم اینکه من دور شدم هم دلیل دیگش باشه. انگار دور شدن من باعث نزدیکتر شدن بیشترشون شده. یه بار دیگه هم زنگ زده بودم مامانم با چنان جزییاتی یه مساله پیچیده مهندسی رو برای من توضیح میداد و منتظر نظرم بود که تقریبا شوکه بودم چون علاوه بر توضیح عمومی مساله و نکته ای که استاد گفته بود نظر خودش رو هم بیان میکرد. دیدگاهش کاملا خلاقانه و جالب بود و خب مامان من اصلا مهندسی نخونده اما خب بچه هاش…

خولاصه اینکه همیشه برای ما کتاب میخرید و ما وقتی سوال میکردیم برامون توضیح میداد. من فکر میکنم خودم نتونم یه بچه مثه خودمو تحمل کنم با اون همه سوالای عجیب و غریبی که میپرسید. الان خیلی واضح یکی از کتابا رو یادمه. کتاب ژاپنی بود و  راجع به سه تا برادر سامورایی بود که هر کدوم سه تا اسب داشتن. خیلی برام واضح نیس که کل داستان چی بود چیزی که برام روشنه اینه که بابای پسرا که امپراطور بود به بچه هاش گف که هر کدومتون یه اسبو انتخاب کنین و برین به سرزمین فلان و از اونجا برای من فلان چیزو بیارین. هرکدوم از برادرا یه اسبو انتخاب کرد و راه افتاد یکی اول مسیرو تند میرف یکی همه اذوقشو مصرف کرد و تو برف گیر کرد اما سومی که کوچیکتر بود و هیچکس جدیش نمیگرف اسب سیاه کوچیکی که هیچکس بش توجه نداشت رو برداشت از همه دیرتر راه افتاد طوری که باباش عصبانی شده بود که چرا راه نمیافتی پس! و بعد تو مسیر برادراشو دید که نتونستن تا اخرش برن. ولی اون رفت. داستان برام خیلی ناواضحه. این اولین کتابی بود که من تونستم بخوونمش و قبل از اینکه خوندن یاد بگیرم داشتمش. به این دلیل هنوز یادمه که از ۵ سالگی این کتابو ورق میزدم تا وقتی خوندن یادگرفتم و تونستم دور حرف م یا ن یا ز خط بکشم. نکته دیگه اینکه حافظه تصویریم هم نقش خیلی پررنگی تو زندگی من داشته. این کتاب و اون داستان ناواضح تا الان که بیشتر از دو دهه از عمرم گذشته باهام هستن. بعدتر که عاقل تر شدم کتاب خوون تر شدم یادم افتاد مفهوم کلی اون کتاب این بیت شعر بود :

رهرو آن نیس که گهی تند و گهی خسته رود…رهرو آن است که اهسته و پیوسته رود…

میخام بگم یه کتاب خیلی معمولی رو بدین دست یه بچه ۵ ساله تا فقط ورق بزنه…همین...