خسته ام

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

رابطه ی ریاضی یا رابطه ی غلط و کمی هم پنیر گیاهی!

هر روز ساعت ۷ صبح میرم باشگاه و ۸ برمیگردم میام به کارام میرسم اما امروز نتونستم چون حالم خوب نبود  و دل درد داشتم. به این فکر میکردم که چه بهونه ی مسخره ای اوردم برای نرفتن. راستش استرس پااین نامه هم دارم هرچند تنبلم هستم خب.  به خونه ی جدید تقریبا دارم عادت میکنم و هفته ای یکیبار هم دارم میرم میتینگ . کتاب جدیدی که شروع کردم یکی از خواننده های اینجا بهم معرفی کرد و اسمش هم دختر صورتتو بشور! کتاب انگلیسی گوش میدم و خود نویسنده کتابو خونده و خیلی خوب میتونی حسشو به نوشته هاش درک کنی. کتاب رو به شدت توصیه میکنم چون واقعا خوبه گاهیادم به خودش یاداوری کنه که یه ادم معمولی و پر اشتباه هست و هی خودشو بابت اشتباهات گذشتش سرزنش نکنه. یکی از قسمتهای جالب این کتاب وقتی بود که راجع به رابطه ی غلطی که توش وارد شده بود حرف میزد.  دوستایی داشتم که میدونستن رابطشون غلط هست ولی بازم توش موندن و دارن ذره ذره اب میشن. دوستی دارم که الان سی و دو سالش شده و هیچوقت تو زندگیش دیت نرفته و هیچوقت با پسری حرف نزده و همیشه سرش تو کتاب بوده. الان از اینکه میبینه همه دارن ازدواج میکنن یا ازدواج کردن وحشت کرده و دست به هرکاری میزنه تا با یکی بره بیرون. از مرد با بچه ۱۱ ساله گرفته تا پسر مشکل ذهنی دار و کم حرف. و بازم نشسته غر میزنه چرا چرا اینجوری شد؟ چرا هیچکی یادمون نداد چکار کنیم؟ 

کسی دلش به حال ما نمیسوزه جتی پدر و مادرمون چون اونا جای ما نیستن بفهمن چی برای ما خوبه یا چی بده اونا فقط میتونن بفهمن چی برای خودشون بد بوده و نباید برای بچه هاشون تکرار بشه. نمیتونن اینده رو پیش بینی کنن. با توجه به سطح علمی یک جامعه سطح عواطف انسانی و شعور اجتماعی هم تغییر میکنه و یکی که مال دهه پنجاهه نمیتونه برای کسی که تو دهه هفتاد به دنیا اومده نسخه ای بپیچه. البته تو جامعه های در حال توسعه و سنتی این تغییرات ناگهانی خیلی کمتر به چشم میاد و هنوز هم هستن پدر و مادرهایی که به شدت تو زندگی بچه هاشون دخالت میکنن و احساس خوبی هم دارن نسبت به این قضیه! نکته اینه که اول و اخرش خودمونیم که میتونیم بفهمیم اشتباهمون چیه و کجای کاریم. موندن تو یه رابطه ی غلط بزرگترین اشتباهه. یه قانون ریاضی هم هست به اسم قانون ۳۷ درصد که من شاید یه روز داستان  محاسباتمو و دیت کردنهامو اینجا بگم بر اساس این قانون. همینقدر بگم که حال هر دو دوستم اونی که تو یه رابطه ی اشتباه مونده و اونی که هیچوقت رابطه ای نداشته هر دو مثل هم هستن و نقطه ی صفر این رابطه ریاضی هستن. شاید برای شما خنده دار باشه ولی تمام این روابط انسانی و انتخاب شریک زندگی تابع قوانین ریاضی هستن و توشون میشه یه الگوریتم خاصی رو پیدا کرد. اگه علاقه به دونستن بیشتر این موضوع دارین میتونین matching theory  رو سرچ کنین و بیشتر راجبش بدونین. نمیخاستم ریاضیش کنم فقط میخاستم بگم  تصمیم گیرنده باشین نه ادمی که براش تصمیم گرفته میشه…

پی نوشت ۱: این معرفی اهنگهاتونو خیلی دوست داشتم بازم بگین.

پی نوشت ۲: پنیر گیاهی درست کردیم با اقای گیلاس. بادوم رو تو اب خیسوندیم به مدت ۷-۸ ساعت بعد پوستشون خیلی راحت کنده شد بعد تو مخلوط کن یا غذا ساز پودرش کردیم و نمک و فلفل و روغن زیتون و ادویه جاتی که دوست داشتیم اضافه کردیم و ریختیمشون تو ظرف و درشم گذاشتیم و فرداش رفتیم بازش کردیم و استفاده کردیم شبیه پنیر خامه ای. عالی و سالم. حتما امتحان کنین.


