تازه ذوق و شوق برنامه نویسی و ساخت ربات رو داشتیم. خوشحال بودیم که همه چی داره خوب پیش میره و رباتمون میتونه تو شرایط خطرناک و سیل و زلزله سریعتر از امدادگرها به محل حادثه برسه و مجروحینی رو که احتمال خطر مرگشون بالاتر از بقیست شناسایی کنه و گزارش بده که اصلا چقدر وقت هست که نجات داده بشن. انقدر از پروژه راضی بودیم و بهش افتخار میکردیم که اسمشو هم گذاشته بودیم یداله ! گاهی شب و روز رو هم قاطی میکردیم و همش در حال محاسبه و بررسی بودیم. یداله برای مسابقات بین المللی هم اماده شده بود فقط نیاز به یه بودجه مالی داشتیم که ... خیلی محترمانه تقاضا شد و خیلی محکم جواب رد شنیده شد. ادامه دادیم هیچ اتفاقی نیافتاد همون ماه یک بودجه بزرگ به بسیج دانشگاه دادن که سمیناری راه بندازن و خرجی بکنن و ... با شرح گزارش به خدمتشون رسوندیم که هی فلانی این پولی که میگی نیس و نداریم چند برابرشو به بچه های بسیجی دادین خرج پارچه رنگی و خرما و حلوا کردن که! اینبار به جرم ضد اسلام بازخواست کردن...متحد شدیم گفتیم همه با هم فلان امتحانو نمیدیم و به نشانه ی اعتراض سر جلسه حاضر نمیشیم تا بفهمن قضیه جدیه و ما اهل هیچ جناحی نیستیم فقط میخوایم یداله کار راه بنداز باشه. با استاد صحبت کردیم و توضیح دادیم غافل از اینکه طرف از خودشون بود. سر جلسه حاضر نشدیم به غیر از دوتا از دخترای بسیجی که امتحانو دادن و براشون مهم نبود نتیجه تلاش ما! که حتی یداله دشمن فرضی و شرک و کفر و ناسپاسی به تقدیر میدونستن. استاد همه ی ۴۸ نفر رو با ۴-۵-۶ انداخت! همه ی ما را که هنوز امیدوار بودیم بودجه ای میگیریم...
یداله فراموش شد همه سرخورده شدیم اما اینبار هر کدوم به دانشگاهی فکر میکردیم که در اینده ی نزدیک مقصد بعدیمون میشه. به کشور دیگه ای که خونمون میشه. این روزها هر روزی که میگذره خودم رو جای یکی از اون دانشجوهایی میگذارم که دوست دور و اشنا بودن و یداله هایی که ساختن و خراب شدن... امیدهایی که کور شد و تلاشی که به دیوار خورد...
باور کنین وقتی اون هواپیما سقوط کرد ما نمیدونستیم انقدر دوست و اشنا توش داریم. فکر نمیکردیم همکلاسیامون اونجا باشن. شده تو یه روز ده دوازده تا از همدانشگاهی هم کلاسیاتو از دست بدی؟ میفهمی چی میگم؟ برای ما تموم نمیشه این غم. یک روز دو روز سه روز هفت روز چهل روز یک سال و سالها... مگه یادمون رفت تلاشی که برای پروژه هامون کردیم و به ثمر ننشست؟ مگه یادمون رفت روزی که همون امریکایی که بعضی از همین بی شرفا برای جنگ باهاش این داغو برامون گذاشتن چطوری دعوتمون کرد که بیایم اینجا. غربتی که من و امثال من تو کشور همزبونمون داشتیم هنوز تو کشور دوممون نداریم. یه محقق چی میخواد که اونم ازش دریغ کردین؟ ما تو سنت ۲۰ ۲۱ سالگی فقط یه بودجه کم میخاستیم که باهاش یه کامپیوتر بهتر بخریم که برنامه ای که مینویسم با سرعت بالاتری اجرا بشه به جاش بهمون سیلی زدن و پرونده سازی کردن...اون هواپیمایی که سقوط کرد خیلی حرف برای گفتن داره خیلی سوالای پررنگ توش داره! چرا؟! چرا اینهمه دانشجو باید اصلا خارج بشه از این کشور؟ چرا اینهمه تحصیلکرده داره میره از این کشور؟! چرا ؟
ننگ بر این دولت. لعنت خدا و همه ی افریده هاش به شما.....
