خیلی سرم شلوغه و خیلی وقته که زیاد سمت ریسرچم نرفتم شاید بخاطر تغییرات بزرگی که تو زندگیم افتاده. جشن عروسی به زودی برگزار میشه و سبک ایرانی امریکاییه. من اهل موسیقی گوش دادن هیچوقت نبودم و نیستم و الان بهم گفتن چی میخای تو عروسیت پخش شه ترانه فارسی! و من موندم و یه دنیا گنگی! دنبال ترانه میگردم از منصور گرفته تا آرون افشار و حتی اقای گیلاسم تشخیص داده که این تفاوت سبکها نشون میده کدوم اهنگها مال الانه کدوما ماله دهه هفتاد یا شصته شمسیه! خولاصه که هرکی ترانه ای چیزی میدونه که تو عروسی شنیده یا تو عروسیش گذاشته اینجا به من بگه که برم گوش بدم ببینم چیه. حالا اگه میگفتن کتاب معرفی کن یا پادکست بگو سریع براشون لیست میکردماااا!تازه انقدر که اینجا همه چیو راحت میگیرن و استرس ازدواجهای ایرانو ندارم کلی باز استرس گرفتم! من وااااقعا اهل تجملات نیستم و به شدت فرار هستم از خرجای الکی و مرکز توجه بودن و اقای گیلاسم از من بدتره اتفاقا. هر دو استرس گرفتیم و دلمون میخاد فرار کنیم بریم سر زندگیمون زودتر.
خب این روزا سرم خیلی شلوغه و دیروز درگیر عروسی دوستی بودم که دعوتم کرده بود. هنوز دارم وسایلمو جم میکنم و به زودی خیلی تغییرات بزرگ در زندگیم خواهم داد. خوشحالم که خیلی از ادمهای داغون رو از ندگیم انداختم بیرون و دیگه به هیچ وجه حاضر نیستم حتی یک ثانیه وقتمو بهشون اختصاص بدم یه دوره از زندگیم با یکی از هم دانشگاهیام حرف میزدم هر روز که بعدتر با بدبختی دادن پول به شرکتی رفت استرالیا. با یکی اینترنتی اشنا شده بود و میخاست بره استرالیا ازدواج کنه با اون طرف و وقتی پاش اونجا رسید یه ماهی خونه اون طرف بود و بعد که پسره فهمید پولی نداره از خونش انداختش بیرون و خب دختری بود که بی نهایت بدبین بود و در اوج ناله و اه و واویلا و من هر روز باهاش حرف میزدم و سعی میکردم بهش انرژی بدم! صبحا که من از خواب پا میشدم شبهای اون بود و چقدر که من وقت تلف کردم برای حرف زدن با اون ادم سرتاپا انرژی منفی. اون روزها رو جز بدترین وقت تلف کردنهای عمرم میدونم نمیدونم چرا دلم براش می سوخت و فکر میکردم گناه داره بنده خدا باید یکی بش کمک کنه غافل از اینکه ما خودمون باید به خودمون کمک کنیم و هیچکس واقعا ارزششو نداره که ما بخایم وقتمونو براش تلف کنیم. بعد از یکسال وقتی دختره باز رفت یک خرابکاری دیگه کرد و با ناله اومد سمت من و باز انرژی منفی میداد خیلی راحت بش گفتم من فکر میکنم دلم نمیخاد بیشتر از این وقتمو با حرف زدن با تو تلف کنم. از زندگیم انداختمش بیرون و یه نفس عمیق کشیدم. از این ادمها تو زندگیم کم نبودن. ادمهایی که عزت نفس پایینی دارن و به هر دری میزنن که توجه و محبت جلب کنن و وقتی بهشون محبت میکنی دیگه مثل کنه بهت میچسبن و ولت نمیکنن و با انرژی منفیشون زندگیتو تحت تاثیر قرار میدن.
شاید بودن همچین ادمهایی حداقل یکبار تو زندگی هممون لازمه تا درس بگیریم و بفهمیم ما نمخایم اونطوری باشیم و البته اگه دوباره سرو کله این دست ادمها تو زندگیمون پیدا شد زود تشخیص بدیم و نزاریم وقتمون تلف شه.
