نمیدونم تا حالا شده با اسمتون غریبه بشین. یا مثلا دوست داشته باشین یکی اسمتونو هزاربار تکرار کنه؟ یا اصلا اسمتونو دوست داشته باشین خیلی؟ همینطوری یهو یه جا تو یه ترانه بشنوین اسمتونو و خوشتون بیاد از اهنگ تکرارش؟! اینارو گفتم که بگم من عاشق اسمم. خیلی وقتا باهاش احساس غریبگی میکنم ولی بارها و بارها شنیدم که اسمم بهم میاد. حالا داستان داره این اسم من. وقتی به دنیا اومدم مامانم میخاسته اسممو بزاره شراره چون یه جورایی هم اهنگ اسم خودش بوده. بعدترها من انقد شر و شیطون بودم که مامانم بارها میگف واقعا این اسم فعلی حیف شد تو واقعا باید شراره می بودی! بگذریم که تا قبل از هفت سالگی من یه اسم دیگه داشتم و خیلی با اسم فعلیم غریبه بودم. دو اسمی بودن بزرگترین مشکله و من اینو به خیلیا نگفتم. یه جورایی یه رازه. تا وقتی که رفتم مدرسه و منو با یه اسم دیگه صدا کردن و من اصلا توجه نمیکردم و به مامانم گفتم اینا چرا به من اون اسمو میگن؟ که ایشون فرمودن شما دو اسمی هسی و اسم اصلیت همونه که تو مدرسه صدا میشی و من بی نهایت عصبانی بودم چون اسمی که تازه فهمیده بودم چیه رو بی نهایت بار بیشتر از اسمی که تو خونه صدا میشدم دوست داشتم. کاملا هم متفاوت بودن! از زمین تا اسمون! تو مدرسه تا دوران دبیرستان من همچنان دو اسمی بودم. تو خونه یه چی میگفتن تو مدرسه یه چیز دیگه و هیچ گروهی هم از اون یکی اسم خبر نداشت. تا اینکه رفتم دانشگاه و خوابگاه و حالا دیگه خیلی بیشتر اسمی که دوست داشتمو میشنیدم و گاهی بین فامیل یا تو خونه اون یکی اسمو و من تصمیم گرفتم فقط با اسم اصلیم صدا بشم و اگه با اسم دیگه ای صدام کنن جواب ندم. تا اینکه یه روز از خواب پا شدم دیدم همه منو با اسم اصلیم صدام میکنن. همه! حالا دیگه حتی یادم رفته بود اسم دومم چی بود.
خواهرم اما برعکس من بود کاملا برعکس من! اون اسم دومشو دوست داشت و داره و نه اسم شناسنامه ایش. من هیچوقت به دخترم دوتا اسم نمیدم. هرچند هیچوقت فکر نکردم به هیچ اسم دختر یا پسری. اما به اسم گربم فکر کردم!
اینهمه از اسم گفتم که بگم اسمها مهم هستن...تلفظشون خیلی مهمتر. و خدا میدونه من چقدر حال میکنم هربار که اسممو به دوستان از کشورای دیگه میگم و اونا چه تلاشی میکنن که با تلفظ صحیح بگن. هربار که میرم استارباکس اسممو اگه کامل بگم یه چیز دیگه میشنون و اگه مدل اسپنیش بگم کاملا درست می نویسنش! یکی از سرگرمیهام این شده که هربار که میرم استارباکس تلفظ اسممو تمرین کنم ببینم چی می نویسن روی کاپم!
دیروز بعد از امتحان دانشجوهام فهمیدم خیلی معروف شدم البته اسمم. همشون میخان با من کورس بگیرن و دانشکده اسممو نوشته روی یه کورس و همه اونا رو گرفتن بعد اومدن ازم پرسیدن من گفتم نه من درس نمیدم اون کورسو! ۱۲-۱۳ نفر یه کورس دیگه رو حذف کردن از یه کلاس و منتظرن که اون کورس رو من درس بدم تا بگیرنش! و من همه ی اینارو از زبون خیلی از دانشجوها شنیدم و تعجب کردم!!!!! همه منو با اسمم میشناسن حالا...اسممو درست مینویسن هرچند تلفظشو با لهجه های متفاوت میگن...اسممو دوست دارم...
