چندبار خواستم بنویسم هی دوباره منصرف شدم. ادم بیکاری نیستم ولی ادم خیلی مهربونی هستم اینطوری که ادمها دچار توهم میشن و سواستفاده میکنن تقصیر خودمم هس. ابی داره میره از خونم. حتی دلم نمیخاد ببینمش و بگم خدافظ. من خیلی راحت ادمارو از زندگیم میندازم بیرون. اینطوری که انگار از اولشم نبودن. ادمی که از خانوادش که براش عزیزترینها هستن سالها دور باشه و کنارشون نباشه دیگه هیچکس و هیچ چیز براش اهمیت نداره میشه یه تیکه سنگ با یه لبخند مصنوعی که سعی میکنه تا جایی که کسی بش ازار نمیرسونه با ادمها بسازه اما اگه کمی و فقط کمی احساس ناراحتی کنه اون ادمها رو چنان از زندگیش میندازه بیرون که اون ادمها شوکه میشن. ابی بازم بهم کلی تکست داد ولی خب همش فیلم بود من نخوندم اه و ناله هاشو. انقدر تو دوستی هام به ادمها لطف میکنم و خوب باهاشون که وقتی تموم میشه به هر دلیلی اونا ناراحت هستن من اما خوشحال ! هم خونه اولیم که یه دختر هندی بود بهم اینو یاد داد گفت تو هر رابطه ای که وارد میشی چه دوستی و چه رابطه عاشقانه خودت باش و همه ی عشقتو نشون بده. تو چیزی از دست نمیدی و لذت میبری اما اونا تو رو از دست میدن عشق واقعی تو رو از دست میدن. این همیشه اویزه گوشم موند.
اینجا یه دوست خوب یه کتاب خوب بهم معرفی کرد به نام ؛ زن و سک.س؛ از اقای سیامک ستوده. کتاب جز کتابای ممنوعه بود و من با یه سرچ ساده خیلی سریع پی دی افشو پیدا کردم و شروع کردم به خوندن. یه کتاب بیش از ۵۰۰ صفحه ای که خیلی مسایل جالب و غم انگیزی رو راجع به نقش زن در تاریخ و نحوه ی برخورد با زن رو با گذشت زمان گفته بود. جالبه که در حین خوندن کتاب یه سری اطلاعات جالب دیگه ای هم به دست اوردم که مطمین شدم ادمی که کتاب رو نوشته خیلی ادم با اطلاعاتی هست و تحقیقات زیادی کرده. با الف راجب به کتاب صحبت میکردم که بهم راجع به مقالاتی که خونده بود گفت و کلی راجع به این موضوع بحث کردیم. کتاب دیگه ای میخوندم که اقای کاپی کیتن برام خریده و اونم اتفاقن راجع به نقش زن در تاریخ قدیم و تاریخ جدید صحبت میکرد و بخشهایی از اون کتاب مشابه همین کتابی بود که اقاای ستوده نوشتن. خیلی دلم میخاست انگلیسی کتاب رو پیدا کنم و به دوستام بدم که راجع بهش بحث میکردیم ولی خب فارسی بود فقط.
یه نکته جالبی که کتاب خیلی خوب راجع بش میگه اینه که با گذشت زمان و با ابزاری به اسم دین زن بیشتر تحت سلطه قرار گرفته شده و بیشتر به دید ابزاری بش نگاه میشه. کتابو انقدر دوس داشتم که گاهی وسط کارم برای استراحت میخوندمش. کلی اطلاعات خوب بهم داد. ممنونم از دوستی که بهم معرفیش کرد اما توضیحی که راجع به معرفی کتاب بهم دادی هیچ ارتباطی به محتوا نداشت. استفاده ابزاری از زن و نگاه زن به خودش به عنوان برده ی جنسی نگاهیه که بیشتر زنها این روزها از خودشون دارن. زنها تشنه ی شنیدن تعریف از زیبایشون از زبان مرد هستن و برای شنیدن اون تعریف حاضرن تو رابطه های غلط برای مدت طولانی بمونن و خودشونو توجیه کنن. بیرون اومدن از یه رابطه ی غلط یا اصلا وارد نشدن تو یک رابطه ی غلط یک قدرته. قدرتمند بودن هم یک هنره.
کتاب دیگه ای که اقای کاپی کیتن برام خریده اسمش در جستجوی عدد صفر هست که به انتخاب خودم برام خرید…کتاب خوب معرفی کنین...
