کتاب گوش میکنم راه میرم و پادکست گوش میدم تمام تلاشمو میکنم که نفهمم تو دنیا چه خبره اما نمیشه. چون انگار همه ی زندگیمون بگی نگی وابسته به همه و بلاخره از یه جایی یه خبری میاد و خدا نکنه که دوستایی هم داشته باشی که خدای احساسات منفی و چرت و پرت گویی باشن! بگذریم از شاخ و شونه کشیدن ایران و امریکا برای هم و تاسفی که هربار با خوندن خبرها برای انسانیت میخوریم. بگذریم از بد وبیراه گفتن ادمها به هم و دفاع از جبهه ی خاص. من فقط به این فکر میکنم که چی شد که اینطوری شد؟ یه زمانی کسی که رهبر یک گروه میشد باید باهوشترین ادم می بود تا بتونه اون گروه رو هدایت کنه و نجاتشون بده اما از یه جایی به بعد تو تاریخ رهبر شد ادم پرزورتر! فکر کردن هرچی قدرت بیشتری داشته باشی بهتر میتونی فعالیت کنی و گروه نجات پیدا میکنه! بعد باز دوباره تغییر کرد و حالا به جایی رسیدیم که رهبر یه جامعه تو پیشرفته ترین کشور دنیا شده یه ادم احمق! کاری به رهبر ایران ندارم که اون اصلا تکلیفش مشخصه و کشور هم کشور پیشرفته و تو سعه یافته و قدرت برتر از نظر اقتصادی و چه بسا حتی فرهنگیم نیس که شواهد زیادی هم اینو نشون میده. انتخاب رهبر یا قدرت برتر یا رییس جمهور یه کشور توسعه یافته و قدرتمند از نظر اقتصادی نشون دهنده ی سطح سواد ملت و جامعه ی اون کشوره. تو امریکا وقتی کسی انتخاب شد و به قدرت رسید که نه سطح سواد و شعور بالایی داره و نه حتی میدونه چطوری حرف بزنه من یکی رو خیلی تو فکر برد! کسی که چیزی از سیاست نمیدونه و فقط یه بچه پولدار نخود مغز بوده که حتی عرضه نداشته پول دربیاره و همین ثروتم از خاندانش به ارث براش رسیده! وقتی این ادم میشه رییس یک کشور توسعه یافته و پرقدرت یعنی یه جای کار میلنگه! ادمی که دنیا براش یا سیاهه یا سفید و حد وسطی براش معنی نداره و حالا قدرت تصمیم گیری داره! اونقدری پول داره که میلیاردها دلار به بودجه سربازان فضا اختصاص داده چون تو تخیلاتش به جنگ ستارگان فکر میکنه و حالا یه کشور کوچیک که حتی تو رنج در حال توسعه هم نمیتونیم اسمشو بیاریم با یه سری رهبران مذهبی پوک مغز با این ادم بحث و کل کل میکنن.حرف از انتقام سخت میزنن و ادمو یاد دعوای دوتا بچه ی کوچیک تو مهد میندازن! شاخو شونه کشیدن این دوتا خودش یه کمدی اجتماعیه تلخه اما تلخ تر از اون به جون هم افتادن ملتی هست که ادعای فرهنگ غنی و تاریخ چندین سالشون گوش فلکو کر کرده!
