مهاجرتر

ذهنم خیلی درگیره و وقتی خیلی درگیره دوست دارم هر کاری بکنم به غیر از اون کاری که باید.  برنامه های روتینم همه انجام میشن و اینطوری نیس که کلا زندگیمو تعطیل کنم و بشینم به درگیری ذهنیم فکر کنم.  هیچوقت اینطوری نبوده همیشه و همیشه ذهنم درگیر بوده چه اونموقعی که برای  کنکور باید میخوندم و چه بعدترش که برای امتحانای زبان میخوندم و بعدترش اپلای و حالا هم  پایان نامه و میدونم بعدتراش دقیقا چیا هستن! اینا تمومی ندارن و همیشه هستن. انقدر که ذهنمم عادت کرده و اگه یه روز درگیر چیزی نباشم و خیلی اروم باشم منتظر یه اتفاقم و میگم چیزی شده لابد! 

بعضی ادما زندگی پرتلاطمی دارن و اینو خودشون انتخاب کردن.  با اقای گیلاس داشتیم جایی قدم میزدیم که اولین مهاجرهای هلندی و اتریشی پاشونو تو امریکا گذاشتن و اقای گیلاس داشت برات توضیح میدادو من ناخوداگاه داشتم تصور میکردم ادمهایی رو که با بدبختی کل زن و زندگیشونو برداشتن و قدم تو ناشناخته ترین سرزمین ممکن گذاشتن. سرزمینی که توش حتی نمیدونستن اگه چی بکارن درمیاد و میتونن استفاده کنن. سرخپوستها بهشون ممکنه حمله کنن و از یه طرف دیگه ارتش یه کشور دیگه هم بهشون ممکنه حمله کنه. ممکنه برده یه سری ادم دیگه بشن چون اونموقع ها برده داری فقط مختص سیاهها نبوده بعدتر که میبینن سیاهها بهتر کار میکنن سفیدا رو ول میکنن و سیاهها میشن برده.

گفتم ادمهایی که مهاجرت میکنن یعنی قبول میکنن که اماده ی هر اتفاق غیرمنتظره ای هستن. باید ادمهای خیلی شجاعی باشن که اینهمه دور میشن و میان یه جای کاملا متفاوت. نگاهم کرد و گفت مثل تو! من اونموقع که این حرفا رو میزدم اصلا به خودم فکر نمیکردم. نمیدونم چرا هیچوقت احساس نکردم که اینجا خیلی متفاوت تر از ایرانه. یه چیزیو خیلی مطمینم اونم اینه که نمیتونم ایران زندگی کنم چون اینجا خیلی چیزا یاد گرفتم و بزرگ شدم. ب نظر من وطن جایی نیس که توش به دنیا اومدیم. چون انتخاب خودمون نبوده. وطن جاییه که انتخابش میکنیم چون توش بزرگ میشیم و یاد میگیریم.  حتی اینجا وقتی بقیه امریکاییای شهرهای دیگه از من میپرسن کجایی هستی میگم ایرانی میگن نه کجای امریکا هستی میگم نیویورک میگن پس نیویورکر هستی. چون وقتی اومدم امریکا اینجا رو دیدم و نه جاهای دیگه امریکا رو. اینجا کلی زندگی کردم و بزرگ شدم و خیلی راحتتر با خیلی مسایل مربوط به تکنولوژی و زندگی شهری کنار میام در مقایسه با یه امریکایی که تمام عمرشو فلوریدا یا حتی پنسلوانیا بوده. من اینا رو نمیدونستم و هیچوقتم دقت نمیکردم برخوردم با امریکاییا شهرهای دیگه متوجهم کرد که چقدر متفاوتیم. مثلا امریکایی هایی که از شهرهای کوچکتر یه مدت کوتاهی میان اینجا به شدت افسرده میشن و میخان برگردن و مدام میگن چرا ملت انقدر عجله دارن یا بد برخورد میکنن! من اما اصلا متوجه این موضوع نشدم!!!! چون نوع برخورد دیگه ای رو ندیدم. مسافرت که میرفتم این تغییرات بیشتر به چشم میومد و. بیشتر دلم برای نیویورک تنگ میشد نه من اونارو میفهمیدم نه اونا منو. و این خودش نیویورکر بودنی بود که من حتی متوجهشم نبودم!زمان خیلی زود میگذره و من  تا هفته دیگه یه سال به عمرم اضافه میشه و مهاجرتر میشم...

