تموم مدتی که اینجا بودم اونقدر اتفاقات عجیب و غریب برام افتاده که تعریف کردن هر کدومشون خودش کلی زمان میبره. فقط پیشنهاد میکنم تنهایی سفر کنین که خیلی حس خوبیه. نترسین از خطر کردن. من اولین مسافرتای تنهاییم تو ایران بود. شیراز. زنجان. مشهد و خیلی جاهای دیگه که الان تو ذهنم نیس همش. اینجا یکی از دخترای فضول ایرانی که اسم خودشو گذاشته دوست بهم زنگ زده میگه خیلی مشکوکی با کی رفتی سفر؟! تنهایی اخه؟! یعنی احمقتر از این موجودات ضعیف و بدبخت تو زندگیم ندیدم. عکس گذاشتم تو ایسنتا بهم میگه شیطون دیدی گفتم تنها نیستی! اگه تنهایی کی پس ازت عکس انداخته!!!! اخه ایا من زبون ندارم به یکی بگم بیا از من عکس بنداز؟! اینا مشکلات روانیشون خیلی حادتر از صحبت کردن با تراپیسته. که البته این کارم هیچوقت نمیکنن چون ذهن بیمارشون نمیتونه درک کنه که مشکل روانی دارن.
تنها سفر کنین تا بفهمین من چی میگم... ادمی که از تنها بودن با خودش لذت نبره و خودشو دوست نداشته باشه هیچوقت نمیتونه یکی دیگه رو دوست داشته باشه.
دیروز یکی بهم ایمیل داد از همون تست دی ان ای! بهم گفت که احتمال داره ما فامیل باشیم! احتمال ۹۹ درصد. شروع کردیم حرف زدن فهمیدم اون کاناداست و ما هر دو بک گراند مشابه داریم که خیلی جالب بود. (الان میخاستم بنویسم سورپرایز ولی تصمیم گرفتم معادل فارسیشو بنویسم. جدیدن دارم به کلمات و حسایی فکر میکنم که معادل فارسی ندارن کی میتونه معادل فارسیه nervous) چی میشه؟! اون حسه رو میخام! مثلن بگیم رخت تو دلم میشورن؟! معادل قند تو دلم اب میشه به انگلیسی چی میشه؟! خب بگذریم از این بحث وسط پرانتزی) خولاصه ایمیلش منو ترغیب کرد که به بقیه فامیلای با احتمال بالای ۹۹ درصد ایمیل بزنم. یکیشون یه پسره امریکایی بود که با احتمال بالا فامیل من می شد اما اخه امریکایی؟! واسه همینم من خیلی کنجکاو بودم ببینم کیه. بش ایمیل دادم که نمیدونم چطوریه ولی قضیه اینه که ما الان با احتمال خیلی بالا بهم ربط داریم تو هم تنها غیر ایرانی لیست منی! پسره جواب داد که مامان من مال یکی از کشورهای امریکای لاتین هس و داستان غم انگیزی داره انگار حدود ۳۰ و چند سال پیش با یه مرد ایرانی ازدواج میکنه که حتی نمیدونستن چطوری با هم حرف بزنن و مامانم میگه اسمش جان بود که مطمنم جان اسمش نبوده چون اسم ایرانی نیس ( من حدس میزنم اقاهه میخاسته خانومه جان (جانم عزیزم) صداش کنه اون خانومه هم تموم مدت فکر میکرده اسم اقاهه جان هس!) بعد گف که طرف مامانمو ول میکنه و ناپدید میشه و ما هیچوقت هیچی ازش نمیدونیم. بعد ازم پرسید تو هیچ فامیلی تو فلان منطقه امریکا (دقیقن جایی که من الان هستم) تو دهه ۸۰ (منظورش ۱۹۸۰ بود) نداری؟ گفتم نه من هیچکسو ندارم از این شهر در این منطقه. اما خودم اینجام. بعد پسره گفت شاید بتونم از طریق تو فامیلای پدر ناشناختمو پیدا کنم! و خب شما میتونین قیافه منو تصور کنین از شنیدن این حرف. چقدر از این داستانا شنیده باشم خوبه؟ اینکه طرف میاد اینجا با یه خانوم از کشورای امریکای لاتین میخابه و خانومه رو ول میکنه برمیگرده کشورش یا گم و گور میشه و بچه می مونه و یه عالمه سوال. این دخترای کشورای امریکای لاتین خیلی راحت تو تخت میرن اما از اونطرفم مذهبی هستن و وقتی باردار میشن بچه رو نگه میدارن و واسه همینه که من تا حالا چندین تا کیس همینطوری دیدم.
