دنبال هر بهونه ای میگردم که زیر کار فرار میکنم. این عادت همیشگی من بوده چه وقتی ایران بودم و چه اینجا با همه ی کارهایی که داشتم و باید انجام میدادم. هوا که بهاری می شد دیگه خودم نبودم و نیستم! از هرفرصتی استفاده میکنم که برم بیرون. برم اصلا فقط راه برم و انرژی بگیرم از افتاب و هوای خوب. اشتهامم فوق العاده بیشتر میشه تو این هوا! انقدر که میخورم و احساس میکنم وزنم داره میره بالا ولی وقتی وزن میکنم خودمو تغییری نکردم و فقط حسم بوده! تقریبا هر اخر هفته دارم میرم کوه و ورزش! استرس کارم به شدت بالا رفته و امسال یه سال خیلی مهمه برام. تو ایسنتاگرامم از اون لحظه های کوهنوردی عکس میزارم و یا وقتی که میخندم البته خیلی کم! چون ادمها خیلی سطحی نگر شدن و منم حوصله ندارم یه نکته خیلی واضحه رو تکرار کنم و بگم این ظاهر زندگیه و خوشی هایی که تو لحظه اتفاق میافته! یه دوست ایرانی بهم چند وقت پیش زنگ زد و از همون اول بلافاصله بعد از سلام شروع کرد به غر زدن و از اوضاع بد مالیش و اتفاقای بدی که براش افتاده و هزارتا چرت و پرت دیگه گفت و منم که واقعا حوصله شنیدن ناله هاشو نداشتم قط کردم. بعد از دو روزم بش تکست دادم که گوشیم خاموش شد! برامم مهم نبود چی فکر میکنه. من وقت شنیدن غرهای بقیه رو ندارم. تقریبا ده روز پیش تصادف کردم اما هیچکس نفهمید. پام سیاه و کبود شده بود و دستهام زخمی! تنها کسی که بش گفتم اقای گیلاس بود. بعدم به روزی خودم نیاوردم و به کارام رسیدم و اخر هفته با همون پای کبود و متورم رفتم کوه! هیچی نباید ادمو متوقف کنه. زندگی خیلی کوتاهتر از اونیه که با ناراحتی و انرژی منفی بگذرونیمش. تو ایران چندین جا سیل اومد! خوزستان ملت با هم تلاش کردن و جلوی سیل رو گرفتن و تهدید رو به فرصت تبدیل کردن و تهش شنا و اب بازی!!!!! چرا خوزستان موفق تر از شهرهای دیگه بود تو مواجهه با این بلای طبیعی؟ دلیلش واضحه چون انقدر با مصیبتهای متفاوت رو به رو شدن که یاد گرفتن واکنش سریعتری نشون بدن و البته به جای اه و ناله کردن یه حرکتی بزنن . تو یکی از مصاحبه ها فردی که تلاش میکرد میگفت من که چیزی دیگه ندارم سیل بیاد اینارو ببره بدبخت میشم و زندگی دیگه برام ارزشی نداره! جلوش می ایستم تلاشمو میکنم اگه هم نشد خودمم بمیرم! شاید خیلی ناامیدکننده باشه اگه به دید منفی به این قضیه نگاه کنیم. اینکه چقدر ملت بدبختی داریم که حتی دلش نمیخاد جونشو نجات بده! اما نکته طریف و مثبتش اینه که این ادم و ادمهایی مثه اون هنوز امید دارن و میدونن که میتونن یه کاری کنن با همدیگه!بالاتر از سیاهی رنگی نیس و میخاد چی بشه مثلا؟ من همه ی تلاشمو میکنم و میدونم که موفق میشم! اینه اون دیدی که این ادم به جریان سیل داشت و موفق هم شد.
حالا تو این گیرودار سیل و مصیبت نماینده های مجلس لباس سپاهه پوشیدن و بچه بازی جدیدی راه انداختن! من نمیدونم این وقاحت کی تموم میشه؟ نمیدونم اینا تا کی میخان اینطوری سواری بگیرن از ملت .
