میدونی چرا خوزستان ساکت نشده و داره همچنان پر قدرت فریاد میزنه؟ چون از صدای گلوله و تیروتفنگ و دیدن کشته ها نمیترسه و بش عادت داره...
میدونی هر وقت میام اینجا به فارسی بنویسم میبینم هیچ جوره نمیتونم از خوشگذرونیام و تفریحاتم بنویسم دلم هی میخاد اپدیت از اقازادهه بزارم از بس اینجا عاشقان سینه چاک داره و فداییان رژیم قهوه ای.
یه خبر: خولاصه اومدم بگم وسط اون برق رفتنا و قطعی آب و تو صف واسادن برای ویزای ارمنستان یا واکسن کو برکت؟ تهشم پفیوز شدنهاتون اگه وقت کردین و اینترنتتون هنوز برقرار بود و یه سری به این بلاگ زدین بدونین و اگاه باشین که اقازاده ی قصه ی ما همین سه روز پیش تشریف بردن فرانسه چون واقعا دیگه نمیتونستن قطعی اب و برق و خبرهای بد و هوای الوده ی تهرانو تحمل کنن و حتی پوزیشن استادی دانشگاه خوبم نتونست این نخبه رو نگه داره. دیگه اخه کجا بهتر و خوش اب و هواتر و رمانتیک تر از فرانسه؟ فوقش اونجا تشریف میبرن یه دفتر انجمن اسلامی میزنن و همیطنور که روز به روز دارن رزومشون اپدیت میکنن برای فردایی بهتر از اب و هوا و شرایط زندگی تو یه کشور توسعه یافته هم بهره میبرن.
یه اتفاق: فکر میکنم مدل نوشتنم داره عوض میشه دلیلشم خیلی واضحه جدیدا اینجا وقتی مینویسم که قبلش با ایران صحبت کردم و خبرهای ایرانو دنبال کردم. میام مینویسم دلم آروم میشه و غر میزنم و میرم. فرداشم اینجا دو سه تا از این سینه چاکان رژیم قهوه ای میان نظر میدن منم اونچه لایقشونه بارشون میکنم و آرومتر میشم و خولاصه این لوپه ادامه پیدا میکنه.
یه ابهام: حالا اون دوستایی که سالهاس دارن منو میخونن و میشناسن دیگه سبک منو. بیان بهم بگن ایا چیزایی که از ایران از مثلا یه خبرنگار مستقل داخل ایران مثه شاهین صمدپور میشنوم دروغه تا من دیگه خبر نخونم هر چند وقت یه بار. و وقتایی که اینجا میام فقط از تفریحاتم و خوش گذرونیام بنویسم و به هیچ جامم نباشه تو ایران چه خبره.
یک )امروز اون آقازادهه که تو پست قبل یه عده براش خودشونو به خاک و خون کشیدن و جامه دریدن و در نهایت سر به بیابون گذاشتن و بعد برگشتن تو پیغام خصوصی التماس دعا و عذرخواهی. توییت کرده بود که از آرزوهای بچگیش این بوده که وزیر امور خارجه بشه یه روز (بله خب بابای منم یه کاره ی دولت بود و سفرهای خارجیم از غرب به شرق و شرق به غرب تموم نشدنی بود از این دست آرزوها میکردم).
ولی الان که فکر میکنه میبینه که با این دولت جدید همون بهتر که به آرزوش نرسیده و به همون شغل ساده و دون پایه ی استاد دانشگاه بودن اونم تو یه دانشگاه خیلی سطح بالای ایران راضیه دیگه. قسمت این اقازاده هم این بوده دیگه. البته شما نگران نباشین پاسپورت یه کشور اروپایی تو جیبشه که به محض اینگه تقی به نقی بخوره وطنو ترک کرده و با اغوشی باز وطن جدیدشو در برمیگیره.
دو) همکلاسی قدیمی چینی ام بهم پیام داده که تبریک میگم رییسی رییس شده ما خیلی خوشحالیم. خب انگار همینکه اینا خوشحال باشن یه نشونه ی خوبه دیگه. نیست؟
سه) مامان دوستم هنوز منتظره دوز دوم واکسنشو بزنه. هر روز میره تو صف زیر افتاب کلی وایمیسه بعد تهش میگن تموم شد! کو برکت؟؟؟؟ زیبا نیست؟
هیچی دیگه گفتم اینارم اضافه کنم اینجا که انگار هنوز خیلی خس و خاشاک تو این بلاگ رفت و امد میکنن.