به دانشجوهام گفتم کامنتاشونو راجع به کلاس بنویسن. این دانشجوها خیلی پول میدن به دانشگاه تا مستر بگیرن تو یکی از پر درامدترین رشته های دنیا. رنک دانشگاهم بالاست و انتظارشون بی نهایت بالاتره. اینا رو گفتم که بگم هربار که من وارد کلاس میشم با چه ترس و لرزی میرم پای تریبون تا دو کلمه حرف بزنم و چه تپق ها که نمیزنم وقتی اینا یه سوالی میپرسن و چه وقتها شده که اون باتجربه ها یه سوالایی میپرسن که من اصلن نمیدونم چه خبره و دنیا دست کیه چون اصلا تجربه کار تو امریکا رو نداشتم. اضافه میکنم که همیشه هم سن من از همه ی دانشجوهام پایین تر بوده و همشونم زبان انگلیسی زبان دومشونه اگه زبان مادریشون نباشه. خب حساب کار دستتون اومد؟ فهمیدین چقدر استرس زاست؟ منکه پیر میشم هربار . خولاصه وقتی گفتم کامنت بنویسین همشون شروع کردن به نوشتن و کامنتای طولانی! بهشون گفتن منو نترسونین تو رو خدا! و الان بهشون یه تمرین دادم و خودم نشستم اینجا دارم می نویسم چون انقدر ذوق زده ام که قلبم داره میاد تو دهنم! وقتی کامنتا رو خوندم همشون به شدت زیادی از نحوه تدریسم راضی بودن! همشون کلی ازم تعریف کردن و همشون خوشحالن که کلی چیز یاد گرفتن از من. خدا رو شکر میکنم که تلاشم تو این مورد نتیجه داد هرچند وقتی میرسم خونه بیشتر شبیه جنازه متحرک هستم. تو راه برگشت با ادمهای ترسناک و خیابونی و الکلی هم مسیر میشم و از راه ایستگاه قطار تا خونه رو میدوووام تو تاریکی و برف و در عین حال حواسم هس که یه وقت با مخ زمین نخورم. خدا رو شکر میکنم که تلاشام نتیجه میده تو این کشور برعکس کشور خودم.
اینجا هیچوقت ناله کردم هیچوقت از سختیام نگفتم ولی وقتی یه موفقیت کوچولو بدست میارم دوست بگم پشتش چه اتفاقاتی افتاده و چی شد که اینطوری شد. میدونم خیلیا با نوشته هام انگیزه میگیرن میدونم که خیلیاتون با نوشته های من تلاشتون بیشتر شده پس بزارین اینم بگم. امروز یه جا خوندم که یه خانوم پرتلاش از یه دانشگاه خیلی سطح پایین اومد امریکا رفت تو کالج و بعد لیسانسشو تو یه دانشگاه خیلی خوب اینجا گرفت و الان داره میره تو یه دانشگاه خیلی بالاتر دکتراشو بخوونه. خوشحالم براش که با تلاش زیاد به این درجه رسید ولی من و خیلی از ادمهای مثه من حتی پول امتحان زبانشونم نداشتن واسه همین هارواد و ام ای تی رفتن واسه ما سختتر شد. اون خانوم خیلی تلاش کرد ولی پول هم داشت که بیاد امریکا و از کالج شروع کنه. من از منفی یک شروع کردم نه حتی صفر. اینجا خیلی وقتا کامنت گرفتم که ما که پول نداریم مجبوریم بمونیم ایران. وقتی این کامنتارو میخونم خندم میگیره. دلم میخاد بگم به من یکی اینارو نگو. اینا بهونس. من کار کردم پول دراوردم امتحان زبان دادم. حتی هیچوقت تو زندگیم کلاس زبانم نرفتم. خیلی از کلاسای دیگه هم نرفتم. واسه ما تابستونا کلاس قران رفتن یا کلاس نقاشی بیت المقدس کشیدن تو مسجد تفریح بود... یا دیگه فوقش درخت نخل کشیدن! اینجا من ناله نمیکنم چون وقت واسه ناله کردن ندارم...
