کتباخونه و ۲۳ سال

این روزها ساعتهای طولانی رو دارم تو کتابخونه میگذرونم و در حین اینکه کارامو میکنم ادمهای متفاوتی که میان کتابخونه و کارایی که میکنن رو هم میبینم. خب اینجا یه کتابخونه ی عمومیه و من تو کتابخونه دانشگاه نیستم که فقط دانشجوها رو ببینم بنابراین چیزای جالبتری میبینم که میتونم بگم خیلی متفاوت تر از زندگی و جامعه ی دانشجوییه. اینجا بچه ها برای خودشون یه محل جداگانه دارن که براشون کتاب میخونن و پر از اسباب بازیم هست البته بعد من یادم افتاد تو ایران خونه ی ما نزدیک یک کانون فرهنگی بود که از قضا دختر سرایدار اون کانون دوست صمیمی من تو مدرسه بود و یه روز منو برد و کل اتاقای کانون رو نشونم داد. از نظر من که یه دختربچه ی ۸-۹ ساله بودم فرانک تو کاخ آرزوهای من زندگی میکرد و پدرش بهترین شغل دنیا رو داشت و من اینو بارها بش میگفتم. برعکس من فرانک علاقه ای به خوندن کتابها و رفتن تو کتابخونه نداشت برای اون اتاق رویایی اتاق آسمان نما بود که وقتی یه روز یواشکی رفتیم توش دیگه دلمون نمیخاست هیچوقت ازش بیایم بیرون. تنها اتاق تاریک رویایی و جذابی که هنوزم با گذشت اینهمه سال مزه لذتش رو میتونم حس کنم. من بین کتابخونه و اونهمه کتاب جذاب و اتاق اسمان نما حسابی گیر کرده بودم و دلم میخاست دوتا ادم بودم که بتونم از هردو نهایت لذتو ببرم. ساعتهایی که کلاسای درسیمون صبح تا ظهر بود و ما کل بعد از ظهر رو برای خودمون داشتیم. من به هر بهانه ای از خونه میرفتم سمت کاخ ارزوها و با فرانک تو تک تک اتاقها سرک میکشیدیم و در نهایت من کتاب مورد علاقمو که معمولا یکی از کتابهای ایزاک اسیموف بود انتخاب میکردم و میرفتیم تو اتاق اسمان نما و اونجا ساعتها مینشستیم و تلاش میکردم ستاره های دب اصغر و اکبر و خوشه ثریا رو پیدا کنیم. این یواشکی ها ۲-۳ ماه طول کشید تا اینکه یه روز بابای فرانک فهمید ما تو اتاق اسمان نما هستیم و هر دومونو دعوا کرد و تمام! من دیگه بعد از اون هربار که اتاق اسمان نما رفتم از طرف مدرسه بود اما همون سال عضو کتابخونه شدم و تا سالها عضو کتابخونه اونجا بودم اونقدر که وقتی وارد دبیرستان شدم یکی از دبیرهای مدرسه همونی بود که منو تو ۸ سالگی تو کتابخونه عضو کرده بود! 

با مرور اون خاطرات تو ذهنم اینجا سمت بخش کودکان رفتم تا ببینم چه کتابهایی دارن و اونقدر غرق کتابا شده بودم که زمانو فراموش کردم. چیدمان کتابها از کودک به نوجوان و بعد بزرگسالی مثه سفر از کودکی به الان برای من بود. کتابهای ایزاک اسیموف بعدتر رمان ها و دنیل استیل و سیدنی شلدون تو دوره نوجوانی و بعدتر فلسفی تر شدن و صد سال تنهایی و عقاید یک دلقک و تنهایی پر هیاهو... بعدتر دیگه علمی و روانشناسی و...در کنار همه ی اینا خوندن کتابای نویسنده های ایرانی از فهیمه رحیمی گرفته تا میم مودب پور که کتاباشونو یواشکی تو دبیرستان رد و بدل میکردیم و منی که عاشق کتابای ذبیح اله منصوری شده بودم که کل تاریخو تو ذهن خودش زیر و رو کرده بود و سبک نوشتاری جلال آل احمد و آخ احمد محمود و همسایه هاش...بعدتر تو دانشگاه کتابهای ممنوعه و سرکش شدن و علی دشتی و ایه های شیطانی... بعدتر تو دوره ی اماده شدن برای امتحانای تافل و جی ار ای خوندن مرشد و ماریگاریتا و مزرعه حیوانات و اون خشم از جامعه ای که توش زندگی میکردم...