کتابایی که اخیرا خوندم و تموم کردم اینا بوده , blink by Malcom Gladwell, و کتاب دیگه ای که خوندم the power of moment by Chip Heath, و you are a badass by Jen Sinero این کتابا هر کدوم کلی اطلاعات خوب و عالی راجع به شاد بودن و نحوه ی درست فکر کردن و زندگی کردن دادن که با خوندشون احساس بهتری پیدا کردم. شاید اگر نویسنده رو حتی سرچ کنین بتونین ترجمه فارسی کتابها رو پیدا کنین.
تا سه ساعت دیگه میتینگ دارم و خیلی کارا هست که باید تا قبل از میتینگ اماده کنم اما این فکرایی که از دیروز منو درگیر خودشون کردن انقد تو سرم دارن میچرخن که تا ننویسمشون آروم نمیشم. دیروز وقتی دانشجوهام داشتن امتحان میدادن من خیلی ناخوداگاه انگار که یه نیرویی بهم گفت که گذشتتو سرچ کن یهو شروع کردم به سرچ کردم محله ای که تا ۱۶-۱۷ سالگلی توش زندگی میکردیم. فقط یه عکس پیدا کردم اما همون یه عکس کافی بودتا همین امروز مات و مبهوت به گذشته فکر کنم. نمیدونم شاید …شاید یه روز قدرت اینو پیدا کنم که اون عکسو یه جایی به اشتراک بگذارم اما هنوز نمی تونم. اون ساختمونا اون محله و اون شکلی که داشتن انقدر برام عجیب و غمگین و سخت بود که هنوز باورم نمیشه با اونجا زندگی میکردیم. خونه های کوچیکی که شبیه قفس بودن و حتی یه پنجره نداشتن! فکر کن تموم آرزوی بچگیت داشتن یه پنجره تو خونتون باشه! کسی منو نمیفهمه و من هم نمیگم از حسرت بچگیهام گاهی حتی یادم میره اینا چقدر حسرتهای ابتدایی بودن …انقدر که گاهی خیلی اتفاقی وقتی یادشون میافتم شوکه میشم از اینکه اون دورانو گذروندم. شاید گذار از اون دوران باعث شده بتونم سختی های زندگی رو خیلی خیلی راحتتر تحمل کنم و به هیچ جامم نباشه. شاید باید یه روز اون عکسو قاب کنم بزنم پشت در اتاقم که هی به خودم یاداوری کنم تو دختر روزهای سختی.
هنوز گیجم و حسمو خودمم نمیدونم خیلی بیشتر گشتم حتی با گوگل مپ روی اون محله رفتم اما نتونستم عکس بیشتری پیدا کنم انگار ادمهای اون محله هم نمیخان نشون بدن کجا هستن و چطوری زندگی میکنن. کی میتونه به من بگه شرایط سخته و زندگی سخت شده و غر بزنه؟ من الان فقط به اون ادمهایی فکر میکنم که تو شرایط مشابه سالها پیش منن. اون دختر کوچولویی که حسرت یه پنجره تو خونشونو داشت. گرونی و سیل و زلزله برای قشر ضعیف جامعه همیشه بوده و این خر رفت یه خر دیگه جاش اومد هیچ تاثیری روشون نزاشته هیچوقت حالشون بهتر نشده. چند وقت پیش یه بحث خیلی جدی با یکی از اقازاده ها داشتم که اومده امریکا و داره درس میخوونه و چپ و راست پست میزاره فیس بوک که ما چه کردیم برای وطنمون که انقدر دولت رو زیر سوال میبریم؟ بهش توپیدم و گفتم فساد حکومت همیشه بوده و هست و اما از یه جایی به بعد وقیح تر شدن…گفتم من با ادمهایی رقابت کردم برای رسیدن به ابتدایی ترین حقوقم که یا زورشون بیشتر از من بوده یا پارتی داشتن یا سهمیه! گفت تو رفتی یه سازمانی بگی این نتیجه پایان نامه منه بگیرین روش کار کنین؟ ( انقدر کور و احمق بود که فکر میکرد من رو هوا دارم حرف میزنم) جواب دادم بله رفتم و اینبار بخاطر جنسیتم هرجا میخاستم تو سایت اون سازمان برم یکی مثه خودشونم دنبالم میفرستادن. اونایی که منو از قدیم میشناسن میدونن که من چه سازمانهایی رفتم و هربار بخاطر جنسیتم چقدر اذیت شدم! عسلویه و فولاد و… وقتی برای تعریف پروژه میرفتیم باید تو ماشین یه اقا رانندگی میکرد و من باید صندلی عقب می نشستم چون ممنوع بود که خانوم صندلی جلو بشینه!!!!!! خنده دار که چه عرض کنم بی نهایت تاسف باره…
اما اقازاده ی قصه کور و کر بود و باز حرف خودشو میزد و خب حقم داره وقتی انقدر بش میرسن که با دلار چندین هزارتومنی میاد اینجا کلی خرج میکنه و ول میگرده و حال میکنه حقم داره گاهی یقه جر بده و یه بالا منبری هم بره!!!! ما معمولی ها که سکوت اگر نکنیم معلوم نیس چی در انتظارمونه!
