دختر حواس پرت

گاهی خیلی خسته میشم از کارهایی که میکنم از حواس پرتی های زیادم. امروز امتحان داشتن بچه ها و من حواسم نبود جواب سوالها رو هم تو یامتحان داده بودم و بعضیا متوجه شده بودن و خب نمره ی خوبی شاید بگیرن. انقدر حواسم پرت بود که حتی مرور نکردم سوالو رو ببینم جواب دارن یا نه! اخه ادم انقدر حواس پرت؟  این بی پقتی و حواسپرتیو همیشه داشتم و جدید نیس ولی خیلی وقتا از دست خودم خسته میشم از این حواس پرتی هام خسته میشم. 

برای خودم هدیه ولنتاین گرفتم. به دستگاه ورزشی که وقتی هوا سرده بتونم تو خونه ورزش کنم . یه کم گرون بود اما ارزششو داره وقتی ادم ورزش میکنه حالش خوب میشه. من از هر فرصتی برای انرژی مثبت دادن به خودم استفاده میکنم. از آشپزی کردن تا گل و گیاه پرورش دادن و ورزش کردن. واقعا نمیفهمم ادمهایی رو که غر میزنن و ناله میکنن فقط یه بار بهشون گوش میدم و بعدم تمام.

دوستم عروسیش برای تابستون دعوتم کرده. بی نهایت هیجان دارم و اولین باریه که عروسی امریکایی میرم. دوستم مسلمونه و شوهرش مسیحی و عشق تنها مذهبی که حالا هر دو دارن. براشون بی نهایت خوشحالم...








تولدمه

امروز تولدمه. منتظر ببینم نامه ای که برای روز تولدم نوشته بودم به دستم میرسه یا نه. یه وقتایی اون وب سایته قاطی داره نامه ها رو نمیفرسته. امروز دوشنبس و خوشبختانه من کلاس نداشتم. رفتم تو کافه مورد علاقم و نشستم به درس خوندن و از صبح همه ی کارهایی که لازم بود برای انجام دفاعمو انجام دادم! بلاخره موافقت شد که ماهه دیگه دفاع کنم پروپوزالمو. حالا من یه قدم دیگه به دکترا گرفتن نزدیکتر شدم و فقط خدا میدونه که چه آشوبی تو دلمه چه استرسی که هم لذت بخشه و ترسناک. روز تولدم  میخاستم دفاع پروپوزالم باشه اما خب نشد.  تمام این سالهای سخت مثه فیلم از جلوی چشمام داره میگذره و نمیتونم جلوی بغضمو نگه دارم. تا یه ساعت دیگه با الف میریم بیرون که به مناسبت تولدم با هم باشیم. اقای گیلاس جمعه اومد پیشم با سورپرایز دسته گل رز بزرگ که من نمیدونم تو این سرمای استخوون سوز نیویورک از کجا گیر اورده بود. یه زنجیر طلا  با آویز قلب که توش دوتا قلب دیگه قرار گرفته بود و یه بسته شکلات بزرگ مورد علاقم که خانوادش بهم داده بودن. حس خوبیه بزرگ شدن و حس خوبتر اینه که وقتی خودمو با گذشته مقایسه میکنم میبینم بازم همین راهو انتخاب میکردم و همین کشورو . گذشتمو دوست دارم با همه ی سختی هاش و سختی های زیادش. به آینده امیدوارم و میدونم که منم که میسازمش و منتظر نمی مونم تا برام بسازنش. 

شب قبل برای خودم کباب شامی درست کردم و تنهایی جشن گرفتن برای خودم. همیشه دوست داشتم و دوست دارم که این روز با خودم خلوت کنم یه ساعتایی رو. حتی وقتی که ایران بودم میرفتم تو اتاقم و روی تختم مینشستم و چند ساعتی فکر میکردم به اینکه چی شد و چی کار کردم و کجای زندگیمم و با خودم چند چندم! همیشه مامانم میپرید تو اتاق و می پرسید خوبی؟ و منم میگفتم دارم فکر میکنم یه کم دیگه میام. مامانم درو میبست و به بقیه میگفت داره فکر میکنه! من نمیدونم این دختر به کی برده :)))