یه روزی تو ۱۴ سالگی نشسته بودم کتابایی که باید بخونم قبل از مرگمو لیست کرده بودم. سرعت مطالعمو حساب کرده بودم و دیدم ۲۳ سال وقت کم میارم اگه تا ۷۰ سالگی عمر نرمالم باشه و مرگ به سراغم بیاد. ۲۳ سال وقت کم میارم اگه روزی ۸ ساعت کتاب غیردرسی بخونم! ۲۳ سال کم میارم تا تموم کردن لیست کتابایی که باید بخوونم و چقدر عمر کوتاهه و چقدر روزا کوتاهه... ناراحت بودم و فکر میکردم چکار کنم حالا با این لیست خوب و وقت کم...کم کم نوشته ها رو فراموش کردم و یه هفته قبل از اومدنم به اینجا لیستو باز پیدا کردم و خندیدم از دغدغه ای که داشتم... فکر کردم خب که چی؟ 

تا سه سال بعد از اومدنم اینجا کتابی نخوندم. یعنی اونقدر حجم فکرها و یاد گرفتنها زیاد بود که اول باید خودمو پیدا میکردم و بعد با ابی همخونه شدم که کلی کتاب داستانی میخوند و وقتی از من خواست دوتا کتاب بش معرفی کنم و من اسم کتابارو بش گفتم یادم افتاد دوباره که من چقدر کتاب میخوندم و چی شد؟! اینبار متفاوتر از قبل شروع به خوندن کتاب کردم و حالا از خودم برای اولین بار تو زندگیم در مورد خوندن کتابها راضیم. حالا سرعتم بیشتر شده و هر ماه دو تا سه کتابو تموم میکنم و یاد میگیرم خیلی چیزا رو. نگران اون ۲۳ سال وقت کم اوردن نیستم دیگه میدونم که گاهی زندگی خودش درسهایی رو به ادم میده که تو هیچ کتابی نیست. دیگه اون دختربچه ی ۱۴ ساله ای دغدغش خوندن کتابا بود نیستم. حالا دیگه خیلی وقته فهمیدم نشستن تو کتابخونه و دیدن اون حجم عظیم کتابهای نخونده نباید بهم استرس بده ...

پی نوشت : هرکسی از ظن خود شد یار من...


اینبار برای مخاطبم...

این روزها دارم روی مهارت کدنویسیم برای داده های خیلی بزرگ کار میکنم که  بخشی از اون اسمش تکست ماینینگ هست. اینکه بتونی روی نوشته ها اطلاعات جمع کنی و الگوریتم بزنی و پیش بینی کنی. یک قسمت خیلی بزرگ از علم داره به همین سمت پیش میره و من خیلی وقت بود که علاقه ای نداشتم روش کار کنم و از طرفی هم فکر میکردم سختتر از اونی باشه که بشه تو مدت کوتاه یادش گرفت. بعد از اینکه از مسافرتهام برگشتم تصمیم گرفتم روش کار کنم و الان فکر میکنم خیلی بیشتر از اونی که فکر میکردم یاد گرفتم و خودمو دست کم گرفته بودم. یه مثال خیلی کوچیک از مزیت این رشته اینه که مثلا گوگل میتونه در اینده ی خیلی نزدیک به ادمها کمک کنه که اگر یه نشانه هایی از بیماری رو در خودشون دیدن و شروع به سرچش کردن همون موقع بش بگن فلانی تو علایم بیماریت شبیه فلان سرطانه وباید هرچه سریعتر بری دنبالش و پیشگیری کنی. به شرکتهای بزرگ کمک میکنه که با خوندن نظرات مشتری بفهمن که کدوم کالا فروش بیشتری داشته و چطوری روش سرمایه گذاری کنن. به فیس بوک کمک میکنه که از روی پستهایی که ادمها میزارن بتونه تشخیص بده که مثلا پتانسیل اینو داره که کاری انجام بده که به بقیه اسیب بزنه...یا خیلی مورد های دیگه. برای من وارد شدن به این شاخه به قدری جذابه که گاهی حتی جواب سوالهامو تو خواب پیدا میکنم و نمیدونم خوابم یا بیدارم وقتی روی یه موضوعی کار میکنم.