من البته نه اهل سکوتم و نه اهل شنیدن حرف زور! من یک یاغی ام و افتخار میکنم به اینکه سرکشی میکنم علیه حرف زور و نامردی ها…من یک مبارزم و بار اولمم نیس که خوردم زمین...
تعطیلات عید من ۳ روز قبل از سال نو شروع شد و امروز یعنی دوشنبه تموم شد. یعنی یه هفته تعطیلات نوروزی داشتم که به شدت دلم سفر میخاست و انجام هم شد. شهری که رفتم به پیشنهاد اقای گیلاس بود. New Orlean. یکی از زیباترین و متفوات ترین شهرهایی که تا حالا دیده بودم با سبک خاص خونه های فرانسویش و بالکونی های کوچیک که توش پر از گل بود. اما برعکس ظاهر جذاب و خندان روزش شبهاش تبدیل میشد به شهر پر از خرافه و ارواح! شهری که توش جادو و جادوگری معروفه و ملت از جاهای مختلف میومدن اونجا که فقط فالشونو بگیرن. پیر و جوون. داستانی که تو شهر بود راجع به یه جادوگری بود که اسمش ماری بوده و طبق توری که گرفتم تا بیشتر راجع به تاریخ شهر اشنا بشم این خانوم یه سالن ارایشگری داشته. تور لیدر هم مثه من خوشبختانه به جادو و این مزخرفات اعتقادی نداشت و میگفت تو خودت میدونی خانومای ارایشگر چطوری هستن و تو ارایشگاه چه خبره!معلومه که ماری هم کلی خبر دسته اول از این و اون گیر میاورده دیگه. بعدشم چند نفرو جاسوس گذاشته بود که خبر با جزییات بیشتر براش بیارن و بعدم به راحتی ملتو سرکار کیزاشته و از اطلاعاتی که خودشون بش میدادن بهشون میگفته و کلی پول درمیاورده. تور لیدر میگف یه نکته دیگه این بود که میگفتن این خانوم همیشه جوون بود و هیچوقت پیر نشد اما داستان اینه که این خانوم یه دختر داشت که بعدترها وقتی سنش خیلی بالا رفت دخترشو میفرستاده تو شهر و ملت فکر میکردن این همونه و جوون مونده!
تور لیدر میگف من با یه دانشجوی دکترای رشته تاریخ یکبار ساعتها بحث کردم چون قبول نداشت و میگفت نه خودش جوون مونده! بعد با یه تاکید خاصی گف دکترای تاریخ! دکترا! من اما داشتم به دوستم فکر میکردم که چقدر پول داده بود فالشو بگیرن! اونم دکترا داره میگیره خب! دکترا صرفا به معنای نابغه بودن تو هر زمینه ای نیست.