عروسی به سبک ایرانی امریکایی

خیلی سرم شلوغه و خیلی وقته که زیاد سمت ریسرچم نرفتم شاید بخاطر تغییرات بزرگی که تو زندگیم افتاده. جشن عروسی به زودی برگزار میشه و سبک ایرانی امریکاییه. من اهل موسیقی گوش دادن هیچوقت نبودم و نیستم و الان بهم گفتن چی میخای تو عروسیت پخش شه ترانه فارسی! و من موندم و یه دنیا گنگی! دنبال ترانه میگردم از منصور گرفته تا آرون افشار و حتی اقای گیلاسم تشخیص داده که این تفاوت سبکها نشون میده کدوم اهنگها مال الانه کدوما ماله دهه هفتاد یا شصته شمسیه! خولاصه که هرکی ترانه ای چیزی میدونه که تو عروسی شنیده یا تو عروسیش گذاشته اینجا به من بگه که برم گوش بدم ببینم چیه. حالا اگه میگفتن کتاب معرفی کن یا پادکست بگو سریع براشون لیست میکردماااا!‌تازه انقدر که اینجا همه چیو راحت میگیرن و استرس ازدواجهای ایرانو ندارم کلی باز استرس گرفتم! من وااااقعا اهل تجملات نیستم و به شدت فرار هستم از خرجای الکی و مرکز توجه بودن و اقای گیلاسم از من بدتره اتفاقا. هر دو استرس گرفتیم و دلمون میخاد فرار کنیم بریم سر زندگیمون زودتر.


دختره حالش خوب نیس...

خب این روزا سرم خیلی شلوغه و دیروز درگیر عروسی دوستی بودم که دعوتم کرده بود. هنوز دارم وسایلمو جم میکنم و به زودی خیلی تغییرات بزرگ در زندگیم خواهم داد. خوشحالم که خیلی از ادمهای داغون رو از ندگیم انداختم بیرون و  دیگه به هیچ وجه حاضر نیستم حتی یک ثانیه وقتمو بهشون اختصاص بدم یه دوره از زندگیم با یکی از هم دانشگاهیام حرف میزدم هر روز که بعدتر با بدبختی دادن پول به شرکتی رفت استرالیا. با یکی اینترنتی اشنا شده بود و میخاست بره استرالیا ازدواج کنه با اون طرف و وقتی پاش اونجا رسید یه ماهی خونه اون طرف بود و بعد که پسره فهمید پولی نداره از خونش انداختش بیرون و خب دختری بود که بی نهایت بدبین بود و در اوج ناله و اه و واویلا و من هر روز باهاش حرف  میزدم و سعی میکردم بهش انرژی بدم! صبحا که من از خواب پا میشدم شبهای اون بود و چقدر که من وقت تلف کردم برای حرف زدن با اون ادم سرتاپا انرژی منفی. اون روزها رو جز بدترین وقت تلف کردنهای عمرم میدونم نمیدونم چرا دلم براش می سوخت و فکر میکردم گناه داره بنده خدا باید یکی بش کمک کنه غافل از اینکه ما خودمون باید به خودمون کمک کنیم و هیچکس واقعا ارزششو نداره که ما بخایم وقتمونو براش تلف کنیم. بعد از یکسال وقتی دختره باز رفت یک خرابکاری دیگه کرد و با ناله اومد سمت من و باز انرژی منفی میداد خیلی راحت بش گفتم من فکر میکنم دلم نمیخاد بیشتر از این وقتمو با حرف زدن با تو تلف کنم. از زندگیم انداختمش بیرون و یه نفس عمیق کشیدم.  از این ادمها تو زندگیم کم نبودن. ادمهایی که عزت نفس پایینی دارن و به هر دری میزنن که توجه و محبت جلب کنن و وقتی بهشون محبت میکنی دیگه مثل کنه بهت میچسبن و ولت نمیکنن و با انرژی منفیشون زندگیتو تحت تاثیر قرار میدن.

شاید بودن همچین ادمهایی حداقل یکبار تو زندگی هممون لازمه تا درس بگیریم و بفهمیم ما نمخایم اونطوری باشیم و البته اگه دوباره سرو کله این دست ادمها تو زندگیمون پیدا شد زود تشخیص بدیم و نزاریم وقتمون تلف شه. 