به این فکر میکردم که ن از اون طرف وشتن هم همیشه به من کمک کرده که ذهنمو جم کنم و تا یادمه داشتم مینوشتم از وقتی یاد گرفتم کلمه چیه شروع کردم به روزانه نویسی بعدتر وقتی وبلاگ فهمیدم چیه اونجا مینوشتم و همینطور ادامه دادم. یه زمانی برام مهم بود که مخاطبم خوشش بیاد من چی مینویسم برام مهم بود که تعداد بیشتری منو بخونن...اما کم کم نوشتن برای دل خودم برام مهم شد و دیگه کلا با گذشت زمان هیچ اهمیتی برام نداشت و نداره که کی منو میخونه یا نمیخونه. فکر میکردم و میکنم که اگه نوشتن به من کمک میکنه و چیزایی که تو ذهنمه رو به زبون میارم یا اگه کتابی خوندم اینجا میگم دو نفر هم بخونن اونا هم یه استفاده ای میکنن. نوشته های من برای دل خودمه اگه از کامنتی خوشم نیاد پاکش نمیکنم تاییدش میکنم و چیزی که دلم میخاد به اون شخص میگم . پست قبلی رو وقتی نوشتم که ناراحت بودم و نوشتن بهم کمک کرد و میدونم که دفعه دیگه که اون خانومو ببینم اگه اومد سمتم و چرت و پرت گفت چطوری جوابشو بدم چون وقتی نوشتم ذهنمو جم کردم و فهمیدم سکوتم اشتباه بوده. فهمیدم باید روی خودم کار کنم و نزارم هر ننه قمری ناراحتم کنم. هزاران کیلومتر از خونه و خونواده دور نشدم که بزارم اینجا هم همون فرهنگ زشت فضولی و بی ادبی روم تاثیر بزاره. من اهل تظاهر نیستم از کسی خوشم نیاد خیلی زود طرف میفهمه و اینکه خوشم نیاد هم دلیلش خیلی واضحه معمولا تو جمعهای دوستانه ما بحثای فلسفی میکنیم یا بحث علمی یا راجع به جدیدترین تکنولوژی ها حرف میزنیم و اگه تو جمعی برم که راجع به چیزای سطحی بیشتر از نیم ساعت وقت بزارن و پشت سر کسی ساعتها حرف بزنن و تا طرف میاد قربون صدقش برن دیگه اون جمعو نمیبینم. و خب واقعیت اینه که این رفتارها تو جمعهای ایرانیایی که اینجا دیدم زیاد بود و حالا این ایرانیایی که من دیدم همه تحصیلکرده و در حال گرفتن دکترا هستن نه حتی فوق لیسانس یعنی میخام بگم شعور به سطح تحصیلات نیست اصلا. خب ادم وقتی جمعهای بهتری پیدا میکنه برای حرف زدن و تبادل اطلاعات کردن و چهار تا کلمه جدید یاد گرفتن چرا خودشو تو جمعهایی بندازه که همش در حال غر زدن از وضع جامعه و ناله و نفرین کردنن و پشت سر بقیه حرف میزنن و تا شخص مورد نظر میاد تغییر استراتژی میدن! 

همه ی اینارو گفتم که بگم برای اولین و اخرین بار این پست مخاطبش مخاطبام هستن. مخاطبایی که دو دسته هستن همیشه و دسته سومی هیچوقت نبوده.

 شما مخاطب عزیزکه اگه معرفی کتاب و نوشتن برای دل خودم برای تو میشه نگاه از بالا به پایین و اگه نوشتن از رفتار زشت هموطنام اسمش میشه نفرت و اگه انقدر برات خوندن اینجا ازار دهندس که هربار با چندتا اسم مختلف میای کامنت تکراری میزاری باید بگم همینی که هس. شاید تو باید بری صدف بیوتی لایک کنی هرچند واسه اون بنده خدا هم امثال تو خوب میتونن بساط ازار و اذیت جور کنن. امثال تویی که فقط غر زدن و چرت و پرت گفتن بلدن و خودشون تو زندگیشون هیچ ... نشدن که اگه شده بودن نمینشستن وقتشونو با تحلیل اینو اون پر کنن.

