تو ذهنم پر از کلمه هست اما نمیدونم چرا نمیتونم بنویسم همیشه نوشتن کمکم کرده و یه جورایی به ذهنم سامون داده اما اینبار فقط صفحه رو باز میکنم و میبندم و گاهی حتی باز میکنم و یه چیزایی مینویسم و بعد دوباره دیلیتو میزنم و تمام. فردا میتینگ دارم با استادم و باید براش پرزنت کنم و دوهفته دیگه هم سفر کنفرانسی دارم به اون سر امریکا. نمیدونم اسمشو استرس بزارم یا ترس یا هیجان. اتفاقات پشت سرهمی که داره برام میافته انقدر زیاد هستن که من طاقتشو ندارم. اینهمه مصاحبه و منتظر موندن و باز مصاحبه و اپلای و ازدواج و ریسرچ و درس دادن . نمیدونم چرا تا یادم میاد تو این دوره انتظار و ترس و هیجان بودم. انتظار برای نمره ی بعد از امتحان. انتظار برای جواب کنکور. انتظار برای جواب انتخاب رشته. انتظار برای نمره های تافل و جی ار ای. انتظار برای پذیرش. انتظار برای ویزا. انتظار برای جواب فاند. انتظار برای جواب گرفتن از ریسرچ. و باز هم انتظار و انتظار و انتظار... از دیروز چند نفر از بچه های ایرانی و غیر ایرانی همش دارن بهم پیام میدن که ببین تایید کردن که فرزندان خانومایی که با غیر ایرانی ازدواج کردن هم میتونن تابعیت ایرانو بگیرن. من که اصلا از اولشم نمیدونستم یه همچین چیز مزخرفی وجود داره که اینا تابعیتو باید بگیرن یا بدن. تعیین کنن چون تو زنی بچت نمیتونه ایرانی باشه اگه با یه غیر ایرانی ازدواج کنی! و حالا اجازه دادن! با صلاحیت سپاه! خنده دارترین جوک سال بود. به دوستای غیرایرانی که چیزی نمیتونستم بگم فقط خیلی زیرپوستی گفتم چندان تاثیری تو زندگی من نداره. به قول معروف جلوشون ابروداری کردم. به دوستای ایرانی اما گفتم هزار سال دلم نمیخاد دخترم تابعیت کشوری رو بگیره که دولتمرداش برای زن ارزشی نمیبینن. دولتمرداش انقدر کثیف و پست فطرتن که یه دختر ۱۶ ساله رو به ۶ ماه حبس محکوم کردن چون دلش میخاست بره تو استادیوم بشینه. به دوستای ایرانی نگفتم چقدر حالم بهم میخوره از دولت کثیفی که الان داره حکومت میکنه. فقط گفتم من هزار سال اون تابعیتو نمیخام. من قدرت انتخاب نداشتم دخترم داره. بعد با خودم فکر کردم به دخترم.
به دخترم از ایران میگم از زیباییهاش و از تاریخش و بعد از تاریکی هاش از زشتی هاش از دزدهایی که به تاراج بردنش و از مردمی که سکوت کردن و از خودم که اولین باری که دلم واقعا خواست دیگه تو اون کشور نباشم. از همه ی ناعدالتی هاش. از اینکه وقتی گاهی خیلی اتفاقی اهنگ شاد باش و شادتر باش رو میشنوم به جای اینکه خوشحال باشم و مثه مردم عادی اینجا باهاش برقصم و تکرارش کنم ناخوداگاه سکوت میکنم و با بهت به مردم خوشحال نگاه میکنم چون تو کشور من دختر پسرای شادی رو که با این اهنگ رقصیده بودن و ویدیو داده بودن رو کمتر از ۴۸ ساعت با افتخار دستگیر کردن و جلوی دوربین بردن و تحقیرشون کردن به جرم شاد بودن! به دخترم میگم که وقتی از گیت فرودگاه میخاستم خارج بشم خانومی که با پارچه ی مشکی روشو گرفته بود بهم گفت موهاتو بکن تو! همه ی دغدغش همین بود. به دخترم میگم که اینجا تو امریکا وقتی رفتم که پاسپورتمو تمدید کنم همون دولتمردای کثیفی که اینجا هم نماینده دارن بخاطر دلایل خنده دار مذهبیشون کارشونو زودتر تعطیل کردن و به همین بهونه برای اینکه کار منو و چندتا دانشجوی ساده ی دیگه رو که ساعتها مسافرت کرده بودیم تا به اون نمایندگی برسیم راه بندازن از هممون زیر میزی گرفتن و ما بدون اینکه بدونیم حقمون اینه که رایگان پاسپورتمون تمدید شه کلی پول دادیم بهشون و ازشون تشکر هم کردیم! دزدی حتی از دانشجو جماعت اونم تو یه کشور دیگه!
