زندگی در پیش رو

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

خشکسالی فرهنگی

خب از اخرین باری که نوشتم کلی سرم شلوغ شد. با سه تا استاد متینگ داشتم راجع به پروژه هام. هفته ی دیگه کلاسام شروع میشه و باید از ۶ تا ۱۰ شب درس بدم دو روز در هفته رو. همزمان باید روی ریسرچم کار کنم و قراره یکی از همین روزا هم با ابی بریم تو یکی از نشنال پارکهای خیلی بزرگ امریکا برای یه هایک خیلی خفن. تقریبا سه بار در هفته میرم باشگاه و تقریبا ۸۰۰ تا ۱۰۰۰ کالری میسوزونم و خودمو از لحاظ جسمانی برای اون هایک سخت اماده میکنم. تصمیم گرفتم فعلا فقط روی کارهام و ورزشم تمرکز کنم و دیت نکنم. فعلا نمیخام هیچ موجود مذکری وارد زندگیم بشه و از این بابت هم حس خوبی دارم . هرچیزی که باعث ناراحتیم بشه به سرعت از زندگیم میندازم بیرون چون وقتم خیلی با ارزش تر از این حرفاس. روزایی که داره میره دیگه برنمیگرده و نمیخام روزام بیخودی تلف بشه. دیروز رفتم یه دورهمی ایرانی که اسمش نمایشنامه خوانی هس  و یه ساله که برگزار میشه من با دوست ایرانیم رفتم ببینم چطوریه. انقدر بی معنی و مزخرف بود که نیم ساعت نشستیم و پا شدیم اومدیم. نمیتونستن از روی متن بخونن. معنی کلمه ها رو بلد نبودن و وقتی موقع انتخاب نقش شده بود هیچکدوم نمیخاستن نقش خدمتکارو قبول کنن چون خدمتکار بود!!!! خانوما کلی ارایش کرده بودن و برای هم پشت چشم نازک میکردن و پسرها هم سعی میکردن نشون بدن خیلی کول هستن و یواشکی براندازت میکردن. تو ساختمونی که باید میرفتیم قبلش باید ای دی نشون میدادیم. تو صف ایستاده بودیم خانومه بدون اینکه توجه کنه پرید جلو و ای دیش رو گرفت! یعنی مثلن خیلی زرنگه…تو جمع ایرانی شاید ۱۵-۱۶ نفره که قرار نیس کسی جای کس دیگه ای رو بگیره!!!! اینا نمونه های خیلی کوچیکی از وارد شدنمون به یه جمع ایرانی برای یک فعالیت فرهنگی بود. بگذریم از یهویی صمیمی شدن یه عده شون و حرفای بدی که میزدن و نحوه ی معرفی کردن خودشون! بگذریم از رفتار بی نهایت غیر اجتماعی و به اصطلاح کول خودشون و امریکایی طورشون مثلن که من حاضرم ۱۰۰ درصد قول بدم هیچکدومشون حتی یه دوست امریکایی هم نداشتن …

خب برای بار هزارم بهم ثابت شد جمعهای ایرانیهای مقیم نیویورک خیلی خیلی چیپ تر از اونیه که حتی تصورشو میکردم…

عجیب نیس که کوروش چندصد سال پیش اروزش دور بودن خشکسالی و دروغ از کشورش و مردمش بوده و حالا همونو گریبان مردمشو گرفته. خشکسالی فرهنگی خیلی خطرناکتر از خشکسالی زیستیه. کتاب بخونیم. بیشتر بخونیم. اونهایی که خارج از کشور زندگی میکنیم به خدا نخوندن کتاب فارسی و ندونستن راجع به تاریخ و فرهنگ کشورمون و ایران کهن هنر نیست. بی ریشه بودن هنر نیست. فارسی یکی از قشنگ ترین زبانهای دنیاست فینگلیش نوشتن زشت میکنه زیباییشو. کاش ادم بشیم…کاش بهتر بشه اوضاع فرهنگیمون. خشکسالی زده به فرهنگمون…خیلی بد…خیلی سخت...

