یک ساعت دیگه میتینگ دارم و هوا به شدت باد و بارونیه. استادی که باهاش میتینگ دارم بهم گفته بود که جمعه باهم میتینگ داشته باشیم و امروز خیلی راحت عوض کرد برنامه رو و برنامه ی منم بهم ریخت. هنوز همخونه جدید پیدا نکردم حتی وقت نکردم تو سایت تبلیغ کنم خونه رو. انقدر از زندگی با ادم جدید و نامعلوم وحشت دارم و حوصله دردسر ندارم که دستم به گشتن برای همخمونه جدید نرفته و الان که داره ماه جدید شروع میشه انگار تازه یادم افتاده باشه اوه اجاره این ماهم دو برابر میشه با استرس دارم به پیدا کردن همخونه فکر میکنم و فقط فکر میکنم! ادم هرچی سنش بالاتر میره بیشتر از تنهاییش لذت میبره یا نمیدونم دور بودن از خانواده و نداشتن دوستای درست و حسابی دوربر ادم باعث میشه اینطوری فکر کنم. تصمیم گرفتم اینجا از زندگی خصوصیم دیگه ننویسم چون خیلی وقته یاد گرفتم کمتر غر بزنم و یه جورایی نوشتن درمانی میکردم برای خودم با نوشتن حال خوبم و اونم که از بس یه سری کامنتای عجیب و غریب از ناراحتی و دلسردی ادما میگیرم تصمیم گرفتم قطش کنم. اینجا از اطاعاتم راجع به کتابایی که میخونم مینویسم و تجربه هایی که به دست میارم و همینطور دغدغه هام یه جای دیگه به انگلیسی از حال و احوال خودم مینویسم.
عادت ندارم تو دانشگاه بمونم از همون دوران لیسانس هم بلافاصله تا کلاس تموم میشد سرمو مینداختم پایین و با سرعت میرفتم سمت خوابگاه. لباسامو عوض میکردم و یه چیزی سریع میخوردم و میپریدم تو تختم و میخوابیدم! یعنی خواب حلال همه مشکلات و استرسها و دلتنگیام بود اما خب هم اتاقیام و هم کلاسیام نمیفهمیدن منو! فکر میکردن تنبلم که درس نمیخونم نمره هام که خوب میشد میگفتن لعنتی باهوش کون گشاد چطوری اینطوری شدی؟ نمیدونستن که مفید خوندن خیلی بهتر از الکی تلقین کردن به تلاش کردنه. عین همون اتفاقا اینجا داره با الف برام تکرار میشه. به محض اینکه درس میدم و تموم میشه کولمو میندازم روی دوشم و میرم سمت خونه و الف میپره جلوم میگه کجا؟ نمیخای درس بخوونی؟ و من حاااالم بهم میخوره از این سوالش! کتاب دختر جسور رو یه بار براش تعریف کرده بودم دیروز یهو به تیکه و مسخره گفت درس نمیخونی بعد کتابای انگیزشی واسه من خلاصه میکنی! جوابشو ندادم چون خیلی وقته فهمیدم جواب دادن بهترین استراتژیه ولی خب از اونطرفم داره میبینه که کارام خوب داره پیش میره و خودش شب و روز داره کار میکنه و زمان میزاره و با سرعت کمتر به یه نتایجی میرسه. خیلی واضحه که عصبانیه و خب اینطوری داره خودشوو تخلیه میکنه. با تیکه انداختن. خب این نمونه واضح از غبطه خوردن به حال ادماس وقتی هیچ کاری از دستمون برنمیاد که بکنیم. یادم نمیاد هیچوقت من به خودم اجازه داده باشم این غبطه خوردن به حال بقیه ادمها برام پررنگ بشه. هیچوقت خودمو مقایسه نکردم با ادمهایی که تفاوت قابل توجهی باهام دارن اما تلاش کردم که بدونم اونا چطوری به اون موقعیت رسیدن. الف به اینکه من اصلا اون وقتی که اون میزاره نمیزارم ولی نتایج خوبی هم میگیرم غبطه میخوره. الف نمیبینه که من سالهاس از خانوادم دورم و اگه کمکی از اونها بخوام با این وضعیت گل و بلبل کشورم هیچوقت نمیتونم امیدی داشته باشم که کمکی دریافت کنم. الف نمیبینه که من دارم ۸ ساعت در