همین کشور

اینجوری شده که تا میام تو کافه و محیطم ارومه و ریسرچمم که بد نیس و قهوه ام که سرجاشه یهو دلم میخاد بنویسم. یعنی این نوشتنو از من بگیرن دیوونه میشم. نمیدونم چرا من انقدر بی قرارم. با ایرانیا اصلا حرف نمیزنم خیلی کم. دخترا که خیلی انرژی منفی هستن. یکی از دوستام استرالیاس یعنی طرز فکری که داره انقد حالم بهم زنه که خودمم موندم اصن من چرا با این حرف میزنم دلیلم چیه؟ یعنی ادم از تنهایی بره سرشو بزنه تو دیوار بهتر از اینه که با ادمای ناامید و افسرده حرف بزنه. دختره با یه پسر ایرانی یه سال عمرشو هدر داد یه سال بیشتر شاید. کلی به طرف انواع خدمات و اشپزی و خولاصه همه نوع سرویسی داد و براش هدیه خرید و بعدم پسره ولش کرد رفت. این هنوز نشسته واسه طرف عزا میگیره که بهتر از من گیرش نمیاد بلاخره یه روز برمیگرده!!!! بعد من تا با یکی میرم میگه ازدواجیه؟ تکلیفتو روشن کن باهاش! ازدواجی نیس ولش کن! وقتتو هدر نده . کلی از این چرت و پرتا. یکی نیس بگه اخه تو که بلدی چرا خودت خوابت برده؟ (من همیشه ضرب المثلها رو قاطی میکنم ولی میدونم شما فهمیدین منظورمو).  یکی دیگه هم هس که همین امریکاس وقتی زنگ میزنه از اولش شروع میکنه به ناله کردن و تا دقیقه نود و همش هم در حال جم کردن اطلاعات از منه تا به اون یکی دوست مشترکمون که من هیچوقت باهاش حرف نمیزنم برسونه که الان فلانی با کیه داره چکار میکنه. همینا تنها ایرانیهایی هستن که من هنوز باهاشون حرف میزنم و خودمم نمیدونم چرا؟! یکی دوتا ایرانیه نزدیکترم هستن که سالی به دوازده ماه یه سلام علیکی باهاشون دارم و بس. واقعن خودمم نمیدونم چرا با اینام. چرا دختراشون انقد ضعیفن و غر میزنن و پسراشون انقد اهل سو استفاده و منتظر ؟! چرا ملت ما وقتی از کشور خارج میشن فکر میکنن همه میخان از اینا استفاده کنن پس بهتره اینا زودتر اقدام کنن یه وقت کلاه سرشون نره؟ چرا انقد میخان سر از کار همدیگه دربیارن؟ نمیدونم واقعن. 

تنها چیزی که میدونم اینه که بودن کنار این ادما بهم انرژی منفی میده...

با یه گروه دیگه هم از ایرانیا هستم که به هر ماه یه مبلغی رو کمک میکنن به ایرانیای داخل که دیالیز میشن و تو شهرهای دور افتاده اطراف کرمان هستن. من اونجاها رفتم از خدامه که یه روز اونقدر وضعم خوب شه که به بچه ها اونجا کمک کنم. میدیدم بچه های فوق العاده باهوشی رو که دوست داشتن درس بخونن اما وضع مالیشون خوب نبود و نمیتونستن ادامه تحصیل بدن. یه دوستی داشتم که مال کهنوج بود و شاگرد اول رشته خودش بود و کارشناسی ارشد میخووند و مادر نداشت و دوتا خواهر بزرگتر و کوچکتر از خودش داشت و چه حرفا که نمیزدن بش بخاطر اینکه هنوز ازدواج نکرده بود. اخرش به زور دادنش به یه مرتیکه بیکار و معتاد که همون هفته اول انقد این دوستمو زده بود که تا یه هفته هیچ خبری ازش نداشتم. وقتی دیدمش زیر چشمش کبود بود و دستشو بسته بود. بش گفتم چی شده؟ گف خوردم زمین از پله ها! گفتم یه هفته بعد عقدت؟! واقعن؟ به منم دروغ میگی؟ زد زیر گریه که شوهرش نمیخاست این درس بخوونه و این چون میخاس بیاد دانشگاه گرفته زده دوستمو! ترم سه دانشگاه حامله شد و دیگه نیومد دانشگاه! شاگرد اول دانشکدشون! همون بهم میگف که باید بیای ببینی ما حتی یه مدرسه نداریم تو منطقمون. باید بیای ببینی چه دخترای باهوشی که مجبور میشن زود ازدواج کنن. از همون موقع ها اون مناطق تو ذهنم حک شدن. کهنوج یکیشون بود. به خودم قول دادم یه روز یه کاری میکنم برای دخترای اون منطقه. میگن اگه یه دختر درست تربیت بشه یه نسل درست تربیت میشه ...

پ.ن: این پست رمز نداره چون واقعن ادم روانی هم بیاد کامنت بزاره به خودش توهین کرده نه من :))) 

دووووسااااای جدیدمو دوووس دارم...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

زندگیمون کتاب شده

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

همینه دیگه

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

ولنتاین خود را چگونه گذراندید؟

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.