اقای گیلاس ازم تقاضای ازدواج کرد و من هم گفتم بله. دلم نمیخاد جزییاتشو بنویسم حتی تصویرمونم جایی نزاشتم تازه حالا میفهمم ادم اگه واقعا یکیو دوست داشته باشه و عاشق باشه دلش نمیخاد به هرکسی نشونش بده. هنوز باورم نمیشه حسی که الان دارم رو. احساس عمیق دوست داشتن و اطمینان خاطر. اقای گیلاس برای من امن ترین آغوش دنیاست و خوشحالم که هست و آروم اوضاع حالم.
نمیفهمم ادمهایی رو که برای حفظ ظاهر و تظاهر به دوستی هم که شده نمیتونن یه نگاه با محبت به عشق دو نفر داشته باشن. باورم نمیشه تو این مدت کوتاه چه ادمهای دو رو و بی شخصیتی روی واقعیشونو نشونم دادن. خدا رو هزاران بار شکر که بازم شناختمشون.
ورزش هر روزه داره کم کم اثرشو نشون میده! صبحا ساعت ۶ بیدار میشم و هربار که تو اینه نگاه میکنم منتظرم یه پکی چیزی نمایان بشه :))) حالا خیلی مونده تا ۶ پک ولی بازم ما امیدمان را از دست نخواهیم داد! درحین ورزش کتاب گوش میدم و این باعث میشه با یه تیر دوتا نشون بزنم هم کتابمو بخونم هم به ورزشم برسم! حین درس دادن هم همش تو کلاس راه میرم و موبایلم دستمه که ببینم اخرش چقدر راه رفتم و دیگه حتی دانشجوهامم میدونن و وقتی موبایلمو جا میزارم میگن استاد موبایلت! میتونم یکی از این ساعتهای فیت نس طور رو بخرم اما خوشم نمیاد من استایل کلاسیک رو به همه چی ترجیح میدم. کمتر برنج میخورم و میوه و سبزیجات جز جدا نشدنیه غذای روزانه ام هست. اینجا میوه و سبزیجات و کلا غذای سالم خوردن گرونتر از همبرگر و گوشت و کبابه! برعکس ایران! ادمهای وزن بالا تقریبا همشون از قشر فقیر جامعه هستن چون توانایی خرید میوه و عذای سالم رو ندارن. یه همبرگر رو میتونن به. راحتی بخرن ۲ دلار و با یک سودا (نوشابه) که اونم یه دلاره! مک دونالد ارزونترین رستوران زنجیره ایه و همیشه قشر فقیر جامعه توش هستن در حال خوردن غذا یا چرت زدن! گوشت خیلی ارزونه از هر نوعش و ماهی گرونتره کمی! جگر و دل گوسفند یا گوساله یا گاو خیلی خیلی ارزونه و شیرینی جات ارزونترین میان وعده های غذایی هستن! اما اگه بخای یه دونه سیب یا یه دونه موز بخری قیمتش با خریدن ۵۰۰ گرم گوشت تازه گوساله برابری میکنه. خب خودتون میتونین تصور کنین که با سبک غذایی ما ایرانی جماعت اگه یکی اینجا باشه چه زود وزنش بالا میره! سال اولی که اومدم اینجا یه استاد ترک تپلی داشتم که به من و یه دختر ایرانی دیگه که تازه اومده بودیم گفت که میبینمتون ۶ ماه دیگه که حسابی چاق و چله شدین و من واقعا از حرفش ترسیدم! همش حواسم بود زیاد وسوسه نشم شیرینی های خوشمزه رو بخورم. اما اون دختر ایرانیه عاشق سلفی گرفتن تو مک دونالد بود و مخصوصا وقتی یه سری تخفیف هم میدادن دیگه نمیخاست از اونجا دربیاد. در عرض ۶ ماه چنان وزنش بالا رفت که نمیدونس چطوری کنترلش کنه! نکته جالب این قضیه اینه که میزان شکری که امریکایی ها به هرچیزی میزنن وصف نشدنیه و چون خیلی افزودنی دارن تو غذاهاشون یه ادم با وزن خیلی کم در مدت کوتاهی میتونه وزن زیادی پیدا کنه و کم کردن این وزن هم خیلی خیلی سخته! امریکا تو داشتن ادمهای با وزن بالا شماره یکه و این مشکل یکی از بیماریهای خطرناک در چندین سال اخیر بوده و انقدر دردسرسازه که تقریبا هیچکاری نمیشه براش کرد اما خب خیلی هم برنامه ای برای اینکه سعی کنن ادمهایی که دچار این مشکل هستن رو درمان کنن وجود نداره چون بیزنس خوبیه! چاقشون کن و بعد بابت هرچیزی که میخان دوبرابر پولشو بگیر. مثلا این دسته از ادمها نیاز دارن که صندلی خاصی داشته باشن و نمیتونن رو صندلی معمولی بشینن. تو هواپیما باید به اندازه ی دو نفر پول بلیط بدن! تو کنسرت یا شوها هم همینطور! آسانسور خاص خودشونو دارن که بیشتر شارژشون میکنن! و خولاصه همه جا باید بیشتر پول بدن! همه جا!!!!!
