کتاب خوب

اخر هفته ای که باید هزارتا کار کنم ُ خونمو تمیز کنم و لباسامو بشورم و خرید کنم و اشپزی کنم و  باشگاه برم و هزارتا کار دیگه به غیر از کار روی ریسرچ و این صحبتا! به جاش نشستم تو کافه مورد علاقم و دارم روی ریسرچم کار میکنم و کتاب جدیدی رو گوش میدم که راجع به سازنده ی توییتر هس و داره راجع به طرز فکرش و خلاقیتش و خستگی ناپذیریش موقع کشف یه راه جدید برای کاراش بوده. زندگی سختی که داشته و ماشین داغونش اما علاقش به کار. اسم کتاب اینه things a little bird told me written by Biz Stone.

jack Dorsey بنیان گذار توییتر میگه من هیچوقت شکستهامو شخصی سازی نمیکردم یعنی نمیگفتم مشکل از من بوده همیشه فکر میکنم که من ادم فوق العاده خلاقی هستم و یه راهی وجود داره که بتونم موفق باشم تو هر پروژه ای که توش وارد میشم. خلاقیت و خلاق بودن هیچوقت نمیزاره ما شکست بخوریم بنابراین من هر روز برای خودم چالش ایجاد میکنم تا بتونم خلاقیتمو بیشتر کنم. کتابمو هنوز تموم نکردم اما میتونم ادعا کنم که سرتاسر کتاب پر از داستانهای این ادم راجع به شکستهاش و خلاقیتهاش و زندگی پر از چالشش هست. 

قراره یک شنبه ی این هفته اقای گیلاسو با دو تا از ایرانیای اینجا اشنا کنم که درواقع یک زوج هستن و خیلی کاری به کار کسی ندارن و ما از اولی که اومدیم این دانشگاه با هم اشنا شدیم و هرچند وقت یک بار حال همو میپرسیم و گاهی حرف میزنیم با هم. اخلاقشون خاله زنک بازی نیس و منم به همین دلیل تصمیم گرفتم اقای گیلاسو با خودم ببرم . گاهی فکر میکردم باید از فرهنگ ایرانی یه نشونه خوب تو ذهن اقای گیلاس بزارم اما بعدتر متوجه شدم من مسئول بقیه یا نماینده ی ایرانی ها نیستم من یه ادمم با ویژگی های شخصیتی خودم که کمی هم فرهنگ کشورش و مردمش روشه بعدش دیگه معذب نبودم…

برم به کارام برسم و کتابمو بخوونم در این اخر هفته ی شلوغ و سرد…

یه نکته یادم رفت بگم من وقتی خیلی ناراحتم و خسته ام اشپزی میکنم و یه غذای جدید درست میکنم و خیلی حالم بهتر میشه. امتحانش کنین...


کمی غر زدن

امروز روز سختی داشتم! روز عجیب و غریبی. تا یه هفته ی دیگه  باید برای کنفرانس اماده بشم.  میرم به یه استیت خیلی دورتر از نیویورک برای پرزنت کارم. هفته ی خیلی سختی داشتم و مهم تر اینکه لب تابم که انقد گرون خریده بودمش که مثلا خیر سرش خراب نشه دچار مشکل شده بود برای کیبوردش. بعضی حرف ها رو نمیزد و گاهی روی یه حرف کلید میکرد! وقتی هم که بردمش اپل استور بهم گفتن گارانتیش یه ساله بوده و اگه میخای که تعمیرش کنیم باید ۵۰۰ دلار دیگه بدی. خب این لب تابو به اندازه کافی گرون خریده بودم که حاضر نشم حتی یه سنت دیگه خرجش کنم الکی. با اون ۵۰۰ دلاری که فقط اینا میخان یه کیبورد عوض کنن من می تونستم یه کامپیوتر دیگه بخرم. خولاصه که خیلی ناراحت شدم و یادم افتاد با چه خون دلی پول جم کردم و این لب تابو خریدم بعدتر که راجع مدلش سرچ کردم فهمیدم از شانس قشنگ من این لب تاب مدل من دقیقن تو همون سالی که من خریدم و سال بعدش دچار مشکل کیبورد شده دقیقا بعد از یه سال که گارانتیش تموم میشده و کلی مشتری شاکی داشت. بازم سرچ کردم اینبار برای پیدا کردن راه حل! کیبورد بلوتوثی که دقیقا به این مدل لب تابها بخوره و خب از اونجایی که این مشکل  برای مشتری های زیادی اتفاق افتاده بود این مدل کیبورد هم عرضه شد از یک کمپانیه دیگه. کیبورد رو حدود ۳۰ دلار خریدم و بدین ترتیب یه پول بزرگی رو سیو کردم. این طرز فکر و واکنش سریع در مقابل مشکل بزرگ ثمره ی زندگی تو یه کشور خارجیه. وقتی تنهایی و پول کافی هم نداری ذهنت مجبور میشه سریع تر تصمیم گیری کنه و هوشمندانه انتخاب کنه. انقدر تو دیوار خوردم که یاد گرفتم چطوری جاخالی بدم دفعه ی بعدش هرچند هربار یه دیوار گنده تر جلوم سبز میشه.

