دیروز یکی بهم ایمیل داد از همون تست دی ان ای! بهم گفت که احتمال داره ما فامیل باشیم! احتمال ۹۹ درصد. شروع کردیم حرف زدن فهمیدم اون کاناداست و ما هر دو بک گراند مشابه داریم که خیلی جالب بود. (الان میخاستم بنویسم سورپرایز ولی تصمیم گرفتم معادل فارسیشو بنویسم. جدیدن دارم به کلمات و حسایی فکر میکنم که معادل فارسی ندارن کی میتونه معادل فارسیه nervous) چی میشه؟! اون حسه رو میخام! مثلن بگیم رخت تو دلم میشورن؟! معادل قند تو دلم اب میشه به انگلیسی چی میشه؟! خب بگذریم از این بحث وسط پرانتزی) خولاصه ایمیلش منو ترغیب کرد که به بقیه فامیلای با احتمال بالای ۹۹ درصد ایمیل بزنم. یکیشون یه پسره امریکایی بود که با احتمال بالا فامیل من می شد اما اخه امریکایی؟! واسه همینم من خیلی کنجکاو بودم ببینم کیه. بش ایمیل دادم که نمیدونم چطوریه ولی قضیه اینه که ما الان با احتمال خیلی بالا بهم ربط داریم تو هم تنها غیر ایرانی لیست منی! پسره جواب داد که مامان من مال یکی از کشورهای امریکای لاتین هس و داستان غم انگیزی داره انگار حدود ۳۰ و چند سال پیش با یه مرد ایرانی ازدواج میکنه که حتی نمیدونستن چطوری با هم حرف بزنن و مامانم میگه اسمش جان بود که مطمنم جان اسمش نبوده چون اسم ایرانی نیس ( من حدس میزنم اقاهه میخاسته خانومه جان (جانم عزیزم) صداش کنه اون خانومه هم تموم مدت فکر میکرده اسم اقاهه جان هس!) بعد گف که طرف مامانمو ول میکنه و ناپدید میشه و ما هیچوقت هیچی ازش نمیدونیم. بعد ازم پرسید تو هیچ فامیلی تو فلان منطقه امریکا (دقیقن جایی که من الان هستم) تو دهه ۸۰ (منظورش ۱۹۸۰ بود) نداری؟ گفتم نه من هیچکسو ندارم از این شهر در این منطقه. اما خودم اینجام. بعد پسره گفت شاید بتونم از طریق تو فامیلای پدر ناشناختمو پیدا کنم! و خب شما میتونین قیافه منو تصور کنین از شنیدن این حرف. چقدر از این داستانا شنیده باشم خوبه؟ اینکه طرف میاد اینجا با یه خانوم از کشورای امریکای لاتین میخابه و خانومه رو ول میکنه برمیگرده کشورش یا گم و گور میشه و بچه می مونه و یه عالمه سوال. این دخترای کشورای امریکای لاتین خیلی راحت تو تخت میرن اما از اونطرفم مذهبی هستن و وقتی باردار میشن بچه رو نگه میدارن و واسه همینه که من تا حالا چندین تا کیس همینطوری دیدم.
خولاصه اینم داستان فامیلای دور من!!!! شانس اوردم طرف نگف این بابا مثلا فلانی منو کشته ما حالا دنبالشیم از طریق تو میخایم بش برسیم! شانسم نداریم یه فامیل دور درست حسابی داشته باشیم یه ارثی بهمون برسه!!!!والااااا
وقتایی که میام کافی شاپ اینجا رو اپدیت میکنم چون انگار اینجا بیشتر ار هرجای دیگه ای حس نوشتن دارم. دیروز با دوست ابی حرف میزدیم یه پسر سفید پوست امریکایی حدود ۳۲ ساله که داره خلبان میشه. میگف اگه خلبان نمیشد بدون شک دوست داشت که پزشک بشه!!!! ادم جالبی بود و خیلی زود شروع کرد با من حرف زدن راجع به اینکه ایا کسی رو میبینم یا نه؟ مطمن بودم که ابی بش قبلن گفته که چه اتفاقایی بین من و اقای بی نام افتاده و همینطور نظر خودش راجع به من. ابی از این پسره خیلی خوشش میاد و تلاش هم کرد که با هم وارد رابطه بشن اما پسره بش گف من از نظر احساسی هنوز امادگی وارد رابطه شدنو ندارم و نمیتونم باهات باشم. ابی هم تصمیم گرفت که فقط با پسره دوست بشه. من که عمرن بتونم یه همچین حرکاتی بزنم. خولاصه پسره که اومد خونمون راجع به من پرسید و منم بش گفتم نمیدونم چرا پسرا عجیب غریبن تو که یه پسری خودت قضاوت کن. بعد پسره یهو سوتی داد که اره مثلن اونموقع که تبریک تولدت رو دیر گف به نظرم عجیب بود و من شاخ دراوردم که این از کجا میدونه! یا حالا اصلن فرض کنیم که ابی همه چیو به این میگه یعنی ملت انقد حافظه که دارن که جزییات رابطه یکی با یکی دیگه رو بدونن. مثلن همخونه ی دوستشونو!!!! جالب بود خولاصه و بیشتر حرف زدیم. بعد ابی بش گف این جودی ادم عجیبیه. بعد پسره گف واقعا بدبخت اون پسری که عاشق تو بشه و کلی خندیدیم. بعد گف یه سوال. اگه فردا ازدواج کنین و تو بش بگی ببین من از اینکارت خوشم نمیاد و پسره اونکارو انجام بده از زندگیت میندازیش بیرون؟ گفتم نه بستگی داره بعد ابی پرید وسط گفت نه حرفتو عوض نکن تو گفتی طرفو به راحتی از زندگیت میندازی بیرون! گفت نه ازدواج فرق میکنه من الکی و بی دلیل شر به پا نمیکنم تو ازدواج صبورترم چون طرفو با سختی انتخاب کردم و حتمن خیلی خوب بوده که تصمیم به ازدواج گرفتیم. گفت ولی تو گفتی خیانت کنه میندازیش بیرون! گفت بله چون اون برای من خیلی مهمه. هنوزم میگم و درجا طرفو از زنگیم میندازم بیرون. ابی ولی راحت گف نه من ۲۰ یا ۱۰ سال زندگی رو انقد راحت ول نمیکنم با طرف می مونم و منم کار خودمو میکنم. بعد از پسره که من فکر میکنم بیشتر شاید ببینمش پس خلبان اسمشو میزارم پرسیدیم نظر تو چیه. خلبان گف شما فکر میکنین نظر من چی میتونه باشه. من گفتم نظرت شبیه ابی خواهد بود فرهنگتونه دیگه یه جورایی راحت ترین. ابی گف اره منم فکر میکنم نظرت با من یکیه! بعد خلبان گف نه من نظرم شبیه جودیه. منم ازدواج برام خیلی مهمه و اگه طرف خیانت کنه نمی مونم تو رابطه. گف من از ازدواج میترسم از انتخاب یکی برای زندگیم میترسم چون ازدواج برام مقدسه چون بهم قول میدیم تا اخر عمر کنار هم بمونیم تو سختیا و خوشیا. واسه همینم میترسم از ازدواج. بعد از من پرسید تو چی؟ گفتم من دوست دارم ازدواج کنم خانواده داشته باشم اما میدونم که اگه وارد رابطه بشم خودمو به در و دیوار میزنم تا یه علتی پیدا کنم و فرار کنم از رابطه. چون منم از ازدواج میترسم اما ازدواج زندانی شدن نیس. برای من ازدواج مقدسه چون ما قول میدیم جلوی خیلیا که میخوایم با هم باشیم تو سختی و تو خوشی. واسه همینم نمیتونم به راحتی کسی رو انتخاب کنم و نمیتونم اعتماد کنم. خیلی برام جالب بود که انقد اعتقاد جالبی یه پسر امریکایی میتونه داشته باشه. خیلی امیدوار شدم. بعد میبینی یه پسر ایرانی رو که فرض بر اینه که با این عقاید بزرگ شده باشه اما به تنها چیزی که پایبند نیس وفاداری و تشکیل خانوادس! بعد خلبان ازم پرسید چرا با یه پسر از فیلد خودت دیت نمیکنی؟ یکی که دکترا میخونه؟ گفتم خسته کنندس. شعور به مدرک تحصیلی نیس. برای اون هم جالب بود عقاید من. بعد گف فکر میکنم ب خاطر فرهنگتونه! گفتم نه اتفاقن. من فرهنگ خودمو دارم سخت گیرم کلن. صحبت کردن با ادمها همیشه بهم انرژی مثبت زیادی میده. بهترین دوستا رو پیدا کردم از فرهنگهای مختلف و هر روز که میگذره مطمن تر میشم شریک زندگیم از کشور خودم نخواهد بود چون همه ی ادمهای جالب زندگیم از کشورهای دیگه بودن! همشون!!!! و خب شاید این یه نشونس اگه من هیچوقت هیچ ادم جالبی از کشور خودم ندیدم. من به نشونه ها اعتقاد دارم.
