کتاب جدیدی که میخونم یا بهتره بگم گوش میدم درمورد زندگینامه یه دختر فوق العاده موفقه که الان فقط ۳۲ سالشه و کتابی که درمورد زندگینامش نوشته اگه خودشو نشناسی فکر میکنی شاید ۶۰ یا ۷۰ ساله هست. هفتمین بچه ی یک خانواده ی شلوغ که به شدت مذهبی هستن و اجازه نمیدادن بچه ها مدرسه برن. این خانواده ها اینجا هستن و باورش خیلی سخت نیس. خانواده هایی که حتی تی وی ندارن و گوشی موبایل نمیدونن چیه و از هیچ وسیله ی نقلی استفاده نمیکنن. اما تارا میخاست مدرسه بره و درس بخونه پس خودشو برای دانشگاه اماده کرد با اینکه اصلا مدرسه نرفته بود. تمام این کتاب راجع به سختی هایی که این دختر کشیده و خانوادش بزرگترین مانع زندگیش بودن هست و منو یاد لحظاتیی از زندگیم انداخت که الان باورم نمیشه من اون روزها رو گذروندم و دارم تو ارزوهام زندگی میکنم بدون اینکه یادم بیاد یه روزی این روزها رو به خودم میگفتم تو انباری کوچیک یک متر در یک متر خونه ی اپارتمانی کوچیکی که تمام دروه ی کودکی وی نوجوانیمو توش گذرونده بودم. روزایی یادم افتاد که خودمم باورم نمیشد من چطور یادم رفته اون روزها رو. روزهایی که برای امتحانام میخوندم و انقدر اون اپارتمان شلوغ بود و پرسروصدا که من گریه میکردم و درس میخوندم و سعی میکردم تمرکز کنم و نتیجش شد این روزایی که اگه محیط اروم باشه من نمیتونم درس بخونم. روزایی که اون محله یی که ما توش بودیم بیشتر از بقیه ی جاها برقش مییرفت و من سعی میکردم تو نور کم مهتاب درس بخونم. جایزم به خودم رمان یواشکی خوندن از دنیل استیل و فهمیه رحیمی و میم مودب پور بود. مامانم اگه میدید کتاب غیردرسی مییخونم کتابارو ازم میگرفت و دیگه پیدا کردنش غیرممکن بود! تو اون محله ی داغون که ملت به تنها چیزی که اهمیت نمیدادن تحصیلات بود مامان من برامون شرط معدل ۲۰ میزاشت تا ساده ترین خواسته هامونو مثه خریدن یه عروسک براورده کنه.
من تو بچگی هیچوقت عروسک نداشتم…حتی وقتی معدلم بیست شد با بحث سر سایز عروسک که من میخاستم اندازه عروسک دختر همسایمون باشه که تو ۱۷ سالگی ازدواج کرد سر مامانم داد کشیدم و تو اخرین لحظه خرید بخاطر عذرخواهی نکردن ازش برای مدت زیادیی از داشتن اون عروسکای بزرگ و خوشگل محروم شدم و بعدترم دیگه دلم نخاست که داشته باشم. ما وضع مال خوبی نداشتیم و یه بارم که از طرف اون سازمان مزخرف بابا جایزه دوچرخه گرفتم چون خودشونم باورشون نمیشد معدل بیست داشته باشن تو اون مقطع تحصیلی. حتی جعبه دوچرخه باز هم نشد و من فقط یه گوششو باز کردم که ببینم چه رنگیه. بنفش بود و عصرش فروختنش! من نمییدونم چقدر پول اون دوچرخه اون زمان میتونس کمک خرج باشه هیچوقتم نپرسیدم اما یادم نرفت. بزرگتر شدم و هییچوقتم هییچ علاقه ای به یاد گرفتن دوچرخه سواری پیدا نکردم. انگار که ه حرص اون ته ته دلت باشه که نخای یه خاطره تلخ مرور شه. هنوزم وقتی ازم میپریسن دوچرخه سواری بلدی با حرص میگم نه…
کتابای درسی رو هم دو سه سال از پسر همسایمون با قیمت ارزونتر میخریدیم. مال منم خواهرم استفاده میکرد. زندگی سخت اون روزا انقد برام کمرنگ شده بود که یادم رفته بود چه روزاییی رو پشت سر گذاشتم تا به ایینجا رسییدم و حالا این کتاب خیلی چیزارو به یادم اورد و تفاوت مهمش اینه که مامان من به شدت طرفدار درس و مشق و مدرسه بود…همیشه از حسرت مدرسه رفتن میگفت و اینکه مادرش وادارش کرد زود ازدواج کنه…من همیشه از مادربزرگم بدم میومد و میاد چون مامانم فوق العاده باهوش بود و من حرص میخوردم از اینکه باید از بقیه پنهان کنم میزان تحصیلاتشو.