من این عادتو از وقتی فهمیدم تولد یعنی چی داشتم و دارم شاید از ۵-۶ سالگی! از وقتی بهم گفتن یه سال بزرگتر داری میشی. اونموقع که فهمیدم دیگه دارم بزرگ میشم و سالیه که باید برم مدرسه باید کلاس اولی بشم. اون سالگی که منتظر بودم که برم سوم دیبرستان و دیپلم بگیرم. اون سالی که میدونستم تابستونش باید کنکور بدم و برای لیسانس وارد محیطی که بش میگن دانشگاه بشم. اون سالی که  تو خوابگاه موندم تا پروژه لیسانسمو بنویسم. اون سالی که میخوندم تا کنکور ارشد بدم. اون سالی که میدونستم بعدش باید ارشدمو دفاع کنم. اون سالی که میدونستم میخام از ایران برم اما نمیدونستم سال بعدش سال منه یا نه! اون سالی که اولین تولدمو تنهایی تو اتاقم تو یه شهر کوچیک هزاران کیلومتر دورتر از خانوادم گرفتم و میدونستم که آرزوهای بزرگتری دارم که به اون شهر کوچیک ختم نمیشه! اون سالی که با کسی تولدمو جشن گرفتم که همش مطمین بودم این ادم  مال من نیس و یه جای کار ایراد داره! اون سالی که تو یکی از بالاترین و گرونترین برجهای منهتن خیلی اتفاقی یه بلیط گرفتم و با الف شب تولدمو گذروندیم! و میدونستم که سال خوبی در انتظارمه.  و حالا امسال و سالی که میدونم یکی دیگه از مهمترین سالهای زندگیمه. سالی که میدونم نقطه عطف زندگیمه و سالی که میدونم خیلی چیزها رو برام روشن میکنه. تنهایی تو کافه مورد علاقم نشستم برای خودم یه چایی ژاپنی گرفتم که اسمش اژدهای خوشبخته و یه کاپ کیک کوچولو و شروع کردم به ایمیل زدن و درس خوندن و فکر کردن به اینکه این سالی که میاد بله این سالی که میاد سال منه. سال خوده خوده خودم مثه همه سالهایی که اومدن و رفتن و من با شروعشون هربار به خودم قول میدادم که محکم تر باشم و هیچ چیز نباید منو زمین بزنه و باید با کوچکترین اتفاقی دلمو شاد کنم حتی اگه دراومدن یه برگ کوچولو برای گلم باشه. بهونه های شاد بودنمو زیاد کنم و کم کنم ادمهای با انرژی منفی رو از خودم.

برام دعا کنین…انرژی مثبت بفرستین..

مهاجرتر

ذهنم خیلی درگیره و وقتی خیلی درگیره دوست دارم هر کاری بکنم به غیر از اون کاری که باید.  برنامه های روتینم همه انجام میشن و اینطوری نیس که کلا زندگیمو تعطیل کنم و بشینم به درگیری ذهنیم فکر کنم.  هیچوقت اینطوری نبوده همیشه و همیشه ذهنم درگیر بوده چه اونموقعی که برای  کنکور باید میخوندم و چه بعدترش که برای امتحانای زبان میخوندم و بعدترش اپلای و حالا هم  پایان نامه و میدونم بعدتراش دقیقا چیا هستن! اینا تمومی ندارن و همیشه هستن. انقدر که ذهنمم عادت کرده و اگه یه روز درگیر چیزی نباشم و خیلی اروم باشم منتظر یه اتفاقم و میگم چیزی شده لابد! 

بعضی ادما زندگی پرتلاطمی دارن و اینو خودشون انتخاب کردن.  با اقای گیلاس داشتیم جایی قدم میزدیم که اولین مهاجرهای هلندی و اتریشی پاشونو تو امریکا گذاشتن و اقای گیلاس داشت برات توضیح میدادو من ناخوداگاه داشتم تصور میکردم ادمهایی رو که با بدبختی کل زن و زندگیشونو برداشتن و قدم تو ناشناخته ترین سرزمین ممکن گذاشتن. سرزمینی که توش حتی نمیدونستن اگه چی بکارن درمیاد و میتونن استفاده کنن. سرخپوستها بهشون ممکنه حمله کنن و از یه طرف دیگه ارتش یه کشور دیگه هم بهشون ممکنه حمله کنه. ممکنه برده یه سری ادم دیگه بشن چون اونموقع ها برده داری فقط مختص سیاهها نبوده بعدتر که میبینن سیاهها بهتر کار میکنن سفیدا رو ول میکنن و سیاهها میشن برده.