اساتید عقده ای و کمی لبخند

مامانم اولین امتحانای دانشگاهشو داد ولی چون دانشگاهشون خیلی سخت گیره خیلی استرس گرفت. میگفت من همه ی تلاشمو کردم اما این استادا انگار براشون بی کلاسیه بخوان یه نمره خوب به ادم بدن! خیلی از بچه ها رو انداختن و بقیه هم با نمره های خیلی کم پاس شدیم! اسم دانشگاه باعث میشه بعضی از اساتید احساس خدایی کنن و با عقده با بچه ها برخورد کنن. من واقعا برای اون دسته از ادمهایی که وقتی به جایی میرسن و احساس قدرت میکنن و اذیت میکنن بقیه رو متاسفم اما تاسف من چه کار میتونه بکنه؟

یادم افتاد که تو دانشگاه خودم چه اساتید عقده ای داشتیم که حتی موقع ریکامندیشن دادن هم نمیشد ازشون توقع داشت چون اصلا ادم نبودن. چندتا از اساتیدی که باهاشون نمره هام خوب شده بود بهم ریکامند ندادن و وقتی اومدم اینجا اومدن تو اینستاگرام یا فیس بوک بهم درخواست دادن!!!!!!!!!!!! تعجبم وقتی بیشتر شد که کلا به روی خودشون نمی اوردن چه کار کردن. الان استاد شدم و وقتی سر کلاسم دانشجویی دارم که سنش بالاست و خونه داره و الان داره درس میخونه بهش بهترین نمره رو میدم اگه ببینم داره تمام تلاششو میکنه که نمره خوبی بگیره اما خب محدودیت هایی هم داره و ذهنش درگیره. برای من تلاشی که میکنه قابل تحسینه و من میبینمش. به دانشجوهام بهترین ریکامندیشن ها رو میدم  و بهشون اعتماد به نفس میدم نه اینکه بزنم تو سرشون که شما هیچی نمیشین.

استرسهایی که شبهای امتحان داشتم تو ایرانو یادم نمیره. استادهای عقده ای و حس رقابت و برخوردهای دانشجوها و شبهای خوابگاه فراموش نشدنیه. کاش به خودمون یاداوری کنیم زندگی خیلی کوتاهتر از اونیه که با ناراحت کردن دیگران بخوایم بگذرونیمش. کاش هر روز صبحمونو با لبخند بیدار شیم حتی شده با یه لبخند زورکی. تاثیرش روی ذهن و روحمون اتفاق میافته چون اون منحنی خنده روی صورت به مغز فرمان میده که اندورفین ترشح کنه و حس خوب تزریق کنه. بخندیم به ادمهای عقده ای به حسای بد بخاطر خودمون و دلمون و روحمون…


معرفی کتاب

به زودی این ترم شروع میشه و من بیشتر از همیشه سرم شلوغه. این روزها همش تو خونه ام تقریبا و دارم می نویسم کارای مربوط به دفاعمو. بین کارهام سریال مورد علاقمو که تو ایران یه قسمتهاییشو میدیدم دنبال میکنم اسمش تو ایران دوران کهن بود و شبکه چهار میزاشت و اینجا خیلی اتفاقی اقای گیلاس بهم گفت که عاشق این سریاله و اسمش stargate sg1 هست و من خولاصه معتادش شدم و خیلی ها یادشون نمیاد این سریالو که ایران پخش میشد. شبکه چهار بود البته. بعضی وقتا هم برای این که از کتاب گوش دادنم عقب نیافتم  کتابمو قبل از اینکه بخوابم گوش میدم. کتابایی که اخیر داشتم یکیشون اسمش  small fry هست که راجع به دختر استیو جابزه که با اینکه پدرش خیلی پولدار بوده هیچوقت بهش کمک چندانی نکرده و همیشه تا اخر عمرش منکر این میشده که این دخترشه. حتی مجبور شدن تست دی ان ای بدن تا استیو باور کنه که واقعا دخترشه. چون بچه از دوست دختر اولش بوده. هیچوقت فکر نمیکردم یه همچین شخصیت عجیبی باشه و کلا نظرم راجع بهش عوض شدن بعد خوندن این کتاب و سختی هایی که دخترش کشیده.  کتاب دیگه ای که خوندم my morning routine هست که راجع به این صحبت میکنه که چطوری میتونیم یه روز خوب و باانگیزه رو شروع کنیم و یه مثال ساده و خیلی کمک کنندش اینه که عادت کنیم ساعتمونو که روی الارم میزاریم اسنوزش رو غیرفعال کنیم یعنی فقط یه بار زنگ بزنه و نه بیشتر. این باعث میشه که ما خودمونو عادت بدیم به محض اینکه صدای زنگ رو شنیدیم مجبوریم که بیدار شیم نه اینکه هی بخوابیم و ده دقیقه دیگه که زنگ زد بیدار شیم. و اگر بیدار نشدیم و خواب موندیم به نوعی تنبیه بشیم که دفعه بعد حتما بیدار شیم. این عادت خیلی ساده  تاثیرات قابل توجهی روی فعالیتهای روزانمون میزاره. کتاب جالبی بود که توصیه میکنم حتمن بخونینش. کتابهایی که ایران ترجمه میشن با سرعت خیلی کمی ترجمه شدن و خیلی هاشونم خوب ترجمه نمیشن به همین دلیل خوندن کتابهای انگلیسی باعث میشه خیلی اپدیت تر بود از نظر اطلاعات. 