شاید یه روز منم کتابمو نوشتم. مییدونم که اتفاق میافته اما زمانشو هنوز نمدونم. خیلی حرفای ناگفته هس اما مهمترینش اینه که ادم با امید زندگی میکنه و زنده می مونه. هییچ توجیهی قابل قبول نیس نه خانواده بد نه محیط داغون و نه بی پولی…ما اون یک درصدی ها یی هستیم که به امید زنده موندیم و تا اینجا رسیدیم و هنوز امید داریم و مطمینیم موفقیتهای بزرگ در راهه…
اسم کتابی که میخونم educated هست اثر tara westover. به شدت توصیش میکنم مخصوصا برای اونایی که از ترک دیوار هم یه گسل بزرگ میسازن و روضه بالا قبری که توش مرده ای نیس میخونن.
کنفرانسی که رفته بودم به معنای واقعی کلمه عالی بود. خانومی که همراه مامان الف کنفرانس رو راه انداخته بود داستان زندگیشو تعریف کرد اینکه چطوری مادرش تو سن کم از دنیا میره و این خانوم تصمیم میگیره که پزشک بشه و به خانومهای هم سن و سال مادرش که بدلیل فقر زودتر بیمار میشن کمک کنه. ۵تا بچه داشت که من نمیدونم واقعا کی وقت کرده بود اینارو به دنیا بیاره و همه بچه ها با عشق اینور و اونور میرفتن و کمک میکردن.خیلی برام جالب بود اینهمه همکاری و تلاش و انگیزه. ورکشاپهای مختلف داشتن که مثلا یاد میداد که چطوری سرمایه گذاری کنن یا چطوری پولهاشونو تو بانک بزارن یا هوشمندانه تر خرج کنن. ورکشاپ مربوط به بهداشت و سلامت داشت و ورکشاپ مربوط به سلامت روح و یوگا و خیلی ورکشاپهای دیگه که هرکدوم کلی چیزای خوب یاد میداد. و من و یه تعداد خانوم دیگه که شاید کمتر از انگشتای دست بودیم فقط اونجا سیاه پوست نبودیم. اینا همه خانومای خیلی موفقی بودن که اومده بودن کمک کنن. یه جا مامان الف یه عالمه کادو اورد و از من خواست که مواظبشون باشم وقتی داشت مییرف گف خیلی مواظب باش توی اینا هزاران دلار پول نقد و جواهر و الماسه که اهدا شده!!!!!من مونده بودم اینا چرا این وظیفه سنگینو به من دادن!!!!
یه خانوم اونجا بود که بیماری ام اس داشت و میگفت که قبل از شروع بیماریش مادرشو از دست میده بعد یکی دیگه از عزیزانشو و بعد این بیمار میاد سراغش. همش ناراحت بوده و گریه میکرده تا اینکه یه روز به خودش میاد و تصمیم مییگییره که طرز فکرشو عوض کنه و با بیماریش مبارزه کنه. کلی وزن کم میکنه و حالش خیلی بهتر میشه…
مثالهای اینطوری خیلی زیاد بود … کلا با کلی حس خوب برگشتم خونه. دیروز دانشگاه بودم و بین کلاسهام داشتم روی ریسرچم کار میکردم که یکی از اون ایرانی هایی که اینجا چندبار راجع به رفتار زشت خودش و خانومش گفتم (همونا که اومدن ده روز خونم موندن تا خونه پیدا کنن و رسمن صاحبخونه شده بودن و خانومش تنهایی هیچ جا نمیره و شوهرش همییشه میزنه تو سرش). اقاهه اومد بهم گف چرا نییستی و کجایی؟ من خیلی سربسته گفتم هستم همیشه اما سرم شلوغه. مردک به من خیره شده میگه تو استرس داری! گفتم نه اتفاقا. اصرار میکنه که چرا تو استرس داری معلومه! اصلا قیافیت از شدت استرس عوض شده بخاطر پایان نامته دیگه!!!! یعنی من توی عمرم ادمی به وقاحت و بییشعوری این ادم هنوز ندیدم. ادمی پر از انرژی منفی که به زنش دید ابزاری داره و با اینکه امریکاس همش داره غر میزنه که زندگی سخته و باورتون مییشه به خانومش گفته اگه از خونه بیای بیرون ممکنه کشته بشی چون امریکاییا از ایرانییا خوششون نمیاد؟!!!! یه همچیین ذهن مریض و بیماری داره و حالا داشت به من میگفت تو استرس داری! بعد میگه چرا ما ایرانییا هوای همو نداریم؟ ببینین چینیا رو! ترکارو! کره ایی ها رو! هندیارو… منم گفتم ایرانیا نمیتونن شادی همو تحمل کنن دوست دارن انرژی منفی بهم بدن…بهم حسودی میکنن و فکر میکنن اینجا هم ایرانه که بخوان زیراب بزنن. انقدر احمقانه فکر میکنن و نمیتونن دوستیهاشونو حفظ کنن. اینجا هرکسی به اندازه تلاشی که میکنه نتیجه میگیره و قرار نیس کسی جای کسی رو بگیره…
