دو ساعت دیگه پروازمه اما دلم خواست بنویسم از تموم این چیزایی که تو این روز دیدم از ملتی که به خودش رحم نمیکنه و مهاجرت کرده. تو این مدتی که اینترنت ایران قطه یه عده کاملا چهره ی واقعیشونو نشون دادن و من واقعا متعجبم چطوری ملت هنوز طرفدارشونن.
پرده ی یکم : یه ارایشگر ساده که یهو معروف شد و الان امریکا زندگی میکنه تا ۴ روز اول از خرید وسایل کار جدیدش و لوازم ارایشش حرف می زد و بعد وقتی دید یه سری دارن بش بدو بیراه میگن که بی شرف تو که تریبون داری چرا حرف نمیزنی گفت مگه من خبرنگارم به من چه! بعد دوباره دید داره بد میشه یه پست گذاشت و گفت حمایت کنین و هرجا این پستو میزارین اسم منم بگین!!! منی که کلی تو زمینه بیزنس اطلاعات دارم باید برم تو مکتب این خانوم سه چارتا کورس بگذرونم شاید دکترایی که میگیرم معنی دار تر بشه! اصلا فکر نمیکردم یکی میتونه انقدر نون به نرخ روز خور و حزب بادی باشه حالا اینا همه یه طرف اون ادمایی که طرفدار این ادمن برای من واقعا سوالن! یعنی تعجب میکنم وقتی میبینم یکی میاد از ایران براش کامنت میزاره و میگه وای نمیدونی داشتیم خفه میشدیم از بی اینترنتی مرسی که به یادمونی عشقم قرعه کسی مرحله ی بعد کی هست؟
پرده ی دوم :با یه سری از دانشجوهای مقیم امریکا که اونم دمشون گرم تازه اومدن اینجا و هنوز حس وطن دوستی دارن یه حرکتی رو راه انداختیم که با دانشگاهها صحبت کنیم و ددلاین رو عقب بندازیم و اگه بشه هزینه اولیه اپلای و حتی بعضی از ازمونها رو حذف کنیم که بعد کم کم دانشجوهای ایرانی بقیه کشورها هم اضافه شدن و اونا هم کمک کردن و کلی دانشگاه به لیست اضافه شد اما بعدش چی شد؟ یه عده سودجو اومدن از فایل استفاده کردن و گفتن کار ماست و ما براتون چنین میکنیم و چنان میکنیم و هزینه ی همه این کارها هم انقدر دلار ناقابل میشه!!!!!!!!!!
پرده ی سوم: یک سری ایرانی های مقیم کشورهای خارجی که تازه دو سه ماهه مهاجرت کردن یا دیگه حداکثر یک سال شروع کردن به گذاشتن پستهای ای وای من دیگه نمیتونم عکس و فیلم از خانوادم ببینیم ای وای اینترنت از نون شب واجبتره... گدایی محبت و خون گریه کردن به فارسی و انگلیسی...یکی باید به این عده تازه یاد بده که بابا اگه میخای به انگلیسی به بقیه ملتها بگی درد چیه خودخواهیو کنار بزار و درد یه ملتو بگو نه ندیدن عکس ترشی سیر و پیاز مامانتو...آخ که چقدر فاصله داریم از ساده ترین نوع منطق...
پرده ی چهارم: یک سری مثلا ایرانی با اکانتهای قلابی بعد از روز ۵ ام ریختن تو اینستاگرام و ادعا کردن از ایران پیام میدن و اینجا همه چی ارومه و ما حالمون خوبه و اینترنتم وصله! بقیه هم حالا شروع کردن به گذاشتن پستهای خوش امدی و خوش امدی! ملتی هستیم که تو فضای مجازی زندگی میکنیم و اون کسی که اون بالا نشسته داره خونمونو تو شیشه میکنه هم اینو خوب میدونه...