برای اینکه حالمو بهتر کنم برای خودم گل های مخصوص تراریوم خریدم چون اقای گیلاس قبلا برام تراریوم و گلهاشو خریده بود که متاسفانه زنده نموندن و اینبار به انتخاب خودم گلهاشو خریدم و کاشتم و بعدم کیبورد لب تابمو نصب کردم و یه چایی هل درست کردم که خستگی روز بد امروز رو یادم بره. جلسه با استاد چینی رباتی که نه کمک میکنه و نه حتی بلده درست حرف بزنه. تنها امیدم اینه که پروژه ای که با دو تا استاد دیگه خارج از دانشگاه خودم دارم به ثمر برسه و دفاع کنم و برم از این دانشگاهی  که انقد توش بی عدالتیه . تو دانشگاههای امریکا معمولا وقتی یه چینی استاد میشه در کمتر از ۵ سال میبینی کل دپارتمان چینی هستن!!!! دانشجوها و استادهای جدید و خولاصه همه و همه. اما اگه یه ایرانی استاد بشه تمام سعیشو میکنه یه ایرانی دیگه از هزار کیلومتری اون دانشگاه رد نشه. اون استادایی که دانشجوی ایرانی میگیرن هم دو دسته هستن. یا قبل از انقلاب اینجا اومدن و امریکایی هستن و یهو دلشون میخاد به  یه یکی که هموطن پدر و مادرشونه کمک کنن چون از اونا فققط شنیدن که ایرانیا باهوشن. دسته ی دیگه ایرانیایی هستن که اینجا اومدن و درس خوندن و با هزار بدبختی بلاخره استاد دانشگاه شدن اینا میدونن که ایرانیای تو کشور برای رسیدن به امریکا چقدر تلاش کردن و چقدر نیاز دارن که تلاششون دیده بشه بنابراین از هر فرصتی استفاده میکنن که بهشون یاداوری کنن تو بدون من هیچی نیستی و خوشم نیاد فاندتو قط میکنم برگردی ایران. قدرت قط کردن فاند دانشجو رو ندارن ولی همین که بزنن روح و روان اون دانشجوی بنده خدا رو با تبر نصف کنن ارضاشون میکنه. حالا این وسط بین همون دسته دوم یه عده ادم خوب و قدرشناس و اهل علم هم هس که متاسفانه انقدر تعدادشون کمه اصلا به سختی میشه پیداشون کرد.  حالا برعکسش چینیا هستن که از هر فرصتی برای اوردن چینی استفاده میکنن و همه جوره ساپورتشون میکنن حالا بماند که بین خودشونم پوست طرفو ممکنه زنده زنده بکنن ولی باز هوای همو دارن اخرش. 

