در اشپزخانه ام چه میگذرد...

کل امروز رو تو خونه موندم و کارامو کرد و برای خودم اشپزی کردم و فیلم دیدم. از فردا دانشگاه شروع میشه و درس دادن و میتینگهای پی در پی. تصمیم گرفتم که روز اخر تابستونو یه کم ریلکس کنم. چقدر زمان زود میگذره و چه ترسناکه این گذر زمان و عبور لحظه ها. کتابی که اخیرن دارم میخونم درباره شرکت امازون هست. دوستای من همش بهم میگن تو چطوری وقت میکنی کتاب بخونی با اینهمه کاری که داری. قبل از خواب روزی ده صفحه هم که از کتاب مورد علاقت بخوونی یهو به خودت میای میبینی تموم شده و کلی چیز یاد گرفتی. و نکته دیگه اینه که وقتی تو تختت کتاب میخونی با نور ملایم خوابتم ارومتر میشه. اسم کتاب به انگلیسی the store of everything هست. که درمورد شکل گیری شرکت امازون میگه و اینکه چطوری این ادم خیلی خیلی جلوتر از زمان خودش فکر میکرده و واسه همینم هس که الان یکی از بزرگترین و ترسناک ترین و جذاب ترین شرکتهای غول دنیا و امریکاست. من عاشق این شرکتم و حتی ریسرچمم به این شرکت ربط داره و وقتی راجع بهش تو کنفرانس صحبت کنم احتمال میدم که ادمای این شرکت تو پرزنتم بیان. به شدت دلم میخاد باهاش در ارتباط باشم و اگه یه زمانی دلم بخاد تو صنعت کار کنم برم سمت این شرکت بزرگ. این شرکت تنها شرکتیه که خلاقیت و ایده هاش به طرز دیوانه کننده ای پیشرو همه شرکتهاست تو خدمات و سرویس دادن به مشتری ها بخصوص! تو ایران دجی کالا شاید یه شبیه سازی فوق العاده کوچیک و پیش و پا افتاده ی این شرکت باشه که من مطمنم که پشت پرده یا عربا هستن یا یه شرکت امریکایی چون کشورهای اروپایی با واژه تخفیف اشنایی ندارن و نمیخان هم که داشته باشن.  گذشته از طرز شکل گیری یه شرکت غول این کتاب راجع به اخلاقیات و ریسکهایی که صاحبان ایده های بزرگ دارن هم صحبت میکنه. من یادمه همیشه از این دست کتابهای انگیزشی میخوندم. یادمه یه دوستی داشتم که تازه وارد رابطه شده بود تو دوران لیسانس و به شدت تلاش میکرد که پسره رو نگه داره و کتابای باربارا دی انجلسو میخووند و مردان مریخی و زنان ونوسی. اونموقع من کتابای ادمهای صاحبان ایده ها و شرکتهای بزرگو میخوندم و یه حرص سیری ناپذیری در موردشون داشتم. یه روز فکر کردم منم بخونم این کتابای باربارا رو شاید بلاخره یه روز یه جا یه وقتی به دردم خورد. ا زخودش شروع کردم و اینکه اصلا به عنوان یه زن چقدر خودش تو زندگی موفق بوده . انموقع یادمه که ترجمه نوشته بود ۷ تا ازدواج ناموفق داشته! همچین چیزی غیرممکنه. الان که اینجا هستم میتونم اسمشو بزارم هفت تا دیت خیلی جدی و نزدیک به ازدواج و یک عالمه دیتهای موقتی. کتابای خوبی بودن و من بیشتر از اینکه راجع به نصایحش فکر کنم به شخصیت خودش فکر میکردم که چطوری بلند شده از جاش با اونهمه شکستایی که خورده و حالا نویسنده کتابهایی شده که همه جا ترجمه شدن.خولاصه که خوندن کتاب قبل از خوابیدن مثه عبادته. 

اها اما یه کشف جالبی که کردم در مرود این پدیده ی زنان خانه دار ایسنتاگرامیه. اونایی که عکس از قابلمه صورتی غذاشون میندازن یا نشستن دارن سبزی پاک میکنن با لبخند یا مثلا خیار پوست میکنن و زمین طی میکشن و زیرش نوشتن منتظرن که اقایی بیاد غذا رو بزارن جلوش بخوره کیف کنه! 