یه لوپه برای پول بیشتر دراوردن تو جامعه ی سرمایه داری و بخاطر همینم غذاهایی که چاق کنندس ارزونترن و اگه مواظب نباشی خیلی زود گرفتار این لوپ میشی. دلیل اینکه من اسیر این لوپ نشدم شاید همون روحیه مبارزه طلبیم بوده و هس و دیگه اینکه خیلی اهل شیرینی جات نیستم! دوستایی دارم که هر روز نوشابه میخورن چون یه نوشابه خانواده اینجا فقط ۱ دلاره و چرا که نه ! و این نوشابه به شدت وزنو بالا میره! دوستانی که همش دارن برنج و کباب میخورن و فکر میکنن اینجا هم ایرانه که این دست غذاها مثلا کلاس داشته باشه.
وزنشون که بالا میبره دچار افسردگی میشن و باز هم این یه منبع درامد برای تجارت تو این کشوره! چون حالا باید برای خیلی چیزای دیگه هم پول بدن. افسردگی باعث میشه به بیشتر غذا خوردن رو بیارن و این لوپ ادامه پیدا میکنه تا جایی که دیگه کنترلی روی چیزی ندارن. مثال واضح این رفتار و این سبک زندگی توی سریال this is us و درمورد دختر خانوادست .
نکته ی دیگه هزینه درمان بالا تو این کشوره که خیلی از این افراد ترجیح میدن همینطوری به زندگیشون ادامه بدن تا به دکتر مراجعه کنن. خیلی از شغل ها بیمه ی خوبی ندارن و بیمار باید از جیب هزینه کنه که خب چون اینا قشر فقیر جامعه هستن این پولم ندارن که بدن پس به روند ناسالم زندگیشون ادامه میدن!
همه ی اینارو گفتم که بگم راه پیشگیری از همه ی این لوپهای خطرناک یه ورزش ۳۰ دقیقه ای هر روزست که میتونه حتی یه پیاده روی ساده باشه که همه هم براش وقت دارن و بهونس اگه بگیم نه ما سرمون خیلی شلوغه! خوردن میوه و خوردن آب و یه لیمو کوچولو توش چکوندنه! عادتهامونو کم کم تغییر بدیم و شاهد پیشرفت باشیم!
پی نوشت۱: یادم نمیاد جز انرژی مثبت چیز دیگه ای نوشته باشم اینجا حتی اونموقع هایی که غر میزنمم تهش یه چیز مثبت می نویسم چون برای دل خودمم می نویسم. جدیدا یه ادم بیماری به اسم من اینور اونور کامنت میزاره و از بدبختیاش و بیماری هاش!!!!! و مشکلاتش میگه. نمیدونم مشکلش چیه ولی امیدوارم زودتر شفا پیدا کنه. بازم میگم من کامنت خصوصی با اسم خاص میازرم برای کسایی که میخونمشون پس هرکامنت منفی و چرت و پرتی که با اسم جودی براتون میاد من نیستم دوستان. اما کمکش کنین خیلی نیاز به توجه داره! کاش به خودمم یه کامنتی پیغامی میداد بنده ی خدا.
