آشپزی و التماس تفکر

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

اخرین پست عمومی

فکر میکنم این پست رو باید عمومی میزاشتم تا تجربمو راجع به کار پیدا کردن تو امریکا به اشتراک بزارم با اونایی که خارج از ایران هستن و دانشجوان و بلاخره به این قسمت ماجرا هم میرسن. و اونایی که داخل ایران هستن و فکر میکنن که بیرون از کشور همه چی راحتتر پیش میره و زندگی روی خوششو نشون میده. 

من نمیخاستم وارد صنعت بشم و تریجحم این بود که تو دانشگاه باشم و استاد دانشگاه بشم. تو امریکا اگر تو دانشگاههای رنک متوسط یا متوسط رو به پایین باشی ملاک دانشگاه برای موفق بودنش تعداد دانشجوی خروجی با مدرک تحصیلی از دانشکدست. یعنی همه تلاششونو میکنن تو زودتر فارغ التحصیل بشی و براشون مهم نیس کار پیدا میکنی یا نه! بعد از فارغ التحصیلی دانشجو برای یه کارت اقامت ۱ تا دوساله که با توجه به نوع رشته متفاوته مدت زمانش اقدام میکنه و وقت داره تو اون مدت یک تا دوساله کار پیدا کنه و اگر کاری که پیدا کرد براش اقدام کنه که ویزاشو تمدید کنه و بعد گرین کارت بگیره اون فرد میتونه تو این کشور بمونه در غیر اینصورت مجبوره بره کشور دیگه ای! بنابراین سال اخر دکترا یا فوق لیسانس برای دانشجوهای اینترنشنال فوق العاده استرس زا و سخته چون باید همزمان برای کارت اقامت موقت و کار اقدام کنن و مصاحبه برن و استرس های مصاحبه رو داشته باشن. اما برای دانشجوهای ایرانی این استرس چندبرابر میشه چون خیلی از شرکتها تا میفهمن شخص از ایرانه حوصله ی دردسرهای گرفتن ویزا و گرین کارتو براش ندارن و اصلا استخدامش نمیکنن! رقابت با چینیا و هندیاست که تو کارشون از هیچ تقلب و رو دست بقیه زدن کم نمیکنن و به راحتی پا روی خیلی چیزا میزارن و رد میشن.

اما اگه دانشگاه رنک بالاتری داشته باشه و اسم و رسم دارتر باشه به دانشجو اجازه نمیدن قبل از اینکه کار پیدا کنه فارغ التحصیل بشه! چون یکی از نشونه های موفق بودن اون دانشگاه اینه که فارغ التحصیلاشون کجا کار پیدا کردن و چه شرکتها یا دانشگاههایی رفتن! و مخصوصا اگه دانشکده ی خاصی تو اون دانشگاه باشه که خیلی معروف باشه دیگه این کار پیدا کردن اهمیت بالاتری داره! نکته دیگه اینه که دانشجو میدونه که کارو پیدا میکنه اما نمیدونه کجا مثلا خواهد رفت! و نیازی نداره که برای اون کارتهای اقامت موقت اصلا اقدام کنه. دانشجو بهتره که تو سال اخر تحصیلاتش دکترا یا فوق لیسانس وارد بازار کار بشه بعد کارشو پیدا کنه بعد بیاد دفاع کنه و بره سر کارش!

من تو دسته ی دوم هستم از نظر درخواستهای دانشگاه و در حین کارم رو تزم باید برای کار هم اپلای میکردم . ترجیحم این بود که برای دانشگاه اپلای کنم و خب مراحل اماده شدن برای گرفتن موقعیت استادی تو دانشگاه خیلی خیلی سختتر از رفتن به صنعت هست! کمی شبیه به اپلای برای دکترا تو دانشگاههاست ولی باید یه مقاله سه تا ۴ صفحه ای از همه ریسرچهات و تحقیقاتت بدی و اینکه چرا کار تو دانشگاهو دوست داری و نظرت راجع به درس دادن چیه و ایا تا حالا تجربشو داشتی؟ اونم یه ۴-۵ صفحه باید شرح بدی! بعد باید یه نامه جداگانه برای دانشگاههای بنویسی که براشون اقدام میکنی و توضیح بدی چرا از دانشگاهشون خوشت اومده! بعد باید ۳-۴ استاد براشون بنویسن که چرا این دانشجو خوبه و میتونه در اینده ریسرچر و استاد خوبی بشه! و بعد باید مدارک دیگه ای ارایه بدی که نشون میده تو محقق خوبی هستی و دانشگاه میتونه تو رو تا اخر عمرت حمایت کنه و استخدامت کنه! این مدارک شامل مقاله و ارزیابی های دانشجوهای دیگه از کلاسایی که درس میدادی هست.