نشسته بودم تو دفترم و داشتم کارهامو انجام میدادم که یهو استادی که یه خانوم شاید ۶۰ ساله ست و تا حالا چندین بار دیدمش و خیلی ادم جالبیه رد شد و گفت هی جودی سلام! بلند شدم با خوشحالی و بغلش کردم و گفتم سلام استاد. دست خودم نیس اساتید خانوم بهم حس خیلی خوبی میدن! شروع کرد به حرف زدن. یه دانشجوی مشترک داشتیم که یه زمانی کلی اذیتش کرده بود. دانشجوی مستر ژاپنی که فکر میکنه خیلی باهوشه و وقتش خیلی براش اهمیت داره. وسط صحبتامون راجع به اون دانشجوی خاص یهو راجع به دفاع دکتراش صحبت کرد و اینکه روزی که قرار بود دفاع کنه تازه ماشین خریده بود و ماشین خودش رفت سر جلسه دفاع و نزدیک بود تصادف کنه. موقع دفاعش خیلی خوب از پس همه سوالا براومده بوده و خیلی خوب دفاع میکنه کارشو. یهو برگشت نگاهم کرد و گف میدونی جودی من وقتی ۲۷ سالم بود کارمو داشتم و ازدواج کرده بودم و مسترمو گرفته بودم و تو یه شرکت بزرگ و خیلی خوب کار میکردم. بهم از طرف شرکت گفتن که برو دکتراتو بگیر ما هزینه هاتو میدیم. من قبول نکردم ولی اونا خیلی اصرار کردن و بعد من تصمیم گرفتم وارد دوره ی دکترا بشم. از ۱۴ سالگی ارزو داشتم که پاپ بشم! چون فکر میکردم خیلی شغل جالبی داره و ادمها رو هدایت میکنه. با دوستم رفتیم تحقیق کردیم و دیدیم همه ی اونایی که پاپ شدن مرد هستن. خیلی ناامید شدم ولی اون ارزو تو ذهنم موند بعدها وقتی دکترامو تموم کردم و وارد دانشگاه شدم تا استاد بشم یه روز به خودم اومدم دیدم که ادمایی که تربیت کردم دارن یکی یکی موفق میشن و جاهای جالبی میرن و اونا هم بقیه رو تربیت میکنن. یادم افتاد که درواقع من به ارزوم رسیدم و منم پاپ شدم اما تو رشته ی خودم. بعد گفت آرزوی دومم این بود که یه دختر داشته باشم. تصمیم گرفتم باردار بشم. یه روز حالم بد شد رفتم دکتر. بهم گفتن که تو تا ۴۰ سالگی به دلیل یه بیمار خاصی (من اسمشو یادم رفت) که گرفتی روی ویلچر میشینی! من عضو تیم ورزشی دانشگاه بودم. بسکتبال کار میکردم. شنا گر ماهری بودم و حالا اینا داشتن میگفتن تو ۴۰ سالگی روی ویلچر میشینی به منی که تازه ۳۳ سالم شده بود. بهم گفتن اگه بچه دار بشی سرعت این پروسه رو افزایش میدی و اصلا خوب نیس بچه دار شدن. کارم شده بود گریه و خب من یه ریسرچر بودم شروع کردم روی خودم کار کردن و دیگه داروهایی که داده بودن نخوردم. خوب شدم هنوز وقت داشتم که بچه دار بشم اما شوهرم نمیخاست خیلی اصرار کردم فایده نداشت. طلاق گرفتیم. مدتها بعد یه روز خیلی اتفاقی باهاش حرف زدم فهمیدم دوتا دختر بچه ی چینی رو به فرزندی قبول کرده خیلی حالم بد شد. گوشی رو گذاشتم و شروع به گریه کردم چون اون به من گفت کلا بچه دوست نداره و ما میتونستیم بچه ی خودمونو داشته باشیم اما حالا دوتا دختر بچه رو به فرزندی قبول کرده!!!! کارم شده بود گریه و ناراحت بودم از اینکه حالا دیگه فرصت بچه دار شدن هم ندارم. یه کم فکر کردم و دیدم همه ی دخترایی که دانشجوهای