پ.ن: از طرف یه پروگرام تو دانشگاه که مربوط به فشن هست دعوت شدم برای صحبت! این فشن دست از سر من برنمیداره :)))
اینجوری شده که تا میام تو کافه و محیطم ارومه و ریسرچمم که بد نیس و قهوه ام که سرجاشه یهو دلم میخاد بنویسم. یعنی این نوشتنو از من بگیرن دیوونه میشم. نمیدونم چرا من انقدر بی قرارم. با ایرانیا اصلا حرف نمیزنم خیلی کم. دخترا که خیلی انرژی منفی هستن. یکی از دوستام استرالیاس یعنی طرز فکری که داره انقد حالم بهم زنه که خودمم موندم اصن من چرا با این حرف میزنم دلیلم چیه؟ یعنی ادم از تنهایی بره سرشو بزنه تو دیوار بهتر از اینه که با ادمای ناامید و افسرده حرف بزنه. دختره با یه پسر ایرانی یه سال عمرشو هدر داد یه سال بیشتر شاید. کلی به طرف انواع خدمات و اشپزی و خولاصه همه نوع سرویسی داد و براش هدیه خرید و بعدم پسره ولش کرد رفت. این هنوز نشسته واسه طرف عزا میگیره که بهتر از من گیرش نمیاد بلاخره یه روز برمیگرده!!!! بعد من تا با یکی میرم میگه ازدواجیه؟ تکلیفتو روشن کن باهاش! ازدواجی نیس ولش کن! وقتتو هدر نده . کلی از این چرت و پرتا. یکی نیس بگه اخه تو که بلدی چرا خودت خوابت برده؟ (من همیشه ضرب المثلها رو قاطی میکنم ولی میدونم شما فهمیدین منظورمو). یکی دیگه هم هس که همین امریکاس وقتی زنگ میزنه از اولش شروع میکنه به ناله کردن و تا دقیقه نود و همش هم در حال جم کردن اطلاعات از منه تا به اون یکی دوست مشترکمون که من هیچوقت باهاش حرف نمیزنم برسونه که الان فلانی با کیه داره چکار میکنه. همینا تنها ایرانیهایی هستن که من هنوز باهاشون حرف میزنم و خودمم نمیدونم چرا؟! یکی دوتا ایرانیه نزدیکترم هستن که سالی به دوازده ماه یه سلام علیکی باهاشون دارم و بس. واقعن خودمم نمیدونم چرا با اینام. چرا دختراشون انقد ضعیفن و غر میزنن و پسراشون انقد اهل سو استفاده و منتظر ؟! چرا ملت ما وقتی از کشور خارج میشن فکر میکنن همه میخان از اینا استفاده کنن پس بهتره اینا زودتر اقدام کنن یه وقت کلاه سرشون نره؟ چرا انقد میخان سر از کار همدیگه دربیارن؟ نمیدونم واقعن.
تنها چیزی که میدونم اینه که بودن کنار این ادما بهم انرژی منفی میده...
با یه گروه دیگه هم از ایرانیا هستم که به هر ماه یه مبلغی رو کمک میکنن به ایرانیای داخل که دیالیز میشن و تو شهرهای دور افتاده اطراف کرمان هستن. من اونجاها رفتم از خدامه که یه روز اونقدر وضعم خوب شه که به بچه ها اونجا کمک کنم. میدیدم بچه های فوق العاده باهوشی رو که دوست داشتن درس بخونن اما وضع مالیشون خوب نبود و نمیتونستن ادامه تحصیل بدن. یه دوستی داشتم که مال کهنوج بود و شاگرد اول رشته خودش بود و کارشناسی ارشد میخووند و مادر نداشت و دوتا خواهر بزرگتر و کوچکتر از خودش داشت و چه حرفا که نمیزدن بش بخاطر اینکه هنوز ازدواج نکرده بود. اخرش به زور دادنش به یه مرتیکه بیکار و معتاد که همون هفته اول انقد این دوستمو زده بود که تا یه هفته هیچ خبری ازش نداشتم. وقتی دیدمش زیر چشمش کبود بود و دستشو بسته بود. بش گفتم چی شده؟ گف خوردم زمین از پله ها! گفتم یه هفته بعد عقدت؟! واقعن؟ به منم دروغ میگی؟ زد زیر گریه که شوهرش نمیخاست این درس بخوونه و این چون میخاس بیاد دانشگاه گرفته زده دوستمو! ترم سه دانشگاه حامله شد و دیگه نیومد دانشگاه! شاگرد اول دانشکدشون! همون بهم میگف که باید بیای ببینی ما حتی یه مدرسه نداریم تو منطقمون. باید بیای ببینی چه دخترای باهوشی که مجبور میشن زود ازدواج کنن. از همون موقع ها اون مناطق تو ذهنم حک شدن. کهنوج یکیشون بود. به خودم قول دادم یه روز یه کاری میکنم برای دخترای اون منطقه. میگن اگه یه دختر درست تربیت بشه یه نسل درست تربیت میشه ...
پ.ن: این پست رمز نداره چون واقعن ادم روانی هم بیاد کامنت بزاره به خودش توهین کرده نه من :)))