پرده ی پنجم: نگاه اقتصادی از دید یک دانشجوی حوزه ی اقتصاد و بیزنس: کشوری که اقتصاد کشورش بر مبنای فروش نفتش میگذره و برای مدت طولانی سعی میکنه قیمت دلار کشورشو تا جایی که میتونه پایین نگه داره و ارزش پولشو خراب نکنه بلاخره از یه جایی به بعد به قهقهرا میره. اونجایی که قیمت دلار افزایش پیدا کرد اخر قصه بود. فروش نفت تقریبا به صفر رسید و با در نظر گرفتن دزدی ها و مفت خوری ها و اختلاس ها حالا دیگه کف گیر به ته دیگ خورده بود. چه کنیم؟ مقایسه کنیم قیمت بنزین کشورمونو با تمامی کشورهای توسعه یافته و در حال توسعه ! هنوز خیلی ارزونه پس بالا بردن سه برابریش میتونه کمی به اقتصاد در حال سقوط کمک کنه . این ملت با افزایش ۵ برابری دلار کنار اومدن افزایش ۳ برابر بنزین که چیزی نیست. نکته اینجاست که ملت باز هم تو صف میرن برای زدن همین بنزین ۳ هزار تومنی و داستان تازه شروع میشه. افزایش قیمت بنزین بیشتر از این خواهد بود و صفهای طولانی نیز هم. ملت هماهنگی نداریم که اگه داشتیم این حال و روزمون نمیشد. ملتی که یه ارایشگر توش بیشتر از یه اقتصاد دان فالور داره یعنی هنوز مونده تا بفهمیم چی داره به سرمون میاد.
پی نوشت: اینا تو ذهنم بود و نمیتونستم خوب روی کارم تمرکز کنم اومدم نوشتم از ذهنم بیاد بیرون ...
پی نوشت دوم: همین الان یه عکس داره تو اینستا پخش میشه از راهپیمایی های مردم ایران علیه اغتشاشاگران و حوادث اخیر! بعد عکسه یه عده سیاه پوستای سومالی یا یکی از اون کشورهای افریقایی گشنه که مسلمون شیعه دولت ایران شدن هستن! وقاحت این دولت همراه با حماقتش داره سر به فلک میزاره!!!!
پی نوشت سوم : اون دوستایی که کامنت میدین میگین عمومیش نکن اجازه بدین بزارم بقیه هم بخووننتون. حرفتون حرف همه ی ماست. باور کنین خوندنش چندباره و چندباره برای هممون لازمه...
نمیتونم خوب تمرکز کنم تا میام کارمو شروع کنم میپرم سر گوشیم و اینستاگرامو باز میکنم و عکس و فیلم میبینم و حالم بد میشه. با اسکایپ زنگ میزنم به مامانم حالشونو بپرسم میگه خوبیم. بابا خونه نیس رفته بیرون. بابا از هیچی نمیترسه. بابا یه زمانی تو جبهه اون جلوها بوده از چی بترسه؟ از این عوضی هایی که خونشونو تو شیشه کردن؟ خواهرم بلیط داره باید فردا بره دانشگاهشون. دانشجوی دکترا و هزار تا کار دیگه. دانشگاهشون تعطیل نکرده گفته باید بیاین. شما نیاین کلاس تشکیل میشه حذفتون میکنیم. شما غلط کردین میخاین کلاسو تعطیل کنین. اینجا هیچ خبری نیس. شهر در امن و امان هست باید بیاین! اینم از بدبختی های دانشگاه دولتی درس خوندن.
دست و دلم به کار نمیره. تمام دیروز ذهنم مشغول بود.امروز هم...
