پنجره های بزرگ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

روزای استرسی و زندگی کوتاه

دیدن ادم نزدیک عید که میشه دیگه دلش نمیخاد کار کنه و هی دنبال یه بهونه ای میگرده سر خودشو گرم کنه و دستش به کار نمیره؟ من الان تو اون مودم تو دوران کریسمسی که هرجا میری یه درخت خوشگل گذاشتن و مردم همه با هم مهربونن. خولاصه که اون حال تنبلی و سرخوشی بدجوری داره خودنمایی میکنه یه جورایی هم خودمو زدم به بی خیالی که استرس این روزا رو کم کنم و هی به خودم میگم نشد که نشد دیگه چکار کنم. ادم بخواد برای خودش استرس درست کنه و ناراحت باشه هزارتا دلیل به راحتی پیدا میکنه از مدل موی کج شده گرفته تا شلوغی خونه و شیرین نبودن قهوه و هزارتا دلیل دیگه. اما اگه بخوایم یه دلیل فقط یک دلیل برای شاد بودن پیدا کنیم هی باید فکر کنیم و بعدشم بگیم نه هیچ دلیلی نیست و بعدم به زمین و زمان غر بزنیم. من دیگه خیلی وقته از اون ادم غرغروی استرسی و بدبین دور شدم البته نه خیلی دور ولی تغییرات بزرگی داشتم و همشو هم مدیون روزهای سخت و استاد عوضی میدونم. انقدر استرس داشتم و ناراحت بودم که یه روز صبح که از خواب بیدار شدم بدون اینکه بفهمم چی شده افتادم و دو روز بعدش با صدای همخونم بیدار شدم وقتی گفت ۴۸ ساعت تو تب میسوختی و هذیون میگفتی و دکتر اوردیم بالای سرت! تازه اونجا بود که فهمیدم زندگی واقعا ارزششو نداره که ادم انقدر به خودش سخت بگیره. اونجا بود که فهمیدم اینکه یه ادم نادان و بیمار با زندگی سیاه و تاریکش بخواد تو رو هم به تاریکی و سیاهی بکشونه یعنی چی! فهمیدم خب خیلیا هم ساخته شدن که زندگی تو رو خراب کنن و این تویی که باید تصمیم بگیری بزنی تو دهنشون و برشون گردونی تو هم سیاهچاله ای که بودن. فهمیدم که ظاهر زندگی کسیو رو نباید با زندگی خودمون مقایسه کنیم. اینکه بعضیا ادای ادمهای خوشحال رو درمیارن و همش دنبال طعنه و کنایه زدن هستن و یا تلاش میکنن که به تو ثابت کنن چقدر خوشبختن یعنی یه جای کار میلنگه. اون ۴۸ ساعت خواب عمیقی که توش هیچ رویایی نبود و نه حتی کابوسی برای من به اندازه ۱ ساعت گذاشته بود و برای ادمهای دنیای بیرون دو روز. ذهن و مغز من ریکاوری شده بود و وقتی بیدار شدم ادم جدیدی شدم. قدرت و شجاعت اینو پیدا کردم که از اون ادم روانی که دنیای منو داشت سیاه میکرد شکایت کنم نترسم از اینکه ممکنه فاندم قط شه. از جام بلند شم و خودمو برای چیزهای مهمتری اماده کنم. از اون روزها خیلی درسهای خوبی گرفتم خیلی بزرگ شدم و همه ی اینها باعث شد بفهمم زندگی کوتاهه دیگه هیچوقت ۲۷ ساله نمیشم. چرا بد بگذرونم روزهامو. تلاشمو میکنم و توکل میکنم به خدایی که بودنش برام یه توجیه. یه قدرتی که هروقت دچار مشکل میشم بهش پناه ببرم و آروم تر بشم. بزرگتر شدم ...حالا هروقت به مشکلی میخورم دوباره طبق عادت تموم اون سالهای قبل استرس میگیرم و بهم میریزم اما کم کم بعدتر یادم میافته زندگی کوتاهه خب که چی؟ اصلا باید باشن یه عده ادم عوضی و بیمار با دنیای سیاه و  تاریکشون که من بدونم دنیای نورانی هم وجود داره. روزهای خوبم میان. 