اینا هدفشون چیه؟ تشویق به خانه نشین شدن؟ زود ازدواج کردن؟ تو هر رابطه ای رفتن و اسیر رابطه ی اشتباه شدن برای فرار از تنهایی؟ تبلیغ کاسه بشقاباشون و جهازشون؟ من خودم عاشق اشپزی ام. خیلی دوست ندارم رستوران برم فقط اخر هفته ها با اقای گیلاس یا با دوستان. نمیگم اشپزی بده که اتفاقا خیلی هم خوبه. اما دیگه اینطوری با افتخار از خانه نشین بودن و همسر خانه بودن حرف زدن اصلا شک برانگیزه! یعنی میگن به عقب برگردیم جای ما تو اشپزخونس! باشه من بحثی ندارم برگردیم اشپزخونه اما با اقایی لطفا! 

بعد همین دست پیج ها رو من چطور پیدا کردم؟ خیلی اتفاقی بعضیاشونو با بیش از ۱۶۰ هزارتا فالور که خب من مونده بودم چیو اینا فالو میکنن؟ قورمه سبزی و شوهرو؟ سالاد شیرازی درست کردن خانومو؟  یه عده دیگه رو از کامنتایی که زیر پستای بهنوش طباطبایی میزاشتن دیدم! خانومی که بعد از طلاقش تصمیم گرفته ورزشو بصورت حرفه ای دنبال کنه! تقریبا همه ی کامنتا  و دقیقا بالای ۹۹ درصدشون از خانومایی بود که با نهایت عقده و ذهن بیمارگونه بدوبیراه گفته بودن به این خانوم و بعد تو پیج خودشون از قورمه سبزی و اقایی تعریف کرده بودن!!!! اینا قراره نسل ایرانو تربیت کنن؟؟؟ من یکی دوبار کامنت اینجا گرفتم از امثال این دست ادمها که با افتخار میگفتن اونا موندن و امثال من رفتن! گاهی حس بدی پیدا میکنم وقتی میبینم تعداد این دست ادمها داره تو ایران هی بیشتر و بیشتر میشه و متاسفانه سطح هوش جامعه رو به طرز شگفت اوری همین قشر تنزل میدن.

حس بدیه….حس خیلی بدیه وقتی میبینی تعدادشون داره روز به روز بیشتر میشه….

تاریخ سیاه

رفته بودم گواهینامه رانندگیمو تمدید کنم از یه جاهایی تو شهر رد میشدم که برام بی نهایت عجیب بود. اینجا یه شهر فوق العاده گرون و جذابی بوده خیلی بهتر از منهتن که مرکز نیویورکه. خیلی سال پیش کلی اتفاق بد توش میافته و سیاه پوستها به صاحبانشون حمله میکنن و خیلیا رو میکشن و بعد صاحب اون خونه ها میشنو خونه ها رو که میدیدم خیلی بزرگ و جذاب به نظر میرسیدن با یه بالکنی طبقه ی بالای خونه رو به مناظر بیرون. به نظر میرسید که صاحبخونه خیلی پولداره و همه ی تلاششو کرده که زیباترین خونه ی شهرو داشته باشه و حالا اون خونه ها تبدیل شده بودن به ساختمونهای متروکه که  یه عالمه ادم معتاد مخصوصا سیاهها روی پله هاش نشسته بودن و داشتن از خستگی هر کدوم به یه سمتی میرفتن . خیلی صحنه ی زشتی بود تصور اینکه یه خونه ی به اون زیبایی حالا شده متروکه و پنجره ها رو با چوب مسدود کرده بودن و یه عده ادم معتاد دور بر خونه نشستن حالمو بد میکرد به تاریخ فکر میکردم به صاحبان اون خونه ها. به زیباییشون و اینکه چرا هیچوقت دیگه برنگشتن که خونه هاشونو بازسازی کنن ؟! یعنی دیگه انقدر ارزششو نداشته؟