خب از همه ی اینا که بگذریم امروز به خودم جایزه یه غذای ایرانی خیلی خوشمزه دادم و الانم اماده شده که باید برم سراغش. بعد از کتاب خوندن اشپزی یکی از بهترین سرگرمی های منه! 


رمزدار میشود به زودی...

وقتایی که میام کافه مورد علاقم یادم میافته که اینجا رو هم باید اپدیت کنم و خیلی وقته ننوشتم. این روزا سرم خیلی شلوغه و دارم روی پایان نامم کار میکنم. کلی کتاب میخونم و خب البته تعطیلاتم هست و ادم یه حس تنبلی خاصی هی همراهشه.  با الف رفتم خونشون. خونه ی مادرش. یه خونه خیلی بزرگ و زیبا تو بهترین منطقه ی شیکاگو با یه حیاطی که مرزشو درختا تعیین میکنن. اینجا اینطوری ادما بهم اعتماد دارن که قرار نیس کسی حق اون یکیو بخوره و مرزهای خونه ها رو فنس های طبیعی تعیین میکنن. یک عالمه هدیه گرفتم و مامان الف مثه همیشه از اینکه من امسالم باهاشون بودم ازم تشکر کرد و خدا رو شکر کرد که یه مهمون از یه کشور دیگه داره. تموم مدتی که اونجا بودم همش بغلم میکرد و میگفت منو مثه مامان خودت بدون. خانواده الف خیلی اهل چایی خوردن نیستن. منم براشون هدیه نبات زعفرونی برده بودم و اینا هرکدوم یکی از این نباتا رو دستشون گرفته بودن و مثه اب نبات چوبی میخوردن. اخرش دیگه طاقت نیاوردم رفتم به مامان الف گفتم که من چایی میخام. سریع برام کتری اورد و من بساط چایی رو راه انداختم و روز اخری که داشتم میومدم همه چایی خور شده بودن و نباتو با عشق میزاشتن تو چایی و میخوردن بعدم که رسیدم خونه مامانش ازم خواست که بگم کجا اون نباتارو خریدم میخاد بخره. براش خریدم و هنوز تو راهه که برسه. همه چی اونجا عالی بود و خانواده ی الف مثه خانواده ی خودم هستن. خیلی دوسشون دارم و براشون احترام قایلم. روز اخر الف بهم گفت که میخاد بره به دوستش سر بزنه و از منم خواست که باهاش برم. حس کردم دوست نداره که من با مادرش تنها باشم. همراهش رفتم و تو ی راه همش از دوست دوره دبیرستانش حرف زد که مواد مخدر مصرف میکرد بگذریم که قبلش وقتی مامانش پرسید کجا میری گفت با من میخاد بره سراغ دوسش و مامانش گفت خودت تنها برو چرا میخای جودی رو ببری. و الف به حرفش گوش نداد. وقتی رفتیم دوسش خونه نبود و الف هم ول کن نبود و هی مدام در میزد و به دختره زنگ میزد تا اینکه یه دختر بچه ۸-۹ ساله درو باز کرد. رفتیم توی خونه و الف از در دیگه خونه رفت سمت پدر دختره و ازش راجع به دختره پرسید و پدرش گفت که میاد به زودی. الف گفت ۱۰ دقیقه بشینیم که برسه. بعد برای اینکه منو دختره رو سرگرم کنه شروع کرد به بازی کردن با دختره و منم درگیر کرد.ده دقیقه شد ۲۰ دقیقه و الف بازم میخاست بشینه. اون خونه یکی از عجیب ترین و داغون ترین خونه هایی بود که در تمام عمرم دیدم. بعد از نیم ساعت دوست الف اومد. یه زن خیلی لاغر و تکیده که کاملا معلوم بود معتاده و در حال تلو خوردنه به همراه یه مرد سیاه گنده با شلوار گشاد و یه کلاه کوچیک روی سرش که وقتی وارد خونه شدن مرده بیرونو  چک میکرد انگار کسی دنبالشونه. دختربچه رو به روی تلویزیون روی یه صندلی تخت شو دراز کشیده بود و بازی میکرد و بلافاصله وقتی مادرش و اون اقا اومدن شروع کرد به جیغ زدن و بازی که توش ادمها رو میکشت و با جیغ و هیجان میگفت میکشمت. کاملا رفتارش تغییر کرده بود. من متعجب از همه ی این اتفاقات با تعجب به الف که حالا دیگه کاملا برام مشخص شده بود اومده از این زن مواد بگیره نگاه میکردم. به اقای گیلاس تکست میدادم و از تجربه ی عجیب و غریبم میگفت و اقای گیلاس هم نگران هی میپرسید اخه تو کجایی. 