همه ی اینارو گفتم که بگم دختره بازم بهم پیام داد بعد از یک سال و خورده ای ماه و با همون سلام اول شروع به ناله کرد که با یه اقایی دوست شده که ۲۰ سال از خودش بزرگتره و نمیدونه چکار کنه. جوابشو ندادم چون دلیلی نمیبینم به کسی که خودشم از من سالها بزرگتره و هنوز قدرت تشخیص نداره و نمیدونه چی از زندگیش میخاد راهنمایی کنم و اصلا من چه دوستی با یه همچین ادمی دارم که هیچ چیز مشترکی با هم نداریم. ایندفه خیلی عاقل تر از قبل بودم که بلاکش کردم و اجازه ندادم وقتمو تلف کنه!
پی نوشت:
کتابی که دارم میخونم انقدر برام جذابه که نهایت نداره. ۲۱ درس برای قرن ۲۱.
از اونجایی که اینترنت خونم قط شده بیشتر وقت میکنم به کارای دیگم برسم و همش فکر میکنم اوه چقدر سخته زندگی بدون اینترنت! اصلا شدنی نیس انگار. یه روز اینترنتتونو قط کنین ببین چقدر میتونین تحمل کنین وضعیتو. اومدم تو کافه مورد علاقم کار کنم. رو به روم یه اقایی نشسته با یه قیافه خیلی علمی طور و عینک و سخت مشغول کار تو لب تابشه. حواسم به کارم بود و دقت نمیکردم داره چکار میکنه الان که نگاه کردم دیدم خیلی جدی داره بازی میکنه!!!!! شاید نزدیک به دو ساعته که من اینجا دارم کار میکنم و این اقا از قبل هم اینجا بود و بدون اینکه حتی پوزیشنشو عوض کنه داره با جدیت تمام بازی میکنه و هرکی ندونه فکر میکنه داره اپولو هوا میکنه! برام سواله که این اقا کارش چی میتونه باشه که تو این ساعت از روز کاری اینجا تو کافه با این قیافه جدی نشسته داره بازی میکنه.
دیروز کلاسم تموم شد و تا اخر این هفته هر سه کلاسی که این تابستون درس میدادم تموم میشن و خودمم باورم نمیشه چه تابستون شلوغی داشتم و چقدر کار کردم. هنوز درگیر کارهای اسباب کشی هستم و انقدر وسیله دارم که نمیدونم چطوری شد که منانقدر خرید کردم. اینجا ادم میل به مصرف گرایی داره و کلا ملت خیلی خرید میکنن. حراج هایی که امریکا داره معروفه و هیچ جای دنیا انقدر تخفیف نمیدن و انقدر حراج ندارن. قیمتها با توجه به سطح مالی خیلی مناسبه و حتی گاهی میبینی یه ادم فقیر که گوشه خیابون نشسته هم یه ساعت اپل دستشه یا یه کفش برند پاش هست. همیشه یه مناسبتی هست که یه تخفیف بزرگ بزارن و ملت بریزن تو سایتها یمختلف و خرید کنن یا برن حضوری خرید کنن برای همینم یهو به خودت میای میبینی کلی لباس یا کفش داری که بعضیاشو حتی یکبار هم نپوشیدی. اعیتاد به خرید یکی از بزرگترین اعتیادهای امریکاییهاست. من هرچی تلاش میکنم که کمتر خرید کنم یهو میرم تو سایت امازون و یه لباس خوشگل میبینم و سریع میخرم و دو روز دیگه دستمه و همین باعث میشه اشتیاقم به خرید بیشتر بشه چون راحت و بی دردسر برات چیزی که میخای میفرستن.
وسایل خونه هم همین داستانو دارن و تخفیفات خوبی بهشون میخوره و قیمتها هم مناسبه. باید سعی کنم که مینیمالیست بشم به این معنی که کمتر خرید کنم و یا فقط چیزی که لازم دارم بخرم. الان که دارم جا به جا میشم تازه میفهمم چقدر وسیله دارم و چقدر لباس که حتی بعضیاشو نپوشیدم و دارم خیلیاشونو میدم به دوست ایرانیم و دوباره دیروز لباس خریدم.
