هفته ی خیلی سخت

این روزا خیلی سرم شلوغه و دارم  روی پروپوزالم کار میکنم. حقوقم بعد یه ماه هنوز به حسابم ریخته نشده و نمیدونم اینا دوباره چکار اداری رو احتمالا به وقفه انداختن! اینجا حقوق ها دو هفته یک بار به حسابمونه و من الان ۴ هفتس که حقوق ندارم! به منشی دپارتمان ایمیل زدم یه هفته پیش و جوابمو نداده انقدر سرم شلوغ بوده که وقت نکردم برم دفترش ! بش که فکر میکنم عصبانی میشم بعد دوباره سعی میکنم خودمو آروم کنم. سرما خوردم و بخاطر حقوقمم ناراحتم. اما گل جدید خریدم و بهم انرژی خوبی میدن.  یعنی یکی برام غر بزنه که فلانو بهمان اماده ی منفجر شدن و خراب شدن خودم روی سرش هستم چون من با اینهمه موج بدبختی هنوز دارم با گل دادن گلدونهام به خودم انرژی مثبت میدم.  امیدوارم که مشکل اداری یا هرچیز دیگه ای که هست به زودی تموم شه که من واقعا حوصله ی دردسر بیشتری رو ندارم یه هفته قبل از پروپوزالم! دعا کنین برام.

آیندشو براش ساخت...

کلی کار دارم و گاهی دلم میخاد بزنم زیر همه چی بشینم یه گوشه ای و فقط فکر میکنم یا اصلا حتی فکرم نکنم .دیروز وسط سر شلوغی ها و آماده شدن برای رفتن به دانشگاه و کلاسهایی که باید براشون اماده میشدم با یکی از دوستای لیسانس حرف میزدم که الان دانشجوی یکی از دانشگاههای نسبتا خوب امریکا و  یکی از ایالتهای جنوبیه. سه ساله اینجاس و هنوز همو ندیدیم و من دیگه نمی شناسمش زیاد. تو دوران لیسانس یکی از بچه های باهوش رشته مکانیک بود که  کتاب سنگین ترمودینامیکو میگرف دستش روی تختش دراز میکشید و انگار که داره داستان میخوونه کتابو میخووند و بعدم میرف یکی از بالاترین نمره های کلاسش می شد! به وجود خدا اعتقادی نداشت و کلا هرنوع عقیده ای که خارج از بحث علمی می شد  میزاشت کنار اما دیروز یه چیزی بهم گفت که فکر میکنم خیلی خیلی وقته که نمیشناسمش. 

اولش از گفتنش خجالت میکشید بعدش با اصرار من بلاخره گفت و اونم این بود که یه مقدار پول خیلی زیادی داده بود به فالگیر که براش از آیندش بگه!!!!!!! فال گیرها اینجا شغل قانونی دارن و وبسایت و حتی حقوق خیلی خیلی بالا! دقیقه ای ۱۵-۱۶ دلار! و تا دلت بخاد چرت و پرت میگن و میزان چرت و پرت گوییشونم خیلی واضحه عموما ادمهای بی سوادی هستن و اما اونقدری باهوش هستن که یه دانشجوی دکترا رو بزارن سرکار و اینطوری ازش پول بگیرن! وقتی تعریف میکرد من فقط سکوت محض بودم و واقعا باورم نمیشد که اینکارو کرده! از پسری خوشش میومد و تلاششو برای اینکه توجه پسر رو جلب کنه کرده بود اما خب نتیجه ای نگرفته بود و حالا با دل  شکسته پیش این رمالها رفته بود تا براش طالعشو بگن! که یکیشونم گفته بوده این اقا همونی هست که تو باهاش خوشبخت میشی و حالا نامزد داره!!!!  در اینکه این دوستم همیشه دلش میخاد ایه یاس و ناامیدی بخوونه هیچ شکی ندارم حتی وقتی اومد امریکا میگف که من که میدونم اخرش از اینجا میندازنم بیرون! الانم این خانوم رمال بهش بهترین بهانه رو برای تا اخر عمر مجرد موندن داده بود با گفتن اینکه اونی که تو رو خوشبخت میکرد اقاییه که اصلا تو به هیچ جاش نیستی!  بعد انقدرم با مطمنی خاصی اینارو قبول کرده بود که من به شخصه هیچ دلیلی نمیدیدم باهاش بحث کنم.