خولاصه اینم داستان فامیلای دور من!!!! شانس اوردم طرف نگف این بابا مثلا فلانی منو کشته ما حالا دنبالشیم از طریق تو میخایم بش برسیم! شانسم نداریم یه فامیل دور درست حسابی داشته باشیم یه ارثی بهمون برسه!!!!والااااا
وقتایی که میام کافی شاپ اینجا رو اپدیت میکنم چون انگار اینجا بیشتر ار هرجای دیگه ای حس نوشتن دارم. دیروز با دوست ابی حرف میزدیم یه پسر سفید پوست امریکایی حدود ۳۲ ساله که داره خلبان میشه. میگف اگه خلبان نمیشد بدون شک دوست داشت که پزشک بشه!!!! ادم جالبی بود و خیلی زود شروع کرد با من حرف زدن راجع به اینکه ایا کسی رو میبینم یا نه؟ مطمن بودم که ابی بش قبلن گفته که چه اتفاقایی بین من و اقای بی نام افتاده و همینطور نظر خودش راجع به من. ابی از این پسره خیلی خوشش میاد و تلاش هم کرد که با هم وارد رابطه بشن اما پسره بش گف من از نظر احساسی هنوز امادگی وارد رابطه شدنو ندارم و نمیتونم باهات باشم. ابی هم تصمیم گرفت که فقط با پسره دوست بشه. من که عمرن بتونم یه همچین حرکاتی بزنم. خولاصه پسره که اومد خونمون راجع به من پرسید و منم بش گفتم نمیدونم چرا پسرا عجیب غریبن تو که یه پسری خودت قضاوت کن. بعد پسره یهو سوتی داد که اره مثلن اونموقع که تبریک تولدت رو دیر گف به نظرم عجیب بود و من شاخ دراوردم که این از کجا میدونه! یا حالا اصلن فرض کنیم که ابی همه چیو به این میگه یعنی ملت انقد حافظه که دارن که جزییات رابطه یکی با یکی دیگه رو بدونن. مثلن همخونه ی دوستشونو!!!! جالب بود خولاصه و بیشتر حرف زدیم. بعد ابی بش گف این جودی ادم عجیبیه. بعد پسره گف واقعا بدبخت اون پسری که عاشق تو بشه و کلی خندیدیم. بعد گف یه سوال. اگه فردا ازدواج کنین و تو بش بگی ببین من از اینکارت خوشم نمیاد و پسره اونکارو انجام بده از زندگیت میندازیش بیرون؟ گفتم نه بستگی داره بعد ابی پرید وسط گفت نه حرفتو عوض نکن تو گفتی طرفو به راحتی از زندگیت میندازی بیرون! گفت نه ازدواج فرق میکنه من الکی و بی دلیل شر به پا نمیکنم تو ازدواج صبورترم چون طرفو با سختی انتخاب کردم و حتمن خیلی خوب بوده که تصمیم به ازدواج گرفتیم. گفت ولی تو گفتی خیانت کنه میندازیش بیرون! گفت بله چون اون برای من خیلی مهمه. هنوزم میگم و درجا طرفو از زنگیم میندازم بیرون. ابی ولی راحت گف نه من ۲۰ یا ۱۰ سال زندگی رو انقد راحت ول نمیکنم با طرف می مونم و منم کار خودمو میکنم. بعد از پسره که من فکر میکنم بیشتر شاید ببینمش پس خلبان اسمشو میزارم پرسیدیم نظر تو چیه. خلبان گف شما فکر میکنین نظر من چی میتونه باشه. من گفتم نظرت شبیه ابی خواهد بود فرهنگتونه دیگه یه جورایی راحت ترین. ابی گف اره منم فکر میکنم نظرت با من یکیه! بعد خلبان گف نه من نظرم شبیه جودیه. منم ازدواج برام خیلی مهمه و اگه طرف خیانت کنه نمی مونم تو رابطه. گف من از ازدواج میترسم از انتخاب یکی برای زندگیم میترسم چون ازدواج برام مقدسه چون بهم قول میدیم تا اخر عمر کنار هم بمونیم تو سختیا و خوشیا. واسه همینم میترسم از ازدواج. بعد از من پرسید تو چی؟ گفتم من دوست دارم ازدواج کنم خانواده داشته باشم اما میدونم که اگه وارد رابطه بشم خودمو به در و دیوار میزنم تا یه علتی پیدا کنم و فرار کنم از رابطه. چون منم از ازدواج میترسم اما ازدواج زندانی شدن نیس. برای من ازدواج مقدسه چون ما قول میدیم جلوی خیلیا که میخوایم با هم باشیم تو سختی و تو خوشی. واسه همینم نمیتونم به راحتی کسی رو انتخاب کنم و نمیتونم اعتماد کنم. خیلی برام جالب بود که انقد اعتقاد جالبی یه پسر امریکایی میتونه داشته باشه. خیلی امیدوار شدم. بعد میبینی یه پسر ایرانی رو که فرض بر اینه که با این عقاید بزرگ شده باشه اما به تنها چیزی که پایبند نیس وفاداری و تشکیل خانوادس! بعد خلبان ازم پرسید چرا با یه پسر از فیلد خودت دیت نمیکنی؟ یکی که دکترا میخونه؟ گفتم خسته کنندس. شعور به مدرک تحصیلی نیس. برای اون هم جالب بود عقاید من. بعد گف فکر میکنم ب خاطر فرهنگتونه! گفتم نه اتفاقن. من فرهنگ خودمو دارم سخت گیرم کلن. صحبت کردن با ادمها همیشه بهم انرژی مثبت زیادی میده. بهترین دوستا رو پیدا کردم از فرهنگهای مختلف و هر روز که میگذره مطمن تر میشم شریک زندگیم از کشور خودم نخواهد بود چون همه ی ادمهای جالب زندگیم از کشورهای دیگه بودن! همشون!!!! و خب شاید این یه نشونس اگه من هیچوقت هیچ ادم جالبی از کشور خودم ندیدم. من به نشونه ها اعتقاد دارم.
پ.ن: از طرف یه پروگرام تو دانشگاه که مربوط به فشن هست دعوت شدم برای صحبت! این فشن دست از سر من برنمیداره :)))