ادمای حسود

اومدم تو استارباکس تو این شهری که تازه رسیدم. یکی از شهرهای معروف امریکا! یکی از گرونترین ها بعد از نیویورک…شایدم تو یه سطح هستن. منو یاد شیراز میندازه!فکر میکنم اینجا  پر ایرانی هم باشه البته.با کری آنم راه میرم و همه جای شهرو زیرو رو میکنم. خیلی هم خسته شدم ولی خب سفر ادمو که خسته نمیکنه…

تازه فهمیدم دوروبرم انقدر ادمای حسود هستن که ادم با دیدنشون حالت تهوع میگیره...

پیش به سوی مسافرت

صبح شنبه رو با یه املت اساسی شروع کردم و چایی هل که کنارم دستم گذاشتم تا یه کم خنکتر بشه و الان اگه ابی اینجا بود میگف چقد تو چایی میخوری و منم یه نگاه عاقل اندر سفیه و عمیق بش میکردم و میگفتم ایرانی با چایی زندست. هنوز چمدونمو نبستم طبق معمول دقیقه نودی هستم. میخام برای شام و اولین روز مسافرتم کتلت درست کنم طبق معمول.  یه نکته خیلی جالبی که بش رسیدم اینه که دخترایی که دور میشن از خانواده و مستقل بودن رو دوست دارن ( اخه یه دسته دیگه هم هستن که دور میشن ولی دنبال یه ادم جدید برای اویزوون شدن میگردن و تا وقتی پیداش کنن کلا اویزون به اویزون حرکت میکنن) وقتی سنشون بالاتر میره و وقتی تو تنهایی ماجراجویی های جدیدی رو دنبال میکنن و لذت میبرن ازش خیلی خوشحالترن و یه جورایی با خودشون حال میکنن اما برعکسش پسرها دچار روزمرگی و یه ناامیدی طولانی میشن. خیلی از این ادمهایی که من دیت کردم ادمهای بسیاار بسیاااار موفقی تو دنیای بیرون بودن. ادمهایی که تو زمینه شغلیشون به موفقیت های بزرگی رسیده بودن و هرکی از بیرون نگاهشون میکرد فکر میکرد اینا بی نهایت از خودشون راضی هستن و میدونن دارن چکار میکنن. اما قسمت غم انگیز قضیه اینه که انقد تو تنهایی و دنیای غمناک خودشون فرو رفته بودن که فقط میخاستن یه دختر شاد وارد زندگیشون بشه که یه کم حالشونو خوب کنه و وقتی اون دختر شاد وارد زندگیشون میشد نمیتونستن قضیه رو هضم کنن. و  اون یکنواختی زندگیشون بهم میخورد. چیزی که برخلاف همه ی سالهایی که توش موفقیت بدست اوردن میدیدن و نمیتونستن خوب با قضیه کنار بیان. از اونطرف یکی مثه من هم یهو وارد یه دنیای تاریک و غمناک میشد که برای منم قابل هضم نبود این حجم از تنهایی. ادمی که ۹ شب میخابه و ۵ صب بیدار میشه و مثه یه ربات کار میکنه و دوباره هی هر روز و روز…بعد برای اروم کردن خودش یه سفر یک هفته ای بعد دوسال میره و نمیدونه با اون همه وقت اضافه ای که یهو باهاش رو به رو شده چکار کنه! پس دوباره اونجا هم شروع به کار کردن میکنه…

دوشنبه سفرم شروع میشه…برنامه هامو اماده کردم و میدونم میخام کجاها برم. خونمو رزرو کردم و بلیطمم منتظر شانسم که ببینم ابی میتونه برام گیر بیاره یا نه…:))) امروزم باید کارای خونمو بکنم و لباسامو بشورم و شام درست کنم و شاید یه باشگاه برم...