این روزها ساعتهای طولانی رو دارم تو کتابخونه میگذرونم و در حین اینکه کارامو میکنم ادمهای متفاوتی که میان کتابخونه و کارایی که میکنن رو هم میبینم. خب اینجا یه کتابخونه ی عمومیه و من تو کتابخونه دانشگاه نیستم که فقط دانشجوها رو ببینم بنابراین چیزای جالبتری میبینم که میتونم بگم خیلی متفاوت تر از زندگی و جامعه ی دانشجوییه. اینجا بچه ها برای خودشون یه محل جداگانه دارن که براشون کتاب میخونن و پر از اسباب بازیم هست البته بعد من یادم افتاد تو ایران خونه ی ما نزدیک یک کانون فرهنگی بود که از قضا دختر سرایدار اون کانون دوست صمیمی من تو مدرسه بود و یه روز منو برد و کل اتاقای کانون رو نشونم داد. از نظر من که یه دختربچه ی ۸-۹ ساله بودم فرانک تو کاخ آرزوهای من زندگی میکرد و پدرش بهترین شغل دنیا رو داشت و من اینو بارها بش میگفتم. برعکس من فرانک علاقه ای به خوندن کتابها و رفتن تو کتابخونه نداشت برای اون اتاق رویایی اتاق آسمان نما بود که وقتی یه روز یواشکی رفتیم توش دیگه دلمون نمیخاست هیچوقت ازش بیایم بیرون. تنها اتاق تاریک رویایی و جذابی که هنوزم با گذشت اینهمه سال مزه لذتش رو میتونم حس کنم. من بین کتابخونه و اونهمه کتاب جذاب و اتاق اسمان نما حسابی گیر کرده بودم و دلم میخاست دوتا ادم بودم که بتونم از هردو نهایت لذتو ببرم. ساعتهایی که کلاسای درسیمون صبح تا ظهر بود و ما کل بعد از ظهر رو برای خودمون داشتیم. من به هر بهانه ای از خونه میرفتم سمت کاخ ارزوها و با فرانک تو تک تک اتاقها سرک میکشیدیم و در نهایت من کتاب مورد علاقمو که معمولا یکی از کتابهای ایزاک اسیموف بود انتخاب میکردم و میرفتیم تو اتاق اسمان نما و اونجا ساعتها مینشستیم و تلاش میکردم ستاره های دب اصغر و اکبر و خوشه ثریا رو پیدا کنیم. این یواشکی ها ۲-۳ ماه طول کشید تا اینکه یه روز بابای فرانک فهمید ما تو اتاق اسمان نما هستیم و هر دومونو دعوا کرد و تمام! من دیگه بعد از اون هربار که اتاق اسمان نما رفتم از طرف مدرسه بود اما همون سال عضو کتابخونه شدم و تا سالها عضو کتابخونه اونجا بودم اونقدر که وقتی وارد دبیرستان شدم یکی از دبیرهای مدرسه همونی بود که منو تو ۸ سالگی تو کتابخونه عضو کرده بود!
با مرور اون خاطرات تو ذهنم اینجا سمت بخش کودکان رفتم تا ببینم چه کتابهایی دارن و اونقدر غرق کتابا شده بودم که زمانو فراموش کردم. چیدمان کتابها از کودک به نوجوان و بعد بزرگسالی مثه سفر از کودکی به الان برای من بود. کتابهای ایزاک اسیموف بعدتر رمان ها و دنیل استیل و سیدنی شلدون تو دوره نوجوانی و بعدتر فلسفی تر شدن و صد سال تنهایی و عقاید یک دلقک و تنهایی پر هیاهو... بعدتر دیگه علمی و روانشناسی و...در کنار همه ی اینا خوندن کتابای نویسنده های ایرانی از فهیمه رحیمی گرفته تا میم مودب پور که کتاباشونو یواشکی تو دبیرستان رد و بدل میکردیم و منی که عاشق کتابای ذبیح اله منصوری شده بودم که کل تاریخو تو ذهن خودش زیر و رو کرده بود و سبک نوشتاری جلال آل احمد و آخ احمد محمود و همسایه هاش...بعدتر تو دانشگاه کتابهای ممنوعه و سرکش شدن و علی دشتی و ایه های شیطانی... بعدتر تو دوره ی اماده شدن برای امتحانای تافل و جی ار ای خوندن مرشد و ماریگاریتا و مزرعه حیوانات و اون خشم از جامعه ای که توش زندگی میکردم...