وقتی دانشگاههای این مدارک به دستشون رسید اگر از عملکرد کلی تو خوششون اومد باهات قرار مصاحبه تصویری میزارن. ۵-۶ تا استاد که تو کمیته تصمیم گیری هستن میشینن و تو رو میزارن وسط و ازت سوال میپرسن! سوالای متفاوت از ریز به ریز اطلاعاتی که بهشون دادی و اطلاعاتی که خودشون ازت میخوان! بعد از اینکه این مرحله گذشت بعد از ۴ روز تا ۱۰ روز بهت ایمیل میزنن و میگن ازت خوششون اومده و میخوان تو رو دعوت کنن به دانشگاهشون! تو همه ی این دوره ها هم رقیبهای سرسخت وجود دارن و تو همه ی این مراحل امکان رد شدن بالاست. بعد از اینکه دعوتت کردن برات بلیط هواپیما و هتل و همه چیو میخرن و حتی کرایه تاکسی هم میدن و بعد با ۱۰-۱۲ نفر مصاحبه جداگانه داری در طول روز! که یه عده روزی که وارد شهرو دانشگاه شدی باهات مصاحبه میکنن یه عده روز بعدش! بعد به مدت ۴۵ دقیقه تا یک ساعت باید یکی از مقاله هاتو براشون پرزنت کنی! اگه پاور پوینت یا نحوه ی ارایه خوب نباشه همونجا باید فاتحه مصاحبه رو خووند! بعد از اینکه مقاله و تحقیقتو پرزنت کردی برای همه ی اساتید اون دانشکده حالا باید بری تو یکی از کلاسها و یه موضوعی رو که دانشگاه انتخاب کرده درس بدی به دانشجوها! بعضی از دانشگاهها (شانس من همه ی دانشگاههایی که رفتم ) یه موضوع سخت رو انتخاب میکنن که ببینن تو چقدر خوب میتونی یه موضوع پیچیده رو به دانشجو توضیح بدی! این درس دادن هم از ۳۰ دقیقه تا یک ساعت زمانش متغیره! بعد که درس دادی از کلاس خارج میشی و اون استادایی که تو کلاس بودن برگه بین دانشجوها پخش میکنن تا ازشون نظر سنجی کنن که درس دادن طرف چطوری بود؟ (بعضی از دانشگاهها با اجازه ی خودت ضبط میکنن کلاسو که بعد برن با جزییات نگاه کنن رفتارتو تحلیل کنن). اگر دانشجوها نظر مثبت داشتن که امتیاز مثبت رو گرفتی! 

این مصاحبه ها توی دو روز شکل میگیره! بعد از اون به مدت یک هفته تا یک ماه طول میکشه تا از بین کاندیده هایی که دعوت کرده بودن یکیو انتخاب کنن و بهش شغل استادی رو پیشنهاد بدن! بعد از اینکه بهت قرارداد رو دادن بهت دو هفته وقت میدن که قبول کنی یا ردش کنی! و میتونی تو اون مدت کوتاه با رییس دانشگاه حرف بزنی و چونه بزنی! نکته مهم اینه که اگه تو انتخاب شدی یعنی برای داشتنت حاضرن هر کاری بکنن! 

من دانشگاههای خیلی کمی اپلای کردم و وقتی رفتم کنفرانس برای ارایه ی ریسرچم دو سه تا از ایرانی هایی که تازه استاد شدن سمتم اومدن و ازم پرسیدن چکار میکنم و وقتی گفتم تعداد کمی دانشگاه اپلای کردم چون هرجایی نمیخام برم کلی منو ترسوندن که تو هیچ جا رو نمیگیری ما هزار جا اپلای کردیم و خیلی رقابت بالاس! من انقدر استرس گرفته بودم که دو شب نمیتونستم بخوابم و میترسیدم که شاید اینا راست میگن! ولی برای بار هزارم بهم ثابت شد که اینا فقط توهمه یه عده بیمار ذهنیه که برای استرس دادن به تو حاضرن هرکاری بکنن! و واقعا نمیدونم چرا اینطوری هستن و انقدر اطلاعات اشتباه بدون فکر و منطق میدن به کسایی که تازه وارد محیط میشن! 