هفته درس میدم و هر کلاسم ۵۰ تا دانشجو داره که هر دانشجو هم با توجه به رشته ای که میخونن توقع خیلی بالایی دارن چون هزینه تحصیلیشون بالاتر از بقیه رشته هاس و از قشر پر درامد جامعه هستن. الف میزان ایمیلایی که من تو طول روز دریافت میکنم نمیبینه و خیلی راحت نشسته تو افیسش و فقط روی ریسرچش کار میکنه. الف نمیبینه که من همزمان با ۴ تا استاد از دانشگاههای متفاوت با سطح توقعات خیلی بالا دارم کار میکنم و درس هم میدم. الف تو خونش با موش دست و پنجه نرم نمیکنه! خونش تو یکی از بهترین و گرون ترین اپارتمانهای شهره که اجارش سه برابر اجاره خونه ی منه و خانوادش براش پرداخت میکنه. الف خیلی واضح کوره و به شدت به حال من غبطه میخوره چون میبینه با اینهمه تفاوت فاحش من هنوز زنده ام و غر نمیزنم. اما من به محض اینکه بنالم میشه بهترین دوست ممکن! چون ته ته دلش خوشحاله که وضعش از من بهتره.
اونایی که ایران هستن هم همینطور. من بارها و بارها تو و بلاگهای قبلیم و اینجا وضعیت زندگیم رو قبل و بعد از اومدن به امریکا نوشته بودم اما خب ادما یادشون میره. تو زندگیم فقط امیدوار بودم به بودن خدایی که یه قدرت بزرگتره و حواسش بهم هس تو همه شرایط سخت …غبطه نخودم به حال بقیه ادما. شوآف نکردم هیچوقت برعکس خیلی از ادمهای اینستا و بلاگ…حال خوبمو خودم ساختم.
دیروز سر کلاس یکی از سوالای سختی که تو امتحان به دانشجوهام داده بودم حل کردم و خیلیاشون ناراحت بودن که سوال اینطوری هیچوقت سر کلا س حل نکردی. بهشون گفتم بیشتر از همه ی استادایی که میشناسین من براتون تمرین کردم پس هییییچ دلیلی رو قبول نمیکنم چون من صد درصد تلاشمو به عنوان استاد کردم اما شما چی؟ پس برای من هیچ دلیلی قانع کننده نیس…
همون اتفاق رو اینجا میگم. برای من از بدبختی و گرون شدن دلار و سختی زندگی تو ایران نگین . ایران که هیچوقت بهتر نشد برای قشر متوسط رو به ضعیف جامعه که هیچ پارتی تو زندگیشون ندارن و نداشتن جز خدا…من با همه ی اون سختیا هنوز دارم زندگی میکنم …دلیلی رو قبول نمیکنم…هیچ دلیلی رو…اگه نمیتونی حالتو خوب کنی و دوس داری غصه بخوری دلیلش خودتی نه هیچکس دیگه...
اخر هفتس و من یه میتینگ دارم که هنوز درمورد مکانش و نوع برگزاریش مطمین نیستم چون استادی که باهاش میتینگ دارم خیلی سرش شلوغه این روزا. از اون که بگذریم دارم برای سفر بعدیم اماده میشم ایندفه به یه شهر خیلی شلوغ از همین طرفا اما نه به شلوغی نیویورک. بازم تنهایی. چون سفر کردن تنهایی رو خیلی دوس دارم و به نظرم ادم نیاز داره یه جاهایی تنها بره و با خودش خلوت کنه حتی اگر کسی تو زندگیشه. اقای گیلاس (کاپی کیتن رو میخوام گیلاس صدا کنم دیگه) خیلی جالب با قضیه مسافرت من برخورد کرد یعنی من اصن بش خبر دادم نه اینکه نظر بخوام و اونم گف اوکی خوبه فلانجا و بهمانجا هم برو. من داشتم فکر میکردم اگه اقای گیلاس ایرانی بود باید منتظر چه برخوردی می بودم؟ چی؟؟؟ میخای بری سفر؟ بدون من؟ خبر داری میدی تازه! تموم شد من دیگه حرفی با تو ندارم. یعنی من ارزش اینو نداشتم که بهم یه تکست کوچولو بدی بگی یه همچین تصمیمی میخای بگیری؟ خیلی خودخواهی! خب از چه تاریخی تا چه تاریخی؟ اوکی خوبه منم میام ولی دفعه اخرت باشه بی برنامه میری.