بلاخره الف بهم تکست داد و گفت که داری چکار میکنی وقتی بش گفتم دارم وسایلمو جم میکنم و پدر مادر اقای گیلاس قراره بیان کمکم کنن فقط گفت چه عالی! نه پیشنهاد کمکی و نه هیچ چیز دیگه ای. ادمی که هروقت نیاز به کمک داشته من اولین نفری بودم که به فکرش میرسید و هیچوقت از کمک کردن بش دریغ نکردم و چقدر تو جا به جایی وسایل و مهمونی هاشون کمکش کردم. حالا مثل یه غریبه داره میگه موفق باشی. خوبه که ادم ها رو تو روزای سخت بشناسیم.
تا اخر این ماه دارم اسباب کشی میکنم که برم خونه ی خوده خودم. اینترنتم این خونه نمیدونم چرا یهو ق شد و ۴ روزه که هنوز وصل نشده و این حجم از بی مسولیتی برای یه شرکت بزرگ مخابراتی تو امریکا تقریبا مثه یه جوک میمونه و البته که قراره من دوباره برگردم خونه بهم زنگ بزنن و بعد تلاش کنن که وصل بشه که واقعا خسته کنندست. خیلی کار دارم این روزها و هفته دیگه هم عروسی دوستم دعوتم اما وسط همه ی این سر شلوغی ها تصمیم گرفتیم با اقای گیلاس دوباره بریم تو دل طبیعت و یه کلبه چوبی وسط جنگل اخر این هفته.
اومدم دانشگاه همه ی کتابهامو بریزم تو چمدون و برگردم خونه! انقدر کتاب دارم که خودمم باورم نمیشه چرا و چطوری اینطوری شد! از الف تقریبا هیچ خبری ندارم و برامم مهم نیس حالا تازه فهمیدم اگه کنار هم بودیم بخاطر خانوادش و مادرش بطور ویژه بوده و خودش هیچوقت کمک خاصی نکرده بهم حتی ساده ترین کمک کردنها. چندوقت پیش بش گفتم اگه بخام اسباب کشی کنم و ماشین کرایه کنم همراهم تا خونه جدیدم میای؟ نه اینکه وسیله جا به جا کنه یا کمک کنه فقط بیاد بشینه کمک دست من تو رانندگی! اولش کمی سکوت کرد و بعدم با اکراه گفت باشه و منم گفتم خیلیم مهم نیس میتونم از خانواده ی اقای گیلاس کمک بخوام و اونا بهم نه نمیگن و خیلی سریع گفت اره اینطوری بهتره من باید با دوست پسرم بریم یه جایی که البته نزدیک خونه جدیدته و بعدش میتونیم بیایم به تو هم سر بزنیم که من خودمو زدم به اون راه و ادرس ندادم. شنیدن این طرز صحبت کردن برای من از طرف الف غیرقابل باور نبود. همیشه حتی سر کوچکترین مسایل هم همینطوری راحت خودشو به اون راه میزنه و دانشجوی دکترا بودن و وقت نداشتن رو بهونه میکنه اما این دیگه خیلی جالب بود.
بهرحال برام مهم نیس و الان برام محیط جدیدی که قراره توش برم و اپارتمان جدیدم و زندگی با کسی که دوستش دارم یلی هیجان انگیزتر از درگیر این دوستی های ابکی بودنه.
یکی از بچه های دکترا که قرار بود امسال با من توی جاب مارکت باشه دو هفته دیگه دفاع دکترا میکنه بطرز غیر قابل باوری ! من شوکه شدم و بهش ایمیل دادم که فلانی چی شد انقدر زود؟ گفت کار پیدا کردم و باید شر وع کنم زودتر! گفتم کجا؟ و اسم دانشگاهو گفت و من شوکه شدم. دانشگاه همسرش و نکته جالبتر اینکه همسرش رییس دپارتمانه و خانمشو استخدام کرده!!!!!! خیلی خنده دار بود و این حرکتهای عجیب غریبو فقط چینیا میکنن. یه همچین حرکتی کاملا غیرقانونیه و همسر که قدرت داشته باشه نمیتونه فامیلشو استخدام کنه تو یه جای دولتی. حتی ایرانم همینه. یا حداقل اعلام عمومی میکنن که فلان شغل باز شده ملت اپلای میکنن و بعد اینا با پارتی فامیل خودشونو استخدام میکنن اما این دوست چینیمون حتی این حرکتا رو هم نزده بود! رییس دپارتمان شده بود بعد یه پوزیش باز کرده بود و خانومشو گرفته بود! حالا ما همه شوکه ایم که واقعا یه همچین چیزی میشه؟ تو امریکا؟ یه چینی؟! خیلی دل دارن اینا! دیگه پارتی بازیشونو علنی کردن!