الف تو تمام این مدت دنبال اون زن میرفت و با هم حرف میزدن و الف بش تیکه مینداخت که تموم شهر فقط تو رو میشناسن. بعد هم خیلی راحت تو خونه ای بیشتر شبیه زباله دونی بود قدم میزد و در یخچالو باز میکرد و توی اتاقها سرک میکشید. از من خواست ۲۰ دقیقه اونجا بمونیم. من کنار در بیرون ایستاده بودم و اصلا دلم نمیخاست با الف چشم تو چشم بشم و با اخم به اقای گیلاس تکست میدادم. بعد از ایتکه کارش با اون زن تموم شد از خونه بیرون رفتیم. الفی که به من میگفت این دوست صمیمه و دختر و پسرشو خیلی دوس دارم وقتی داشتیم از خونه بیرون میومدیم حتی به اون دختر بچه نگاهم نکرد. زن معتاد بش گفت ماه دیگه میبینمت؟ الف گفت اره منو که میشناسی! زنه گف میتونی شبم همینجا بمونی مثه دفعه قبل و الف گفت باشه فعلن. بعد انگار یهو یادش افتاد من اونجام شروع کرد از این گفت که وقتی از دانشگاه قبلی میومدم یه روز اومدم خونه این لباس کثیفهامو شستم چون مامانم خونه نبود و کلیدو نداشتم!!!!! الف حرف میزد و من تمام مدت به این فکر میکردم این ادمی که انقدر برای من از ریسرچش میگه و ساعت به ساعتشو مثلا برنامه ریزی میکنه و یه جوری تظاهر میکنه که انگار فقط همین ادمه که داره دکترا میخونه  حالا اینطوری دربه در تو خونه ی ادم معتاد دنبال چی میگشت؟

الف قبلا هم اشتباهات فوق العاده عجیبی کرده بود که باعث شده بود من به شدت از رفتارش تعجب کنم  اما واقعا این یه مورد ازش برای من یه ادم احمق تو ذهنم ساخت. مامان الف همیشه همه ی تلاششو میکنه تا بچه هاش درس بخوونن و چیزی که میخان دنبال کنن. بهترین اپارتمان شهرو نزدیک دانشگاهشون کرایه میکنه و همه ی هزینه های زندگیشونو میده و ازشون میخاد که خوب درس بخوونن و این ادم اینطوری رفتار میکنه. تمام اون روز و روز بعدش حس بدی داشتم و بعدش هم که اقای گیلاسو دیدم هنوز داشتم با قیافه متعجب براش توضیح میدادم. اما این تمام ماجرا نبود دو روز بعدش وقتی همو دیدیم منو الف. بهم گفت حقیقتی رو گفت که منو مطمن تر کرد که واقعا ادم عجیب و بیخودیه. ادم خودخواهیه که من شاید هیچوقت نتونم روی دوستیش حساب کنم و مامانش دلیل باقی موندن دوستیمونه .

سعی کردم خونسرد باشم و برام مهم نباشه یه ادم چطوری میتونه قدرناشناس باشه. برای خودم تکرار کنم که ادمی که برای پدر و مادرش احترام و قدرشناسی نداشته باشه ادم خطرناکیه و نباید روش حساب کرد.

سه روز بعد از برگشتن از سفرم رفتم پیش اقای گیلاس و سال نو رو با هم گذروندیم و بهم باز هم ثابت کرد که بهترین تصمیمو گرفتم با انتخابش. خوشحالم که ادمها رو با دیدن کوچکترین نشانه های نادرست کنار میزاشتم تا اون ادمی که باید پیدا بشه.