گفتم ادمهایی که مهاجرت میکنن یعنی قبول میکنن که اماده ی هر اتفاق غیرمنتظره ای هستن. باید ادمهای خیلی شجاعی باشن که اینهمه دور میشن و میان یه جای کاملا متفاوت. نگاهم کرد و گفت مثل تو! من اونموقع که این حرفا رو میزدم اصلا به خودم فکر نمیکردم. نمیدونم چرا هیچوقت احساس نکردم که اینجا خیلی متفاوت تر از ایرانه. یه چیزیو خیلی مطمینم اونم اینه که نمیتونم ایران زندگی کنم چون اینجا خیلی چیزا یاد گرفتم و بزرگ شدم. ب نظر من وطن جایی نیس که توش به دنیا اومدیم. چون انتخاب خودمون نبوده. وطن جاییه که انتخابش میکنیم چون توش بزرگ میشیم و یاد میگیریم.  حتی اینجا وقتی بقیه امریکاییای شهرهای دیگه از من میپرسن کجایی هستی میگم ایرانی میگن نه کجای امریکا هستی میگم نیویورک میگن پس نیویورکر هستی. چون وقتی اومدم امریکا اینجا رو دیدم و نه جاهای دیگه امریکا رو. اینجا کلی زندگی کردم و بزرگ شدم و خیلی راحتتر با خیلی مسایل مربوط به تکنولوژی و زندگی شهری کنار میام در مقایسه با یه امریکایی که تمام عمرشو فلوریدا یا حتی پنسلوانیا بوده. من اینا رو نمیدونستم و هیچوقتم دقت نمیکردم برخوردم با امریکاییا شهرهای دیگه متوجهم کرد که چقدر متفاوتیم. مثلا امریکایی هایی که از شهرهای کوچکتر یه مدت کوتاهی میان اینجا به شدت افسرده میشن و میخان برگردن و مدام میگن چرا ملت انقدر عجله دارن یا بد برخورد میکنن! من اما اصلا متوجه این موضوع نشدم!!!! چون نوع برخورد دیگه ای رو ندیدم. مسافرت که میرفتم این تغییرات بیشتر به چشم میومد و. بیشتر دلم برای نیویورک تنگ میشد نه من اونارو میفهمیدم نه اونا منو. و این خودش نیویورکر بودنی بود که من حتی متوجهشم نبودم!زمان خیلی زود میگذره و من  تا هفته دیگه یه سال به عمرم اضافه میشه و مهاجرتر میشم...

اساتید عقده ای و کمی لبخند

مامانم اولین امتحانای دانشگاهشو داد ولی چون دانشگاهشون خیلی سخت گیره خیلی استرس گرفت. میگفت من همه ی تلاشمو کردم اما این استادا انگار براشون بی کلاسیه بخوان یه نمره خوب به ادم بدن! خیلی از بچه ها رو انداختن و بقیه هم با نمره های خیلی کم پاس شدیم! اسم دانشگاه باعث میشه بعضی از اساتید احساس خدایی کنن و با عقده با بچه ها برخورد کنن. من واقعا برای اون دسته از ادمهایی که وقتی به جایی میرسن و احساس قدرت میکنن و اذیت میکنن بقیه رو متاسفم اما تاسف من چه کار میتونه بکنه؟

یادم افتاد که تو دانشگاه خودم چه اساتید عقده ای داشتیم که حتی موقع ریکامندیشن دادن هم نمیشد ازشون توقع داشت چون اصلا ادم نبودن. چندتا از اساتیدی که باهاشون نمره هام خوب شده بود بهم ریکامند ندادن و وقتی اومدم اینجا اومدن تو اینستاگرام یا فیس بوک بهم درخواست دادن!!!!!!!!!!!! تعجبم وقتی بیشتر شد که کلا به روی خودشون نمی اوردن چه کار کردن. الان استاد شدم و وقتی سر کلاسم دانشجویی دارم که سنش بالاست و خونه داره و الان داره درس میخونه بهش بهترین نمره رو میدم اگه ببینم داره تمام تلاششو میکنه که نمره خوبی بگیره اما خب محدودیت هایی هم داره و ذهنش درگیره. برای من تلاشی که میکنه قابل تحسینه و من میبینمش. به دانشجوهام بهترین ریکامندیشن ها رو میدم  و بهشون اعتماد به نفس میدم نه اینکه بزنم تو سرشون که شما هیچی نمیشین.

