خیلی وقتا زندگی با همه شلوغیش و سخت گیریاش یهو اون وسطا بهم یاداوری میکنه که سخت نگیر میگذره این روز ها هم. بعد من ارومتر میشم و اون اشوب تو دلم کمتر میشه. درست هفته پیش این موقع تو کنفرانس بودم جایی که ۵ ساعت فاصله داره از نیویورک و شرق امریکاست. اینجا زمستونه و اونجا تابستون. داشتم تو کوههای اونجا میگشتم و از هوای عالیش لذت میبردم به جای اینکه تو کنفرانس باشم. فردای اون روزم رفتم یه کوهه دیگه و سه ساعت بعدشم کارمو پرزنت کردم. یه وقتایی دور زندگی انقدر روی دور تنده که دلم میریزه و میترسم از اینده ای که هنوز مشخص نیس و همین مشخص نبودنش زیباترش کرده… گاهی بی نهایت خسته میشم و دلم میخاد همه چیو ول کنم و یه گوشه بشینم و فقط فکر کنم به این گذر زمان و ساعتها و روزها و ماهها ولی بعدش زود پشیمون میشم و دوباره میرم سراغ کارام. تو کافه محبوبم نشستم که کارامو بکنم اما یادم افتاد که خیلی وقته که اینجا ننوشتم احساس کردم که یه وظیفس انگار. به خودم یاداوری کنم که این روزایی که نبودم چکار میکردم و الان دارم چکار میکنم. مسافرت کاری بودم و سرم بی نهایت شلوغ ولی تو همین مدت چندتا کتاب دیگه خوندم که یکی از کتابها راجع به این بود که اپشن بی وجود نداره یعنی وقتی یه هدفی رو تعیین میکنی نباید به این فکر کنی که اگه نشد بعدی چی باید باشه. نباید به جزییات برنامه بعدی فکر کنی با ید خیلی مطمن برای برنامه اولی تلاش کنی که البته من هرچی فکر میکنم میبینم من همیشه خودمو مجبور کردم که بگم برنامه دومی وجود نداره و همش همینه …
کتاب دیگه ای که خوندم اسمش اینه top dog: the science of wining and losing اثر Po Bronson این کتابم خیلی خوب راجع به عوامل شکست و پیروزی صحبت کرده و حتی اینکه ادمها چطوری طبقه بندی میشن و چطوری شکست میتونه معنای پیروزی باشه. شاید خیلی شعارگونه برداشت بشه ولی این کتاب واقعیتهایی رو گفت که تو حالت عادی هرچند به نظر دونستنشوون عادی میاد ولی گاهی شنیدنشون اثر بیشتری میزاره. گاهی فکر میکنم کاش این کتابا ترجمه فارسی داشت یا حتی میشد راجع بهشون حرف زدم پادکست هایی هستن که خولاصه کتابها رو میگن اما خیلی دیر به دیر اپدیت میشن. کاش بیشتر کتاب میخوندیم یا میشنیدیم به جای کانالهای ارایشی دیدن که الان بی نهایت رونق پیدا کرده و صاحبانشونو حسابی معروف کرده…
تصمیم گرفتم دو بار تو هفته برم باشگاه دوباره چون یه مدتی که هوای دلم خوب نبود میزان باشگاه رفتنم کمتر شده بود. یه سفر دیگه در راه دارم...
اخر هفته ای که باید هزارتا کار کنم ُ خونمو تمیز کنم و لباسامو بشورم و خرید کنم و اشپزی کنم و باشگاه برم و هزارتا کار دیگه به غیر از کار روی ریسرچ و این صحبتا! به جاش نشستم تو کافه مورد علاقم و دارم روی ریسرچم کار میکنم و کتاب جدیدی رو گوش میدم که راجع به سازنده ی توییتر هس و داره راجع به طرز فکرش و خلاقیتش و خستگی ناپذیریش موقع کشف یه راه جدید برای کاراش بوده. زندگی سختی که داشته و ماشین داغونش اما علاقش به کار. اسم کتاب اینه things a little bird told me written by Biz Stone.
jack Dorsey بنیان گذار توییتر میگه من هیچوقت شکستهامو شخصی سازی نمیکردم یعنی نمیگفتم مشکل از من بوده همیشه فکر میکنم که من ادم فوق العاده خلاقی هستم و یه راهی وجود داره که بتونم موفق باشم تو هر پروژه ای که توش وارد میشم. خلاقیت و خلاق بودن هیچوقت نمیزاره ما شکست بخوریم بنابراین من هر روز برای خودم چالش ایجاد میکنم تا بتونم خلاقیتمو بیشتر کنم. کتابمو هنوز تموم نکردم اما میتونم ادعا کنم که سرتاسر کتاب پر از داستانهای این ادم راجع به شکستهاش و خلاقیتهاش و زندگی پر از چالشش هست.