خولاصه که خیلی هیجان دارم برای سفرم و حسابی کار کردم و خسته شدم و نیاز به این سفر دارم اما به هیچکدوم دوستام نمیگم (دوست هه) و همینطور استادام. یکی از دوستان دیگم قراره که جای من اون هفته ای که دارم میرم اون شهر تدریس کنه. اتاقمم رزرو کردم و اماده ی ماجراجویی هستم به شدت. فقط باید یه لیست مثه همیشه از جاهایی که میخام برم اماده کنم . امیدوارم همه چی خوب پیش بره. این روزا از صب تا شب دانشگاهم و دارم درس میدم و کار میکنم. به غیر از نوشتن تو این بلاگ و حرف زدن با خانوادم هر روز صب. دیگه هیچ جا نه فارسی حرف میزنم و نه فارسی مینویسم. دوستای ایرانی گهگداری خیلی کم میبینم یا حرف میزنم.
برم به کارام برسم که خیلی دیر شد…
پی نوشت: دوستی که بهم یه پیام طولانی داده بودی و از زندگیت گفته بودی. من هنوز مهاجرت نکردم. من تصمیم گرفتم خارج از ایران درس بخونم این کشورو انتخاب کردم هزینه های زندگیم و تحصیلاتمو دادن برام دعوتنامه فرستادن و من اومدم. قبل از همه اینها من نشون دادم که گزینه ی خوبی هستم برای اینکه روم سرمایه گذاری کنن و هزینه هامو بدن و اونا هم تحقیق کردن و به نتیجه رسیدن که درست میگم پس قبولم کردم. ادمایی که مهاجرت میکنن یعنی به قصد یک کشور خاص از کشور خودشون میان بیرون و هیچوقت به برگشتن فکر نمیکنن و همه ی سختی های راهو تحمل میکنن و کنار میان با قضیه.ما جماعت دنیای اکادمیک خیلی حساسیم یه کم بهمون بد بگذره قهر میکنیم میریم یه جای بهتر. دغدغه ی ما بار و کلاب نیس ما دوس داریم بدونیم کجا فلان ریسرچ تا چه حدی پیش رفته ما چطوری میتونیم بهترش کنیم و دانشگاه چطوری با شرایط ما کنار میاد و اصلا کلا دنیامون فرق داره واسه همین نمیدونم چه راهنمایی میتونم بکنم. اگه بخای تحصیلی بیای هیچوقت دیر نیس فقط یه عزم جدی میخاد و یکی دو سال تحمل برای دادن امتحان زبان و اپلای و این صحبتا. اگه میخای مهاجرت کنی باید یه مهارتی داشته باشی برای کانادا یا استرالیا چون امریکا کلا دیگه داستانش عوض شده...
تابستون امسال شاید یکی از پرمشغله ترین تابستون های عمرم تا الان باشه. با استادهای مختلفی کار میکنم. سه تا کورس درس میدم و درس دادم با ساعتهای طولانی. و کتابهای غیردرسی میخونم بینش و دیت هم میکنم با اقای کاپی کیتن. دوتا کتاب از اقای کاپی کیتن هدیه گرفتم که هر دو عالی هستن و امروز میخام راجع به اونا بنویسم. در حال حاضر سه تا کتابو همزمان دارم میخونم و سه تا کتاب دیگه هم در نوبت خوندن هستن. یکی از کتابها که گاتسی گرل هس و هنوز به فارسی ترجمه نشده و به معنای دختر جسور هست. این کتابو استادم که قبلا راجع بهش اینجا نوشتم و سرطان گرف و تحت درمانه بهم معرفی کرد. کتاب خیلی خوبیه.