استرسهایی که شبهای امتحان داشتم تو ایرانو یادم نمیره. استادهای عقده ای و حس رقابت و برخوردهای دانشجوها و شبهای خوابگاه فراموش نشدنیه. کاش به خودمون یاداوری کنیم زندگی خیلی کوتاهتر از اونیه که با ناراحت کردن دیگران بخوایم بگذرونیمش. کاش هر روز صبحمونو با لبخند بیدار شیم حتی شده با یه لبخند زورکی. تاثیرش روی ذهن و روحمون اتفاق میافته چون اون منحنی خنده روی صورت به مغز فرمان میده که اندورفین ترشح کنه و حس خوب تزریق کنه. بخندیم به ادمهای عقده ای به حسای بد بخاطر خودمون و دلمون و روحمون…


معرفی کتاب

به زودی این ترم شروع میشه و من بیشتر از همیشه سرم شلوغه. این روزها همش تو خونه ام تقریبا و دارم می نویسم کارای مربوط به دفاعمو. بین کارهام سریال مورد علاقمو که تو ایران یه قسمتهاییشو میدیدم دنبال میکنم اسمش تو ایران دوران کهن بود و شبکه چهار میزاشت و اینجا خیلی اتفاقی اقای گیلاس بهم گفت که عاشق این سریاله و اسمش stargate sg1 هست و من خولاصه معتادش شدم و خیلی ها یادشون نمیاد این سریالو که ایران پخش میشد. شبکه چهار بود البته. بعضی وقتا هم برای این که از کتاب گوش دادنم عقب نیافتم  کتابمو قبل از اینکه بخوابم گوش میدم. کتابایی که اخیر داشتم یکیشون اسمش  small fry هست که راجع به دختر استیو جابزه که با اینکه پدرش خیلی پولدار بوده هیچوقت بهش کمک چندانی نکرده و همیشه تا اخر عمرش منکر این میشده که این دخترشه. حتی مجبور شدن تست دی ان ای بدن تا استیو باور کنه که واقعا دخترشه. چون بچه از دوست دختر اولش بوده. هیچوقت فکر نمیکردم یه همچین شخصیت عجیبی باشه و کلا نظرم راجع بهش عوض شدن بعد خوندن این کتاب و سختی هایی که دخترش کشیده.  کتاب دیگه ای که خوندم my morning routine هست که راجع به این صحبت میکنه که چطوری میتونیم یه روز خوب و باانگیزه رو شروع کنیم و یه مثال ساده و خیلی کمک کنندش اینه که عادت کنیم ساعتمونو که روی الارم میزاریم اسنوزش رو غیرفعال کنیم یعنی فقط یه بار زنگ بزنه و نه بیشتر. این باعث میشه که ما خودمونو عادت بدیم به محض اینکه صدای زنگ رو شنیدیم مجبوریم که بیدار شیم نه اینکه هی بخوابیم و ده دقیقه دیگه که زنگ زد بیدار شیم. و اگر بیدار نشدیم و خواب موندیم به نوعی تنبیه بشیم که دفعه بعد حتما بیدار شیم. این عادت خیلی ساده  تاثیرات قابل توجهی روی فعالیتهای روزانمون میزاره. کتاب جالبی بود که توصیه میکنم حتمن بخونینش. کتابهایی که ایران ترجمه میشن با سرعت خیلی کمی ترجمه شدن و خیلی هاشونم خوب ترجمه نمیشن به همین دلیل خوندن کتابهای انگلیسی باعث میشه خیلی اپدیت تر بود از نظر اطلاعات. 

خب از همه ی اینا که بگذریم امروز به خودم جایزه یه غذای ایرانی خیلی خوشمزه دادم و الانم اماده شده که باید برم سراغش. بعد از کتاب خوندن اشپزی یکی از بهترین سرگرمی های منه!