به دخترم میگم که تو دوره ای که تحریم و سختی و تورم بیداد میکرد دولتمردای کثیف کشورم به فکر دزدی های چندین ملیون دلاریشون بودن و اینجا تو همسایگی من دختری برای تولد امام زمانی کیک چند صد دلاری میخرید و جشن و مولودی راه مینداخت...
به دخترم میگم که هیچوقت دلم نمیخاد اون مثه من تو این دو راهیه دل کندن و رفتن و موندن و سوختن بمونه. به دخترم میگم شاید یه روز وقتی همه ی دزدها رفتن وقتی غارتگرها سیر شدن وقتی دیگه ایرانی نموند میتونیم برگردیم و من بهت حق انتخاب بدم. اینکه دوست داری تابعیت این کشورو داشته باشی یا نه!
به اقای گیلاس فقط یه جمله گفتم و اونم این بود که دلم نمیخاد دخترمون تابعیت کشورمو داشته باشه تا وقتی اون ادمهای کثیف دارن بهش حکومت میکنن...
اره برای من مهم نیس قانونهای مزخرفی که میزارن و میرن و میان. من اهمیتی نمیدم به این قانون جدید تابعیت ایرانو داشتن وقتی اصلا از بنیاد نگاه کثیف جنسیتی توش بوده. من هرگز دلم نمیخاد دخترم تابعیت کشورمو داشته باشه کشوری که به دست غارتگرهای کثیف اداره میشه.
باید روی پایان نامم کار کنم وقتایی که استرس میگیرم دلم میخاد غذای ایرانی بخورم. از باشگاه که برگشتم بساط قورمه سبزی رو اماده کردم. حالا بوی خوبی تو خونه پیچیده و منم دارم خودمو برای انجام کارهام اماده میکنم. اخر این هفته میتینگ دارم و هفته ای که گذشت دوتا اینتریو داشتم با دانشگاههایی که وقتی براشون اپلای میکردم حتی فکرم نمیکردم به رزومم نگاه کنن نمیدونم چرا هیچوقت اون اعتماد به نفس کافی رو بدست نیاوردم. مصاحبه خیلی جالب بود و تجربه ی عجیبی برام بود این پروسه اپلای کردن و اماده شدن برای مصاحبه همش منو یاد دوران اپلای برای دوره ی دکترا میندازه. دیروز با یکی از دوستانی صحبت میکردم که تو جنوبی ترین ایالت این کشور داره درس میخونه تو دانشگاهی که اسمش اصلا خوب نیس و احتمال اینکه بعد از فارغ التحصیلی بتونه کار پیدا کنه خیلی سخته بعد اون ادم وسط حرفاش برگشته به من میگه رنک دانشگاه ما از دانشگاه شما بالاتره. یعنی چیزی تو مقایسه ی ام ای تی و دانشگاه ازاد رودهن! بعد من اولش سکوت کردم چون واقعا نفهمیدم داره جدی حرف میزنه فکر کردم داره شوخی میکنه بعد دیدم ادامه داد و بازم گفت! گفتم واقعا اینطوری فکر میکنی؟ خیلی جدی گفت اره! جوابشو ندادم چون لزومی نداره درمورد واضحات بحث کرد یه سرچ کوچولو نشون میده که فارغ التحصیلای دانشکده ی من الان تو وال استریت هستن و فارغ التحصیلای دانشگاه اون ...نمیدونم کجان. نکته ی جالب اینه که چقدر ادمها یادشون رفته به جای نگاه موضعی داشتن نگاه موضوعی داشته باشن و منطقی بحث کنن. نمیدونم چرا اینو تو ایرانیا بیشتر میبینم انگار منتظر دعوا کنن و بگن من بهتر از توام. اینجا مخصوصا. تو فیس بوک یا اینستاگرام چپ و راست عکس از پارک جلوی درخونشون بزارن و هی بگن امریکا کوچه شماره ۲. امریکا پلاک ۵! یا من دانشجوی دکترا هستم. من دکترم! بعد داره تو دانشگاه برگه صحیح میکنه که یه پولی جم کنه نوشته استاد دانشگاهم! یا اطلاعات غلط راجع به مهاجرت میدن. کلی هم طرفدار دارن. بعد اگر کسی بهشون بگه فلانی اینی که گفتی غلطه زمین و زمانو بهم میریزن.
کاش حرفای بهتری برای گفتن داشتیم.
بگذریم. این روزها یه سریال میبینم به اسم lost in the space خیلی سریال جالبیه. کتابی که اخیرن میخونم The power of habit هست که قبلا هم خوندمش ولی بازم دارم میخونم که برام یاداوری بشه. خوندنش و خوندن دوبارش رو توصیه میکنم.
خب عروسی هم گذشت و من روز بعد هم دیدم انقدر که استرس داشتم که واقعا یعنی میشه شب بخوابیم فردای بعد عروسی از خواب بیدار شیم. همه چی بهتر از اونی که من فکر میکردم اتفاق افتاد. تموم مدت عروسی اهنگهای ایرانی گذاشتیم و هیچکس اعتراض نکرد :))) یه جاهاییش موزیکها قاطی کردن و یکی دوتا اهنگ عربی هم پخش شد و من مونده بودم اینا کجا بودن وسط البوم. اما اهنگهای جالبی بودن. وقتی میخاستن اعلام کنن که ما زن و شوهر شدیم انقدر اون جمله ها که باید بهم قول بدیم جذاب و با معنا بود که من گریم گرفت و هی نفسای عمیق میکشیدم که اشکم بند بیاد و خب خدا روشکر ارایش زیادی هم نداشتم که اشک ریختنه خرابش کنه.
هنوز نمیدونم دقیقا کجای زندگیمم و خب بعدش چی؟ یه عالمه کار دارم و تمرین پرزنت کردنمم تموم نشدنیه درحالیکه دارم برای مصاحبه خودمو اماده میکنم. زندگی روی دور تنده و من گاهی دلم میخاد فرار کنم اما این بار نه تنهایی.
حس نوشتن ندارم فقط دلم میخاست اون پست قبلی روی صفحه نباشه...