این کتاب میگه چطوری میتونی خجالتو بزاری کنار و یه دختر جسور باشی و خیلی از قوانینو عوض کنی و یا حتی بشکنی. چطوری میتونی یه ایده ی خوب داشته باشی و براش تلاش کنی و اسم خودتو برای خودت پررنگ کنی. یه لیست از خوبیهات بنویسی و مهارتهاتو ارزیابی کنی و برای بهتر شدنشون تلاش کنی. ما هممون این حرفای قشنگو میدونیم و خوندن این دست کتابها فقط بهمون یاداوری میکنن که هی یادت نره میخای چکار کنی. کجا ایستادی و چقدر راهو اومدی نه اینکه چقدر راه موندهه تا بهترین باشی. تو الان هم بهترینی فقط باید بدونی چطوری میتونی از تواناییات استفاده کنی. خولاصه کتاب خوبیه که کاش من وقت داشتم ترجمش کنم حتی پی دی افشو بزارم اینجا.
کتاب بعدی اسمش non-zero هست که میگه چطوری ادمها از ابتدای زندگیشون روی این کره خاکی تلاش کردن که تو بازی زندگی برنده باشن و سود ببرن. چطوری این سود بردنها و به نفع خودشون تلاش کردنها هی قدرت بیشتری پیدا کرده و کم کم یه عده ادم منفعت طلب شدن رییس و رهبر و سو استفاده کردن از بقیه ادمها. چون ذات ادمها دنبال پیدا کردن یه رهبر قوی برای اطاعت کردنه و یه سری ها از این موضوع به نفع خودشون استفاده کردن. نکات خیلی جالبی داره که من هرچی بیشتر میخونم بیشتر خوشم میاد…
کتاب بعدی finding zero هست که راجع به اعداد و پیدایششون صحبت میکنه. با اقای کاپی کیتن تو یکی از شلوغترین خیابونهای منهتن راه میرفتیم که خیلی اتفاقی یه موزه ریاضی پیدا کردیم و بعد رفتیم توش و کلی کتاابای جالب دیدیم. این کتابو برداشتم و شروع کردم به خوندن. اول کتاب نوشته بود تقدیم به …؛اسمم؛ که عاشق علم و ریاضیه. وقتی کاپی کیتن اسممو دید گف عه تو رو گفته ها و منم گفتم وای اره. گفت میخرمش برات و خرید و من شروع به خوندنش کردم و عاشقش شدم. کتاب رو یه ریاضیدان نوشته که میگه چطوری از بچگی عاشق این بود که بفهمه منشا پیدایش اعداد از کجا بوده و چطوری انسانها شروع به یادگرفتن ریاضی کردن! یکی از یافته های خیلی جالبش مربوط به هند و معابد هندیه که یک عالمه مجسمه های مرد و زن و نشون دادن اونها در حال رابطه جنسی در معابد هست و منشا ریاضی و اعداد از همون معابد بوده! جلوی در ورودی اون معابد یه ماتریکس کوچیک از اعداد بود که نشون میداد چقدر مرد و زن در این معبد قربانی خدایان شدن و چکار باید بکنن تا خدایان راضی باشن ازشون. محاسبات ریاضی اون ماتریکس خیلی پیچیده و خاص بود. این نوشتن اعداد توی ماتریکس فقط مختص هندی ها نبوده . چینی ها هم از ماتریکس برای نوشتن جادو استفاده میکردن و ایرانی ها هم و من منتظرم ببینم کی راجع به ایرانی ها میگه البته که با این مملکت قشنگی که ما داریم احتمالا از ترسش نزدیک ایرانم نشده این استاده. بنابراین از عراق حرف میزنن نه ایران. تمدن بین النحرین و عراق. کتابای زیادی از نویسنده های امریکایی خوندم که وقتی راجع به خاورمیانه حرف میزنن و وقتی میخوان از تاریخش بگن میگن کشوری به اسم عراق اولین نوشته ها رو داشته…اولین کاغذ اونجا بوده…و من فقط اه میکشم…