همه ی اینارو گفتم که بگم دختره بازم بهم پیام داد بعد از یک سال و خورده ای ماه و با همون سلام اول شروع به ناله کرد که با یه اقایی دوست شده که ۲۰ سال از خودش بزرگتره و  نمیدونه چکار کنه. جوابشو ندادم چون دلیلی نمیبینم به کسی که خودشم از من سالها بزرگتره و هنوز قدرت تشخیص نداره و نمیدونه چی از زندگیش میخاد راهنمایی کنم و اصلا من چه دوستی با یه همچین ادمی دارم که هیچ چیز مشترکی با هم نداریم. ایندفه خیلی عاقل تر از قبل بودم که بلاکش کردم و اجازه ندادم وقتمو تلف کنه! 

پی نوشت:

 کتابی که دارم میخونم انقدر برام جذابه که نهایت نداره. ۲۱ درس برای قرن ۲۱.

نقل و انتقالات و مصایبش!

از اونجایی که اینترنت خونم قط شده بیشتر وقت میکنم به کارای دیگم برسم و همش فکر میکنم اوه چقدر سخته زندگی بدون اینترنت! اصلا شدنی نیس انگار. یه روز اینترنتتونو قط کنین ببین چقدر میتونین تحمل کنین وضعیتو.  اومدم تو کافه مورد علاقم کار کنم. رو به روم یه اقایی نشسته با یه قیافه خیلی علمی طور و عینک و سخت مشغول کار تو لب تابشه. حواسم به کارم بود و دقت نمیکردم داره چکار میکنه الان که نگاه کردم دیدم خیلی جدی داره بازی میکنه!!!!! شاید نزدیک به دو ساعته که من اینجا دارم کار میکنم و این اقا از قبل هم اینجا بود و بدون اینکه حتی پوزیشنشو عوض کنه داره با جدیت تمام بازی میکنه و هرکی ندونه فکر میکنه داره اپولو هوا میکنه!  برام سواله که این اقا کارش چی میتونه باشه که تو این ساعت از روز کاری اینجا تو کافه با این قیافه جدی نشسته داره بازی میکنه. 

دیروز کلاسم تموم شد و تا اخر این هفته هر سه کلاسی که این تابستون درس میدادم تموم میشن و خودمم باورم نمیشه چه تابستون شلوغی داشتم و چقدر کار کردم. هنوز درگیر کارهای اسباب کشی هستم و انقدر وسیله دارم که نمیدونم چطوری شد که منانقدر خرید کردم. اینجا ادم میل به مصرف گرایی داره و کلا ملت خیلی خرید میکنن. حراج هایی که امریکا داره معروفه و هیچ جای دنیا انقدر تخفیف نمیدن و انقدر حراج ندارن. قیمتها با توجه به سطح مالی خیلی مناسبه و حتی گاهی میبینی یه ادم فقیر که گوشه خیابون نشسته هم یه ساعت اپل دستشه یا یه کفش برند پاش هست. همیشه یه مناسبتی هست که یه تخفیف بزرگ بزارن و ملت بریزن تو سایتها یمختلف و خرید کنن  یا برن حضوری خرید کنن برای همینم یهو به خودت میای میبینی کلی لباس یا کفش داری که بعضیاشو حتی یکبار هم نپوشیدی. اعیتاد به خرید یکی از بزرگترین اعتیادهای امریکاییهاست. من هرچی تلاش میکنم که کمتر خرید کنم یهو میرم تو سایت امازون و یه لباس خوشگل میبینم و سریع میخرم و دو روز دیگه دستمه و همین باعث میشه اشتیاقم به خرید بیشتر بشه چون راحت و بی دردسر برات چیزی که میخای میفرستن.

وسایل خونه هم همین داستانو دارن و تخفیفات خوبی بهشون میخوره و قیمتها هم مناسبه. باید سعی کنم که مینیمالیست بشم به این معنی که کمتر خرید کنم و یا فقط چیزی که لازم دارم بخرم. الان که دارم جا به جا میشم تازه میفهمم چقدر وسیله دارم و چقدر لباس که حتی بعضیاشو نپوشیدم و دارم خیلیاشونو میدم به دوست ایرانیم و دوباره دیروز لباس خریدم. 

بلاخره الف بهم تکست داد و گفت که داری چکار میکنی وقتی بش گفتم دارم وسایلمو جم میکنم و پدر مادر اقای گیلاس قراره بیان کمکم کنن فقط گفت چه عالی! نه پیشنهاد کمکی و نه هیچ چیز دیگه ای. ادمی که هروقت نیاز به کمک داشته من اولین نفری بودم که به فکرش میرسید و هیچوقت از کمک کردن بش دریغ نکردم و چقدر تو جا به جایی وسایل و مهمونی هاشون کمکش کردم. حالا مثل یه غریبه داره میگه موفق باشی.  خوبه که ادم ها رو تو روزای سخت بشناسیم.