من این ادمو بعد از شاید یک ماه دیدم و اینطوری با اینهمه انرژی منفی شروع به صحبت کرد و طلبکار بود که چرا هوای همو نداریم؟ هوای چیو باید داشته باشم؟انرژی های منفی رو؟هزار سال! بندازین بیرون از زندگیتون ادمهای این مدلی رو…
پ.ن: کتابی که به تازگی تموم کردم اسمش lean in بود که یکی از پرفروشترین کتابهای نیویورک تایمزه. راجع به اینکه چطوری خانومها به دلیل خود کم بیینی و کم ارزش دیدن تواناییهاشون نتیجه مطلوبی نگرفتن و چطوری باید تفکر مثبت داشته باشن… کتاب خوب معرفی کنیم.
تو سفر هستم. نزدیک دو تا دریاچه ی بسیار زیبا برای اخر هفته. برای کنفرانسی که مادر الف برگزار کرده اومدیم اینجا و مادر الف برامون هتل گرفته تو یکی از بهترین هتلهای این شهر. مادر الف رول مدل منه. یک خانوم خیلی موفق و با انگیزه با پشتکار بسیار زیاد که از یه خانواده ی فوق العاده فقیر جامعه اینجا به این نقطه ی طلایی رسیده. بچه ی سوم یه خانواده شلوغ و هشت نفره بوده که باید از خواهر برادرهای کوچکترش مواظبت میکرده درحالیکه به شدت آرزو داشته که در اینده پزشک بشه. دانشگاه رفتن برای شروع و گرفتن یک لیسانس تو هر رشته ای فوق العاده هزینه بر و سخته و برای پزشکی این هزینه ها چندین برابر میشه. مادر الف وقت تصمیم مییگیره که بره کالج همه بش میخندن و صدای خندشون بلندتر میشه وقتی میفهمن تازه خانوم پزشکیو هم انتخاب کرده! حالا همه ی اینها یک طرف تازه سیاه پوستم هست یعنی اولین نسل سیاه پوستهایی که اجازه پیدا میکنن تازه وارد دانشگاه بشن… اما مادر الف به همشون میخنده چون مسیرشو قبلا مشخص کرده و میدونه میخاد چکار کنه هرچند تو جامعه ای زندگی میکرد که نه تنها برای سیاه پوستها ارزشی قایل نبودن بلکه بهشون توهینم میکردن و جلوشونم میگرفتن. از طرفی خانوادشم مخالفش بودن چون اصلا نمیفهمیدن که تحصیلات به چه دردی میخوره فقط میدونستن که باید خیلی هزینه بر باشه. محله ای که زندگی میکرد هم جز محله های خطرناک و فقیر نشین بوده. با همه ی این مشکلات ناامید نمیشه و تصمیم میگیره بره کالج و همزمان شبانه روز کار کنه. بعد از تحصیلات کالج با نمره های خیلی عالی تصمیم میگیره که حالا با خیال راحتتر بره سمت دانشکده پزشکیی و به ارزوی همیشگییش برسه. میره با رییس دانشکده صحبت کنه که بخاطر رنگ پوستش از دانشکده میندازنش بیرون. دوباره فردا میره باز هم تکرار میکنن هربار که تکرار میکنن انگیزش بیشتر میشه تا اینکه توجه رییس دانشکده بش جلب میشه و بش اجازه میده بیاد حرف بزنه. میره و میگه که من اومدم پزشکی بخونم اینم نمره های کالجم و من شاگرد اول کالج بودم. رییس دانشکده بش میگه خب چقدر پول داری؟ مادر الف یه نگاه به رییس دانشکده میکنه و میگه ۵۰ دلار! هزینه ها حتی ۲۰ سال پیش برای خوندن پزشکی شاید حدود سالی ۵۰ هزار دلار بوده… رییس دانشکده بش میخنده و میگه خب میخای چکار کنی با این ۵۰ دلار؟! همینکه تا اینجا اومدی و وقت ماهارو گرفتی خودش ۵۰۰ دلاره! مادر الف میگه مییخام فاند بگیرم و وام. من به خودم ایمان دارم و میدونم که میتونم. رییس دانشکده از این جسارت مادر الف خوشش میاد و موافقت میکنه. بماند که چقدر سختی میکشیه و چه اذیتها که نمیبینه اما بلاخره دکتر میشه و یه ادم فوق العاده موفق. بعدتر به خیلیی از هم رنگهای خودش کمک میکنه. هر سال کنفرانس برای زنها ی سیاه پوست و سلامتشون برگزار میکنه و کمک می کنه. امسال بلاخره تونستم با همه کارها و درسها که داشتم به این کنفرانس برسم و فردا برم ببینمش. مادر الف انقدر برام عزیز و دوست داشتنیه که وقتی میبینمش بی اختیار اشکم درمیاد و فکر نمکنم حت بچه هاش این حسو بش داشته باشن. خیلی برام محترمه و با دیدنش انگیزم برای تلاش بیشتر می شه.