برم به کارام برسم...
یه وقتایی دلم میخاد یه روز از هفته رو فقط به خودم برسم و غذایی که دوست دارم بپزم و حمام برم و بعدم برم spa و یا سالن برای مانیکور و پدیکور. این رسمو از وقتی امریکا اومدم برای خودم داشتم دلخوشی های کوچیکی که حالمو خوب میکنه. اینکه همیشه لاک میزدم از خیلی خیلی وقت پیش بوده چون بهم انرژی میداد وقتی تایپ میکردم و یه کاری میکردم انگشتامو میدیدم حالم خوب میشد بعدتر حتی احساس قدرت بهم داد نمیدونم شاید بخاطر اینکه ملت از یکی که همش داره درس میخونه و به قول خودشون nerd هست یا باید همش عینک رو چشمش باشه یا حسابی بهم ریخته باشه و به خودش نرسیده باشه چون وقت نداره! البته قبلترشم تو ایران وقتی تو مسابقات بودم و تیم کاراته تنها کسی که لاک میزد من بودم که مسخرمم میکردن حتی و میگفتن انگشتات نشکنه! چون فکر میکردن یا باید اونوری باشی یا اینوری! و من از اونجایی که کلا مخالف این طرز فکرها هستم برای لجبازی هم که شده روزای مسابقه لاک قرمز میزدم حتی که بیشتر جلب توجه کنه که ساکت شن اون دخترایی که فکر میکردن ورزش رزمی یه ورزش مردونس و نباید حس زنانگی توش باشه و باید زمخت و خشن بود و دوست داشتن تفکر خشنشونو به رخ بکشن. بعدتر هم اینجا راجع به اون nerd بودن و دانشجوی دکترا بودن و وقت نداشتن این اتفاق تکرار شد. ما هممون وقت داریم به خودمون فکر کنیم و به خودمون حال خوب بدیم اما دلمون نمیخاد. الف بعضی وقتا بهم کنایه میزنه که تو همیشه مانیکور داری چطوری وقت میکنی؟ جواب من خیلی سادست فیس بوکمو دی اکتیو کردم خیلی تو ایسنتا نیستم و زیادم اهل رفیق بازی نیستم خب وقت پیدا میشه الان!
بعد هم یه لاک ساده که هزینه ای نداره دخترا. نیازی به سالن رفتنم نداره حتی. اتفاقا من هر وقت استرس یه کاریو میگیرم بیشتر دلم میخاد به خودم برسم. همین دلخوشی های کویچکو کلی راجع بهشون نوشتم. تموم کردن یه کتاب جذاب. شنیدن یه پادکست عالی. پختن غذای مورد علاقه. خریدن لاک و رژ جدید. برگ دادن گیاهی که دارم. ورزش کردن.
فکر میکنم ادم سنش بالاتر میره دوست داره بیشتر به تفکراتش رسیدگی کنه به اینکه چقدر از راهو اومده و بقیشو میخاد چکار کنه. من هیچوقت نتونستم درک کنم اونایی رو که از صب تا شب تو مهمونی هستن و یا دارن برنامه برای مهمونی میریزن یا کلا دورشون شلوغه از ادمها. اونا هم البته هیچوقت منو درک نکردن و خب درک نکردن همدیگه ضرری به هیچکدومم نزده. من اونی که باید درکم کنه و من درکش میکنم بهم نزدیکتریم رو دارم و همین کافیه.