قبل از اینکه حرفامو بزنم میگم که اگر این بلاگ فیلتر شد به دست همون بی شرفهای دروغگوی کثیف حکومتی فقط یه یک بزارین بعد از اسکای. این یک رو من تا بی نهایت ادامه میدم اگه قرار باشه که فیلتر کردن ادامه پیدا کنه.
گفتن اون سرداری که کشته شد مرد بزرگی بود رفت جنگید تا داعش پاش به ایران نرسه و امنیت وجود داشته باشه. من میگم گه بزنه به اون امنیتی که روی انگشتای یک نفر بخواد بچرخه. گه بزنه به اون استراتژی جنگیتون که یک نفر باید همه کارش باشه و خودخواهیتون رو با خون بی گناه ترین ادمها غسل بدین.شما به داعش خودتون درس میدین. اونا باید بیان از شما یاد بگیرن تازه! مردمو از چی میترسونین از حمله و تجاوز و غارت؟! اینارو که خودتون روزی هزاربار به سرشون میارین بی شرفترین موجودات عالم. فقط یک نفر مرد بود و چون به اقتضای شغلش و حقوق بالاش و مزایای هفت نسل بعدش مرد یک کشورو به باد دادین. خون یک نفر از خون ضدها جوونی که کشته شدن رنگین تر بود؟ یه دختر ۲۳ ساله که با هزار امید و آرزو شب و روزشو یکی کرده بود بود و درس خونده بود و تازه ازدواج کرده بود ارزشی نداشت جونش اما مردی که ۶۰ و چندسال زندگی کرده بود و جون چندین هزار نفرو گرفته بود حتی با مرگش هم کلی ادم کشت ارزش داشت! مذهبتون چیه بی شرفا؟ ننگ بر شما و طرفداراتون. ننگ بر شما که جز خشم و نفرت چیزی برای ما باقی نگذاشتین. ننگ بر شما که تفرقه انداختین تا حکومت کثیفتون رو ادامه بدین.
لکه ی ننگ هستین تو تاریخ ایران. این نفرت شعله هاش خاموش نمیشن.
من دانشجو تا عمر دارم این ننگ و این داغی که شما از عزیزانمون به دلمون گذاشتین رو فراموش نمیکنم. شرم بر شما که حرمت ایران و اسم ایران رو لکه دار کردین. شرم بر ما که وقاحت شما رو با سکوت جواب دادیم. شرم بر ما که شما دیوصفتهای کثیف رو پرورش دادیم.
خدای ما از خدای حقیری که برای خودتون ساختین خیلی بزرگتره. ما هم دل داریم. به امید زنده ایم. به امید اینکه نابودیتون رو ببینیم. غرق شدنتون تو لجنزاری که ساختین رو ببینیم.
سر شدم دیگه از بس خبر بد شنیدم! از بس هر روز از خواب بیدار میشم گوشیو نگاه میکنم و با خبرهای بد شوکه میشم. نمیدونم میفهمین چی میگم یا نه؟ اینکه خبر بد می شنوی بعد فقط مات و مبهوت به اطرافت نگاه میکنی سعی میکنی بفهمی چی شد و بعد هیچی...یازده نفر از اون مسافرایی که با هزار امید و آرزو از کشور خارج می شدن رو دور و نزدیک میشناختم! هم دوره ای و هم دانشگاهی... این غیر منتظره ترین خبری بود که می دیدم! غیر منتظره ترین خبر!