و شما مخاطب عزیز که اگه حرفی زدم دلت روشن شده و انگیزت بیشتر شده و حس کردی که تو هم میتونی و اینجا از خودت بهم گفتی و لبخند روی لبهام اوردی. با اینکه هیچوقت همو ندیدیم و هیچوقت هم همو نخواهیم دید میخام بگم که برام عزیزی. شمایی که وقتی برای دل خودم غر زدم اومدی دلداریم دادی. شمایی که وقتی شاد بودم اومدی برام ارزوی خوب کردی. شمایی که همیشه انرژی مثبت بودی. شما مخاطب عزیز بودنت حال دلمو خوب میکنه و ممنونم که هستی.


انسانم آرزوست...

خب من مسافراتای کنفرانسی و کاریمو رفتم اما یه قسمتی از این مسافرت انقدر بهم سخت گذشت و نااراحت بودم که نهایت نداشت و همش هم بخاطر یه ایرانی بود. از ماست که بر ماست. این خانوم ایرانی با معرفی یکی از اساتید کمیته پایان نامم تو پایان نامم اومد. تازه استاد دانشگاه شده اما خب اعتماد به نفس فوق العاده ای داره و خیلی از بالا به همه نگاه میکنه البته این مدل رفتار خاص ما ایرانی جماعته که هنوز به هیچ جا نرسیده خیلی ها خودشونو گم میکنن. طرف دو روزه اومده امریکا به خودش میگه ایرانی امریکایی یا اسمشو از جعفر میزاره جفری! یا حسین میشه مایکل خب حالا همه ی اینا یه طرف. یکی از همین ایرانی ها هم گیر من افتاده منی که کلا هر چی از اینا دوری میکنم بهم نزدیکتر میشم. اینم بگم که دوست ایرانی خوبم دارم ولی من کلا ادم صمیمی شدن با کسی نیستم. خولاصه این خانوم روز قبل از پرواز من به مصاحبه ام که در اوج استرس بودم بهم پیام داد که میخاد منو میبینه. بگذریم که ادمی هم نبود که هیچوقت هیچ کمکی بکنه. اومد نشست رو به روم و گفت ببین کارت به جایی نمیرسه الکی خوش خیال نباش باید یه سال دیگه هم تو دوره دکترا بمونی بعدم فکر نکن الان دعوت مصاحبه شدی فردا کارو میدن دستت. از این خبرا نیس. فلان استادم که داره خیلی برات وقت میزاره برای من انقدر وقت نمیزاشت اینم اخرین همکاریه که با تو خواهد داشت فکر کنم. من تو سال تو کلی جا اپلای کردم اونوقت تو چندتا بیشتر اپلای نکردی میخای بشینی تو خونه امسال؟ ب این تعداد کم اپلای هیچ جا کار گیر نمیاری تو! خب حالا ازدواج کردی؟ + بله. - اسم شوهرت چیه؟ + ... - اوه امریکاییه؟ + بله. -چه بی صدا؟ چرا خبر نکردی؟ البته منکه هیچکاره ام. چطوری با هم حرف میزنین؟ خانوادت میدونن؟ چرا ازدواج کردی؟ + سکوت... و سکوت...

-خب بگذریم اره داشتم میگفتم خیلی خوش خیالی که فکر میکنی میتونی جاب بگیری به این راحتیا که نیس خیلی سخته من کلی سختی کشیدم...