هفته پیش من پرزنت داشتم و اون اقای ایرانی که اینجا چندبار راجع به رفتارای زشت خودش و زنش گفتم با اینکه تو دپارتمان ما نیس اومد نشست تو جلسه ما. اینجا معمولا کسی رو نمیدازن بیرون از جلسه ای که اصلا بش ربط نداره میگن لابد طرف میخاد علم اموزی کنه. خولاصه اینم اومد نشست و همه ی حواسش به من بود. ادمیه که کلا موذیه و فقط یه گوشه میشینه گوش میده ناهار بدن میخوره بعدم در میره. نوبت پرزنت من شد کلنم دو نفر بودیم. پرزنتم که تموم شد بدون اینکه دستشو بلند کنه یه سوال خیلی تکنیکی که من بدلیل اینکه الکی بهم گیر ندن تو  اسلایدام نیاورده بودم پرسید!!!! کاملا مشخص بود که میخاد گیر بندازه و منم نتونستم خونسردیمو حفظ کنم و با نگاهی که کاملا مشخص بود دارم میگم حالم ازت بهم میخوره بش گفتم که اگر فلان نرم افزارو بلدین بعد از پرزنتم بهتون میگم چطوری میشه این قسمتو کد زد و حل کرد! و رومو به سمت نفر بعدی کردم که سوالشو بپرسه درحالیکه واقعا دلم میخاست کفشمو دربیارم بکنم تو حلق مردک عوضی و عقده ای! بعد پرزنتم یواشکی در رفت. بعد دو هفته قبلش اومده بود میگف چرا ما ایرانیا هوای همو نداریم!!!!یه عوضی مثه این برای گرفتن هوای همه ی ایرانیای این منطقه کافیه بعد از هوا ی همدیگه رو داشتن حرف میزنه. 

خولاصه که سختی هامون کمه این ادمهای سخیف و بد طینت هم به سختیامون میخان اضافه کنن. گاهی فکر میکنم من اگر انقدر کتاب نمیخوندم و وقتمو با کارم پر نمیکردم و اقای گیلاس نبود تا حالا سر به بیابون گذاشته بودم از دست این موجودات! 

یه فیلم ایرانی دیگه دیدم به اسم اذر! بازم توش تلاش برای خار و خفیف کردن زن و بی ارزش نشون دادن مقام و منزلتش در یک زندگی… واقعا هدف چیه از این انتخاب موضوعا و فیلم ساختن ها…


educated

کتاب جدیدی که میخونم یا بهتره بگم گوش میدم درمورد زندگینامه یه دختر فوق العاده موفقه که الان فقط ۳۲ سالشه و کتابی که درمورد زندگینامش نوشته اگه خودشو نشناسی فکر میکنی شاید ۶۰ یا ۷۰ ساله هست. هفتمین بچه ی یک خانواده ی شلوغ که به شدت مذهبی هستن و اجازه نمیدادن بچه ها مدرسه برن. این خانواده ها اینجا هستن و باورش خیلی سخت نیس. خانواده هایی که حتی تی وی ندارن  و گوشی موبایل نمیدونن چیه و از هیچ وسیله ی نقلی استفاده نمیکنن. اما تارا میخاست مدرسه بره و درس بخونه پس خودشو برای دانشگاه اماده کرد با اینکه اصلا مدرسه نرفته بود. تمام این کتاب راجع به سختی هایی که این دختر کشیده و خانوادش بزرگترین مانع زندگیش بودن هست و منو یاد لحظاتیی از زندگیم انداخت که الان باورم نمیشه من اون روزها رو گذروندم و دارم تو ارزوهام زندگی میکنم بدون اینکه یادم بیاد یه روزی این روزها رو به خودم میگفتم تو انباری کوچیک یک متر در یک متر خونه ی اپارتمانی کوچیکی که تمام دروه ی کودکی وی نوجوانیمو توش گذرونده بودم. روزایی یادم افتاد که خودمم باورم نمیشد من چطور یادم رفته اون روزها رو. روزهایی که برای امتحانام میخوندم و انقدر اون اپارتمان شلوغ بود و پرسروصدا که من گریه میکردم و درس میخوندم و سعی میکردم تمرکز کنم و نتیجش شد این روزایی که اگه محیط اروم باشه من نمیتونم درس بخونم. روزایی که اون محله یی که ما توش بودیم بیشتر از بقیه ی جاها برقش مییرفت و من سعی میکردم تو نور کم مهتاب درس بخونم. جایزم به خودم رمان یواشکی خوندن از دنیل استیل و فهمیه رحیمی و میم مودب پور بود. مامانم اگه میدید کتاب غیردرسی مییخونم کتابارو ازم میگرفت و دیگه پیدا کردنش غیرممکن بود! تو اون محله ی داغون که ملت به تنها چیزی که اهمیت نمیدادن تحصیلات بود مامان من برامون شرط معدل ۲۰ میزاشت تا ساده ترین خواسته هامونو مثه خریدن یه عروسک براورده کنه.