پی نوشت ۲: من عوض نکردم شکل و شمایل وبلاگو! چه خوشگل شده! دمشون گرم بااین سلیقه :)))))
یه صاحبخونه چینی دارم که الان سه ساله صاحبخونه ی منه! بگذریم از دانشکده ای که هفتاد و پنج درصدشون چینی هستن و کمیته ی پایان نامم! شهرکی که توش زندگی میکنم هم ۸۰ درصدشون چینی هستن و محله ی من بخصوص محله ی من کلی چینی داره که همه کم کم رفتن و خونه هاشونو اجاره دادن به من و امریکایی ها چون ما به ساز ترین اجاره نشین ها هستیم درمقایسه با هندی های سرکش! چیزی که تو تموم این مدت در مورد این نژاد یاد گرفتم اینه که دو دسته هستن. یکی دوتا دوست صمیمی چینی دارم که مال شانگهای و تایوان هستن که اینا به شدت اهل خرج کردن و هدیه دادن هستن و خیلی شباهتها با فرهنگ ما دارن و اصلا مشکلی تو فهمیدن همدیگه نداریم. دسته ی دیگه که صاحبخونه ی منم شامل اون دسته میشه به شدت ادمهای خسیسی هستن که به هر دری میزنن یه دلار اضافه تر گیر بیارن! به هیچ وجه نمیشه. رو حرفشون حساب کرد و طرز فکرشون خیلی ربات گونه ست. به شدت از صبحت کردن و ارتباط برقرار کردن گریزان هستن و البته زبان انگیسیشون هم خیلی ضعیفه!
همه ی اینارو گفتم که بگم که خونه ای که توش زندگی میکنم رو شاید تا سالها فراموش نکنم از بس که هر روز یه جاش خرابه و موش داره و سورپرایز پشت سورپرایز! یکبار اینارو برای یکی از مثلا دوستان ایرانی تعریف میکردم بعد ماهها بعدش یکبار بهم زنگ زد و وسط حرفاش راجع به دختری حرف میزد که تازه از ایران اومده و تو خونش سوسک دیده و ترسیده! بعد میگفت منو براش مثال زده که فلانی رو میبینی چه تیپایی میزنه وقتی میره بیرون و کدوم دانشگاه درس میخونه و چه رشته ای میخونه این تو خونش موش میکشه! بعد اینارو با خنده به خود منم میگفت! باصدای بلندتر بش خندیدم و گفتم ببین منم همینجا یاد گرفتم موش بکشم درضمن من موشم نمیکشم خودشون میفتن تو تله من زنگ میزنم صاحبخوه میاد میبره! اینجاهایی که من هستم همه خونه ها موش داره حالا از همه ی اینا بگذریم وافعا متاسفام برای اون مغزهای کوچیکی که این چیزها رو کسر شان میبینن! چیزایی که ما خودمون کنترلی روشون نداریم و موقتی هستن! خولاصه که خدا همه رو به راه راست هدایت کنه.
کاش که ادمها یاد میگرفتن که وقتی بهم میرسن دوتا کتاب معرفی کنن یا راجع به موضوعاتی حرف بزنن که ارزشی بهشون اضافه کنه. معرفی کتاب! کتابی که دارم میخونم اسمش Homo Dues written by Noah Harari هست که خیلی کتاب جالبیه! سرچش کردم ببینم تو ایران اسمش چیه یا اصن ترجمه شده؟ دیدم کلی پی دی اف رایگانش همه جا هست البته به زبان اصلی! این کتاب از اون دسته کتاباییه که خوندنش به شدت توصیه میشه و کتاب بعدی که دارم میخونم Atomic habit. هست انقدر خوندن این کتابها رو دوست دارم که هیجانزذه میشم که نکنه وقت کم بیارم و نتونم بخونمشون!!!! شدم همون دختر دبیرستانی سالهای خیلی دور که کتابای زیادی رو میگرفتم از کتابخونه و بین کتابای کنکورم میخوندم و حساب میکردم که چقدر وقت دارم که لیست کتابامو تموم کنم! کتابارو مینوشتم و لیست میکردم و از اینکه داره تعدادشون زیاد میشه ذوقرده میشدم!
کتاب خوب معرفی کنین :)
نشستم تو کافه مورد علاقم و جاب هایی که قراره براشون اپلای کنم نگاه میکنم و یه جورایی ترس همه وجودمو برمیداره! مرحله ی جدیدی از زندگیم میخاد شروع بشه که فکر میکنم نکنه امادگیشو نداشته باشم. میترسم و این اپلای کردنها و شروع دوباره استرس منو دقیقا یاد اون روزایی میندازه که برای دانشگاهها باید اپلای میکردم. یه عالمه اپشن داشتم! از تمام قاره ها گرفته تا کشورها و بعد تو هر کشوری کلی دانشگاه و سرنوشت منو کم کم محدود کرد به یه قاره بعد یه کشور و بعد ناخوداگاه یک سمت از اون کشور بزرگ! هیچوقت به جنوب امریکا یا غربش فکر نکردم اونموقع حتی نمیدونستم کدوم قسمتش چه خبره! خیلی اتفاقی افتادم تو شرقش و عاشقش شدم با اینکه همه عاشق غربش میشن یه جورایی! حالا فکر میکنم سرنوشت بازم خودش میدونه کجا منو بشونه و البته که منم تلاشمو میکنم اما یه چیزایی واقعا دست خود ادم نیست و اونجاس که اسم بسیار توجیه کننده ی تقدیر میاد وسط! حالا نمیدونم تقدیر چه آشی برام پخته خولاصه. حس و حال که دقیقا همون حس و حال اپلای از ایرانه!