و من مات و مبهوت از این همه بیشعوری فقط سکوت کرده بودم.وقتی بهم گف عروسی کردی؟ لباس عروسم پوشیدی؟ خانوادتم میدونن احساس کردم انقدر بیشعوره که داره بهم توهین میکنه نمیدونم چرا نتونستم از خودم دفاع کنم و زدم زیر گریه تو سالن بزرگی که همه ادمایی که اونجا هستن یا استاد دانشگاهن یا دانشجو. بعد خودشو زد به اون راه و گفت نگران نباش. نگران نبودم فقط حالم بد بود از رفتار ادم مثلا تحصیل کرده ای که با خودخواهی تمام منو زیر سوال برده بود. اخرین ضربشم اینطوری زد که عاشق شدین یا فقط ازدواج کردی که ازدواج کرده باشی!!!!! کی میتونه انقدر وقیح و پست فطرت باشه که اینطوری سوال بپرسه اونم سوال به این خصوصی رو. ایا خودش عاشق شده و ازدواج کرده؟ رفتارش انقدر برام غیر قابل هضم بود که برگشتم تو اتاق هتل و زنگ زدم به اقای گیلاس و های های زدم زیر گریه همه ی ناراحتیم از این بود که چرا جواب این ادمو با سکوت دادم. چون همکار علمیم بود به نوعی؟ چون از من بزرگتر بود؟ چون بهرحال من هنوز دانشجوام. انقدر اون شب بهم سخت گذشت که تا صبح نخوابیدم و فرداش با استادم میتینگ داشتم و صحبت کردیم و حالم بهتر شد وقتی بهم گفت شنیده که خوب کارمو ارایه دادم هرچند این خانوم بش گفته بوده که کارمو معمولی ارایه دادم و حتی با پررویی تمام به خودمم گفت که به استادم چی گفته! فردای اون روز با ناراحتی در حالیکه جمله به جمله ی این خانوم تو ذهنم تکرار میشد برگشتم فرودگاه و اومدم خونه و دیدم اقای گیلاس برام یه دسته گل خریده و برد منو شام بیرون. فرداش دوباره رفتم به یه استیت دیگه برای مصاحبه و  بهترین تجربه ی ممکنو از مصاحبم داشتم. با اینکه ناراحت بودم اما یه حس عمیق مبارزه همونی حسی که همیشه همراهمه ته دلم بود که باعث میشد با وجود ناراحتی بتونم دو روز مصاحبه پشت سرهم و دوتا پرزنتیشن متفاوت رو پشت سر بزارم. 

همه ی اینا گذشت میدونم این روزای سختم میگذره و منم بلاخره دکتر میشم و کارمم پیدا میکنم اما یه چیزیو خیلی خوب یاد گرفتم. ادمهای کوته فکر و مغزهای زنگ زدشون هیچوقت به هیچ جا نخواهند رسید چون به هرجا هم که برسن اخرش تو فکر اینن که اون یکی بهتر از من شد و اینکه اگه کسی به هر دلیلی کمی از خودشون از نظر شغلی پایین تره خورد کنن. این نوع رفتار سمی و ناسالم تو ایرانیا خیلی خیلی بیشتره. من این خانومو رفتارش رو هرگز فراموش نخواهم کرد و چیز خوبی که یاد گرفتم این بود که خودم همچین ادمی نباشم و انقدر راحت رو اعصاب بقیه نرم و برام مهم باشه که ناراحتشون نکنم. متاسفم برای این دسته از ادمها. متاسفم برای اون ادمهایی که تا به یه مقام و جایگاهی میرسن یادشون میره کی بودن و چی شدن یادشون میره  قدرت در دانایی و تواضع و مردم داری هست نه زبان تند و تیز و خودخواه بودن و انسان نما بودن. 

کاش یاد بگیرم زندگی کوتاهه و شکست قلب ادمها تو همین دنیا تو همین زندگی کوتاه جبران میشه و به خودمون برمیگرده.

من از حرفای اون ادم بابت ریسرچم دلخور نشدم از این ناراحت شدم که چقدر سخیف میتونه باشه کسی که عشق کسی رو زیر سوال ببره فقط بخاطر اینکه از ملیتی متفاوت عشقشو انتخاب کرده...روز منم خواهد رسید روزی که دوباره این ادمو ببینم و اینبار سکوت نمیکنم و نوع دیگه ای از برخورد رو بهش نشون خواهم داد...