یه روزی تو ۱۴ سالگی نشسته بودم کتابایی که باید بخونم قبل از مرگمو لیست کرده بودم. سرعت مطالعمو حساب کرده بودم و دیدم ۲۳ سال وقت کم میارم اگه تا ۷۰ سالگی عمر نرمالم باشه و مرگ به سراغم بیاد. ۲۳ سال وقت کم میارم اگه روزی ۸ ساعت کتاب غیردرسی بخونم! ۲۳ سال کم میارم تا تموم کردن لیست کتابایی که باید بخوونم و چقدر عمر کوتاهه و چقدر روزا کوتاهه... ناراحت بودم و فکر میکردم چکار کنم حالا با این لیست خوب و وقت کم...کم کم نوشته ها رو فراموش کردم و یه هفته قبل از اومدنم به اینجا لیستو باز پیدا کردم و خندیدم از دغدغه ای که داشتم... فکر کردم خب که چی؟
تا سه سال بعد از اومدنم اینجا کتابی نخوندم. یعنی اونقدر حجم فکرها و یاد گرفتنها زیاد بود که اول باید خودمو پیدا میکردم و بعد با ابی همخونه شدم که کلی کتاب داستانی میخوند و وقتی از من خواست دوتا کتاب بش معرفی کنم و من اسم کتابارو بش گفتم یادم افتاد دوباره که من چقدر کتاب میخوندم و چی شد؟! اینبار متفاوتر از قبل شروع به خوندن کتاب کردم و حالا از خودم برای اولین بار تو زندگیم در مورد خوندن کتابها راضیم. حالا سرعتم بیشتر شده و هر ماه دو تا سه کتابو تموم میکنم و یاد میگیرم خیلی چیزا رو. نگران اون ۲۳ سال وقت کم اوردن نیستم دیگه میدونم که گاهی زندگی خودش درسهایی رو به ادم میده که تو هیچ کتابی نیست. دیگه اون دختربچه ی ۱۴ ساله ای دغدغش خوندن کتابا بود نیستم. حالا دیگه خیلی وقته فهمیدم نشستن تو کتابخونه و دیدن اون حجم عظیم کتابهای نخونده نباید بهم استرس بده ...
پی نوشت : هرکسی از ظن خود شد یار من...
این روزها دارم روی مهارت کدنویسیم برای داده های خیلی بزرگ کار میکنم که بخشی از اون اسمش تکست ماینینگ هست. اینکه بتونی روی نوشته ها اطلاعات جمع کنی و الگوریتم بزنی و پیش بینی کنی. یک قسمت خیلی بزرگ از علم داره به همین سمت پیش میره و من خیلی وقت بود که علاقه ای نداشتم روش کار کنم و از طرفی هم فکر میکردم سختتر از اونی باشه که بشه تو مدت کوتاه یادش گرفت. بعد از اینکه از مسافرتهام برگشتم تصمیم گرفتم روش کار کنم و الان فکر میکنم خیلی بیشتر از اونی که فکر میکردم یاد گرفتم و خودمو دست کم گرفته بودم. یه مثال خیلی کوچیک از مزیت این رشته اینه که مثلا گوگل میتونه در اینده ی خیلی نزدیک به ادمها کمک کنه که اگر یه نشانه هایی از بیماری رو در خودشون دیدن و شروع به سرچش کردن همون موقع بش بگن فلانی تو علایم بیماریت شبیه فلان سرطانه وباید هرچه سریعتر بری دنبالش و پیشگیری کنی. به شرکتهای بزرگ کمک میکنه که با خوندن نظرات مشتری بفهمن که کدوم کالا فروش بیشتری داشته و چطوری روش سرمایه گذاری کنن. به فیس بوک کمک میکنه که از روی پستهایی که ادمها میزارن بتونه تشخیص بده که مثلا پتانسیل اینو داره که کاری انجام بده که به بقیه اسیب بزنه...یا خیلی مورد های دیگه. برای من وارد شدن به این شاخه به قدری جذابه که گاهی حتی جواب سوالهامو تو خواب پیدا میکنم و نمیدونم خوابم یا بیدارم وقتی روی یه موضوعی کار میکنم.