یادم افتادوقتی تو کوچه پس کوچه های نقش جهان قدم میزدم خودمو تو گذشته تصور میکردم . وقتی تو مسجد شیخ لطف اله اون راه زیر زمینی رو دیدم تصور اینکه خانوما از اون راه به قصر میرفتن دلمو میلرزوند. همه ی کتابای تاریخی که خونده بودم جلوی چشمم مثه فیلم عبور میکردن و حالا من بودم و تصوراتم که تو تاریخ گم شده بودیم. دختران زیبارویی که از روستا به شهر اورده شده بودن که طعمه ی هوسهای یک شبه ی شاه بشن و بعد تا همیشه فراموش بشن. دخترایی که حتی فقط اورده شده بودن و هیچوقت فرصت نشده بود که شاه نگاهی بهشون بندازه و زندگی های محکوم به پوچی…

حالا اینجا صد ها سال بعد توی قاره ای که یه زمانی فکر میکردن اصلا حتی وجود خارجی هم نداره و تو یه کشوری که تا مدتها سرزمین آرزوهیا خیلی ها بوده من به تاریخ فکر میکردم. به سرنوشت خونه های مجللی که احتمالا صاحبان سفیدپوست ثروتمندش از ترس جونشون فرار رو بر قرار ترجیح دادن و از رودخونه گذشتن و شهر جدیدی رو برای خودشون ساختن با ساختمونهای خیلی بزرگتر و مجللتر و البته امن تر. 

ساختمونهای این سمت رودخونه به سبک خونه های سطلطنتی بریتیش بود و احتمالا همون سبک برده داری وحشیگرانه که نهایتا باعث نابودی صاحبانش یا حداقل فرارشون شد.

حالا از خرابی خونه ها که بگذریم اون محله ها تا سالهای سال انقدر ناامن و بد شدن که هنوز هم هیچکس حاضر نیس اونجا خونه ای بسازه یا حتی این نیمه قصرها رو بازسازی کنه. سیاهی و زشتی اون محله وصف ناشدنیه و من همه ی این زشتی ها رو از پشت پنجره ماشین میدیدم و حس بدی پیدا میکردم. حس بد انقدر قوی بود که باعث شد بیام اینجا بنویسم …


پذیرش ظلم

سرما خوردم . من وقتایی که سرما میخورم خوددرمانی میکنم  وقتایی که خوددرمانی میکنم سعی میکنم تو خونه باشم که هی انواع دمنوش ها رو بخورم و هی کار کنم. امروز وسط کارام فیلم حریم خصوصی رو دیدم فیلم بی نهایت مزخرف. خوشحالم که تو ایران به جز وقتایی که مدرسه میبردمون فیلم ببینیم هیچوقت هیچ پولی خرج رفتن به سینما نکردم!سینما رفتن هیچوقت برام جالب نبود اما اینجا بیشتر میرم با دوستام.فیلمهای ایرانی اخیر فوق العاده سیاه و منفی هستن و به طرز عجیب و غریبی زن توش یه موجود ضعیف و توسری خور و بدبخته که اگه سطح بالای اجتماعی برخوردار باشه یه مقدار چیتان پیتانش بیشتره و اگه از سطح پایین اجتماعی باشه که دیگه بدتر. تو هیچکدوم فیلمای ایرانی که دیدم یه دختر از سطح پایین اجتماعی با شجاعت علیه ظلمی که بش شده بلند نشده و اصلا حتی یه دختر شجاع علیه ظلم بلند نشده! ترسو و بزدل بودن رو دارن تو مغزمون میکنن. ترس از اعتماد کردن به ادمها و شک کردن به همسر و دوست و دوست پسر از اصول اولیه داستانهای فیلمها شده. کتک زدن زدن و دست روش بلند کردن و وحشی گری و داد و بیداد کردن خیلی عادی شده و درنهایت پذیرش بدبختی و ظلم توسط ظالم.