من تو بچگی هیچوقت عروسک نداشتم…حتی وقتی معدلم بیست شد با بحث سر سایز عروسک که من میخاستم اندازه عروسک دختر همسایمون باشه که تو ۱۷ سالگی ازدواج کرد سر مامانم داد کشیدم و تو اخرین لحظه خرید بخاطر عذرخواهی نکردن ازش برای مدت زیادیی از داشتن اون عروسکای بزرگ و خوشگل محروم شدم و بعدترم دیگه دلم نخاست که داشته باشم.  ما وضع مال خوبی نداشتیم و یه بارم که از طرف اون سازمان مزخرف بابا جایزه دوچرخه گرفتم چون خودشونم باورشون نمیشد معدل بیست داشته باشن تو اون مقطع تحصیلی. حتی جعبه دوچرخه باز هم نشد و من فقط یه گوششو باز کردم که ببینم چه رنگیه. بنفش بود و عصرش فروختنش! من نمییدونم چقدر پول اون دوچرخه اون زمان میتونس کمک خرج باشه هیچوقتم نپرسیدم اما یادم نرفت. بزرگتر شدم و هییچوقتم هییچ علاقه ای به یاد گرفتن دوچرخه سواری پیدا نکردم. انگار که ه حرص اون ته ته دلت باشه که نخای یه خاطره تلخ مرور شه. هنوزم وقتی ازم میپریسن دوچرخه سواری بلدی با حرص میگم نه…

کتابای درسی رو هم دو سه سال از پسر همسایمون با قیمت ارزونتر میخریدیم. مال منم خواهرم استفاده میکرد. زندگی سخت اون روزا انقد برام کمرنگ شده بود که یادم رفته بود چه روزاییی رو پشت سر گذاشتم تا به ایینجا رسییدم و حالا این کتاب خیلی چیزارو به یادم اورد و تفاوت مهمش اینه که مامان من به شدت طرفدار درس و مشق و مدرسه بود…همیشه از حسرت مدرسه رفتن میگفت و اینکه مادرش وادارش کرد زود ازدواج کنه…من همیشه از مادربزرگم بدم میومد و میاد چون مامانم فوق العاده باهوش بود و من حرص میخوردم از اینکه باید از بقیه پنهان کنم میزان تحصیلاتشو. 

شاید یه روز منم کتابمو نوشتم. مییدونم که اتفاق میافته اما زمانشو هنوز نمدونم. خیلی حرفای ناگفته هس اما مهمترینش اینه که ادم با امید زندگی میکنه و زنده می مونه. هییچ توجیهی قابل قبول نیس نه خانواده بد نه محیط داغون و نه بی پولی…ما اون یک درصدی ها یی هستیم که به امید زنده موندیم و تا اینجا رسیدیم و هنوز امید داریم و مطمینیم موفقیتهای بزرگ در راهه…

اسم کتابی که میخونم  educated هست اثر tara westover. به شدت توصیش میکنم مخصوصا برای اونایی که از ترک دیوار هم یه گسل بزرگ میسازن و روضه بالا قبری که توش مرده ای نیس میخونن. 


انگیزه و کمی هم قورمه سبزی

کنفرانسی که رفته بودم به معنای واقعی کلمه عالی بود.  خانومی که همراه مامان الف کنفرانس رو راه انداخته بود داستان زندگیشو تعریف کرد اینکه چطوری مادرش تو سن کم از دنیا میره و این خانوم تصمیم میگیره که پزشک بشه و به خانومهای هم سن و سال مادرش که بدلیل فقر زودتر بیمار میشن کمک کنه. ۵تا بچه داشت که من نمیدونم واقعا کی وقت کرده بود اینارو به دنیا بیاره و همه بچه ها با عشق اینور و اونور میرفتن و کمک میکردن.خیلی برام جالب بود اینهمه همکاری و تلاش و انگیزه. ورکشاپهای مختلف داشتن که مثلا یاد میداد که چطوری سرمایه گذاری کنن یا چطوری پولهاشونو تو بانک بزارن یا هوشمندانه تر خرج کنن. ورکشاپ مربوط به بهداشت و سلامت داشت و ورکشاپ مربوط به سلامت روح و یوگا و خیلی ورکشاپهای دیگه که هرکدوم کلی چیزای خوب یاد میداد. و من و یه تعداد خانوم دیگه که شاید کمتر از انگشتای دست بودیم فقط اونجا سیاه پوست نبودیم. اینا همه خانومای خیلی موفقی بودن که اومده بودن کمک کنن. یه جا مامان الف یه عالمه کادو اورد و از من خواست که مواظبشون باشم وقتی داشت مییرف گف خیلی مواظب باش توی اینا هزاران دلار پول نقد و جواهر و الماسه که اهدا شده!!!!!من مونده بودم اینا چرا این وظیفه سنگینو به من دادن!!!!