به این فکر میکردم که ن از اون طرف وشتن هم همیشه به من کمک کرده که ذهنمو جم کنم و تا یادمه داشتم مینوشتم از وقتی یاد گرفتم کلمه چیه شروع کردم به روزانه نویسی بعدتر وقتی وبلاگ فهمیدم چیه اونجا مینوشتم و همینطور ادامه دادم. یه زمانی برام مهم بود که مخاطبم خوشش بیاد من چی مینویسم برام مهم بود که تعداد بیشتری منو بخونن...اما کم کم نوشتن برای دل خودم برام مهم شد و دیگه کلا با گذشت زمان هیچ اهمیتی برام نداشت و نداره که کی منو میخونه یا نمیخونه. فکر میکردم و میکنم که اگه نوشتن به من کمک میکنه و چیزایی که تو ذهنمه رو به زبون میارم یا اگه کتابی خوندم اینجا میگم دو نفر هم بخونن اونا هم یه استفاده ای میکنن. نوشته های من برای دل خودمه اگه از کامنتی خوشم نیاد پاکش نمیکنم تاییدش میکنم و چیزی که دلم میخاد به اون شخص میگم . پست قبلی رو وقتی نوشتم که ناراحت بودم و نوشتن بهم کمک کرد و میدونم که دفعه دیگه که اون خانومو ببینم اگه اومد سمتم و چرت و پرت گفت چطوری جوابشو بدم چون وقتی نوشتم ذهنمو جم کردم و فهمیدم سکوتم اشتباه بوده. فهمیدم باید روی خودم کار کنم و نزارم هر ننه قمری ناراحتم کنم. هزاران کیلومتر از خونه و خونواده دور نشدم که بزارم اینجا هم همون فرهنگ زشت فضولی و بی ادبی روم تاثیر بزاره. من اهل تظاهر نیستم از کسی خوشم نیاد خیلی زود طرف میفهمه و اینکه خوشم نیاد هم دلیلش خیلی واضحه معمولا تو جمعهای دوستانه ما بحثای فلسفی میکنیم یا بحث علمی یا راجع به جدیدترین تکنولوژی ها حرف میزنیم و اگه تو جمعی برم که راجع به چیزای سطحی بیشتر از نیم ساعت وقت بزارن و پشت سر کسی ساعتها حرف بزنن و تا طرف میاد قربون صدقش برن دیگه اون جمعو نمیبینم. و خب واقعیت اینه که این رفتارها تو جمعهای ایرانیایی که اینجا دیدم زیاد بود و حالا این ایرانیایی که من دیدم همه تحصیلکرده و در حال گرفتن دکترا هستن نه حتی فوق لیسانس یعنی میخام بگم شعور به سطح تحصیلات نیست اصلا. خب ادم وقتی جمعهای بهتری پیدا میکنه برای حرف زدن و تبادل اطلاعات کردن و چهار تا کلمه جدید یاد گرفتن چرا خودشو تو جمعهایی بندازه که همش در حال غر زدن از وضع جامعه و ناله و نفرین کردنن و پشت سر بقیه حرف میزنن و تا شخص مورد نظر میاد تغییر استراتژی میدن!
همه ی اینارو گفتم که بگم برای اولین و اخرین بار این پست مخاطبش مخاطبام هستن. مخاطبایی که دو دسته هستن همیشه و دسته سومی هیچوقت نبوده.
شما مخاطب عزیزکه اگه معرفی کتاب و نوشتن برای دل خودم برای تو میشه نگاه از بالا به پایین و اگه نوشتن از رفتار زشت هموطنام اسمش میشه نفرت و اگه انقدر برات خوندن اینجا ازار دهندس که هربار با چندتا اسم مختلف میای کامنت تکراری میزاری باید بگم همینی که هس. شاید تو باید بری صدف بیوتی لایک کنی هرچند واسه اون بنده خدا هم امثال تو خوب میتونن بساط ازار و اذیت جور کنن. امثال تویی که فقط غر زدن و چرت و پرت گفتن بلدن و خودشون تو زندگیشون هیچ ... نشدن که اگه شده بودن نمینشستن وقتشونو با تحلیل اینو اون پر کنن.