کتاب اخیری که وقت کردم بخونم تو پادکست بی پلاس راجع بهش به طور خولاصه صحبت شده تصمیم گیری های غیر منطقی. کتاب خیلی جالبیه و بطور خولاصه داره میگه که ما ادمها اونقدرها هم که میگن تصمیم منطقی تو زندگیمون نمیگیریم و تابع جمع هستیم و تصمیمات غیرمنطقی زیادی رو گرفتیم بدون اینکه متوجه بشیم چرا؟چون بقیه اون تصمیمو گرفتن و ما هم فکر کردیم خب لابد خوب بوده دیگه پس منم همین تصمیمو میگیرم. یادمه یه کتابی خیلی سال پیش تو ایران مد شده بود اسمش لطفا گوسفند نباشیم بود. یادمه بی نهایت دلم میخاست کتابه رو بخونم اما خیلی گرون بود و کتابخونه هم نداشت اون کتابو. بعدتر هم دیگه یادم رفت. فکر میکنم اون کتابم خیلی راجع به همین قضیه ی پیروی از جمع و تصمیم های غیرمنطقی حرف زده.

کتاب معرفی کنین چی خوندین جدیدا؟

پی نوشت: دوستانی که اسممو تو کامنتا میگین (عطیه با تو هم هستما :))) ) و مونا که ادرس اینستا رو پیدا کردی. نمیتونم کامنتاتونو تایید کنم چون باور کنین یه ادمای بیماری اینجا رفت و امد میکنن که از حوصلتون خارجه توصیفشون کنم. 

زندگی کنیم.

ماه دسامبر از همون سال اولی که امریکا اومدم شد یکی از هیجان انگیزترین ماههای سال برام. سال اول و دوم فقط به چشم یه ماه پر از زرق و برق بش نگاه میکردم. بعدتر که با الف خونشون میرفتیم  و روز کریسمسو باهاشون بودم  این روز یه معنای جدیدتر برام پیدا کرد. معنای خانواده و کنار هم بودن. بعدتر حتی این روز برام مهمتر از روز سال نو شد چون اصلا با دوست ایرانی نبودم که بخوام نورورز رو جشن بگیرم. با خانوادم نبودم که سفره بندازیم. خولاصه کم کم کریسمس برام پررنگتر از نو روز شد و برای اومدنش ذوق زده شدم. درخت کریسمس بر پا کردیم و هدیه دادیم و هدیه گرفتیم. امسال اما این ماه با همه هیجان هایی که داره یه کم استرس هم برام داره. بعضی وقتا انقدر استرسم زیاد میشه که نمیتونم هیچکاری کنم و بعد تو همون لحظه فکر میکنم خب که چی؟ این روزها و دقیقه ها میگذره و فقط به تو بستگی داره که چطوری بگذرونیشون. میتونی بشینی حرص بخوری و استرس داشته باشی و کلافه باشی از اینکار و اون کار نکرده یا لذت ببری از لحظه هات. از عمرت. از روزهایی که داره میگذره و تو با فکر کردن به روزهایی که هنوز نیومده داری به خودت سخت میگیری. یادمه تو اون روزای سردرگمی که منتظر نتایج پذیرش دانشگاهها و نمره های زبانم بودم و ادم صبوری هم نبودم و البته نیستم یه روز نشستم برای خودم یه نامه نوشتم بعدم چسبوندمش به دیوار رو به روی میز کارم تا هی چشمم بش بیافته و حالم عوض شه. الان خیلی یادم نمیاد چی نوشته بودم حتی نمیدونم نامه رو با خودم اوردم یا یه جایی تو صندوق خاطراتم پنهان کردم و گذاشتم تو نیمچه اتاق بالای پشت بوم. ولی خوب یادمه که اخرین جمله ای که نوشته بودم این بود : از چی میترسی از آینده ای که هنوز نیومده؟ به الانت نگاه کن ببین که هنوز سرپایی و آینده ی دیروزت هستی. میدونی که تو روزهای سخت قوی ترین هستی و از پا نمی افتی پس از اینده ای نترس که امروزت رو بخاطرش هدر بدی. اون جمله ها رو دقیق یادم نیست ولی خوب یادمه که با خوندن اون متن چنان ارامشی به دلم مینشست که از صدتا مدیتیشن و یوگا برام سازنده تر بود. 