قراره یک شنبه ی این هفته اقای گیلاسو با دو تا از ایرانیای اینجا اشنا کنم که درواقع یک زوج هستن و خیلی کاری به کار کسی ندارن و ما از اولی که اومدیم این دانشگاه با هم اشنا شدیم و هرچند وقت یک بار حال همو میپرسیم و گاهی حرف میزنیم با هم. اخلاقشون خاله زنک بازی نیس و منم به همین دلیل تصمیم گرفتم اقای گیلاسو با خودم ببرم . گاهی فکر میکردم باید از فرهنگ ایرانی یه نشونه خوب تو ذهن اقای گیلاس بزارم اما بعدتر متوجه شدم من مسئول بقیه یا نماینده ی ایرانی ها نیستم من یه ادمم با ویژگی های شخصیتی خودم که کمی هم فرهنگ کشورش و مردمش روشه بعدش دیگه معذب نبودم…
برم به کارام برسم و کتابمو بخوونم در این اخر هفته ی شلوغ و سرد…
یه نکته یادم رفت بگم من وقتی خیلی ناراحتم و خسته ام اشپزی میکنم و یه غذای جدید درست میکنم و خیلی حالم بهتر میشه. امتحانش کنین...
امروز روز سختی داشتم! روز عجیب و غریبی. تا یه هفته ی دیگه باید برای کنفرانس اماده بشم. میرم به یه استیت خیلی دورتر از نیویورک برای پرزنت کارم. هفته ی خیلی سختی داشتم و مهم تر اینکه لب تابم که انقد گرون خریده بودمش که مثلا خیر سرش خراب نشه دچار مشکل شده بود برای کیبوردش. بعضی حرف ها رو نمیزد و گاهی روی یه حرف کلید میکرد! وقتی هم که بردمش اپل استور بهم گفتن گارانتیش یه ساله بوده و اگه میخای که تعمیرش کنیم باید ۵۰۰ دلار دیگه بدی. خب این لب تابو به اندازه کافی گرون خریده بودم که حاضر نشم حتی یه سنت دیگه خرجش کنم الکی. با اون ۵۰۰ دلاری که فقط اینا میخان یه کیبورد عوض کنن من می تونستم یه کامپیوتر دیگه بخرم. خولاصه که خیلی ناراحت شدم و یادم افتاد با چه خون دلی پول جم کردم و این لب تابو خریدم بعدتر که راجع مدلش سرچ کردم فهمیدم از شانس قشنگ من این لب تاب مدل من دقیقن تو همون سالی که من خریدم و سال بعدش دچار مشکل کیبورد شده دقیقا بعد از یه سال که گارانتیش تموم میشده و کلی مشتری شاکی داشت. بازم سرچ کردم اینبار برای پیدا کردن راه حل! کیبورد بلوتوثی که دقیقا به این مدل لب تابها بخوره و خب از اونجایی که این مشکل برای مشتری های زیادی اتفاق افتاده بود این مدل کیبورد هم عرضه شد از یک کمپانیه دیگه. کیبورد رو حدود ۳۰ دلار خریدم و بدین ترتیب یه پول بزرگی رو سیو کردم. این طرز فکر و واکنش سریع در مقابل مشکل بزرگ ثمره ی زندگی تو یه کشور خارجیه. وقتی تنهایی و پول کافی هم نداری ذهنت مجبور میشه سریع تر تصمیم گیری کنه و هوشمندانه انتخاب کنه. انقدر تو دیوار خوردم که یاد گرفتم چطوری جاخالی بدم دفعه ی بعدش هرچند هربار یه دیوار گنده تر جلوم سبز میشه.