اسممو دوست دارم

نمیدونم تا حالا شده با اسمتون غریبه بشین. یا مثلا دوست داشته باشین یکی اسمتونو هزاربار تکرار کنه؟ یا اصلا اسمتونو دوست داشته باشین خیلی؟ همینطوری یهو یه جا تو یه ترانه بشنوین اسمتونو و خوشتون بیاد از اهنگ تکرارش؟! اینارو گفتم که بگم من عاشق اسمم. خیلی وقتا باهاش احساس غریبگی میکنم ولی بارها و بارها شنیدم که اسمم بهم میاد. حالا داستان داره این اسم من. وقتی به دنیا اومدم مامانم میخاسته اسممو بزاره شراره چون یه جورایی هم اهنگ اسم خودش بوده. بعدترها من انقد شر و شیطون بودم که مامانم بارها میگف واقعا این اسم فعلی حیف شد تو واقعا باید شراره می بودی! بگذریم که تا قبل از هفت سالگی من یه اسم دیگه داشتم و خیلی با اسم فعلیم غریبه بودم. دو اسمی بودن بزرگترین مشکله و من اینو به خیلیا نگفتم. یه جورایی یه رازه. تا وقتی که رفتم مدرسه و منو با یه اسم دیگه صدا کردن و من اصلا توجه نمیکردم و به مامانم گفتم اینا چرا به من اون اسمو میگن؟ که ایشون فرمودن شما دو اسمی هسی و اسم اصلیت همونه که تو مدرسه صدا میشی و من بی نهایت عصبانی بودم چون اسمی که تازه فهمیده بودم چیه رو بی نهایت بار بیشتر از اسمی که تو خونه صدا میشدم دوست داشتم. کاملا هم متفاوت بودن! از زمین تا اسمون! تو مدرسه تا دوران دبیرستان من همچنان دو اسمی بودم. تو خونه یه چی میگفتن تو مدرسه یه چیز دیگه و هیچ گروهی هم از اون یکی اسم خبر نداشت. تا اینکه رفتم دانشگاه و خوابگاه و حالا دیگه خیلی بیشتر اسمی که دوست داشتمو میشنیدم و گاهی بین فامیل یا تو خونه اون یکی اسمو و من تصمیم گرفتم فقط با اسم اصلیم صدا بشم و اگه با اسم دیگه ای صدام کنن جواب ندم. تا اینکه یه روز از خواب پا شدم دیدم همه منو با اسم اصلیم صدام میکنن. همه! حالا دیگه حتی یادم رفته بود اسم دومم چی بود.

خواهرم اما برعکس من بود کاملا برعکس من! اون اسم دومشو دوست داشت و داره و نه اسم شناسنامه ایش. من هیچوقت به دخترم دوتا اسم نمیدم. هرچند هیچوقت فکر نکردم به هیچ اسم دختر یا پسری. اما به اسم گربم فکر کردم!

اینهمه از اسم گفتم که بگم اسمها مهم هستن...تلفظشون خیلی مهمتر. و خدا میدونه من چقدر حال میکنم هربار که اسممو به دوستان از کشورای دیگه میگم و اونا چه تلاشی میکنن که با تلفظ صحیح بگن. هربار که میرم استارباکس اسممو اگه کامل بگم یه چیز دیگه میشنون و اگه مدل اسپنیش بگم کاملا درست می نویسنش! یکی از سرگرمیهام این شده که هربار که میرم استارباکس تلفظ اسممو تمرین کنم ببینم چی می نویسن روی کاپم! 

دیروز بعد از امتحان دانشجوهام فهمیدم خیلی معروف شدم البته اسمم. همشون میخان با من کورس بگیرن و دانشکده اسممو نوشته روی یه کورس و همه اونا رو گرفتن بعد اومدن ازم پرسیدن من گفتم نه من درس نمیدم اون کورسو! ۱۲-۱۳ نفر یه کورس دیگه رو  حذف کردن از یه کلاس و منتظرن که اون کورس رو من درس بدم تا بگیرنش! و من همه ی اینارو از زبون خیلی از دانشجوها شنیدم و تعجب کردم!!!!! همه منو با اسمم میشناسن حالا...اسممو درست مینویسن هرچند تلفظشو با لهجه های متفاوت میگن...اسممو دوست دارم...