من بودن بچه هامم بودن. دخترای من بودن. من بیشتر از ۱۲۰۰ تا دختر داشتم و بهشون یاد داده بودم خیلی چیزارو. از اون به بعد به همه دانشجوهام اینو میگفتم و تکرار میکردم که بچه های من هستن. وقتی اینارو میگفت من بی اختیار اشکم دراومد. خودشم چشماش اشکی شد. یه کم دیگه حرف زدیم . بهم گفت که یه شرکت بزرگ مشاوره داره و من اینو نمیدونستم. یه کم که گذشت من از ناراحتیام گفتم اینکه تنهام و نه می تونم برم ایران و نه میتونم بیارم کسیو اینجا. نمیدونست ایرانی ام. وقتی فهمید گفت خیلیا از کشورت میترسن و خب من میدونستم برای یه سفید پوست بالای ۶۰ سال این حرف طبیعیه . چرا؟ چون اینا ماال اون دوره گروگان گیری احمقانه ی ۳۰ سال پیش هستن. اونموقعی که چندتا امریکایی تو ایران تو سفارت خودشون به گروگان گرفته شدن. بعدش دعوتم کرد خونش. گفت حتمن باید بیای منو ببینی. خونشو نشونم داد. یه ساختمون فوق العاده گرون که بهتره بگم یکی از بهترین و زیباترین اسمون خراش های این شهر. با بهترین ویو. اما خب تنهاس خیلی تنهاس.
بعد که رفت به این فکر میکردم که چقدر ادم میتونه راحت یهو زندگیش از این رو به اون رو بشه. از همسر و شغل خوب و زندگی تو یه محل عالی یهو برسه به طلاق و تنهایی و تنهایی و شاید حتی فقر. یهو یه بیماری خطرناک بگیره و کلا زندگیش زیرو رو شه! ادم از فردای خودش خبر نداره واسه همین باید از لحظه ای که توش زندگی میکنه لذت ببره و خودشو بسپره به دست باد...
تا نیم ساعت دیگه صحبتم تو کنفرانس شروع میشه تازه الان فهمیدم این اینستیتویی که در نیویورکه یکی از بهترینا در رشته خودشه و کاش نمیفهمیدم! چون تازه استرس گرفتم! پرزنتمو اماده کردم ظاهرمم کت مشکی و شلوار زرشکی و نیم بوت مشکیه. موهامو ریختم دورم و خب از نظر ظاهری میدونم که مشکلی ندارم و اینا ظاهربینن خیلی! با خیال راحت واسه خودم داشتم اون وسطا میچرخیدم و هی یکی میومد میگفت اماده ای دیگه برای ساعت فلان و منم میگفتم اره بابا! بعد نوبت به معرفی شد...یهو از رنک و اعتبار اون موسسه گفتن و این دانشگاه خودمون که باهاشون همکاری میکنه و ادمایی که اینجا نشستن چکاره ان! منو میگی! کم کم استرس گرفتم.میدونم تا شروع به حرف زدن کنم خوب میشما ولی خیلی قلبم تو دهنمه.
امیدوارم که همه چی به خیر بگذره...الان فقط دلم میخاد این تموم شه من برم خونه! بپرم تو تختم و بخوابم چون کلاس دیشبم طول کشید و ساعت ۱ و نیم صب رسیدم خونه. راستی وقتی یه دختر انقد زیادی پوست کلفت باشه باید چی صداش کرد؟ ازم عکس گرفته بودن وقتی داشتم حرف میزدم بعد یکی اومد بهم گفت تو چقد ظریفی! ادم فکر میکنه دست بت بزنه میشکنی! دو ساعت داشتم به حرفش میخندیدم! من ظریفم؟!!!! از من پوست کلفتتر هنوز خدا نیافریده! خودمم خندم میگیره انقد دخترونه و انقد قوی ام بعضی وقتا. اونقدر که وقتی یکی بیشتر باهام اشنا میشه و میبینه چه کارایی میکنم تعجب میکنه. اخ برم که دیر شد...
برام دعا کنین...