برای اینکه حالمو بهتر کنم برای خودم گل های مخصوص تراریوم خریدم چون اقای گیلاس قبلا برام تراریوم و گلهاشو خریده بود که متاسفانه زنده نموندن و اینبار به انتخاب خودم گلهاشو خریدم و کاشتم و بعدم کیبورد لب تابمو نصب کردم و یه چایی هل درست کردم که خستگی روز بد امروز رو یادم بره. جلسه با استاد چینی رباتی که نه کمک میکنه و نه حتی بلده درست حرف بزنه. تنها امیدم اینه که پروژه ای که با دو تا استاد دیگه خارج از دانشگاه خودم دارم به ثمر برسه و دفاع کنم و برم از این دانشگاهی که انقد توش بی عدالتیه . تو دانشگاههای امریکا معمولا وقتی یه چینی استاد میشه در کمتر از ۵ سال میبینی کل دپارتمان چینی هستن!!!! دانشجوها و استادهای جدید و خولاصه همه و همه. اما اگه یه ایرانی استاد بشه تمام سعیشو میکنه یه ایرانی دیگه از هزار کیلومتری اون دانشگاه رد نشه. اون استادایی که دانشجوی ایرانی میگیرن هم دو دسته هستن. یا قبل از انقلاب اینجا اومدن و امریکایی هستن و یهو دلشون میخاد به یه یکی که هموطن پدر و مادرشونه کمک کنن چون از اونا فققط شنیدن که ایرانیا باهوشن. دسته ی دیگه ایرانیایی هستن که اینجا اومدن و درس خوندن و با هزار بدبختی بلاخره استاد دانشگاه شدن اینا میدونن که ایرانیای تو کشور برای رسیدن به امریکا چقدر تلاش کردن و چقدر نیاز دارن که تلاششون دیده بشه بنابراین از هر فرصتی استفاده میکنن که بهشون یاداوری کنن تو بدون من هیچی نیستی و خوشم نیاد فاندتو قط میکنم برگردی ایران. قدرت قط کردن فاند دانشجو رو ندارن ولی همین که بزنن روح و روان اون دانشجوی بنده خدا رو با تبر نصف کنن ارضاشون میکنه. حالا این وسط بین همون دسته دوم یه عده ادم خوب و قدرشناس و اهل علم هم هس که متاسفانه انقدر تعدادشون کمه اصلا به سختی میشه پیداشون کرد. حالا برعکسش چینیا هستن که از هر فرصتی برای اوردن چینی استفاده میکنن و همه جوره ساپورتشون میکنن حالا بماند که بین خودشونم پوست طرفو ممکنه زنده زنده بکنن ولی باز هوای همو دارن اخرش.
هفته پیش من پرزنت داشتم و اون اقای ایرانی که اینجا چندبار راجع به رفتارای زشت خودش و زنش گفتم با اینکه تو دپارتمان ما نیس اومد نشست تو جلسه ما. اینجا معمولا کسی رو نمیدازن بیرون از جلسه ای که اصلا بش ربط نداره میگن لابد طرف میخاد علم اموزی کنه. خولاصه اینم اومد نشست و همه ی حواسش به من بود. ادمیه که کلا موذیه و فقط یه گوشه میشینه گوش میده ناهار بدن میخوره بعدم در میره. نوبت پرزنت من شد کلنم دو نفر بودیم. پرزنتم که تموم شد بدون اینکه دستشو بلند کنه یه سوال خیلی تکنیکی که من بدلیل اینکه الکی بهم گیر ندن تو اسلایدام نیاورده بودم پرسید!!!! کاملا مشخص بود که میخاد گیر بندازه و منم نتونستم خونسردیمو حفظ کنم و با نگاهی که کاملا مشخص بود دارم میگم حالم ازت بهم میخوره بش گفتم که اگر فلان نرم افزارو بلدین بعد از پرزنتم بهتون میگم چطوری میشه این قسمتو کد زد و حل کرد! و رومو به سمت نفر بعدی کردم که سوالشو بپرسه درحالیکه واقعا دلم میخاست کفشمو دربیارم بکنم تو حلق مردک عوضی و عقده ای! بعد پرزنتم یواشکی در رفت. بعد دو هفته قبلش اومده بود میگف چرا ما ایرانیا هوای همو نداریم!!!!یه عوضی مثه این برای گرفتن هوای همه ی ایرانیای این منطقه کافیه بعد از هوا ی همدیگه رو داشتن حرف میزنه.
خولاصه که سختی هامون کمه این ادمهای سخیف و بد طینت هم به سختیامون میخان اضافه کنن. گاهی فکر میکنم من اگر انقدر کتاب نمیخوندم و وقتمو با کارم پر نمیکردم و اقای گیلاس نبود تا حالا سر به بیابون گذاشته بودم از دست این موجودات!
یه فیلم ایرانی دیگه دیدم به اسم اذر! بازم توش تلاش برای خار و خفیف کردن زن و بی ارزش نشون دادن مقام و منزلتش در یک زندگی… واقعا هدف چیه از این انتخاب موضوعا و فیلم ساختن ها…