فقط این وسط یه نکته برام جالب بود اونم اینکه استیصال و درماندگی و ناامیدی مثل یک زهر می مونه که میتونه ادمهای منطقی رو هم گاهی اسیر نوهمات کنه . آدمهایی که برای فرار از خودشون حاضرن  به هر بهانه ای رو بیارن و حال خوبشونو از بقیه با التماس طلب کنن که خب البته هیچوقتم نمیتونن این حال خوبو بگیرن از اونها. 

نمیدونم چقدر به پیشگوها و رمالها اعقتاد دارین ولی یه چیزیو خیلی خوب میدونم و اونم قدرت تاثیر گذاری حرفها روی ذهن ادمهاست. ذهن ما مثه یک لوح سفیدی می مونه که اماده ی پذیرش هر اعقتاد و حرفی هس که با شخصیتشم که اتفاقا میل به پذیرش منفی ها داره سازگاری عجیبی داره.  اگه بع پیشگویی بگین برام از ایندم بگو درواقع میخاین که یکی براتون اینده ای رو بسازه و خب پیشگو هم با توجه به شناختش از ادمهای ساده لوحی که سمتش رفتن کاملا میدونه که با چه ادمی طرفه و بلده چطوری شما رو معتاد خودش کنه و این اعتیاد با گفتن منفی ها شروع میشه… راه حلشم باز دست خودشونه و این یه دور تسلسل باطله که تا ابد ادامه پیدا میکنه تا اونجایی که شما پول دارین و اونم پول میخاد… من هنوز تو شوکم از حرفهای دیروز دوستم!

فیلمی که دیدن داره!

خیلی اتفاقی فهمیدم که فیلمی به اسم شبی که/ ماه /کامل/ شد تو جشنواره فجر کلی سروصدا کرده کنجکاو شدم بدونم چیه و داستان چی بوده که فهمیدم داستان راجع به ری/گی که سرکرده ی خیلی از عملیاتهای وحشتناک تو استان سی/ستان بوده هست.  نمیدونم تو وبلاگ قدیمیم از تجربه ی عجیب غریبم نوشتم یا نه. فکر میکنم که نوشتم چون چیزی نبود که بتونم راحت فراموشش کنم و احتمالا خواننده های قدیمیم مثه یاسی باید یادشون باشه. تو یکی از سفرهام تصمیم گرفتم کرمان برم و بینهایت از این شهر و ادمهای خونگرمش خوشم اومد. کرمانو خیلی دوست داشتم ولی یه مشکل بزرگی که داشت این بود که هربار که میرفتی تو ایست بازرسی همه رو پیاده میکردن و سگ مینداختن تو ماشین تا بو کنه و ببینه اگه مواد داره حمل میشه بگیره و خانومهای اتوبوس رو جدا گانه میبردن تو اتاق بازرسی و میگشتنشون حسابی. من هم از قضا یک شب که اصلا روحمم از این ماجرا خبر نداشت با خانوم خیلی پیری هم سفر شدم که پسرهاش بهم گفتن میشه مواظب مادر ما باشی  اگر نیازی به چیزی داشت ما خیلی ممنون میشیم ازت. مادرشون بهش برخورد و گفت من نیازی ندارم کسی مواظبم باشه و لهجه ی خیلی غلیظی داشت و من با لبخندم سعی کردم سر حرفو با مادری که کنارم نشسته بود باز کنم تا احساس بدی نداشته باشه. از پسرها شکایت کرد که اینا فکر میکنن کی هستن من همه اینا رو یه تنه حریفم و من هم میگفتم بله شما درست میگین. بعد که صمیمی تر شد گفت ریگی رو می شناسی؟ گفتم نخیر؟ گفت پس کرمانی نیستی؟ گفتم نخیر! یه نگاه بهم کرد و گفت بهتر که نمیشناسی من مادربزرگشم  و تو اون ۸ ساعتی که با هم هم سفر بودیم چیزهایی از اون ادم بهم گف که من امروز با سرچ اتفاقی این فیلم دونه دونش جلوی چشمم اومد! نمیدونم این فیلمو چطوری ساختن و حتی نمیدونم این خانوم چقدر از وقایع رو شرح داده و اصلا چه جراتی داشته که تونسته این موضوع رو انتخاب کنه. 