بزرگ فکر کنین. نترسین و منعطف باشین واسه قبول نظرات دیگران بعد میبینین که هیچی و هیچکس جلودارتون نیس و نمیتونه متوقفتون کنه.
همیشه یه کوچولو فقط اینطور وقتا دلم میلرزه. دلم تنگ میشه برای دور هم نشستنای سر سفرمون موقع تحویل سال. برای قهقه خنده هامون. برای ناخنک زدن به سمنو و مامان که خودش از ماها پایه تره و اگه بزاره سمنویی به پای سفره برسه و خواهر کوچیکه که نقش مامانو بازی میکنه و هی میگه عه دست نزنین خراب نکنین برین کنار ببینم. بعد سبزی پلو ماهی و بعد بیخیالتر از همیشه ولو شیم کف خونه و فیلم نگاه کنیم و بخندیم و میوه بخوریم و کل کل کنیم . دلم یهو تنگ میشه واسه اون لحظه ها. بغض گلمو میگیره اروم بغضمو قورت میدم تو خلوت خودم حافظو باز میکنم و هی میخونم و هی میخونم ...
بعد دوستام بهم زنگ میزنن و یکی یکی براشون حافظ میخونم. الفو برای شام دعوت کردم خونم و قراره براش سبزی پلو ماهی درست کنم. یه خانواده ایرانی اینجا هس که م با اقاهه اصلا میونه خوبی ندارم چون خیلی همیشه طلبکاره خانومش دعوتم کرد گفتم میام برای عید دیدنی گفت نه ناهار بیا. قول داده بودم به خودم که خونه اینا نرم ولی نمیدونم چرا نمیتونم راحت نه بگم.
اقای جالب سرش شلوغه گویا هیچ خبری ازش نیس!
فردا و روز بعدش کلاس دارم و بی نهایت سرم شلوغ خواهد بود...هوا فردا برفی اینجا! چقدر مسخره...خوب شد من این تعطیلاتمو یه جای خوش اب و هوا رفتم وگرنه دق میکردم...
نامه سال گذشتم به دستم رسید خوشحال بودم. یه دونه نوشتم پست کردم :)) برای سال ایندم. راسش دیگه سال ایرانی اونقدر معیار تغییراتم نیس که سال میلادی هس...مثه کریسمس و سفره هفت سین. بخاطر ادمایی که اطرافم هستن. همشون غیر ایرانی و امریکایی هستن واسه همینم منم مثه اونا برای کریسمس ذوق دارم نه نوروز خودمون وقتی تو تنهایی باید بشینم تو خونه .
سال پر از لحظه های پربرکت براتون ارزو میکنم.
تموم مدتی که اینجا بودم اونقدر اتفاقات عجیب و غریب برام افتاده که تعریف کردن هر کدومشون خودش کلی زمان میبره. فقط پیشنهاد میکنم تنهایی سفر کنین که خیلی حس خوبیه. نترسین از خطر کردن. من اولین مسافرتای تنهاییم تو ایران بود. شیراز. زنجان. مشهد و خیلی جاهای دیگه که الان تو ذهنم نیس همش. اینجا یکی از دخترای فضول ایرانی که اسم خودشو گذاشته دوست بهم زنگ زده میگه خیلی مشکوکی با کی رفتی سفر؟! تنهایی اخه؟! یعنی احمقتر از این موجودات ضعیف و بدبخت تو زندگیم ندیدم. عکس گذاشتم تو ایسنتا بهم میگه شیطون دیدی گفتم تنها نیستی! اگه تنهایی کی پس ازت عکس انداخته!!!! اخه ایا من زبون ندارم به یکی بگم بیا از من عکس بنداز؟! اینا مشکلات روانیشون خیلی حادتر از صحبت کردن با تراپیسته. که البته این کارم هیچوقت نمیکنن چون ذهن بیمارشون نمیتونه درک کنه که مشکل روانی دارن.
تنها سفر کنین تا بفهمین من چی میگم... ادمی که از تنها بودن با خودش لذت نبره و خودشو دوست نداشته باشه هیچوقت نمیتونه یکی دیگه رو دوست داشته باشه.