ظریف تو صحبتاش گفته چون خودمون انتخاب میکنیم طرز زندگیمونو. درست گفته ولی هنوز درک درستی از فهمیدن این جمله خیلی ها ندارن. خودمون انتخاب میکنیم که بریم این فیلمها رو با همسرمون و دوستمون ببینیم و افسوس بخوریم و ناراحت بشیم و بعد فکر کنیم تموم شد و بریم سراغ زندگیمون و اثرات تماشای این دست فیلمها رو لحظه لحظه های زندگیمون ببینیم. خودمون انتخاب میکنیم سکوت کنیم و بزاریم ۹ ملیارد ۹ ملیارد گم شه. خودمون انتخاب میکنیم …تو خصوصی ترین لحظه های زندگیمون قدرتمونو از دست دادیم و اجازه میدیم بهمون زور گفته بشه چطور انتظار داریم تو بیرون تو جامعه بهمون زور گفته نشه؟! 

یک جمله رو مامانم همیشه از بچگی بهمون میگفت بعدتر فهمیدم خیلی معروفه اما خب چون مامانم میگفت منم میگم جمله مامانمه. مامانم همیشه میگف که برای تربیت یک نسل باید یک زن رو درست تربیت کرد. میگفت شما وظیفه خیلی مهمی دارین من شما رو درست تربیت کنم یه نسل رو درست تربیت کردم. بعد من راه میرفتم با خودم فکر میکردم من الان روی یه نسل اثر خواهم گذاشت؟! چقدر من خفنم! اونموقع ها فقط خودمو میدیدم و اثرمو بعدتر که بزرگتر شدم دیدم که زنها چقدر نقش پررنگ و مهمی تو طرز فکر یک اجتماع دارن…

بترسیم از اثری که روی فکر و ذهن بقیه میزاریم با پذیرش ظلم…سکوت و ناامیدی از صحبت کردنمون. 


گوش بدین...

کتاب خوندن شاید خیلی زمان ببره و وقتایی که میخایم بخوابیم به جای اینکه کتاب بخونیم دلمون بخاد فیلم ببینیم یا اصلا بشینیم  به دیوار رو به رو خیره بشیم و به هزارتا چیز دیگه فکر کنیم یا بلاگ بخونیم یا تلگرام بالا پایین کنیم یا بریم ایسنتاگرام  همینطور این عکسا رو بالا پایین کنیم  و هی حرص بخوریم که وای فلانی چطوری فلان شد و این پولارو از کجا اورده میره فلان رستوران و خیلی فکرای پوچ دیگه! من اینبار میخوام به جای معرفی کتابُ بهتون پادکست معرفی کنم. شنیدن حرفهایی که میتونین اصلا بزاریم پخش شه و به هزارتا کار دیگتون برسین و وسطاش شاید یه جمله یه کلمه حالتونو خوب کنه! دوستای امریکاییه من هر روز که از خواب بیدار میشن شروع میکنن به گوش کردن پادکست. من سه چهار باری تصمیم گرفتم که گوش کنم به پادکستهای اونا ولی خیلی مزخرف بودن بعضی هاشون و اطلاعات پوچ و حاصل از ذهن خودشونو میدادن. یک سری موضوعات مثه تاریخ یا فلسفه  یا روانشناسی موضوعاتی نیستن که هر کسی با هر مدرکی بیاد راجع بهشون صحبت کنه. کسی که مدارک تحصیلی بالاتری داره مجبور شده یک سری مطالعات جزیی تری راجع به اون مسایل داشته باشه اما اینجا! این پادکستها وقتی طرف رو سرچ میکنی میبینی طرف فقط یه لیسانس داره اونم تو یه موضوع خیلی بی ربط از یه دانشگاهی که اصلا نمیدونی کجاس! خولاصه من گوش نمیکنم وقتی از یه جایی به بعد ادمی که دانشی راجع به موضوعی نداره به صحرای کربلا میزنه! حالا همین رویه رو بیاریم تو ایران. انصافا من  غیر از موضوع اسلام و سیاست و اخوندها خیلی کم دیدم کسی که متخصص نباشه راجع به مثلا تاریخ به طرز عجیب و غریبی حرف بزنه! 