کتاب گوش میکنم راه میرم و پادکست گوش میدم تمام تلاشمو میکنم که نفهمم تو دنیا چه خبره اما نمیشه. چون انگار همه ی زندگیمون بگی نگی وابسته به همه و بلاخره از یه جایی یه خبری میاد و خدا نکنه که دوستایی هم داشته باشی که خدای احساسات منفی و چرت و پرت گویی باشن! بگذریم از شاخ و شونه کشیدن ایران و امریکا برای هم و تاسفی که هربار با خوندن خبرها برای انسانیت میخوریم. بگذریم از بد وبیراه گفتن ادمها به هم و دفاع از جبهه ی خاص. من فقط به این فکر میکنم که چی شد که اینطوری شد؟ یه زمانی کسی که رهبر یک گروه میشد باید باهوشترین ادم می بود تا بتونه اون گروه رو هدایت کنه و نجاتشون بده اما از یه جایی به بعد تو تاریخ رهبر شد ادم پرزورتر! فکر کردن هرچی قدرت بیشتری داشته باشی بهتر میتونی فعالیت کنی و گروه نجات پیدا میکنه! بعد باز دوباره تغییر کرد و حالا به جایی رسیدیم که رهبر یه جامعه تو پیشرفته ترین کشور دنیا شده یه ادم احمق! کاری به رهبر ایران ندارم که اون اصلا تکلیفش مشخصه و کشور هم کشور پیشرفته و تو سعه یافته و قدرت برتر از نظر اقتصادی و چه بسا حتی فرهنگیم نیس که شواهد زیادی هم اینو نشون میده. انتخاب رهبر یا قدرت برتر یا رییس جمهور یه کشور توسعه یافته و قدرتمند از نظر اقتصادی نشون دهنده ی سطح سواد ملت و جامعه ی اون کشوره. تو امریکا وقتی کسی انتخاب شد و به قدرت رسید که نه سطح سواد و شعور بالایی داره و نه حتی میدونه چطوری حرف بزنه من یکی رو خیلی تو فکر برد! کسی که چیزی از سیاست نمیدونه و فقط یه بچه پولدار نخود مغز بوده که حتی عرضه نداشته پول دربیاره و همین ثروتم از خاندانش به ارث براش رسیده! وقتی این ادم میشه رییس یک کشور توسعه یافته و پرقدرت یعنی یه جای کار میلنگه! ادمی که دنیا براش یا سیاهه یا سفید و حد وسطی براش معنی نداره و حالا قدرت تصمیم گیری داره! اونقدری پول داره که میلیاردها دلار به بودجه سربازان فضا اختصاص داده چون تو تخیلاتش به جنگ ستارگان فکر میکنه و حالا یه کشور کوچیک که حتی تو رنج در حال توسعه هم نمیتونیم اسمشو بیاریم با یه سری رهبران مذهبی پوک مغز با این ادم بحث و کل کل میکنن.حرف از انتقام سخت میزنن و ادمو یاد دعوای دوتا بچه ی کوچیک تو مهد میندازن! شاخو شونه کشیدن این دوتا خودش یه کمدی اجتماعیه تلخه اما تلخ تر از اون به جون هم افتادن ملتی هست که ادعای فرهنگ غنی و تاریخ چندین سالشون گوش فلکو کر کرده!
چندتامون با خوندن توییتی که گفته بود پنجاه و دوتا منطقه فرهنگی رو نابود میکنم عصبانی شدیم و فحش دادیم به این ادم سبک مغز که غلط کردی و فلان و بهمان؟! هممون بدون شک! چندتامون وقتی همون سایتهای فرهنگی در حال تخریب بودن خرابترشون نکردیم؟ یادگاری مهسا و سعید نوروز ۸۷ رو دیوارای تخت جمشید و پاشیدن رنگ روی دیوارای پل خواجو! کشیدن دیوار اجری روی نمای سی و سه پل! رنگ کردن دوباره ی نقاشی های عالی قاپو به مشمیز کننده ترین حالت ممکن و کشیدن روسری و پتو روی زنهای نقاشی. خراب کردن اب انبارهای قدیمی یزد و کرمان. خراب کردن ارگ شیراز. از دولت احمق و مفت خورمون که خب توقعی نمیشه داشت و زورشون زیاده و خیلی راحت سرکوب میکنن اما ملت و مردم جامعه چی؟
چه هنر و فرهنگی ملت ما ساخته بعد انقلاب؟ چه اثر هنری ساختیم که بش افتخار کنیم؟ کدوم بنای زیبا؟ برج میلاد لابد؟ یک سال قبل اومدنم روی یه پروژه کار میکردیم که شبیه سازی وقوع زلزله و اتفاقاتی که ممکنه بیافته بود! ساختن برج میلاد توی خطرناکترین قسمت تهران و اگر اتفاقی بیافته اون رستوران گردون مثه یه غلطک بزرگ کل بزرگراهو صاف میکنه و کلی خسارت وحشتناک به بار میاره و وقتی ما پرسیدیم خب چرا؟ گفتن ویو کوه های دماوند زیبا بود! نماینده ژاپنی بهشون تمام خطراتو سالها پیش گوشزد کرده بود اما کو گوش شنوا؟!
نمیدونم چرا دارم اینارو می نویسم شاید چون خیلی دلم پره چون خسته شدم از صحبت با هموطنهای داخل و خارجی که ادعای فرهنگ دوهزار پونصد سالشون گوش فلک رو کر کرده و فقط بلدن کری بخوونن و هیچی واقعا هیچی نیستن و نمیخان قبول کنن اینو.
کاش می شد یه کاری برای خودمون کنیم ...بگذریم...