خدا رو شکر میکنم که می تونم ادمهایی مثه مادر الف رو ببینم و یاد بگیرم زندگی خیلی کوتاهتر از اونیه که بخام انرژی منفی داشته باشم و ناله کنم و غر بزنم ...
متینگهای طولانی سه و چهارساعته دو یا سه بار در هفته و تدریس اونقدر وقتمو گرفته که ذهنم برای نوشتن از خودم و خوندنی هام طبقه بندی نشده. بعد از اینکه از گوش دادن به پادکستهای فارسی ناامید شدم تصمیم گرفتم که کتابهای صوتی گوش بدم. کتاب های صوتی به زبان اصلی که خب اینجا عضو سایت مشخصی میشی و ماهانه باید یه هزینه ای رو پرداخت کنی و ماهی یک کتاب داری برای خوندن. کتابی که دارم گوش میدم همون کتاب امازون هست که بدلیل اینکه خیلی وقتم تو راه و رفتن به کلاسا و میتینگ تلف میشه تصمیم گرفتم که صوتی گوشش بدم. کتاب مغازه ی فروش هر چیزی که در واقع منظورش امازون هست. تو استرالیا ای بی خیلی کار راه بندازه و تو امریکا امازون. تو کانادا هم فکر میکنم ایت سی هستش. در مورد اروپا اطلاع خاصی ندارم و ایرانم که دجی کالا هس. شعار امازون اینه که هر روز ارزانتر از دیروز باید بفروشیم و بخاطر همینم همون اوایل وقتی با شرکتهای بزرگ میخواستن قرارداد ببندن هیچکس حاضر به همکاری نمیشد چون طبیعیه که دلشون نمیخاست که ضرر کنن. کتاب راجع به زندگی jeff besoz حرف میزنه و اینکه چه شخصیتی داره و از چه خانواده ای اومده و اصلا چرا انقدر طرفدار فروش ارزون هست. تمرکزم وقتی در حال شنیدن خیلی به سرعت بهم می ریزه و هی هربار مجبور میشم سی ثانیه عقب بزنم ببینم چی گوش میدادم اما خب تمرین خوبیه. میخام تلاش کنم همزمان گوش بدم و کارای دیگه مثه نوشتن مقالمم بکنم. مغز ادم مثه یه ماهیچه می مونه که هرچقدر ازش کار بکشی باهات همکاری میکنه. اینکه ادم بتونه همزمان چندتا مهارتش رو به کار بندازه مثه مهارت شنیداری و نوشتن یا مهارت بویایی و شنیداری نباید کار سختی باشه اگه تمرین هم داشته باشی چرا که ما قبلش مهارت شنیداری و دیداریمونو با هم بکار بردیم. اون وقتایی که فیلم انگلیسی با زیرنویس فارسی یا انگلیسی میبینین همزمان که میخونین دارین می شنوین و میبینین خب حالا اینو تغییر بدین به شنیداری و نوشتن. نه اینکه چیزی که می شنوین بنویسین ! نه منظوم این نیس. منظورم اینه که چیزی متفاوت بشنوین و چیزی متفاوت بنویسین. یه کم طول میکشه که این مهارتو کسب کنین ولی وقتی روش کار کنین و بتونین انجامش بدن بی نهایت لذت میبرین. من اول با دوتا مهارت شروع کردم و حالا دارم تعدادشو میبرم بالاتر. مثلاا حل کردن معادلات ریاضی وقتی دارم کتاب غیر درسی گوش میدم و مقاله ی مربوط به ریسرچ دیگمم میخونم. به قول یه دوستی با تمرین است که استاد میشوی. اولش خیلی سخته و لی غیرممکن نیس.