کریسمس و کمی کتاب

تو کافه مورد علاقم نشستم که درس بخونم  با الف . قبلش رفتم باشگاه چون دیگه دانشگاه تعطیل شده و می تونم وقت پیدا کنم برم باشگاه بعد بیام بشینم درس بخونم. حال و هوای کریسمس همه جا هس و منو الف ذوق داریم برای خونه رفتن و جشن گرفتن. بازم امسال خونشون دعوتم و مادر الف برام بلیط خرید که برم خونشون. مادر الفو که یادتونه همون خانوم دکتر خیلی موفقی که از هیچی به اینجا رسید. امیدوارم بتونم یه روز اینهمه لطف و محبتشو جبران کنم. میدونم که خیلی سخته جبرانش  ولی مادر الف همینکه ببینه من به بقیه کمک میکنم حالش خوب میشه و خوشحال خواهد بود. کادوها ی کریسمسمو خریدم و تقریبا اماده ام برای دیدن خانواده ی الف که دیگه حالا خانواده ی خودم هستن. اقای گیلاس منو به خونه ی خودشون دعوت کرد اما من قبلش به الف بله رو داده بودم و قرار شد وقتی برگشتم اقای گیلاسو ببینم. 

از همه ی اینا بگذریم دیشب در اوج خستگی قورمه سبزی درست کردم چون من ادم شکمویی هستم و اگه دلم یه چیزیو بخواد محاله ممکنه که اجراییش نکنم. دیشب در اوج خستگی قورمه سبزیو بار گذاشتم و به این فکر میکردم که خب حالا که دیگه خیلی دیر شده فردا اینو میخورم. بعد به این نتیجه رسیدم که اصن قورمه سبزی بپزی بعد بزاری برای فردات با هیچ منطقی جور درنمیاد. پس تصمیم گرفتم یه کم برنج بزارم و قورمه سبزیه تازمو همون نصفه شبی بخورم یه کمشو. یه پیازم پوست کندم و اخ اخ … حالا این قضیه پیاز با قورمه سبزی خوردنو من وقتی ایران بودم به ندرت اجراییش میکردم الان کارم به جایی رسیده که به الف و اقای گیلاسم یاد دادم که قورمه سبزی یا خورشت بادمجونو باید با پیاز بخوریم تا خوشمزه تر بشه. اونا هم با کمال میل قبول کردن و لذتشو بردن . هیچی مثه اشپزی کردن حال منو خوب نمیکنه فقط شکموها میفهمن من چی میگم…من اگه دو روز سفر برم روز سوم غذای ایرانی نخورم اصلا دیگه نمیتونم لذت ببرم از سفرم :)))

چندتا کتاب جدید دارم میخونم که یکیشون ترجمه شده به فارسی هست و نوشته ی موروکامی  هست که خیلی اتفاقی از یه سایت فارسی پیدا کردم که کلی کتاب میتونی ازش دانلود کنی بخوونی.  اسم کتاب شهرزاد هست به فارسی. کتاب دیگه ای که میخونم انگلیسی هست و اسمش  a perfect mess : the hidden benefits of disorder نوشته ی david h. freedman هست. این کتاب توضیح میده که همیشه هم ادم نباید از اینکه منظم نیست و نظم و ترتیبی تو کاراش نداره عصبانی باشه. اتفاقا این ویژگی خیلی هم خوبه. خوندن این کتاب برای ادمی مثه من که هیچ نظم و ترتیبی تو کاراش نداره خیلی مفید هس چون این یه ویژگیه ذاتیه و من وقتی میبینم دوستم یا خواهرم انقدر نظم داره تو کارش و من ندارم خیلی ناراحت میشم خیلی هم شده تلاش کنم و بخوام یه نظمی به وسایل اتاقم یا خونه زندگیم بدم اما به هفته نکشیده که باز همه چی بهم میریزه. نویسنده میگه دفتر کار انیشتنو دیدین؟ اون عکس معروف؟ بی نظم ترین دفتری که میشه پیدا کرد دفتر این اقای نابغس. اما این تعریف ماست و اون ادم با همه ی اون بی نظمی تو دفترش خیلی خوب بلد بوده دنبال چی کجا بگرده. بی نظمی به کارش خلاقیت داده و ذهنشو فعال نگه داشته. فکر میکردم چقدر درست میگه این کتاب و من چقدر ناراحت بودم از اینکه چرا من انقدر راحتم با بی نظمیم و حالا خوندن این کتاب و کلی مثالهای جالب باعث شده جور دیگه این به این مساله نگاه کنم. اینکه چطوری به دید یک مزیت به این مساله میشه نگاه کرد و ازش استفاده درست کرد.

این کتاب یکی از پرفروشترین کتابهای نیویورک تایمز شده  و من به شدت خوندنش رو توصیه میکنم… کتاب خوب اگر میشناسین خوشحال میشم اگه اینجا کامنتش کنین.