امروز همخونم رفت چون شرکتش دوباره انتقالش داد به یه قسمت دیگه امریکا و اینم مجبور شد بره! اقای گیلاس هم به همراه خانواده برای یک هفته رفت اروپا گردی! منم فردا با دوست ایرانیم که گهگداری اینجا درموردش حرف زدم و تنها ایرانیه که تونستیم با هم چندین سال دوست بمونیم میرم موزه گردی فردا. این دوست ایرانیم اصلا اخلاق ایرانی نداره اینطوری که فضولی کنه و هی سوال بپرسه یا طلبکار باشه و بش زود بربخوره و کنایه ای حرف بزنه ! دلیل دوست موندمونم همین اخلاق خوبشه. از هم توقعی نداریم و وقتی همو میبینیم مثه دوتا خواهریم. با هم لباس عوض و بدل میکنیم وقتی یه مهمونی بزرگی در راهه و نمیخایم الکی پول لباس خیلی گرون برای یه شب فقط بدیم! من چندتا لباس گرون دارم و اونم چندتا و از کمد هم خبر داریم و هروقت مهمونی چیزی بخوایم بریم میگیم هی فلانی اون لباس شب ابیه رو بیار برام یا فلان لباس برگندی به اون کفشام میاد برای مهمونی فلان!
خولاصه که با هم راحتیم و از هم دلگیر نمیشیم چون بچه نیستیم. خانواده هامون تو یه سطح اجتماعی بودن و همو خیلی خوب درک میکنیم. دوستم دختر خیلی موفقیه و البته ورزشکار! اهل کلاس گذاشتن و من اینو دارم و این حرفها نیست. تفریحش ورزشه و عاشق طبیعته! اهل کتاب خوندن نیس ولی اهل چرت و پرت شنیدنم نیس. هیچوقت نشده راجع به بقیه ایرانیا حرف بزنیم با اینکه هردو مثلا یه شخص خاصیو میشناسیم! یکبار با یه دختر ایرانی سه تایی رفتیم بیرون و انقدر اون دختر کلاس بیخود میگذاشت و چرت و پرت میگفت که ما دوتا ناخوداگاه سکوت کرده بودیم. هیچوقت دیگه دختره رو ندیدیم چون خود اون طرفم با ما حال نکرد:))))
نمیدونم چرا انقدر از هر موضوعی حرف میزنم شاید چون ذهنم درگیره. این روزا به شدت دارم ورزش میکنم چون میخام با یه دوست ایرانی دیگه که تو کنفرانس دیدمش تا کنفرانس بعدی یه وزن خاصی رو داشته باشیم. هر دو ورزش میکنیم هر روز و بهم گزارش میدیم.
کتابی که تموم کردم اسمش shared economy که یادم نمیاد نویسندش کی بود!
تو این چند روز یه سفر کوتاه به کوههای پنسلوانیا داشتم. یه خونه ی چوبی وسط جنگل به مناسبت تولد اقای گیلاس. خونه یه کنار یه دریاچه خصوصی بود و ما کارمون این بود که هر روز صبح کنار اون دریاچه پیاده روی کنیم و بعدش بریم هایکینگ . با خودم فکر میکردم دلم میخاد تو یه همچین جایی زندگی کنم؟ برای مسافرت های کوتاه اره ولی برای مدت طولانی نه واقعا! محلی های اونجا همه سفیدپوستای طرفدار ترام.پ هست. ادمهای مهربونی که خب البته سواد چندانی هم ندارن. اقای گیلاس هم علاقه ای به زندگی تو یه همچین محیطی رو نداره. فکر میکردم تو ایران روستاها از کمترین امکانات برخوردارن و همیشه هم ملت مینالن که نداریم نداریم. بعد اینجا روستاها بهترین محل برای درامد ساده محسوب میشن. روستایی ها خونشونو یه کم بزرگتر میکنن و تزیینات اضافه میکنن و بعدم کرایه میدنن به شهری ها با هزینه ی سنگین. برای ما شبی ۱۵۰ دلار بود که خب من پرداخت کردم برای سورپرایز. و شهری ها هم که از خداشونه برای یه مدت کوتاه از دل شهر و ساختمونهای بزرگ بزنن بیرون و برن وسط جنگل! منکه با جون و دل این هزینه رو دادم و حتی دلم میخاد بازم اینکارو بکنیم.