دوستی داشتم که شطرنج باز خیلی ماهری بود و توانایی اینو داشت که ۸ تا حرکت بعد رقیب رو هم پیش بینی کنی و دو مرحله هم جلو بره یعنی هر حرکتی که پیش بینی میکرد حرکت خودش رو در برابر اون حرکت و حرکت بعدی رقیب بعد از پاسخ خودش رو هم پیش بینی میکرد و حالا ۸ تا حرکت بالقوه به این ترتیب پیش بینی می شد. از نظر من دوستم یه نابغه بود ولی اون خودشو نابغه نمیدونس و اینو یه کار خیلی عادی میدونست چون وقتی زیاد شطرنج بازی کنی میتونی این حرکاتو تو ذهنت بری جلو.
مامانم کنکور قبول شد و مامان دوستم پذیرش دکترا گرفت که بیاد امریکا ادامه تحصیل بده. خانومی که تو سن ۵۲ سالگی تصمیم گرفت درس بخونه و الان تو سن ۵۸ سالگی برای دکترا اقدام کرد و قبول شد تو یکی از بهترین دانشگاههای اینجا با فاند. علاقه و پشتکار از هرچیزی مهمتره تو زندگی ولی ناامید بودن و مدام قصه ی منفی خوندن و قدرنشناس بودن ادمو پایین میکشه و جز حسرت و حسادت به زندگی دیگران هیچ سود دیگه ای نداره…
پادکستهایی که بهتون معرفی کردم خیلی کند دارن پیش میرن. پادکست چنل بی داستانهای خطرناک و وحشتناکیو تعریف میکنه که گاهی من وسط گوش دادن بهشون یهو خاموشش میکنم چون لزومی نمیبینم که ذهنمو با انرژی های منفی پر کنم. من هیچوقت نتونستم ادمهایی رو که به فیلمها و داستانهای وحشتناک و خشن (نه جنایی که خلاق) درک کنم. خولاصه گوش دادن به این پادکستها باعث شد که حسابی برم تو فکر اینکه چقدر محدوده منابع شنیداری ما ایرانی هایی که به خوندن کتاب علاقه داریم و وقتشو نداریم به هر بهونه ای (من خودمو جز این ما حساب نمیکنم البته چون ماهی دو سه تا کتاب میخونم). به این فکر میکردم که من تجربه کلاس انلاین برای دانشجوهای مستر رو هم داشتم و مطالبی که راجع بهشون صحبت کردم خیلی هم به درد ایران خودمون میخوره. یا مطالبی که سر کلاسام به دانشجوهام رو در رو میگم. چرا هیچوقت فکر نکردم که به زبان مادری خودم و برای مردم کشور خودم اینها رو بگم؟!
چرا کتابایی که میخونم خولاصشو یه جا نمیگم؟ یه چیزی مثل پادکست که شاید دو نفر گوش بدن به دردشون بخوره؟! خولاصه تو فکر بودم و تصمیم گرفتم که خولاصه ی کتابایی که میخونم رو به زبان فارسی برای خودم تو تلگرامم بفرستم و نگهشون دارم شاید یه روز یه جا یه فرصتی شد پخششون کردم.
یه نکته دیگه هم اینه که متاسفانه ادمهای قدرناشناس و فاقد شعور اجتماعی همیشه زبون درازی دارن و همه جا میخوان خودشونو به هرنحوی شده نشون بدن و وقتی این ادما حضور پررنگی پیدا میکنن و ادمایی که اهل علم و حرفای درست و حسابی هستن سکوت اختیار میکنن کم کم ذوق اون دسته ادمهایی که میخان یه حرکتی هم بزنن کم میشه دلیلشم واضحه اونا فقط همون دسته فاقد شعور با حضور پررنگترو میبینن و فکر میکنن خب انگار فقط همینا هستن دوروبرمون پس بهتره سکوت کنیم…
خولاصه اینارو گفتم که بگم گاهی همین بلاگ نویسی و از درد جامعه گفتن هم خودش دردسر میشه چه برسه به پادکست و کانال داشتن...