کتابایی که قراره بخونم هم همه انگلیسی هستن و بعید میدونم ترجمه شده باشن هنوز…
کتاب سک.س و زن کتاب جالبی بود که با دیدن فیلم نیلوفر همزمانی به موقعی داشت. البته فیلم حتی یک درصدم اون واقعیت تلخ ذهنهای بسته یک سری از عشایر جنوب کشورمون رو بیان نمیکرد. من سه دوست تو دوران خوابگاهم داشتم که یکیشون دندون پزشکی میخوند و دوتای دیگه به ترتیب مهندسی برق و فیزیک میخوندن. هر سه از اهالی جنوب به ترتیب بندرعباس. بوشهر و یکی از شهرای خراسان رضوی بودن. دوست دندون پزشکم ختنه شده بود و تا قبل از خوابگاهش فکر میکرد همه ی دخترا باید ختنه بشن. فکر میکرد همه اینطورین. موقع پریود شدنش چرا زجری میکشید و ناله ای میکرد که من فقط یه گوشه میرفتم صداشو نشنوم و گریه میکردم از این ظلمی که به دختر زیبای باهوش و تحصیلکرده شده. دختری که به شرط ازدواج با پسرعموی بی سوادش تونسته بود وارد دانشگاه بشه. زیر کولر نشستین شاید یه لیوان شربت بهارنارنج دستتونه یا شاید هم تو کافه محبوبتونین و نمیدونین یا نمیخاین باور کنین که اینا واقعیته. من امریکام. یکی از شلوغترین و مدرنترین و بهترین شهرهاش شاید اما دلم تو کوچه پس کوچه های جیرفت و خارک و جهرمه. اون دخترایی که خیلی اتفاقی سال اخر ایرانم باهاشون دوست شدم تا خیلی واقعیتا رو بهم نشون بدن ! تا یادم نره هیچوقت یه چیزایی رو. دوست دندون پزشکم الان دیگه برای خودش یه خانوم دکتر شده و تو شهر خودش به مادرا یاد میده که ختنه نکنین دختراتونو اما خب شوهر بی سواد و معتادش رو چطوری میتونه تربیت کنه؟ چطوری میتونه به اون بگه با بچه هاشون درست صحبت کنه؟
دوست بوشهری اما میدونس که ختنه کردن چیه اون از همون بچگی که به زور میبردنش که ختنش کنن چندباری فرار کرده بود. پروسه ختنه کردن از ۵ سالگی شروع میشد تو شهرشون و دوست من ۱۴ سالگی ختنه شد. بازم احتمالا شما نمیتونین درک کنین چون شاید باورتون نشه تو قرن ۲۱ این اتفاقا میافته. دوست من چنان رنجی کشید از دست مردم و خانوادش که یک سال تو زیرزمین خونه یواشکی فقط درس میخووند تا بره از اون شهر. تا بلاخره دانشگاهی قبول شد که بازم براش دردسر بود. قبول شدن تو شریف برای خیلی ها ارزو بود ولی برای دوست من دردسر بود چرا؟ چون از جنوب بیاد تهران؟؟؟؟ خیلی بهش اجازه میدادن دور بشه از روستای خودشون به بوشهر بود یا دیگه نهایتا بندرعباس. تهران محال ممکن بود و خب پدر و مادری که تا ۱۴ سالگی مصرانه دنبال دخترشون میکردن که ختنش کنن هیچ ایده ای از شریف و دانشگاه و رشته نداشتن و ندارن و قبول شدن دخترک تو شهرای بالایی (تهران و اصفهان و دورتر از بوشهر) یعنی فرار . یعنی بهونه ای برای فرار. با اصرار و التماس و ناله و اعتصاب غذا دوست من شریفی شد اما برادرش هم باید باهاش میومد. برادر لات و بی سرو پا و چاقو کش. شما احتمالا تعجب میکنین از این نوشته ها ولی اینا واقعیت محضه. هر هفته دوست من باید جوابگوی مزاحمتهای برادرش برای بقیه دخترا و پسرای جلو در خوابگاه میشد.فقط یه راه حل داشت بدلیل سن بالایی که داشت با یکی از خواستگاراش که این منتو سرش گذاشته بود که بیاد خواستگاریش ازدواج کنه و اون ادم انقدر عیاش بود که دیگه بش گیر نمیداد چه غلطی داره میکنه تهران. پس ازدواج کرد. دو هفته بعدم که با دست شکسته و چشم کبود اومد خوابگاه. ترم بعدشم حامله شد. ترم بعدشم برگشت بوشهر. من پر از خشم و سکوت…