وقتی برگشتیم یه حس ارامش و سرخوشی خاصی داشتم که دلم نمیخاست با هیچ ادم دیگه ای صحبت کنم و از این حس لذت ببرم. روی ریسرچم کار کردم و اثباتی که هفته ها روش فکر میکردم و به سرانجام رسوندم و کدهامم جواب دادن. خیلی وقته به این نتیجه رسیدم همیشه لازم نیست برای رسیدن به جواب بشینی ساعتها فکر کنی گاهی باید ولش کنی بری سراغ یه کار دیگه بعد دوباره بری سراغش.
راه رفتن و حتی خوابیدن همیشه بهم کمک کرده که جواب سوالامو بدست بیارم. از همون دوران دبستان وقتی یه سوالیو نمیتونستم جواب بدم میگرفتم میخوابیدم و صبحش که بیدار میشدم سوالو حل میکردم یا طول روز یه ساعتی میخوابیدم و بعد دوباره که بیدار میشدم کار میکردم تا همین الان. واسه همینم گاهی خیلی از دوستام بهم میگن خوابالو یا تنبل. الف همیشه به من میگه تنبل چون خودش صب تا شب تو دانشگاهه و پای. لب تابش داره کار میکنه اما من خونه می مونم تا هروقت دلم خواست یه چیزی بخورم یا براحتی بپرم تو تختم. توضیحی هم بش نمیدم چون ما همدیگه رو نمیفهمیم نه اون میفهمه این مدل منه نه من میفهمم چطوری یکی میتونه ساعتها بشینه یه جا و اصلا چرت نزنه! اما اقای گیلاس کاملا منو میفهمه و خودشم مثه منه واسه همین حس خوبی دارم چون خیلی کم پیدا میشن ادمهایی که این مدلی کار کنن مخصوصا تو جامعه امریکایی که کار کردن با ساعتهای طولانی پشت میز نشستن معنی شده هرچند که تعریف دیگه ای رو به خوردمون میدن اما در اصل دلشون با همین تعریفه.
از اینها که بگذریم دارم یه سری کتاب مربوط به تغذیه سالم میخونم که یکیشون اسمش reclaim your brain by Joseph Annibali هست و اون یکی هم genius foods by max lugavere هست که نمیدونم اصلا ایران ترجمه شدن یا نه. کتاب انقد گرون شده که مردم همیشه کتاب خوونمون اونموقع که کتاب ارزون بود پول خرجش نمیکردن چه برسه به حالا که گرونم شده! جدیدا فیلم هیولا از مهران مدیری رو میبینم و حالم بد میشه هروقت میخام خودمو ناراحت کنم یه جورایی میرم سراغ این سریال. هیچ قسمتی از این فیلم خنده دار نیس و همه ی بخش ها ناراحت کننده و نفرت انگیزه. دولتمردهای لاشخور و زندگی کثیفشونو نشون میده و من موندم چطور اجازه پخش داره این سریال! شما رو نمیدونم ولی من هنوز خانواده هایی رو میشناسم که با این گرون شدن وحشتناک همه چی حتی نمیتونن ساده ترین نیازشونو براورده کنن. و ادمهایی رو میشناسم اینجا که تازه به دوران رسیده هستن و با این بالا رفتن قیمتها چه سودها که نکردن و چه جشنها که برای امام زمانشون نمیگیرن اینجا!!!!
پی نوشت: دوستان من جایی کامنت نمیزارم و اگه کامنت بزارم معمولا بخاطر اینکه قبلش اومدین یه سوالی پرسیدین و من جواب دادم. حواستون باشه هرکی به اسم جودی براتون کامنت میزاره من نیستم شاید کسیه که نیاز به توجه داره و بنده خدا با این روش داره به دست میاره این توجه رو.