نکته دیگه قبرستون های شهر بود که با ارتفاع از سطح زمین ساخته شده بودن شبیه خونه! و دلیلش هم این بوده که سیستم اب رسانی به سطح زمین نزدیک بوده و جنازه ها بعد تجزیه وارد ابهای زیرزمینی شده بودن و ملت اون ابو مصرف کرده بودن و دچار تب زرد شده بودن. تبی که باعث کشته شدن بیشتر از نیمی از جمعیت اون منطقه میشه. بنابراین تصمیم میگیرن مرده هاشونو بزارن روی زمین. اگه سرچ کنین میبینین که یکی از عجایب شهر هم همینه. نیکلاس کیج هم یه هرم ساخته بود برای قبرش توی قبرستون معروف اونجا به همون روشی که محلی ها داشتن. بعد من قبر اون خانوم ماری رو پیدا کردم چون حدس میزدم که با این حجم از خرافات الان یه امامزاده ای چیزی شده که ملت بازم میرن پیشش حاجت بگیرن! و دقیقا حدسم درست بود. کلی ملت سر قبرش گل و وسایل زینتی گذاشته بودن بعد تور لیدر گفت که تور لیدرهای قبلی از این حجم از حماقت سو استفاده میکردن و وقتی ملتو میاوردن که اینارو ببینن بشون میگفتن برین روی یه نقطه ی خاصی بایستین سه دور به چپ و سه دور به راست بچرخین در حالیکه چشماتون بستس بعد برین سرتونو بچسبونین به مقبره و آرزوتونو تو گوشش بگین و بعد یه چیزی که براتون با ارزش بوده رو بش تقدیم کنین. که اون ملتم این کاراو میکردن و وقتی میرفتن اینا برمیگشتن اون چیزای با ارزشو برمیداشتن . بعد رفتیم کلیسای شهر. قدیمی ترین کلیسای کاتولیک شهر که اونم باز داستان داشت و داستان این بود که پدر روحانی که خطبه میخونده خیلی تند حرف میزده و تقریبا هیچکس هیچی متوجه نمی شده و ملت اسمشو گذاشته بودن پدر روحانیه سریع! بعد این اقای تور لیدر گفت من داستانو گفتم که اون سریع کنار اسم این پدر روحانی بخاطر سرعت حرف زدنش بوده و این صحبتا یه وقت توهم برتون نداره که سریع حاجت روا میکرده و این مزخرفات که یک خانوم مذهبی که اینجا بهشون نان میگن و هیچوقت ازدواج نمیکنن و خودشونو وقف کلیسا میکنن باهاش دعوا میکنه و میگه به داگاه علیه این حرفایی که زدی شکایت میکنم ادم بی دین و ایمان!!!(خب ما نمونه ی این دسته از نان ها رو تو ایران زیاد داریم و رفتار برام اشنا بود )
خولاصه سفر پر از یادگیری و نکته های جالب بود برام و هر روزش یه چیزی یاد گرفتم و حس خوبی بود. خیلی زود تموم شد و فردا باید برم دانشگاه و درس و کار. سال ۹۸ هم شروع شد و البته که من با تقویم ایرانی دیگه خیلی وقته کار نمیکنم اما شروع سال جدید شمسی هم برام همیشه جذابه. خوشبختانه امریکا هم این تعطیلاتو جدی میگیره و تعطیلات بهاری بهمون میده که این خودش یه عامل دیگس که فراموش نکنم سال جدید شمسی رو. سال پر از موفقیت و شادی و امید رو آرزو میکنم برا ی هممون.
هفته ی خیلی خیلی سختی داشتم اونقدر سخت که دیگه یه روز قبل از دفاعم طاقت نیاوردم و با یه بهونه مسخره با آًقای گیلاس برای اولین بار دعوا کردم بخاطر فشارهایی که روم بود فقط دلم میخاست یه گیری به یکی بدم و اون بنده خدا هم دم دستترین فرد بود. بهم زنگ زد و منم زدم زیر گریه و خودم خودمو نمیشناختم. تمام اخر هفته رو تا شب قبل از دفاعم که سه شنبه میشد تو خونه بودم و از صب تا شب روی پرزنتیشنم کار میکردم و حتی بیرون نرفته بودم و استادای کمیته ام بهم فشار می اوردن که اینکارو اونکارو هم اضافه کن و فلان و بهمان! اونقدر که تا دقیقه نود من داشتم می نوشتم! و روز موعود فرا رسید. دوستایی که اصلا ازشون انتظار نداشتم بهم پیام دادن و کمکی اگه میخاستم برام انجام دادن و شیرینی و قهوه خریدن یا یکی دیگشون بعد دفاعم بهم هدیه داد و این وسط تنها کسی که حتی یکبار هم بهم نگفت کمک میخای الف بود!!!!!!! به طرز غیرقابل باوری خودشو به بیشعوری محض زده بود و یک دقیقه قبل از شروع پروپوزالم بهم پیام داد که آب نمیخای برات بیارم!!!! اتاقی که قرار بود توش پرزنت کنم لامپ پروژکتورش سوخت! و من هی سعی میکردم به خودم بگم امروز روز منه نگران هیچی نباید باشم و اینا بدشانسی نیس و حالا میرم یه اتاق بهتر که همینطورم شد! بعد پوینترم خراب شد که من بازم به خودم گفتم بهتر حالا با هربار کلیک وقت میکنی بیشتر فکر کنی! یعنی هر اتفاق غیر منتظره ای رو به فال نیک میگرفتم و بعدتر خودمم باورم نمیشد این من بودم که این اتفاقات ناخوشایند رو به فال نیک گرفتم و اتفاقات خوبم افتاد اتفاقا!!!