بگذریم از همه اینها شاید یه کم راجع به محله و خونه ای که توش زندگی میکنم و ادمهایی که باهاشون دوستم بگم بد نباشه. الف نزدیکترین دوستمه که اونم دانشجوی دکتراس. اینجا وقتی تو یه دانشگاه رنک بالا باشی اون محله های نزدیک دانشگاه هم همه ادمهای تحصیلکرده هستن مثلا صاحبخونه ی من استاد دانشگاه نیویورک هست. طبقه های بالای خونه ای که من توش هستم دو نفر استاد دانشگاه خودمون زندگی میکنن و دوتا پسا دکترا و یک دانشجوی دکترای دیگه و من هم که طبقه پایین هستم. الف تو اپارتمانی زندگی میکنه که جز اپارتمانهای لوکس این محله حساب میشه و خیلی خیلی گرونه اما خب پدر و مادرش هر دو پزشک هستن و اونا هزینه ها رو میدن. دوست پسر الف کاملا متفاوت از ما هست. از محله های پایین شهر هست و تنها فرزند لیسانس گرفته ی خانواده. ی شلوغشون هست. اینکه الف باهاش اوکیه و به عنوان دوست پسرش قبولش داره برای من عجیب نیست چون اینجا اصلا به اختلاف طبقاتی توجهی نمیشه برعکس ایران. اینجا براشون شخصیت ادمها مهمتره.
خونه ی من قدیمی هست و بخاطر همینم من همش شکایت دارم ازش و غر غر میکنم اما اینجا تو این بلاگ نه با صاحبخونه!!!!:)))) خیلی کم یه غر میزنم گاهی و اونم میاد یه چیزی میگه یه دستی به سر و روی خونه میکشه میره و باز یهو من یه موشی چیزی میبینم و فشارم میافته و یه تکستی میدم و بازم این لوپ تکرار میشه. صاحبخونه ادم خسیسیه و نمیخاد زیادی هزینه کنه با اینکه استاد دانشگاهه و کلی حقوقش عالیه بازم خساستش اجازه نمیده دست و دلبازاانه یه حرکتی برای خونه بزنه. خونه ها اینجا معمولا با وسایل مهمشون اجاره داده میشن مثل یخچال و گاز و فر و شاید مایکرویو. اکا اگه گرونتر باشن ماشین ظرف شویی هم دارن. خونه ای که من اجاره کردم همه چی داشت من اگه بخام از این خونه برم فقط باید لباسام و کفشامو و کتابامو ببرم که اونم خیلیییی خیلیی میشه! اجاره خونه با وجود همه ی این وسیله ها و مجهز بودنش به مراتب خیلی مناسبتر از خیلی جاهای دیگه بود و همینم باعث شده من هی تمدید کنم و تو این خونه بمونم چون هرجای دیگه میرفتم باید کلی وسیله میخریدم. دیگه اینکه به دانشگاه خیلی خیلی نزدیکه و بازم من نمیتونستم خونه به این نزدیکی و قیمت مناسب جایی پیدا کنم. هوووم تا حالا از خوبیای این خونه ننوشته بودم الان که دارم مینویسم فکر میکنم بد جایی هم نیستا من چقدر ادم غرغرویی بودم!
خولاصه اینکه محله ها هم تو این کشور یه جورایی خیلی نامحسوس طبقه بندی اجتماعی شدن. مثلا اون محله های نزدیک دانشگاه مخصوص جامعه اکادمیک هس و همه یا استادن یا دانشجو. محله هایی که فقط سیاه پوستها زندگی میکنن. محله هایی که سفید پوستها فقط زندگی میکنن. محله هایی که مخصوص هندی ها هست یا مخصوص چینی ها هست… محله های فقیر نشین یا مردم با درامد پایین و غیره. خیلی کم پیش میاد یکی از یه طبقه ی اجتماعی دیگه بیاد تو محله ی ادمهایی با طبقه اجتماعی متفاوت چون خیلی زود رفتار اون طبقه اجتماعی باعث میشه طرف بزاره بره. یا مثلا شرایط و جو محله باعث طرف جمع کنه بره.
فکر میکنم ایرانم همینطوریه و یه جورایی محله ها طبقه های اجتماعی متفاوتی رو توشون دارن. اما اینجا خیلی واضحتر این تفاوتها دیده میشه. نمیدونم شاید این ایالتهای شرقی امریکا این قضیه توش بهتر و واضحتر نشون داده میشه… نمیدونم کسی از امریکا هم منو میخونه یا نه که تایید کنه این داستانو یا رد کنه! کشورهای دیگه چطور؟!
بگذریم یه پادکست فارسی دارم گوش میدم که عاشقش شدم و توضیح و ترجمه ی کتاب انسان خردمند هست که خیلی کتاب خوبیه. اسم پادکست ناوکست هست و توضیه میکنم حتما حتما گوش کنین که کلی اطلاعات جذاب داره.