اون شب یکی از عجیب ترین شبهای زندگی من بود و اون خانوم مسن یکی از عجیب ترین ادمهایی که دیدم. داشتم فکر میکردم شاید این خانوم کارگردان با یکی از همین فامیلهای اون  ادم خطرناک صحبت کرده و تونسته این فیلمو بسازه. هیچکدوم اون ادمها از این موجود عجیب و غریب دل خوشی نداشتن و مادربزرگش تعریف میکرد که چه بلاهایی سر نزدیکترین های اعضای خانوادش اورده! هنوزم از یاداوریش حالم بد میشه. سه ماه بعد از اون ماجرا بود که خبر دستگیریش رو تو تی وی دیدم . هنوزم نمیدونم حکمت دیدن اون خانوم مسن و داستانی که تعریف کرد تو زندگیه من چی بوده فقط میدونم که اتفاقای عجیبی مثه این برام کم نیافتاده. گاهی حتی انقدر اتفاقا عجیب هستن که خودمم باورم نمیشه برای من اون اتفاق افتاده...

دختر حواس پرت

گاهی خیلی خسته میشم از کارهایی که میکنم از حواس پرتی های زیادم. امروز امتحان داشتن بچه ها و من حواسم نبود جواب سوالها رو هم تو یامتحان داده بودم و بعضیا متوجه شده بودن و خب نمره ی خوبی شاید بگیرن. انقدر حواسم پرت بود که حتی مرور نکردم سوالو رو ببینم جواب دارن یا نه! اخه ادم انقدر حواس پرت؟  این بی پقتی و حواسپرتیو همیشه داشتم و جدید نیس ولی خیلی وقتا از دست خودم خسته میشم از این حواس پرتی هام خسته میشم. 

برای خودم هدیه ولنتاین گرفتم. به دستگاه ورزشی که وقتی هوا سرده بتونم تو خونه ورزش کنم . یه کم گرون بود اما ارزششو داره وقتی ادم ورزش میکنه حالش خوب میشه. من از هر فرصتی برای انرژی مثبت دادن به خودم استفاده میکنم. از آشپزی کردن تا گل و گیاه پرورش دادن و ورزش کردن. واقعا نمیفهمم ادمهایی رو که غر میزنن و ناله میکنن فقط یه بار بهشون گوش میدم و بعدم تمام.

دوستم عروسیش برای تابستون دعوتم کرده. بی نهایت هیجان دارم و اولین باریه که عروسی امریکایی میرم. دوستم مسلمونه و شوهرش مسیحی و عشق تنها مذهبی که حالا هر دو دارن. براشون بی نهایت خوشحالم...








تولدمه

امروز تولدمه. منتظر ببینم نامه ای که برای روز تولدم نوشته بودم به دستم میرسه یا نه. یه وقتایی اون وب سایته قاطی داره نامه ها رو نمیفرسته. امروز دوشنبس و خوشبختانه من کلاس نداشتم. رفتم تو کافه مورد علاقم و نشستم به درس خوندن و از صبح همه ی کارهایی که لازم بود برای انجام دفاعمو انجام دادم! بلاخره موافقت شد که ماهه دیگه دفاع کنم پروپوزالمو. حالا من یه قدم دیگه به دکترا گرفتن نزدیکتر شدم و فقط خدا میدونه که چه آشوبی تو دلمه چه استرسی که هم لذت بخشه و ترسناک. روز تولدم  میخاستم دفاع پروپوزالم باشه اما خب نشد.  تمام این سالهای سخت مثه فیلم از جلوی چشمام داره میگذره و نمیتونم جلوی بغضمو نگه دارم. تا یه ساعت دیگه با الف میریم بیرون که به مناسبت تولدم با هم باشیم. اقای گیلاس جمعه اومد پیشم با سورپرایز دسته گل رز بزرگ که من نمیدونم تو این سرمای استخوون سوز نیویورک از کجا گیر اورده بود. یه زنجیر طلا  با آویز قلب که توش دوتا قلب دیگه قرار گرفته بود و یه بسته شکلات بزرگ مورد علاقم که خانوادش بهم داده بودن. حس خوبیه بزرگ شدن و حس خوبتر اینه که وقتی خودمو با گذشته مقایسه میکنم میبینم بازم همین راهو انتخاب میکردم و همین کشورو . گذشتمو دوست دارم با همه ی سختی هاش و سختی های زیادش. به آینده امیدوارم و میدونم که منم که میسازمش و منتظر نمی مونم تا برام بسازنش. 