چندتامون با خوندن توییتی که گفته بود پنجاه و دوتا منطقه فرهنگی رو نابود میکنم عصبانی شدیم و فحش دادیم به این ادم سبک مغز که غلط کردی و فلان و بهمان؟! هممون بدون شک! چندتامون وقتی همون سایتهای فرهنگی در حال تخریب بودن خرابترشون نکردیم؟ یادگاری مهسا و سعید نوروز ۸۷ رو دیوارای تخت جمشید و پاشیدن رنگ روی دیوارای پل خواجو! کشیدن دیوار اجری روی نمای سی و سه پل! رنگ کردن دوباره ی نقاشی های عالی قاپو به مشمیز کننده ترین حالت ممکن و کشیدن روسری و پتو روی زنهای نقاشی. خراب کردن اب انبارهای قدیمی یزد و کرمان. خراب کردن ارگ شیراز. از دولت احمق و مفت خورمون که خب توقعی نمیشه داشت و زورشون زیاده و خیلی راحت سرکوب میکنن اما ملت و مردم جامعه چی؟
چه هنر و فرهنگی ملت ما ساخته بعد انقلاب؟ چه اثر هنری ساختیم که بش افتخار کنیم؟ کدوم بنای زیبا؟ برج میلاد لابد؟ یک سال قبل اومدنم روی یه پروژه کار میکردیم که شبیه سازی وقوع زلزله و اتفاقاتی که ممکنه بیافته بود! ساختن برج میلاد توی خطرناکترین قسمت تهران و اگر اتفاقی بیافته اون رستوران گردون مثه یه غلطک بزرگ کل بزرگراهو صاف میکنه و کلی خسارت وحشتناک به بار میاره و وقتی ما پرسیدیم خب چرا؟ گفتن ویو کوه های دماوند زیبا بود! نماینده ژاپنی بهشون تمام خطراتو سالها پیش گوشزد کرده بود اما کو گوش شنوا؟!
نمیدونم چرا دارم اینارو می نویسم شاید چون خیلی دلم پره چون خسته شدم از صحبت با هموطنهای داخل و خارجی که ادعای فرهنگ دوهزار پونصد سالشون گوش فلک رو کر کرده و فقط بلدن کری بخوونن و هیچی واقعا هیچی نیستن و نمیخان قبول کنن اینو.
کاش می شد یه کاری برای خودمون کنیم ...بگذریم...
دیدن ادم نزدیک عید که میشه دیگه دلش نمیخاد کار کنه و هی دنبال یه بهونه ای میگرده سر خودشو گرم کنه و دستش به کار نمیره؟ من الان تو اون مودم تو دوران کریسمسی که هرجا میری یه درخت خوشگل گذاشتن و مردم همه با هم مهربونن. خولاصه که اون حال تنبلی و سرخوشی بدجوری داره خودنمایی میکنه یه جورایی هم خودمو زدم به بی خیالی که استرس این روزا رو کم کنم و هی به خودم میگم نشد که نشد دیگه چکار کنم. ادم بخواد برای خودش استرس درست کنه و ناراحت باشه هزارتا دلیل به راحتی پیدا میکنه از مدل موی کج شده گرفته تا شلوغی خونه و شیرین نبودن قهوه و هزارتا دلیل دیگه. اما اگه بخوایم یه دلیل فقط یک دلیل برای شاد بودن پیدا کنیم هی باید فکر کنیم و بعدشم بگیم نه هیچ دلیلی نیست و بعدم به زمین و زمان غر بزنیم. من دیگه خیلی وقته از اون ادم غرغروی استرسی و بدبین دور شدم البته نه خیلی دور ولی تغییرات بزرگی داشتم و همشو هم مدیون روزهای سخت و استاد عوضی میدونم. انقدر استرس داشتم و ناراحت بودم که یه روز صبح که از خواب بیدار شدم بدون اینکه بفهمم چی شده افتادم و دو روز بعدش با صدای همخونم بیدار شدم وقتی گفت ۴۸ ساعت تو تب میسوختی و هذیون میگفتی و دکتر اوردیم بالای سرت! تازه اونجا بود که فهمیدم زندگی واقعا ارزششو نداره که ادم انقدر به خودش سخت بگیره. اونجا بود که فهمیدم اینکه یه ادم نادان و بیمار با زندگی سیاه و تاریکش بخواد تو رو هم به تاریکی و سیاهی بکشونه یعنی چی! فهمیدم خب خیلیا هم ساخته شدن که زندگی تو رو خراب کنن و این تویی که باید تصمیم بگیری بزنی تو دهنشون و برشون گردونی تو هم