صب که بیدار شدم تصمیم گرفتم به جای اینکه عصر باشگاه برم صبحا برم ببینم چقدر تغییر میکنه واکنش بدنم به ورزش. خیلی خوب بود. کلی کالری سوزوندم بعدم تو هوای بارونی برگشتم خونه. برنامم این بود که تو مسیر از ماهی فروشی ماهی قزل الا بخرم و ماهی شکم پر درست کنم برای یک شنبه اما خب نمیدونم چرا حسم تغییر کرد. رسیدم خونه باقالی پلو درست کردم با گوشت! بعد کارای مربوط به کلاسایی که درس میدم انجام دادم و بعد نشستم به وبلاگهای قدیمی رو خوندن. دارم فکر میکنم برم لباسامو بپوشم راه بیافتم تو شهر یه کم قدم بزنم شاید. یهو یاد کتابی افتادم که تو بچگی میخوندم و همش ازش سوال داشتم و مامانم با خونسردی وو به شیوه ی خودش همشونو جواب میداد. مامانم تو تربیت منو و خواهر دومی که یه سال با من اختلاف سنی داره سنگ تموم گذاشته اونقدر که ما دوتا رو مستقل بار اورده ولی خواهر کوچیکه به شدت بش وابسته هست. یعنی وقتی تو یه درسی نمره کم میاره و میشینه گریه میکنه مامانم پا به پاش اشک میریزه! اونقدر که تعجب میکنم از این میزان وابستگی این دوتا بهم. فکر میکنم اینکه من دور شدم هم دلیل دیگش باشه. انگار دور شدن من باعث نزدیکتر شدن بیشترشون شده. یه بار دیگه هم زنگ زده بودم مامانم با چنان جزییاتی یه مساله پیچیده مهندسی رو برای من توضیح میداد و منتظر نظرم بود که تقریبا شوکه بودم چون علاوه بر توضیح عمومی مساله و نکته ای که استاد گفته بود نظر خودش رو هم بیان میکرد. دیدگاهش کاملا خلاقانه و جالب بود و خب مامان من اصلا مهندسی نخونده اما خب بچه هاش…
خولاصه اینکه همیشه برای ما کتاب میخرید و ما وقتی سوال میکردیم برامون توضیح میداد. من فکر میکنم خودم نتونم یه بچه مثه خودمو تحمل کنم با اون همه سوالای عجیب و غریبی که میپرسید. الان خیلی واضح یکی از کتابا رو یادمه. کتاب ژاپنی بود و راجع به سه تا برادر سامورایی بود که هر کدوم سه تا اسب داشتن. خیلی برام واضح نیس که کل داستان چی بود چیزی که برام روشنه اینه که بابای پسرا که امپراطور بود به بچه هاش گف که هر کدومتون یه اسبو انتخاب کنین و برین به سرزمین فلان و از اونجا برای من فلان چیزو بیارین. هرکدوم از برادرا یه اسبو انتخاب کرد و راه افتاد یکی اول مسیرو تند میرف یکی همه اذوقشو مصرف کرد و تو برف گیر کرد اما سومی که کوچیکتر بود و هیچکس جدیش نمیگرف اسب سیاه کوچیکی که هیچکس بش توجه نداشت رو برداشت از همه دیرتر راه افتاد طوری که باباش عصبانی شده بود که چرا راه نمیافتی پس! و بعد تو مسیر برادراشو دید که نتونستن تا اخرش برن. ولی اون رفت. داستان برام خیلی ناواضحه. این اولین کتابی بود که من تونستم بخوونمش و قبل از اینکه خوندن یاد بگیرم داشتمش. به این دلیل هنوز یادمه که از ۵ سالگی این کتابو ورق میزدم تا وقتی خوندن یادگرفتم و تونستم دور حرف م یا ن یا ز خط بکشم. نکته دیگه اینکه حافظه تصویریم هم نقش خیلی پررنگی تو زندگی من داشته. این کتاب و اون داستان ناواضح تا الان که بیشتر از دو دهه از عمرم گذشته باهام هستن. بعدتر که عاقل تر شدم کتاب خوون تر شدم یادم افتاد مفهوم کلی اون کتاب این بیت شعر بود :
رهرو آن نیس که گهی تند و گهی خسته رود…رهرو آن است که اهسته و پیوسته رود…
میخام بگم یه کتاب خیلی معمولی رو بدین دست یه بچه ۵ ساله تا فقط ورق بزنه…همین...