اخری هم اخرین دختر خانواده از ده تا بچه بود. پدر و مادر پیری که دیگه حوصله خودشونم نداشتن حتی. و برای فرار از دست حرفای مردم خیلی هم راضی بودن که دخترشون تو شهر نباشه. بعد از اینکه فوق لیسانسشو گرف و برگشت شهرشون پدرش راضی شد یه بخشی از زمیناشو بفروشه که دخترش بتونه دکترای شبانه دانشگاه تهران بره و تو شهر نباشه چون بی ابرویی که شوهر نکردن دخترش انقدر زیاد بود که با هیچی نمیتونستن جبرانش کنن. پسرای بیکار و بی سواد شهر با منت میومدن خواستگاریش و خانوم دکتر خوشگل ما با ناراحتی و گریه ردشون میکرد چون واقعا مجردی رو ترجیح میداد. اما خب مادرش تهدیدش میکرد که سکته میکنم تو اگه ازدواج نکنی. من امریکا بودم که باهام تماس میگرف و گریه میکرد و بهم گف که داره ازدواج میکنه با کسی که دیپلم هم نداره و تاجره فرشه. گف که دیگه چاره ای نداره و اگه اینم رد کنه خانوادش هیچوقت نمیبخشنش. دوستم ازدواج کرد و بعدتر شوهرش بش اجازه نداد با من تماس داشته باشه چون من دختر خوبی نبودم که پا شدم رفتم اون سر دنیا. فکرای خراب من ممکنه زنشو از راه به در کنه. اخرین باری که باهام حرف زد زیر چشمش کبود بود و با گریه میگف هیچ امیدی به اینده نداره…
ظلمی که در حق این سه زن که هر سه دوستای نزدیک من بودن و خیلی دیگه از دوستام هیچوقت از ذهنم بیرون نرفت. ظلمی که از تعصب کورکورانه و احمقانه به ظاهر دیندار اومده بود. من کلمه به کلمه ی کتابی که خوندم درک میکنم و توصیش میکنم که بخونین . اینکه انقدر قوی هستم و مبارزه میکنم بخاطر اینه که چهره ی اون دوستام جلوی چشممه. به اینده دختراشون امیدوارم. میخام دوستام به دختراشون من بودن رو یاد بدن…
اینجا تعطیلاته اما من اومدم به کارام برسم تو کافه محبوب همیشگیم. دیروز با الف رفتیم درس خوندیم بعدم گوشت و مرغ خریدیم کباب درست کردیم رفتیم تو اپارتمانش تو استخر شنا کردیم و از هوا لذت بردیم بعدم رفتیم فیلم ژوراسیکو دیدیم به عنوان روز تعطیلیمون. روز استقلال امریکا. نمیدونم منم یه روز شهروند این کشور میشم یا نه اما یه چیزیو خیلی مطمینم اونم اینه که من همیشه انتخاب کردم که کجا باشم و اگه شرایط با من سازگار نباشه جای دیگه رو انتخاب میکنم…به اینده امیدوارم اما به یه نقطه ثابت هم نگاه نمیکنم. کتاب جدیدی که میخوام شروع به خوندنش کنم انگلیسیه ورژن ایرانیش هنوز نیومده چاپ سال ۲۰۱۸ هست و اسمش gutsy girl handbook هست که راجع به اینه که خانومها چطوری میتونن جسور باشن و با جرات کارشونو پیش ببرن.
الان برم به کارام برسم بعدم این کتابو بخوونم :). کتاب خوب معرفی کنین و یه کمم ازش بگین.