هر روز ساعت ۷ صبح میرم باشگاه و ۸ برمیگردم میام به کارام میرسم اما امروز نتونستم چون حالم خوب نبود و دل درد داشتم. به این فکر میکردم که چه بهونه ی مسخره ای اوردم برای نرفتن. راستش استرس پااین نامه هم دارم هرچند تنبلم هستم خب. به خونه ی جدید تقریبا دارم عادت میکنم و هفته ای یکیبار هم دارم میرم میتینگ . کتاب جدیدی که شروع کردم یکی از خواننده های اینجا بهم معرفی کرد و اسمش هم دختر صورتتو بشور! کتاب انگلیسی گوش میدم و خود نویسنده کتابو خونده و خیلی خوب میتونی حسشو به نوشته هاش درک کنی. کتاب رو به شدت توصیه میکنم چون واقعا خوبه گاهیادم به خودش یاداوری کنه که یه ادم معمولی و پر اشتباه هست و هی خودشو بابت اشتباهات گذشتش سرزنش نکنه. یکی از قسمتهای جالب این کتاب وقتی بود که راجع به رابطه ی غلطی که توش وارد شده بود حرف میزد. دوستایی داشتم که میدونستن رابطشون غلط هست ولی بازم توش موندن و دارن ذره ذره اب میشن. دوستی دارم که الان سی و دو سالش شده و هیچوقت تو زندگیش دیت نرفته و هیچوقت با پسری حرف نزده و همیشه سرش تو کتاب بوده. الان از اینکه میبینه همه دارن ازدواج میکنن یا ازدواج کردن وحشت کرده و دست به هرکاری میزنه تا با یکی بره بیرون. از مرد با بچه ۱۱ ساله گرفته تا پسر مشکل ذهنی دار و کم حرف. و بازم نشسته غر میزنه چرا چرا اینجوری شد؟ چرا هیچکی یادمون نداد چکار کنیم؟
کسی دلش به حال ما نمیسوزه جتی پدر و مادرمون چون اونا جای ما نیستن بفهمن چی برای ما خوبه یا چی بده اونا فقط میتونن بفهمن چی برای خودشون بد بوده و نباید برای بچه هاشون تکرار بشه. نمیتونن اینده رو پیش بینی کنن. با توجه به سطح علمی یک جامعه سطح عواطف انسانی و شعور اجتماعی هم تغییر میکنه و یکی که مال دهه پنجاهه نمیتونه برای کسی که تو دهه هفتاد به دنیا اومده نسخه ای بپیچه. البته تو جامعه های در حال توسعه و سنتی این تغییرات ناگهانی خیلی کمتر به چشم میاد و هنوز هم هستن پدر و مادرهایی که به شدت تو زندگی بچه هاشون دخالت میکنن و احساس خوبی هم دارن نسبت به این قضیه! نکته اینه که اول و اخرش خودمونیم که میتونیم بفهمیم اشتباهمون چیه و کجای کاریم. موندن تو یه رابطه ی غلط بزرگترین اشتباهه. یه قانون ریاضی هم هست به اسم قانون ۳۷ درصد که من شاید یه روز داستان محاسباتمو و دیت کردنهامو اینجا بگم بر اساس این قانون. همینقدر بگم که حال هر دو دوستم اونی که تو یه رابطه ی اشتباه مونده و اونی که هیچوقت رابطه ای نداشته هر دو مثل هم هستن و نقطه ی صفر این رابطه ریاضی هستن. شاید برای شما خنده دار باشه ولی تمام این روابط انسانی و انتخاب شریک زندگی تابع قوانین ریاضی هستن و توشون میشه یه الگوریتم خاصی رو پیدا کرد. اگه علاقه به دونستن بیشتر این موضوع دارین میتونین matching theory رو سرچ کنین و بیشتر راجبش بدونین. نمیخاستم ریاضیش کنم فقط میخاستم بگم تصمیم گیرنده باشین نه ادمی که براش تصمیم گرفته میشه…
پی نوشت ۱: این معرفی اهنگهاتونو خیلی دوست داشتم بازم بگین.
پی نوشت ۲: پنیر گیاهی درست کردیم با اقای گیلاس. بادوم رو تو اب خیسوندیم به مدت ۷-۸ ساعت بعد پوستشون خیلی راحت کنده شد بعد تو مخلوط کن یا غذا ساز پودرش کردیم و نمک و فلفل و روغن زیتون و ادویه جاتی که دوست داشتیم اضافه کردیم و ریختیمشون تو ظرف و درشم گذاشتیم و فرداش رفتیم بازش کردیم و استفاده کردیم شبیه پنیر خامه ای. عالی و سالم. حتما امتحان کنین.