سیاهچاله ای که بودن. فهمیدم که ظاهر زندگی کسیو رو نباید با زندگی خودمون مقایسه کنیم. اینکه بعضیا ادای ادمهای خوشحال رو درمیارن و همش دنبال طعنه و کنایه زدن هستن و یا تلاش میکنن که به تو ثابت کنن چقدر خوشبختن یعنی یه جای کار میلنگه. اون ۴۸ ساعت خواب عمیقی که توش هیچ رویایی نبود و نه حتی کابوسی برای من به اندازه ۱ ساعت گذاشته بود و برای ادمهای دنیای بیرون دو روز. ذهن و مغز من ریکاوری شده بود و وقتی بیدار شدم ادم جدیدی شدم. قدرت و شجاعت اینو پیدا کردم که از اون ادم روانی که دنیای منو داشت سیاه میکرد شکایت کنم نترسم از اینکه ممکنه فاندم قط شه. از جام بلند شم و خودمو برای چیزهای مهمتری اماده کنم. از اون روزها خیلی درسهای خوبی گرفتم خیلی بزرگ شدم و همه ی اینها باعث شد بفهمم زندگی کوتاهه دیگه هیچوقت ۲۷ ساله نمیشم. چرا بد بگذرونم روزهامو. تلاشمو میکنم و توکل میکنم به خدایی که بودنش برام یه توجیه. یه قدرتی که هروقت دچار مشکل میشم بهش پناه ببرم و آروم تر بشم. بزرگتر شدم ...حالا هروقت به مشکلی میخورم دوباره طبق عادت تموم اون سالهای قبل استرس میگیرم و بهم میریزم اما کم کم بعدتر یادم میافته زندگی کوتاهه خب که چی؟ اصلا باید باشن یه عده ادم عوضی و بیمار با دنیای سیاه و تاریکشون که من بدونم دنیای نورانی هم وجود داره. روزهای خوبم میان.
کتاب اخیری که وقت کردم بخونم تو پادکست بی پلاس راجع بهش به طور خولاصه صحبت شده تصمیم گیری های غیر منطقی. کتاب خیلی جالبیه و بطور خولاصه داره میگه که ما ادمها اونقدرها هم که میگن تصمیم منطقی تو زندگیمون نمیگیریم و تابع جمع هستیم و تصمیمات غیرمنطقی زیادی رو گرفتیم بدون اینکه متوجه بشیم چرا؟چون بقیه اون تصمیمو گرفتن و ما هم فکر کردیم خب لابد خوب بوده دیگه پس منم همین تصمیمو میگیرم. یادمه یه کتابی خیلی سال پیش تو ایران مد شده بود اسمش لطفا گوسفند نباشیم بود. یادمه بی نهایت دلم میخاست کتابه رو بخونم اما خیلی گرون بود و کتابخونه هم نداشت اون کتابو. بعدتر هم دیگه یادم رفت. فکر میکنم اون کتابم خیلی راجع به همین قضیه ی پیروی از جمع و تصمیم های غیرمنطقی حرف زده.
کتاب معرفی کنین چی خوندین جدیدا؟
پی نوشت: دوستانی که اسممو تو کامنتا میگین (عطیه با تو هم هستما :))) ) و مونا که ادرس اینستا رو پیدا کردی. نمیتونم کامنتاتونو تایید کنم چون باور کنین یه ادمای بیماری اینجا رفت و امد میکنن که از حوصلتون خارجه توصیفشون کنم.
ماه دسامبر از همون سال اولی که امریکا اومدم شد یکی از هیجان انگیزترین ماههای سال برام. سال اول و دوم فقط به چشم یه ماه پر از زرق و برق بش نگاه میکردم. بعدتر که با الف خونشون میرفتیم و روز کریسمسو باهاشون بودم این روز یه معنای جدیدتر برام پیدا کرد. معنای خانواده و کنار هم بودن. بعدتر حتی این روز برام مهمتر از روز سال نو شد چون اصلا با دوست ایرانی نبودم که بخوام نورورز رو جشن بگیرم. با خانوادم نبودم که سفره بندازیم. خولاصه کم کم کریسمس برام پررنگتر از نو روز شد و برای اومدنش ذوق زده شدم. درخت کریسمس بر پا کردیم و هدیه دادیم و هدیه گرفتیم. امسال اما این ماه با همه هیجان هایی که داره یه کم استرس هم برام داره. بعضی وقتا انقدر استرسم زیاد میشه که نمیتونم هیچکاری کنم و بعد تو همون لحظه فکر میکنم خب که چی؟ این روزها و دقیقه ها میگذره و فقط به تو بستگی داره که چطوری بگذرونیشون. میتونی بشینی حرص بخوری و استرس داشته باشی و کلافه باشی از اینکار و اون کار نکرده یا لذت ببری از لحظه هات. از عمرت. از روزهایی که داره میگذره و تو با فکر کردن به روزهایی که هنوز نیومده داری به خودت سخت میگیری. یادمه تو اون روزای سردرگمی که منتظر نتایج پذیرش دانشگاهها و نمره های زبانم بودم و ادم صبوری هم نبودم و البته نیستم یه روز نشستم برای خودم یه نامه نوشتم بعدم چسبوندمش به دیوار رو به روی میز کارم تا هی چشمم بش بیافته و حالم عوض شه. الان خیلی یادم نمیاد چی نوشته بودم حتی نمیدونم نامه رو با خودم اوردم یا یه جایی تو صندوق خاطراتم پنهان کردم و گذاشتم تو نیمچه اتاق بالای پشت بوم. ولی خوب یادمه که اخرین جمله ای که نوشته بودم این بود : از چی میترسی از آینده ای که هنوز نیومده؟ به الانت نگاه کن ببین که هنوز سرپایی و آینده ی دیروزت هستی. میدونی که تو روزهای سخت قوی ترین هستی و از پا نمی افتی پس از اینده ای نترس که امروزت رو بخاطرش هدر بدی. اون جمله ها رو دقیق یادم نیست ولی خوب یادمه که با خوندن اون متن چنان ارامشی به دلم مینشست که از صدتا مدیتیشن و یوگا برام سازنده تر بود.
ما ادمها خیلی دوست داریم مقصر برای اشتباهاتمون یا تنبلی هامون پیدا کنیم. دوست داریم بگیم ما خوب بودیم اونا باعث شدن ما بد شیم. تو ذاتمونه بهانه جویی و اصلا اعتراف میکنم که حتی لذت بخش هم هست و این رفتار با توجه به جامعه ای که توش زندگی میکنیم متغیره. اگه تو جامعه ای زندگی کنیم که سرانش که حکم پدر و مادر جامعه رو دارن اشتباهاتشونو بندازن گردن همدیگه و دنبال راه فرار باشن یا دروغگویی رو ارزش بدونن ما هم یاد میگیریم. الگوی ناخوداگاهمون میشن. ما هم ناخوداگاه تو کارهای بزرگ و کوچیک دروغ میگیم و دزدی میکنیم و میندازیم گردن این و اون.
بلایی که سر جامعه ی امروز ایران اومده و همه ی ما باهاش همراهیم چه اونهایی که داخل ایرانن و چه اونهایی که خارج هستن. بهم که برسیم ناله میکنیم و اگه فرصتی بدست بیاریم اون یکی رو کله پا میکنیم. اون ویدیویی که یه جوون کودک کاری رو انداخت تو سطل زباله و بعد هرهر خندیدن در واقع منعکس کننده ی رفتار خودماهاست. اما نمیخایم قبول کنیم و به جاش هممون انگشت اشاره رو به سمت اون شخص میگیریم چون بهمون یاد دادن دنبال قربانی بگردیم و تقصیرها رو بندازیم گردن اون. چندبار تو زندگیمون دروغ گفتیم چندبار برای رسیدن به خواسته ی خودمون کسی که از خودمون ضعیف تر بوده له کردیم؟ هوووم مطمنم که میگین نه من نبودم من اینکارارو نکردم من خیلی خوبم. ولی تهش ته تهش یه کم فکر کنین شما هم یه نکته ای رو پیدا میکنین نه به پررنگی زیر اب زدن همکار یا همکلاسی شاید به کم رنگیه جای یکی دیگه رو تو صف گرفتن و یا زودتر نشستن روی صندلی قطار یا اتوبوس وقتی یه ادم مسن تر اون طرفتر ایستاده و سرتونو بندازین تو گوشی که یعنی من تو رو نمیبینم...
بگذریم ...
اصلا نمیخاستم اینطوری بنویسم نمیدونم چرا یهو اینطوری شد. میخاستم بگم از خودمون شروع باید کنیم. باید از لحظه ها لذت ببریم از شکست ها نترسیم و اگر اشتباهی کردیم قبولش کنیم و دنبال مقصر نگردیم. اینا رو وقتی می نویسم بیشتر و بهتر درکشون میکنم. من نوعی با نوشتنشون تو ذهنم ثبتشون میکنم...