ما ادمها خیلی دوست داریم مقصر برای اشتباهاتمون یا تنبلی هامون پیدا کنیم. دوست داریم بگیم ما خوب بودیم اونا باعث شدن ما بد شیم. تو ذاتمونه بهانه جویی و اصلا اعتراف میکنم که حتی لذت بخش هم هست و این رفتار با توجه به جامعه ای که توش زندگی میکنیم متغیره. اگه تو جامعه ای زندگی کنیم که سرانش که حکم پدر و مادر جامعه رو دارن اشتباهاتشونو بندازن گردن همدیگه و دنبال راه فرار باشن یا دروغگویی رو ارزش بدونن ما هم یاد میگیریم. الگوی ناخوداگاهمون میشن. ما هم ناخوداگاه تو کارهای بزرگ و کوچیک دروغ میگیم و دزدی میکنیم و میندازیم گردن این و اون. 

بلایی که سر جامعه ی امروز ایران اومده و همه ی ما باهاش همراهیم چه اونهایی که داخل ایرانن و چه اونهایی که خارج هستن. بهم که برسیم ناله میکنیم و اگه فرصتی بدست بیاریم اون یکی رو کله پا میکنیم. اون ویدیویی که یه جوون کودک کاری رو انداخت تو سطل زباله و بعد هرهر خندیدن در واقع منعکس کننده ی رفتار خودماهاست. اما نمیخایم قبول کنیم و به جاش هممون انگشت اشاره رو به سمت اون شخص میگیریم چون بهمون یاد دادن دنبال قربانی بگردیم و تقصیرها رو بندازیم گردن اون. چندبار تو زندگیمون دروغ گفتیم چندبار برای رسیدن به خواسته ی خودمون کسی که از خودمون ضعیف تر بوده له کردیم؟ هوووم مطمنم که میگین نه من نبودم من اینکارارو نکردم من خیلی خوبم. ولی تهش ته تهش یه کم فکر کنین شما هم یه نکته ای رو پیدا میکنین نه به پررنگی زیر اب زدن همکار یا همکلاسی شاید به کم رنگیه جای یکی دیگه رو تو صف گرفتن و یا زودتر نشستن روی صندلی قطار یا اتوبوس وقتی یه ادم مسن تر اون طرفتر ایستاده و سرتونو بندازین تو گوشی که یعنی من تو رو نمیبینم...

بگذریم ...

اصلا نمیخاستم اینطوری بنویسم نمیدونم چرا یهو اینطوری شد. میخاستم بگم از خودمون شروع باید کنیم. باید از لحظه ها لذت ببریم از شکست ها نترسیم و اگر اشتباهی کردیم قبولش کنیم و دنبال مقصر نگردیم. اینا رو وقتی می نویسم بیشتر و بهتر درکشون میکنم. من نوعی با نوشتنشون تو ذهنم ثبتشون میکنم...

چه خبر بود این روزها

دو ساعت دیگه پروازمه اما دلم خواست بنویسم از تموم این چیزایی که تو این روز دیدم از ملتی که به خودش رحم نمیکنه و مهاجرت کرده. تو این مدتی که اینترنت ایران قطه یه عده کاملا چهره ی واقعیشونو نشون دادن و من واقعا متعجبم چطوری ملت هنوز طرفدارشونن. 

پرده ی یکم : یه ارایشگر ساده که یهو معروف شد و الان امریکا زندگی میکنه تا ۴ روز اول از خرید وسایل کار جدیدش و لوازم ارایشش حرف می زد و بعد وقتی دید یه سری دارن بش بدو بیراه میگن که بی شرف تو که تریبون داری چرا حرف نمیزنی گفت مگه من خبرنگارم به من چه! بعد دوباره دید داره بد میشه یه پست گذاشت و گفت حمایت کنین و هرجا این پستو میزارین اسم منم بگین!!! منی که کلی تو زمینه بیزنس اطلاعات دارم باید برم تو مکتب این خانوم سه چارتا کورس بگذرونم شاید دکترایی که میگیرم معنی دار تر بشه! اصلا فکر نمیکردم یکی میتونه انقدر نون به نرخ روز خور و حزب بادی باشه حالا اینا همه یه طرف اون ادمایی که طرفدار این ادمن برای من واقعا سوالن! یعنی تعجب میکنم وقتی میبینم یکی میاد از ایران براش کامنت میزاره و میگه وای نمیدونی داشتیم خفه میشدیم از بی اینترنتی مرسی که به یادمونی عشقم قرعه کسی مرحله ی بعد کی هست؟ 

پرده ی دوم :با یه سری از دانشجوهای مقیم امریکا که اونم دمشون گرم تازه اومدن اینجا و هنوز حس وطن دوستی دارن یه حرکتی رو راه انداختیم که با دانشگاهها صحبت کنیم و ددلاین رو عقب بندازیم و اگه بشه هزینه اولیه اپلای و حتی بعضی از ازمونها رو حذف کنیم که بعد کم کم دانشجوهای ایرانی بقیه کشورها هم اضافه شدن و اونا هم کمک کردن و کلی دانشگاه به لیست اضافه شد اما بعدش چی شد؟ یه عده سودجو اومدن از فایل استفاده کردن و گفتن کار ماست و ما براتون چنین میکنیم و چنان میکنیم و هزینه ی همه این کارها هم انقدر دلار ناقابل میشه!!!!!!!!!!