خب از اخرین باری که نوشتم کلی سرم شلوغ شد. با سه تا استاد متینگ داشتم راجع به پروژه هام. هفته ی دیگه کلاسام شروع میشه و باید از ۶ تا ۱۰ شب درس بدم دو روز در هفته رو. همزمان باید روی ریسرچم کار کنم و قراره یکی از همین روزا هم با ابی بریم تو یکی از نشنال پارکهای خیلی بزرگ امریکا برای یه هایک خیلی خفن. تقریبا سه بار در هفته میرم باشگاه و تقریبا ۸۰۰ تا ۱۰۰۰ کالری میسوزونم و خودمو از لحاظ جسمانی برای اون هایک سخت اماده میکنم. تصمیم گرفتم فعلا فقط روی کارهام و ورزشم تمرکز کنم و دیت نکنم. فعلا نمیخام هیچ موجود مذکری وارد زندگیم بشه و از این بابت هم حس خوبی دارم . هرچیزی که باعث ناراحتیم بشه به سرعت از زندگیم میندازم بیرون چون وقتم خیلی با ارزش تر از این حرفاس. روزایی که داره میره دیگه برنمیگرده و نمیخام روزام بیخودی تلف بشه. دیروز رفتم یه دورهمی ایرانی که اسمش نمایشنامه خوانی هس و یه ساله که برگزار میشه من با دوست ایرانیم رفتم ببینم چطوریه. انقدر بی معنی و مزخرف بود که نیم ساعت نشستیم و پا شدیم اومدیم. نمیتونستن از روی متن بخونن. معنی کلمه ها رو بلد نبودن و وقتی موقع انتخاب نقش شده بود هیچکدوم نمیخاستن نقش خدمتکارو قبول کنن چون خدمتکار بود!!!! خانوما کلی ارایش کرده بودن و برای هم پشت چشم نازک میکردن و پسرها هم سعی میکردن نشون بدن خیلی کول هستن و یواشکی براندازت میکردن. تو ساختمونی که باید میرفتیم قبلش باید ای دی نشون میدادیم. تو صف ایستاده بودیم خانومه بدون اینکه توجه کنه پرید جلو و ای دیش رو گرفت! یعنی مثلن خیلی زرنگه…تو جمع ایرانی شاید ۱۵-۱۶ نفره که قرار نیس کسی جای کس دیگه ای رو بگیره!!!! اینا نمونه های خیلی کوچیکی از وارد شدنمون به یه جمع ایرانی برای یک فعالیت فرهنگی بود. بگذریم از یهویی صمیمی شدن یه عده شون و حرفای بدی که میزدن و نحوه ی معرفی کردن خودشون! بگذریم از رفتار بی نهایت غیر اجتماعی و به اصطلاح کول خودشون و امریکایی طورشون مثلن که من حاضرم ۱۰۰ درصد قول بدم هیچکدومشون حتی یه دوست امریکایی هم نداشتن …
خب برای بار هزارم بهم ثابت شد جمعهای ایرانیهای مقیم نیویورک خیلی خیلی چیپ تر از اونیه که حتی تصورشو میکردم…
عجیب نیس که کوروش چندصد سال پیش اروزش دور بودن خشکسالی و دروغ از کشورش و مردمش بوده و حالا همونو گریبان مردمشو گرفته. خشکسالی فرهنگی خیلی خطرناکتر از خشکسالی زیستیه. کتاب بخونیم. بیشتر بخونیم. اونهایی که خارج از کشور زندگی میکنیم به خدا نخوندن کتاب فارسی و ندونستن راجع به تاریخ و فرهنگ کشورمون و ایران کهن هنر نیست. بی ریشه بودن هنر نیست. فارسی یکی از قشنگ ترین زبانهای دنیاست فینگلیش نوشتن زشت میکنه زیباییشو. کاش ادم بشیم…کاش بهتر بشه اوضاع فرهنگیمون. خشکسالی زده به فرهنگمون…خیلی بد…خیلی سخت...
اومدم تو استارباکس تو این شهری که تازه رسیدم. یکی از شهرهای معروف امریکا! یکی از گرونترین ها بعد از نیویورک…شایدم تو یه سطح هستن. منو یاد شیراز میندازه!فکر میکنم اینجا پر ایرانی هم باشه البته.با کری آنم راه میرم و همه جای شهرو زیرو رو میکنم. خیلی هم خسته شدم ولی خب سفر ادمو که خسته نمیکنه…
تازه فهمیدم دوروبرم انقدر ادمای حسود هستن که ادم با دیدنشون حالت تهوع میگیره...