اگه ایران بودم یا ادم دو سه سال پیش بودم اینطوری فکر نمیکردم و حسابی انرژی منفی بهم منتقل میشد اما اونروز تصمیم گرفتم تو لحظه بهترین باشم. زمان معمول برای دفاع ۴۵ دقیقه تا یک ساعته و من دو ساعت حرف میزدم و بعد سوال و جواب و بعدم از همه خواستن که برن بیرون تا تصمیم نهایی گرفته بشه و استرسی که روی من بود قابل وصف نبود تا بلاخره صدام کردن و بهم تبریک گفتن! حالا یه نفس عمیق کشیدم و به آینده امیدوارتر. نمیدونم دفاع دکترا تو ایران چقدر طول میکشه یا دفاع پروپوزال تو ایران چقدر طول میکشه اما میدونم که دانشگاه من و مخصوصا دانشکده من یکی از سختترین دانشکده هاس که شاید ورودی دانشجوهای دکترا مثلا ۳ تا در سال باشه اما خروجی خیلی سختتره! خیلی از دانشجوها رد میشن موقع امتحان جامع و خیلی ها ول میکنن دکترا رو و بعضی ها با اینکه امتحان جامع رو میگذرونن موقع دفاع پروپوزال رد میشن! یعنی هر مرحله اونقدر زجرت میدن تا خودت تصمیم بگیری فرار کنی. میدونم که بعد اینکه فارغ التحصیل بشم هیچوقت این روزای سختو فراموش نمیکنم و برای من سختتره چون سالهاست که بخاطر این دوره دکترا از خیلی چیزها گذشتم و لذت دیدن خانوادمم ازم گرفته شده و همین باعث میشه سختتر تلاش کنم.
اما اون روز تو جلسه دفاعم تو از ایرانیا که یکی شونو خودم به دپارتمان معرفی کردم و اون یکی هم همون اقای عقده ای که بارها اینجا ازش گفتم بود. هر دو نشسته بودن رو به روم و پچ پچ میکردن یا موذیانه لبخند میزدن! بعدم که دفاعم تموم شد از اتاق رفتن و انقدر شعور و ادب نداشتن که وقتی همه دارن بهم تبریک بگن حتی بیان تبریک بگن! بی شعور و بی شخصیتیشون اونقدر واضح بود که حتی بقیه دانشجوها هم متوجه شدن و یکی از دوستان چینیم اومد بهم گفت این دوتا ایرانیا حتی سمتت هم نیومدن! دوتا موجود نر احمق که یکیشون ۴۷ سالشه و اون یکی ۳۶ یا بیشتر و خاله زنک بازیشون حالا دیگه برای همه روشن شده!
الف که بعدتر کلا با من سرو سنگین شده بود و این رفتارش برام تعجب اور نبود و هنوزم هی داره بهم میگه من کار دارم و مثلا داره از صب تا شب درس میخونه و به قول خودش روی پروپوزالش کار میکنه و حتی گفت نمیخام از تو عقب بمونم! و این رفتار عجیبش بخاطر اینه که نمیتونه طاقت بیاره که با اونهمه وانمود کردنش به همه که چقدر دانشجوی سخت کوشیه و من چه دانشجوی تنبلی هستم که همش تو خونه ام و به ندرت دانشگاه میرم اما الان زودتر از اون دفاع کردم!