پرده ی سوم: یک سری ایرانی های مقیم کشورهای خارجی که تازه دو سه ماهه مهاجرت کردن یا دیگه حداکثر یک سال شروع کردن به گذاشتن پستهای ای وای من دیگه نمیتونم عکس و فیلم از خانوادم ببینیم ای وای اینترنت از نون شب واجبتره... گدایی محبت و خون گریه کردن به فارسی و انگلیسی...یکی باید به این عده تازه یاد بده که بابا اگه میخای به انگلیسی به بقیه ملتها بگی درد چیه خودخواهیو کنار بزار و درد یه ملتو بگو نه ندیدن عکس ترشی سیر و پیاز مامانتو...آخ که چقدر فاصله داریم از ساده ترین نوع منطق...

پرده ی چهارم: یک سری مثلا ایرانی با اکانتهای قلابی بعد از روز ۵ ام ریختن تو اینستاگرام و ادعا کردن از ایران پیام میدن و اینجا همه چی ارومه و ما حالمون خوبه و اینترنتم وصله! بقیه هم حالا شروع کردن به گذاشتن پستهای خوش امدی و خوش امدی! ملتی هستیم که تو فضای مجازی زندگی میکنیم و اون کسی که اون بالا نشسته داره خونمونو تو شیشه میکنه هم اینو خوب میدونه...

پرده ی پنجم: نگاه اقتصادی از دید یک دانشجوی حوزه ی اقتصاد و بیزنس: کشوری که اقتصاد کشورش بر مبنای فروش نفتش میگذره و برای مدت طولانی سعی میکنه قیمت دلار کشورشو تا جایی که میتونه پایین نگه داره و ارزش پولشو خراب نکنه بلاخره از یه جایی به بعد به قهقهرا میره. اونجایی که قیمت دلار افزایش پیدا کرد اخر قصه بود. فروش نفت تقریبا به صفر رسید و با در نظر گرفتن دزدی ها و مفت خوری ها و اختلاس ها حالا دیگه کف گیر به ته دیگ خورده بود. چه کنیم؟ مقایسه کنیم قیمت بنزین کشورمونو با تمامی کشورهای توسعه یافته و در حال توسعه ! هنوز خیلی ارزونه پس بالا بردن سه برابریش میتونه کمی به اقتصاد در حال سقوط کمک کنه . این ملت با افزایش ۵ برابری دلار کنار اومدن افزایش ۳ برابر بنزین که چیزی نیست. نکته اینجاست که ملت باز هم تو صف میرن برای زدن همین بنزین ۳ هزار تومنی و  داستان تازه شروع میشه. افزایش قیمت بنزین بیشتر از این خواهد بود و صفهای طولانی نیز هم. ملت هماهنگی نداریم که اگه داشتیم این حال و روزمون نمیشد. ملتی که یه ارایشگر توش بیشتر از یه اقتصاد دان فالور داره یعنی هنوز مونده تا بفهمیم چی داره به سرمون میاد.

پی نوشت: اینا تو ذهنم بود و نمیتونستم خوب روی کارم تمرکز کنم اومدم نوشتم از ذهنم بیاد بیرون ...

پی نوشت دوم: همین الان یه عکس داره تو اینستا پخش میشه از راهپیمایی های مردم ایران علیه اغتشاشاگران و حوادث اخیر! بعد عکسه یه عده سیاه پوستای سومالی یا یکی از اون کشورهای افریقایی گشنه که  مسلمون شیعه دولت ایران شدن هستن! وقاحت این دولت همراه با حماقتش داره سر به فلک میزاره!!!!

پی نوشت سوم : اون دوستایی که کامنت میدین میگین عمومیش نکن اجازه بدین بزارم بقیه هم بخووننتون. حرفتون حرف همه ی ماست. باور کنین خوندنش چندباره و چندباره برای هممون لازمه...