شب قبل برای خودم کباب شامی درست کردم و تنهایی جشن گرفتن برای خودم. همیشه دوست داشتم و دوست دارم که این روز با خودم خلوت کنم یه ساعتایی رو. حتی وقتی که ایران بودم میرفتم تو اتاقم و روی تختم مینشستم و چند ساعتی فکر میکردم به اینکه چی شد و چی کار کردم و کجای زندگیمم و با خودم چند چندم! همیشه مامانم میپرید تو اتاق و می پرسید خوبی؟ و منم میگفتم دارم فکر میکنم یه کم دیگه میام. مامانم درو میبست و به بقیه میگفت داره فکر میکنه! من نمیدونم این دختر به کی برده :)))

من این عادتو از وقتی فهمیدم تولد یعنی چی داشتم و دارم شاید از ۵-۶ سالگی! از وقتی بهم گفتن یه سال بزرگتر داری میشی. اونموقع که فهمیدم دیگه دارم بزرگ میشم و سالیه که باید برم مدرسه باید کلاس اولی بشم. اون سالگی که منتظر بودم که برم سوم دیبرستان و دیپلم بگیرم. اون سالی که میدونستم تابستونش باید کنکور بدم و برای لیسانس وارد محیطی که بش میگن دانشگاه بشم. اون سالی که  تو خوابگاه موندم تا پروژه لیسانسمو بنویسم. اون سالی که میخوندم تا کنکور ارشد بدم. اون سالی که میدونستم بعدش باید ارشدمو دفاع کنم. اون سالی که میدونستم میخام از ایران برم اما نمیدونستم سال بعدش سال منه یا نه! اون سالی که اولین تولدمو تنهایی تو اتاقم تو یه شهر کوچیک هزاران کیلومتر دورتر از خانوادم گرفتم و میدونستم که آرزوهای بزرگتری دارم که به اون شهر کوچیک ختم نمیشه! اون سالی که با کسی تولدمو جشن گرفتم که همش مطمین بودم این ادم  مال من نیس و یه جای کار ایراد داره! اون سالی که تو یکی از بالاترین و گرونترین برجهای منهتن خیلی اتفاقی یه بلیط گرفتم و با الف شب تولدمو گذروندیم! و میدونستم که سال خوبی در انتظارمه.  و حالا امسال و سالی که میدونم یکی دیگه از مهمترین سالهای زندگیمه. سالی که میدونم نقطه عطف زندگیمه و سالی که میدونم خیلی چیزها رو برام روشن میکنه. تنهایی تو کافه مورد علاقم نشستم برای خودم یه چایی ژاپنی گرفتم که اسمش اژدهای خوشبخته و یه کاپ کیک کوچولو و شروع کردم به ایمیل زدن و درس خوندن و فکر کردن به اینکه این سالی که میاد بله این سالی که میاد سال منه. سال خوده خوده خودم مثه همه سالهایی که اومدن و رفتن و من با شروعشون هربار به خودم قول میدادم که محکم تر باشم و هیچ چیز نباید منو زمین بزنه و باید با کوچکترین اتفاقی دلمو شاد کنم حتی اگه دراومدن یه برگ کوچولو برای گلم باشه. بهونه های شاد بودنمو زیاد کنم و کم کنم ادمهای با انرژی منفی رو از خودم.

برام دعا کنین…انرژی مثبت بفرستین..