ادمای حسود

اومدم تو استارباکس تو این شهری که تازه رسیدم. یکی از شهرهای معروف امریکا! یکی از گرونترین ها بعد از نیویورک…شایدم تو یه سطح هستن. منو یاد شیراز میندازه!فکر میکنم اینجا  پر ایرانی هم باشه البته.با کری آنم راه میرم و همه جای شهرو زیرو رو میکنم. خیلی هم خسته شدم ولی خب سفر ادمو که خسته نمیکنه…

تازه فهمیدم دوروبرم انقدر ادمای حسود هستن که ادم با دیدنشون حالت تهوع میگیره...

پیش به سوی مسافرت

صبح شنبه رو با یه املت اساسی شروع کردم و چایی هل که کنارم دستم گذاشتم تا یه کم خنکتر بشه و الان اگه ابی اینجا بود میگف چقد تو چایی میخوری و منم یه نگاه عاقل اندر سفیه و عمیق بش میکردم و میگفتم ایرانی با چایی زندست. هنوز چمدونمو نبستم طبق معمول دقیقه نودی هستم. میخام برای شام و اولین روز مسافرتم کتلت درست کنم طبق معمول.  یه نکته خیلی جالبی که بش رسیدم اینه که دخترایی که دور میشن از خانواده و مستقل بودن رو دوست دارن ( اخه یه دسته دیگه هم هستن که دور میشن ولی دنبال یه ادم جدید برای اویزوون شدن میگردن و تا وقتی پیداش کنن کلا اویزون به اویزون حرکت میکنن) وقتی سنشون بالاتر میره و وقتی تو تنهایی ماجراجویی های جدیدی رو دنبال میکنن و لذت میبرن ازش خیلی خوشحالترن و یه جورایی با خودشون حال میکنن اما برعکسش پسرها دچار روزمرگی و یه ناامیدی طولانی میشن. خیلی از این ادمهایی که من دیت کردم ادمهای بسیاار بسیاااار موفقی تو دنیای بیرون بودن. ادمهایی که تو زمینه شغلیشون به موفقیت های بزرگی رسیده بودن و هرکی از بیرون نگاهشون میکرد فکر میکرد اینا بی نهایت از خودشون راضی هستن و میدونن دارن چکار میکنن. اما قسمت غم انگیز قضیه اینه که انقد تو تنهایی و دنیای غمناک خودشون فرو رفته بودن که فقط میخاستن یه دختر شاد وارد زندگیشون بشه که یه کم حالشونو خوب کنه و وقتی اون دختر شاد وارد زندگیشون میشد نمیتونستن قضیه رو هضم کنن. و  اون یکنواختی زندگیشون بهم میخورد. چیزی که برخلاف همه ی سالهایی که توش موفقیت بدست اوردن میدیدن و نمیتونستن خوب با قضیه کنار بیان. از اونطرف یکی مثه من هم یهو وارد یه دنیای تاریک و غمناک میشد که برای منم قابل هضم نبود این حجم از تنهایی. ادمی که ۹ شب میخابه و ۵ صب بیدار میشه و مثه یه ربات کار میکنه و دوباره هی هر روز و روز…بعد برای اروم کردن خودش یه سفر یک هفته ای بعد دوسال میره و نمیدونه با اون همه وقت اضافه ای که یهو باهاش رو به رو شده چکار کنه! پس دوباره اونجا هم شروع به کار کردن میکنه…

دوشنبه سفرم شروع میشه…برنامه هامو اماده کردم و میدونم میخام کجاها برم. خونمو رزرو کردم و بلیطمم منتظر شانسم که ببینم ابی میتونه برام گیر بیاره یا نه…:))) امروزم باید کارای خونمو بکنم و لباسامو بشورم و شام درست کنم و شاید یه باشگاه برم...