و شما مخاطب عزیز که اگه حرفی زدم دلت روشن شده و انگیزت بیشتر شده و حس کردی که تو هم میتونی و اینجا از خودت بهم گفتی و لبخند روی لبهام اوردی. با اینکه هیچوقت همو ندیدیم و هیچوقت هم همو نخواهیم دید میخام بگم که برام عزیزی. شمایی که وقتی برای دل خودم غر زدم اومدی دلداریم دادی. شمایی که وقتی شاد بودم اومدی برام ارزوی خوب کردی. شمایی که همیشه انرژی مثبت بودی. شما مخاطب عزیز بودنت حال دلمو خوب میکنه و ممنونم که هستی.
خب من مسافراتای کنفرانسی و کاریمو رفتم اما یه قسمتی از این مسافرت انقدر بهم سخت گذشت و نااراحت بودم که نهایت نداشت و همش هم بخاطر یه ایرانی بود. از ماست که بر ماست. این خانوم ایرانی با معرفی یکی از اساتید کمیته پایان نامم تو پایان نامم اومد. تازه استاد دانشگاه شده اما خب اعتماد به نفس فوق العاده ای داره و خیلی از بالا به همه نگاه میکنه البته این مدل رفتار خاص ما ایرانی جماعته که هنوز به هیچ جا نرسیده خیلی ها خودشونو گم میکنن. طرف دو روزه اومده امریکا به خودش میگه ایرانی امریکایی یا اسمشو از جعفر میزاره جفری! یا حسین میشه مایکل خب حالا همه ی اینا یه طرف. یکی از همین ایرانی ها هم گیر من افتاده منی که کلا هر چی از اینا دوری میکنم بهم نزدیکتر میشم. اینم بگم که دوست ایرانی خوبم دارم ولی من کلا ادم صمیمی شدن با کسی نیستم. خولاصه این خانوم روز قبل از پرواز من به مصاحبه ام که در اوج استرس بودم بهم پیام داد که میخاد منو میبینه. بگذریم که ادمی هم نبود که هیچوقت هیچ کمکی بکنه. اومد نشست رو به روم و گفت ببین کارت به جایی نمیرسه الکی خوش خیال نباش باید یه سال دیگه هم تو دوره دکترا بمونی بعدم فکر نکن الان دعوت مصاحبه شدی فردا کارو میدن دستت. از این خبرا نیس. فلان استادم که داره خیلی برات وقت میزاره برای من انقدر وقت نمیزاشت اینم اخرین همکاریه که با تو خواهد داشت فکر کنم. من تو سال تو کلی جا اپلای کردم اونوقت تو چندتا بیشتر اپلای نکردی میخای بشینی تو خونه امسال؟ ب این تعداد کم اپلای هیچ جا کار گیر نمیاری تو! خب حالا ازدواج کردی؟ + بله. - اسم شوهرت چیه؟ + ... - اوه امریکاییه؟ + بله. -چه بی صدا؟ چرا خبر نکردی؟ البته منکه هیچکاره ام. چطوری با هم حرف میزنین؟ خانوادت میدونن؟ چرا ازدواج کردی؟ + سکوت... و سکوت...
-خب بگذریم اره داشتم میگفتم خیلی خوش خیالی که فکر میکنی میتونی جاب بگیری به این راحتیا که نیس خیلی سخته من کلی سختی کشیدم...