یه مدتی مد شده بود که ملت بگن ذبیح ا… منصوری از خودش تاریخ ساخت و کلی عقایدشو به خورد ملت داد! هرکسی حتی اونایی که کتاباشو نخونده بودن برای اینکه از بقیه عقب نمونن حتی با اعتماد بیشتری اینو بیان میکردن. من اما کسی بودم که به شدت جلوی این دسته از ادمها می ایستادم! چرا؟ چون تو سن ۱۰ -۱۲ سالگی که مجبور بودم تاریخ مزخرف مشروطه و اون کتابای خسته کننده ی تاریخی رو بخونم و حفظ کنم و جواب پس بدم با ذبیح ا… منصوری اشنا شدم. کتابایی که در خلال داستانهای جذابش به من تاریخ یاد داد و حالا این من بودم که با بالاتر رفتن سنم و فهمیدن یک سری واقعیتهای جانبی بیشتر سرچ کنم و بیشتر کتاب درمورد تاریخ بخونم و همینطور هم شد. اما اونی که هیچ شناختی از تاریخ نداره و رو هوا هم یه چیزی شنیده اونجوری صحبت کنه با ادمی مثه من رو به رو میشه که قابلیت اینو داره که صافش کنه!

خولاصه اینکه خیلی اتفاقی به یه سری کانالهای ایرانی فارسی رسیدم که خیلی زیبا کتابها رو خولاصه میکنه گوینده و به ما کلی اطلاعات میده! نه از خودش داره حرف میزنه که برات مهم باشه الان سطح تحصیلاتش چقدره یا صحت درستی حرفاش چقدره!خولاصه ی از پرفروش ترین کتابهای سال هست. این کانالها این لیست هستن که به شدت توصیه میکنم گوش بدین!

https://channelbpodcast.com

https://bpluspodcast.com

 بی پلاس خولاصه ی کتابها رو میگه که خیلی جذابه و من جدیدا دارم هر روز صب بش گوش میدم و لذت میبرم. یکی دیگه پادکست پاراگرافه که تازه شروع به کار کرده و راجع به تاریخه!  اونم عالیه. خولاصه که گوش بدین و لذت ببرین!

حس خوب

ارزیابی هایی که برای کلاسام گرفتم از میانگین دانشکده و دپارتمان هم بالاتر بود چون مبحث خیلی سختیه و دانشجوهای امریکایی هم با یادگرفتن هرچی که توش مساله ریاضی داشته باشه مشکل دارن . کامنتاشون برای کلاسم انقدر خوب بود که اشک تو چشمام جم شد. خوشحالم که تابستون فعالی داشتم تا دو هفته دیگه کلاسا دوباره شروع میشه. همه از کشوراشون دارن میان دوباره و دانشگاه شلوغ میشه. یاد جودی ابوت میافتم که تنها تو خوابگاه مونده بود  و وقتایی که ترم شروع میشد خوشحال میشد. کتابی که اخیرن خوندم mindset هست که کتاب جالبیه توصیه میکنم حتمن بخونین. با ادمهایی که بهتون انرژی منفی میدن مدارا نکنین خیلی صریح بهشون بگین خفه شو بعدم از زندگیتون بندازینشون بیرون.  اینجا ادما حتی اگه باهوش هم نباشن خیلی خودشونو تحویل میگیرن و همش میگن من باهوشم من زیبام. متاسفانه تو فرهنگ ماُ اینطوری بار اومدیم که خجالت بکشیم یا مثلا تواضع داشته باشیم. این درست نیست چون به ادمهایی که خیلی از شما پایین تر هستن این اجازه رو میدین که خودنمایی کنن و اعتماد به نفسشون بالاتر بره و اتفاقن تو کشوری مثه ایران پر و بال هم بگیرن با هیچی! 

از خودمون شروع کنیم و هر روز به خودمون بگیم که چقدر خوبیم و چقدر زیباییم. یه دوستی داشتم تو خوابگاه هر بار که تو اینه خودشو میدید برای خودش بوس میفرستاد و به خودش میگف چطوری خوشگله! از نطر من و خیلیای دیگه اون اصلا نه قیافه داشت نه هیکل و نه قد و قواره! اما از نظر خودش زیبا و جذاب بود…

اگه دقت کرده باشین ادمایی که زیاد از دیگرون انتقاد میکنن و از خودشون تعریف میکنن از این روش به عنوان یه مکانیزم دفاعی استفاده میکنن چون میترسن مورد انتقاد قرار بگیرن بنابراین خودشون زودتر انتقاد میکنن… خودنمایی خوب نیس ولی خودپنهانی هم خوب نیس…

من برم به کارام برسم.