خوبی این دوره سخت و طاقت فرسا و اماده شدن برای دفاعم و بعد از اون دفاع باعث شد خیلی از ادمهای اطرافمو بشناسم . ادمهایی که حتی نمیتونن وانمود کنن که خوشحالن برام. ادمهای کوته نظری که به واضح ترین حالت ممکن خودشونو نشون میدن و بعدتر وقتی بهم نیاز دارن به سرعت تغییر رویه میدن! نمیدونم این چه طرز برخورده و چی شد که انقدر وقیح شدن خیلیا ولی یه چیزیو خوب یاد گرفتم و اونم اینه که هیچوقت تو زندگیم از کسی انتظار نداشته باشم و اجازه ندم کسی ازم انتظار داشته باشه.
به گذشته فکر نکنم که بابت خیلی اتفاقاتی که میتونست بهتر بیافته ناراحت بشمُ ذهنمو درگیر اینده ای که هنوز نیومده نکنم که استرس بگیرم و به حال فکر کنم و لحظه ها رو غنیمت بشمرم و بهترین خودم باشم تو لحظه!
به خودم قول دادم دو سه سال پیش که زبان اسپنیش یاد بگیرم قبل از تموم کردن دکترا. دارم تمرین میکنم و حالا بیشتر وقت دارم که روش بیشتر کار کنم.
خیلی اتفاقی تو یکی از خبرها دیدم که متهمان بالا کشیدن ملیاردها یورو تو سال ۹۱ رو تازه امسال (که البته امسالم تو ایران اخر ساله و این دادگاهو گذاشتن تو حال و هوای عید دمشون گرم) دارن محاکمه میکنن. پولی که بالا کشیده شده به اندازه خرید ۳ تا پالایشگاهه. ۹ ملیارد یورو! شاید حدود دو ملیون تومن با توجه به قیمت فعلی یورو برای هر هر ایرانی اگه جمعیت ۸۰ ملیون نفره درست باشه! اینا این پولو به بهانه ی خرید اون محصولاتی که تحریم بوده از کشور خارج میکردن بعدن مستقیم میریختن به حساب خودشون. من از امار این حروم خورهای مثلا ایرانی تو کشورهای اروپایی خبر ندارم و مطمنم که تعدادشون خیلی خیلی بیشتر از اینهاییه که الان امریکا هستن. حتی از امار اونایی که امریکا هستن هم خبر ندارم اما تو همین نیویورک یک جمعیت زیادی از این اقازاده ها زندگی میکنن که اگه تو هرجمع ایرانی بری حداقل ۳-۴ تاشونو میبینی و منی که تو هیچ جمع ایرانی نرفتم و خوشمم نمیاد که برم حداقل ۵-۶ تاشونو دیدم و یکی دوتاشونم با حجاب فوق العاده عجیب و غریب که البته من اولا خوشبینانه به عقایدشون احترام میزاشتم دیدم و بعدتر که نزدیکتر شدیم فهمیدم که از همون دارو دسته ی دولتی هستن که خون ملتو تو شیشه کردن!
زندگی فول العاده لاکچری تو قلب منهتن با هزینه های سرسام اور و وقتی به ملت همزبون میرسن از قران و خدا و پیغمبر میگن و جلسات تفسیر قران میزارن تو دانشگاه نیویورک! یکیشونو خیلی اتفاقی دیدم که تو یکی از شیرینی فروشی های خیلی خیلی معروف نیویورک که اینجا حتی پولداراشم با حساب کتاب سمتش میرن از سراشپز معروف رستوران کیک بزرگی رو که با ماکارون تزیین شده بود خریده بود. من البته به روی خودم نیاوردم که دیدمش و رفتم . بعدتر دیدم عکس کیکو تو ایسنتاگرامش گذاشته و با ذوق و شوق نوشته که این کیک به دست یکی از سراشپزهای معروف دنیا درست شده و خیلی خوشحالم که این افتخارو داشتم که برای اقا امام زمان این کیک رو بخرم!!!!!!!!!!!!! نمیدونم تو مغز پوچ اینجور ادمها چی میگذره اصلا مغز دارن یا نه چیزی که میدونم اینه که توجیهی که اینا از کثافط کاریهاشون دارن و به اسم دین و اسلام و حجاب و قران گسترشش میدن تهوع اورترین نوع توجیه هست!
هیچی دیگه فقط اومدم بگم که هرچی میکشیم از اعتقادات و خرافه پرستی هامونه و اگر قدرت تفکر داشتیم حال و روزمون این نبود!