خولاصه تموم این دوره برای من استرس بود و تلاش میکردم که زندگیو سخت نگیرم! اینجا مینوشتم تا اروم بشم اما اینجا هم یه عده معلول ذهنی با کامنتاشون ناراحتم میکردن! روزی که برای مصاحبه یکی از دانشگاههای خیلی خوب دعوت شده بودم فکر میکردم اینا که انقدر سخت میگیرن هیچ امیدی نیس که منو بگیرن! بعدم که یهو زد و اون هواپیما سقوط کرد و من مرده ی متحرک بودم که هیچی حالمو نمیتونست خوب کنه! وارد فرودگاه شده بودم و مسخ بودم وفکر میکردم چرا اصلا دارم میرم؟! اینجا نوشتم تا ذهنمو اروم کنم و فردای مصاحبه وقتی ۱۰-۱۲ نفرو جداگانه ملاقات میکردم یهو همون وسطا به خودم اومدم و گفتم تو که همیشه جنگیدی اینبار هم بجنگ! مصاحبه که تموم شد و برگشتم خونه اقای گیلاس با دست گل اومدم دنبالم و گفت مبارک باشه! تو رو میگیرن! اما من هنوز فکر نمی کردم! تا اینکه اتفاق افتاد! بهم ایمیل زدن و قرار داد فرستادن و منو انتخاب کردن! 

استرس هنوزم ادامه داره حالا باید روی پایان نامه تمرکز کنم با استادا کلنجار برم برای نوشتن پایان نامم اما خب بیشتر که فکر میکنم میبینم کدوم روز زندگیم بدون استرس بوده؟! واقعا ؟ هرجوری بگذرونی میگذره! من میخاستم که قبل از تولدم شغلمو بگیرم و تلاشمو کردم و شد! یه وقتایی ادم خسته میشه دیگه نمیکشه که مبارزه کنه تو اون وقتا باید چشماتو بندی یه نفس عمیق بکشی و دستاتو بزاری روی زانوهات و بلند شی! من تو اون لحظه بودم...الانم همینطور...

این اخرین پست عمومی من اینجاست ...

تولدمه!

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

یک قدم بزرگ

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

همین دیگه!

من برگشتم به رمزدار نوشتن! چون متاسفانه یه عده بیکار که فاقد هرگونه شعوری هستن دوباره اینجا شروع کردن به چرت و پرت گویی! به نظرم داشتن یه جمع کوچیک با ادمهایی که قبولشون دارم و تبادل اطلاعات باهاشون بهتر از اینکه برای یه عده دروداغونم هر چندوقت یکبار اینجا جواب کامنت بدم ! ادمایی که انقدر ترسو و بزدلن که حتی جرات نمیکنن یه اسم ساده روی خودشون بزارن و کامنت بزارن! که اتفاقا همشونم انگار کاسه لیس حکومتن و از ایران و تاریخش و فرهنگش اندازه یه ارزنم اطلاعات ندارن! چه کنیم که این روزا همین دروداغونا هم شدن همه کاره کشور... خیلیم دیر نیست سرنگون شدنشون. 

پی نوشت : اونایی که رمز میخان و بلاگ ندارن اینستا اگه دارن بدن بهشون پیام میدم اونطوری! اینستا هم اگر ای دی فیک باشه رمز اینا خبری نیس. حالا چیز خاصی هم تو اون پستای رمزی نیس فقط راحتتر حرف میزنیم و دور همیم و فضا انقدر خاکستری نیس.

پی نوشت دوم : پیغامم به  اون خواننده خاموش هایی که الان روشن شدن : انقدر سکوت کردین و نبودین و تاریک بود که چراغمو دستم گرفتم رفتم تو اتاق دیگه ای. همیشه هم خاموش بودن خوب نیس! 

پی نوشت سوم : اونایی که رمز میخان بعد میری میبینی از اینکه سلیمانی کشته شده متاسف شدن و از اینکه ۱۷۶ نفر بی گناه تو پرواز کشته شدن و ۶۰ نفر زیر دست و پا له شدن و چندین نفر دیگه تو اعتراض به حقوق اولیه شون کشته شدن متاسف نشدن و حتی بش فکر هم نکردن واقعا فکر کردین ما حرف مشترک داریم؟ یا مثلا حرفای من به دل شما می شینه؟ یا دوست دارین یکی بگین صدتا بشنوین؟ والا راستش فکرامو کردم دیدم حوصله فحش دادنم ندارم وقتم برام مهمتره فعلا. من از دست شما دارم به رمزی نوشتن فرار میکنم خیلی واضح و روشنم اینجا نوشتم! اگه هنوز نمیتونین تشخیص بدین یعنی واقعا لیاقتتون همین حکومت و همین جمهوریه. ادمی که نتونه یه مساله واضح و روشنو تشخیص بده و قدرت تفکر نداره و دنباله رو بقیس از من رمز نخواد! اه! (با لهجه اون دختره که میگفت تو پیج من نیاین اه ! خوانده شود)