یه خانوم اونجا بود که بیماری ام اس داشت و میگفت که قبل از شروع بیماریش مادرشو از دست میده بعد یکی دیگه از عزیزانشو و بعد این بیمار میاد سراغش. همش ناراحت بوده و گریه میکرده تا اینکه یه روز به خودش میاد و تصمیم مییگییره که طرز فکرشو عوض کنه و با بیماریش مبارزه کنه. کلی وزن کم میکنه و حالش خیلی بهتر میشه…

مثالهای اینطوری خیلی زیاد بود … کلا با کلی حس خوب برگشتم خونه. دیروز دانشگاه بودم و بین کلاسهام داشتم روی ریسرچم کار میکردم که یکی از اون ایرانی هایی که اینجا چندبار راجع به رفتار زشت خودش و خانومش گفتم (همونا که اومدن ده روز خونم موندن تا خونه پیدا کنن و رسمن صاحبخونه شده بودن و خانومش تنهایی هیچ جا نمیره و شوهرش همییشه میزنه تو سرش). اقاهه اومد بهم گف چرا نییستی و کجایی؟ من خیلی سربسته گفتم هستم همیشه اما سرم شلوغه. مردک به من خیره شده میگه تو استرس داری! گفتم نه اتفاقا. اصرار میکنه که چرا تو استرس داری معلومه! اصلا قیافیت از شدت استرس عوض شده بخاطر پایان نامته دیگه!!!! یعنی من توی عمرم ادمی به وقاحت و بییشعوری این ادم هنوز ندیدم. ادمی پر از انرژی منفی که به زنش دید ابزاری داره و با اینکه امریکاس همش داره غر میزنه که زندگی سخته و باورتون مییشه به خانومش گفته اگه از خونه بیای بیرون ممکنه کشته بشی چون امریکاییا از ایرانییا خوششون نمیاد؟!!!! یه همچیین ذهن مریض و بیماری داره و حالا داشت به من میگفت تو استرس داری! بعد میگه چرا ما ایرانییا هوای همو نداریم؟ ببینین چینیا رو! ترکارو! کره ایی ها رو! هندیارو… منم گفتم ایرانیا نمیتونن شادی همو تحمل کنن دوست دارن انرژی منفی بهم بدن…بهم حسودی میکنن و فکر میکنن اینجا هم ایرانه که بخوان زیراب بزنن. انقدر احمقانه فکر میکنن و نمیتونن دوستیهاشونو حفظ کنن. اینجا هرکسی به اندازه تلاشی که میکنه نتیجه میگیره و قرار نیس کسی جای کسی رو بگیره…

من این ادمو بعد از شاید یک ماه دیدم و اینطوری با اینهمه انرژی منفی شروع به صحبت کرد و طلبکار بود که چرا هوای همو نداریم؟ هوای چیو باید داشته باشم؟انرژی های منفی رو؟هزار سال! بندازین بیرون از زندگیتون ادمهای این مدلی رو…

پ.ن: کتابی که به تازگی تموم کردم اسمش lean in بود که یکی از پرفروشترین کتابهای نیویورک تایمزه. راجع به اینکه چطوری خانومها به دلیل خود کم بیینی و کم ارزش دیدن تواناییهاشون نتیجه مطلوبی نگرفتن و چطوری باید تفکر مثبت داشته باشن… کتاب خوب معرفی کنیم.