حزب باد

تو یه کافه با اقای گیلاس نشستم و دارم سعی میکنم پرزنتیشن هامو آماده کنم. اقای گیلاسم یادش رفته شارژر لب تابشو بیاره و کلا هم از من بدتره تو دقت تمرکز کردن. یعنی این آدم اگر ذره ای تمرکز داشت الان سومین دکتراشو گرفته بود. وسط کارام یهو یادم میافته الف از بعد از روز ازدواجم که خودم بش پیام دادم دیگه بهم پیام نداد و الان هفته ها میگذره. منم هیچ دلم نمیخاد نه بش پیام بدم و نه اصلا برام مهمه چکار میکنه. ادمی که با انتخاب دوست پسرش خیلی چیزا رو به من یکی ثابت کرد. پسری که خودش مهاجر و از یکی از جزایر تحت دولت امریکاس و یکی از فقیرترین جزایر اینجاس و باید به دولت مالیات بدن و همش سیل و بدبختی دارن و دولت مخصوصا دولت ترامپ اصلا براش مهم نیس این جزیره. اونوقت این ادم و خیلیای دیگه از همون جزیره که تونستن از اون جزیره خارج بشن و تو ایالت های دیگه امریکا زندگی نسبتا بهتری رو داشته باشن یادشون رفته از کجا اومدن و شدن طرفدار این کله نارنجی بی خاصیت! الف با همه ی ادعاش راجع به زندگی سیاه پوست ها و اعلام انزجارش ا زاین کله نارنجی با پسری دوست شد که عاشق ترامپه و یه احمق به تمام معناس. برای من اصلا اون اوایل مهم نبود و شاید عمق فاجعه رو درک نمیکردم راجع به ادمی که طرفدار ترامپ هست بعدتر وقتی دیدم اقای گیلاس خیلی صریح قرار دیتمون با الف و دوست پسرشو کنسل کرد و گفت راستش من حرفی با ادمی که طرفدار اون مردک کله پوک هست ندارم فهمیدم کسی که بیشترین ضربه رو خورده از روی کار اومدن این کله پوک امثال من هستن. من دانشجوی ایرانی که تو امریکا دارم درس میخونم. من چه حرفی با طرفدار ترامپ دارم؟! و برای الف این طرفدار بودن فقط یه جهت فکری بود:)))) میگف ما میتونیم دوست پسر دختر خوبی باشیم و میتونیم عالی باشیم اگه ترامپ رییس جمهور نشه! و زن و شوهر خوبی در اینده خواهیم شد بعدتر دیگه ترامپی هم رییس جمهور نیس. همینقدر احمقانه به قضیه نگاه میکرد. 

هرچی بیشتر فکر میکنم بهتر میفهمم من با الف دوستی خاصی نداشتم یعنی حرف چندانی برای گفتن نداشتیم و بعدتر که دوست معتادشو دیدم و اون ناقدردان بودنش نسبت به خانوادش بیشتر برام روشن شد که واقعا دوست ندارم روابطمو نزدیکتر کنم به این ادم. به شدت اعتقاد دارم دوست نزدیک ادم خانواده ی ادم هست. دوستی ندارم و ادمی هم نیستم که خیلی اهل درد و دل کردن و نزدیک شدن به کسی باشم و وقتی احساس کنم ادمی که باهاش حرف میزنم فقط برام یه بار هست و حرف مفیدی برای زدن نداریم خیلی راحت کنارش میزارم انگار که از اول هم نبوده.  هفته هاست که با الف حرف نزدم و حتی تکست هم ندادیم و من بدون اینکه متوجه بشم اصلا برام اهمیتی هم نداشته و دلیل خیلی واضحش این بوده که هربار که حرف میزدیم ناخوداگاه بحث به سمت سیاستهای احمقانه ترامپ کشیده میشد و اونم از دوست پسر احمقش دفاع میکرد ادمی که اگه بالاترین درجه علمی رو هم بگیره اگه تو رانندگی کمی سرعت بگیره و پلیس متوقفش کنه تو دوران رییس جمهوری این ادم قبل از اینکه الف دهنشو باز کنه با گلوله متوقفش میکنن. بله. همینقدر سیاهها تو این دوره مورد تهدید هستن و این ادم از دوست پسر احمقش دفاع میکنه. 