و من مات و مبهوت از این همه بیشعوری فقط سکوت کرده بودم.وقتی بهم گف عروسی کردی؟ لباس عروسم پوشیدی؟ خانوادتم میدونن احساس کردم انقدر بیشعوره که داره بهم توهین میکنه نمیدونم چرا نتونستم از خودم دفاع کنم و زدم زیر گریه تو سالن بزرگی که همه ادمایی که اونجا هستن یا استاد دانشگاهن یا دانشجو. بعد خودشو زد به اون راه و گفت نگران نباش. نگران نبودم فقط حالم بد بود از رفتار ادم مثلا تحصیل کرده ای که با خودخواهی تمام منو زیر سوال برده بود. اخرین ضربشم اینطوری زد که عاشق شدین یا فقط ازدواج کردی که ازدواج کرده باشی!!!!! کی میتونه انقدر وقیح و پست فطرت باشه که اینطوری سوال بپرسه اونم سوال به این خصوصی رو. ایا خودش عاشق شده و ازدواج کرده؟ رفتارش انقدر برام غیر قابل هضم بود که برگشتم تو اتاق هتل و زنگ زدم به اقای گیلاس و های های زدم زیر گریه همه ی ناراحتیم از این بود که چرا جواب این ادمو با سکوت دادم. چون همکار علمیم بود به نوعی؟ چون از من بزرگتر بود؟ چون بهرحال من هنوز دانشجوام. انقدر اون شب بهم سخت گذشت که تا صبح نخوابیدم و فرداش با استادم میتینگ داشتم و صحبت کردیم و حالم بهتر شد وقتی بهم گفت شنیده که خوب کارمو ارایه دادم هرچند این خانوم بش گفته بوده که کارمو معمولی ارایه دادم و حتی با پررویی تمام به خودمم گفت که به استادم چی گفته! فردای اون روز با ناراحتی در حالیکه جمله به جمله ی این خانوم تو ذهنم تکرار میشد برگشتم فرودگاه و اومدم خونه و دیدم اقای گیلاس برام یه دسته گل خریده و برد منو شام بیرون. فرداش دوباره رفتم به یه استیت دیگه برای مصاحبه و بهترین تجربه ی ممکنو از مصاحبم داشتم. با اینکه ناراحت بودم اما یه حس عمیق مبارزه همونی حسی که همیشه همراهمه ته دلم بود که باعث میشد با وجود ناراحتی بتونم دو روز مصاحبه پشت سرهم و دوتا پرزنتیشن متفاوت رو پشت سر بزارم.
همه ی اینا گذشت میدونم این روزای سختم میگذره و منم بلاخره دکتر میشم و کارمم پیدا میکنم اما یه چیزیو خیلی خوب یاد گرفتم. ادمهای کوته فکر و مغزهای زنگ زدشون هیچوقت به هیچ جا نخواهند رسید چون به هرجا هم که برسن اخرش تو فکر اینن که اون یکی بهتر از من شد و اینکه اگه کسی به هر دلیلی کمی از خودشون از نظر شغلی پایین تره خورد کنن. این نوع رفتار سمی و ناسالم تو ایرانیا خیلی خیلی بیشتره. من این خانومو رفتارش رو هرگز فراموش نخواهم کرد و چیز خوبی که یاد گرفتم این بود که خودم همچین ادمی نباشم و انقدر راحت رو اعصاب بقیه نرم و برام مهم باشه که ناراحتشون نکنم. متاسفم برای این دسته از ادمها. متاسفم برای اون ادمهایی که تا به یه مقام و جایگاهی میرسن یادشون میره کی بودن و چی شدن یادشون میره قدرت در دانایی و تواضع و مردم داری هست نه زبان تند و تیز و خودخواه بودن و انسان نما بودن.
کاش یاد بگیرم زندگی کوتاهه و شکست قلب ادمها تو همین دنیا تو همین زندگی کوتاه جبران میشه و به خودمون برمیگرده.
من از حرفای اون ادم بابت ریسرچم دلخور نشدم از این ناراحت شدم که چقدر سخیف میتونه باشه کسی که عشق کسی رو زیر سوال ببره فقط بخاطر اینکه از ملیتی متفاوت عشقشو انتخاب کرده...روز منم خواهد رسید روزی که دوباره این ادمو ببینم و اینبار سکوت نمیکنم و نوع دیگه ای از برخورد رو بهش نشون خواهم داد...