ادم موفق

تو سفر هستم. نزدیک دو تا دریاچه ی بسیار زیبا برای اخر هفته.  برای کنفرانسی که مادر الف برگزار کرده اومدیم اینجا و  مادر الف برامون هتل گرفته تو یکی از بهترین هتلهای این شهر. مادر الف رول مدل منه. یک خانوم خیلی موفق و با انگیزه با پشتکار بسیار زیاد که از یه خانواده ی فوق العاده فقیر  جامعه اینجا به این نقطه ی طلایی رسیده. بچه ی سوم یه خانواده شلوغ و هشت نفره بوده که باید از خواهر برادرهای کوچکترش مواظبت میکرده درحالیکه به شدت آرزو داشته که در اینده پزشک بشه. دانشگاه رفتن برای شروع و گرفتن یک لیسانس تو هر رشته ای فوق العاده هزینه بر و سخته و برای پزشکی این هزینه ها چندین برابر میشه. مادر الف وقت تصمیم مییگیره که بره کالج همه بش میخندن و صدای خندشون بلندتر میشه وقتی میفهمن تازه خانوم پزشکیو هم انتخاب کرده! حالا همه ی اینها یک طرف تازه سیاه پوستم هست یعنی اولین نسل سیاه پوستهایی که اجازه پیدا میکنن تازه وارد دانشگاه بشن… اما مادر الف به همشون میخنده چون مسیرشو قبلا مشخص کرده و میدونه میخاد چکار کنه هرچند تو جامعه ای زندگی میکرد که نه تنها برای سیاه پوستها ارزشی قایل نبودن بلکه بهشون توهینم میکردن و جلوشونم میگرفتن. از طرفی خانوادشم مخالفش بودن چون اصلا نمیفهمیدن که تحصیلات به چه دردی میخوره فقط میدونستن که باید خیلی هزینه بر باشه. محله ای که زندگی میکرد هم جز محله های خطرناک و فقیر نشین بوده. با همه ی این مشکلات ناامید نمیشه و تصمیم میگیره بره کالج و همزمان شبانه روز کار کنه. بعد از تحصیلات کالج با نمره های خیلی عالی تصمیم میگیره که حالا با خیال راحتتر بره سمت دانشکده پزشکیی و به ارزوی همیشگییش برسه. میره با رییس دانشکده صحبت کنه که بخاطر رنگ پوستش از دانشکده میندازنش بیرون. دوباره فردا میره باز هم تکرار میکنن هربار که تکرار میکنن انگیزش بیشتر میشه تا اینکه توجه رییس دانشکده بش جلب میشه و بش اجازه میده بیاد حرف بزنه. میره و میگه که من اومدم پزشکی بخونم اینم نمره های کالجم و من شاگرد اول کالج بودم. رییس دانشکده بش میگه خب چقدر پول داری؟ مادر الف یه نگاه به رییس دانشکده میکنه و میگه ۵۰ دلار! هزینه ها حتی ۲۰ سال پیش برای خوندن پزشکی شاید حدود سالی ۵۰ هزار دلار بوده… رییس دانشکده بش میخنده و میگه خب میخای چکار کنی با این ۵۰ دلار؟! همینکه تا اینجا اومدی و وقت ماهارو گرفتی خودش ۵۰۰ دلاره! مادر الف میگه مییخام فاند بگیرم و وام. من به خودم ایمان دارم و میدونم که میتونم. رییس دانشکده از این جسارت مادر الف خوشش میاد و موافقت میکنه. بماند که چقدر سختی میکشیه و  چه اذیتها که نمیبینه اما بلاخره دکتر میشه و یه ادم فوق العاده موفق. بعدتر به خیلیی از هم رنگهای خودش کمک میکنه. هر سال کنفرانس برای زنها ی سیاه پوست و سلامتشون برگزار میکنه و کمک می کنه. امسال بلاخره تونستم با همه کارها و درسها که داشتم به این کنفرانس برسم و فردا برم ببینمش. مادر الف انقدر برام عزیز و دوست داشتنیه که وقتی میبینمش بی اختیار اشکم درمیاد و فکر نمکنم حت بچه هاش این حسو بش داشته باشن. خیلی برام محترمه و با دیدنش انگیزم برای تلاش بیشتر می شه.

خدا رو شکر میکنم که می تونم ادمهایی مثه مادر الف رو ببینم و یاد بگیرم زندگی خیلی کوتاهتر از اونیه که بخام انرژی منفی داشته باشم و ناله کنم و غر بزنم ...