البته این وضع فقط مربوط به سیاهها یا بعضی مهاجرهایی که طرفدار ترامپ هستن نیست. زیاد هستن ایرانی هایی که اینجا طرفدار این مردک احمق هستن و دلیلشونم این هست که اوضاع رو بهتر میکنه و خوبه که نمیزاره ایرانیا راحت بتونن بیان امریکا. و از اونطرفم به ایرانیا میگن اینجا خیلی اوضاع برای ایرانیا خطرناکه :))) دلیلش خیلی ساده ست ملتی هستیم که خوبی رو برای خودمون میخایم و بدی رو برای دیگران. ملتی هستیم که هرکاری ما میکنیم سخت و بسیار سخت هست و شمای نوعی نمیتونی از پسش بربیای. ملتی هستیم که نمیتونیم پیشرفت کسی رو ببینیم و دست به هرکاری میزنیم که طرف نتونه پیشرفت کنه اگه در مقام قدرت باشیم البته.

نمیدونم چرا دلم غر زدن میخاست. شاید بخاطر پیامی که یه دوست ایرانی برام فرستاد و مکالمه ای که با یه ایرانی طرفدار ترامپ داشت و من دلم نمیخاست از اون بگم و از الف که یه امریکاییه شروع کردم و به اینجا رسیدم...

طاقت بیار

شاید باید بگم تو یکی از پر استرس ترین دوران زندگیم هستم خودمم باورم نمیشه یه روز اگه به این روزهام نگاه کنم چی به خودم خواهم گفت. مهاجرت و تحمل سختی های زیاد تو سالهای اول زندگی اینجا بدون هیچ پناهی انقدر بهم درس یاد داده که الان تو استرس زا ترین شرایط ممکن زندگیم فقط یه نفس عمیق بکشم و بگم خب خدا رو شکر هنوز میتونم نفس بکشم بقیشم حل میشه. نمیدونم چرا ما ادمها انقدر قدر ناشناسیم یا مثلا کی میشه که بفهمیم واقعا زندگی ارزش حرص و جوش خوردنو نداره. نمیدونم کی به اون درجه از ارامش میرسم که تو اوج استرس برای خودم چایی بریزم و فقط به اینده فکر کنم. نمیدونم ولی الان میدونم که این ادمی که تو اینه میبینم خیلی خیلی خیلی فرق داره با اون دختری که چند سال پیش با یه چمدون ۲۳ کیلویی وقتی همه ی مهاجرا حداقل دوتا چمدون داشتن بار و بندیل بست و اومد کیلومترها دورتر تا زندگیشو بسازه . شاید اونموقع سر پربادی داشتم و آرزوها خیلی بزرگ شاید اون آرزوها هنوز یه جاهایی اون ته قلبم دارن برای خودشون میچرخن اما این خونسردی تو شرایط استرس زای امروزی مال اون دختر سالها پیش نیس. این خونسردی حاصل رو به رو شدن با ادمهای نامرد و بد روزگاره که باعث شد درس بگیره زندگی ارزش سختی کشیدن و حرص خوردنو نداره. شاید باید اون سالهای سختو میگذروندم که خودمو برای سالهای بعدش اماده تر ببینم. بعضی وقتا ادم دیر به این نتیجه میرسه گاهی تو سن ۲۱ سالگی مثل ملیکایی که با یه کوله پشتی سفر میکنه و هر اتفاقی که تو زندگیش میافته رو یه دلیل برای ادامه مسیرش میدونه. گاهی تو سن ۲۷ سالگی گاهی تو سن ۳۳ سالگی گاهی تو ۴۰ سالگی ...گاهی تو ۶۰ سالگی و گاهی هیچوقت...و چقدر بده اون موقعی که ادم تو سن بالاتر به این نتیجه برسه که زندگی واقعا اونقدر ارزش زجر کشیدنو نداره ...

هفته ی پیش روم دوتا سفر پیش رو دارم تا هفته بعدش! مصاحبه کاری و کنفرانس و اماده شدن و تلاش و دوباره تلاش. به خودم میگم صبر داشته باش روز میشه این شب. صب میشه بلاخره. آروم باش و از مسیر لذت ببر به مقصد فکر نکن چون مقصدی در کار نیست. 

به خودم انرژی میدم که بتونم قوی باشم و از پس این روزهای سخت کاری بربیام از این استرس ها...به خودم میگم طاقت بیار و بدوو...یه کم دیگه مونده تا خط پایان قوی باش تو میتونی...

انرژی مثبت برام بفرستین.