یه کافه اینجا هس وسط شلوغترین خیابون منهتن. اسمش پاریسه برای من پاریسه البته. پر از شیرینی های پاریسی! اینجا بهشته کوچک منه هربار که میام برای میتنگم. قهوه مو میگیرم با یکی از اون شیرینی های هیجان انگیز پاریسی. نزدیک پنجره میشینم و کارامو اماده میکنم تا قبل از میتنگم . هر بار ادمهای مختلفی میان کنار میزم و میرن و من هرا زگاهی تصور میکنم زندگیشونو. هر از گاهی به ادمهایی که تو پیادهه رو قدم میزنن هم نگاه میکنم. گاهی خوشحالن گاهی مضطرب هستن و عجله دارن. یکی غمگینه و اون یکی عین رباته صورتش و من خودمو تصور میکنم از نگاه اونا. یه دختر مو مشکی که موهاشو جم کرده بالا سرش و هنوز یه کمش روی شونه هاش ریخته. با چشمای بزرگ سیاهش زل زده به صفحه مانیتورش و معلوم نیس چی داره اینطوری جدی تایپ میکنه و جوری روی کیبورد لب تابش میزنه که انگار داره یه نت میزنه. هر از گاهی سرشو بالا میاره به ماها خیره میشه و بعد دوباره سرشو میندازه پایین و می نویسه…
فکر میکنم به مردی که وارد زندگیم شده و همزبونم نیس اما برای یادگرفتن زبونم هرکاری میکنه. مردی که تمام عمرشو تو این کشور بوده و تو طبقه بندی های شهروندی این کشور تو صدر جدولشون قرار داره از نظر نژادی. و من؟ من یک اینترنشال اونم از نوع ایرانیش که هر امریکایی حداقل یک بار اسم کشورشو شنیده. مردی که تو شلوغی های منهتن وقتی بیرون رفتیم و دوتا ادم داشتن باهم دعوا میکردن خودشو سپرم کرد و چنان محکم بغلم کرد و حواسش بهم بود که تازه یادم افتاد خیلی وقته اینطوری یکی حواسش بهم نبوده. خیلی وقته کسی نگرانم نبوده. ساده ترین حس ممکن که من از وقتی اومدم تو این کشور گمش کردم و حتی سعی نکردم پیداش کنم و این ادم بهم یاداوریش کرد. وقتی خانوادش بش پیام دادن کجایی و یهو گف مادرم داره حالمو میپرسه …من خیلی بدجنسانه گفتم اما کسی منتظر من نیس. کسی نگران من نیس منو به سمت خودش کشید و فقط سکوت کرد…گم کرده بودم این حسارو. هنوز نمیدونم کاپی کیتن می مونه یا نه…دیگه نمیخام فکر کنم به موندن کسی. هنوز زخمی که اقای جالب روی دلم گداشت تازست. هم زبونی که زبون بازی بلد بود حالا چه فرقی میکنه اگه از بهترین دانشگاه دنیا فارغ التحصیل شده و بهترین جای دنیا زندگی میکنه و شرکت فلان داره و الخ…مهم شعور بود که نداشت…شایدم برای من نداشت…دیگه به کی من اعتماد کنم ؟ اما ااقای کاپی کیتن خیلی ارومه خیلی با حوصلس…خیلی اروم نگاهم میکنه خیره میشه بهم و بعد یهو میگه اون دوتا چشم بزرگ مورد علاقه ی من…این همه ی ابراز احساسات ادمیه که میدونم دوستم داره اما حتی به خودش اجازه نمیده ببوسه منو …ادمی که هربار که دیدمش برام یه کتاب جدید اورده و هر روزی که باهاش حرف میزنم یه چیز جدید بهم یاد میده…به موندنش فکر نمیکنم. من از ایران و زیباییهاش براش میگم …به بودنش فکر میکنم.
میتینگم خیلی مهمه برام دعا کنین.
تو کافه مورد علاقم نشستم و میخوام روی ریسرچم کار کنم. سرم بیشتر از قبل شلوغه و تا دو ماهه دیگه تو یکی از کنفرانسهای خیلی مهم پرزنت دارم. همزمان با کارم کتابهای دیگه ای هم میخونم که یکیشون ملت عشق بود. یه سریشون مربوط به کارمه و یک سریشون هم روانشناسیه و یک سریشونم مربوط به دانش عمومیه. وقتایی که دورمو با دوستای الکی شلوغ نمیکنم و به کارم میرسم خیلی کاراییم بیشتر میشه. باید یه برنامه درست حسابی هم برای یه مسافرت بریزم و یه مدت یه جایی برم. هنوز مطمن نیستم کجا ولی یه جایی که بهم انرژی فوق العاده بده. با ابی هنوز حرف نزدم تا الان بهم کلی پیام داده و میخاد که صحبت کنیم اما من حتی پیاماشو باز هم نکردم که بخوونم. پیام اخرش این بود که نکنه منو بلاک کردی؟ بازم جوابشو ندادم. دلیلی نداره جوابشو بدم…برای من ادمها یهو تموم میشن نه کم کم. من بازی نمیکنم با کسی. اگه خوشم نیاد از زندگیم بیرونش میکنم ….
یکی تو ی زندگیمه که من بخاطر تجربه ای که از بقیه بدست اوردم خیلی راحت باهاش همه چیو درمیون گذاشتم و برخلاف تصورم نه رم کرد نه فرار کرد واساد کنارم و بهم لبخند زد…خوشحالم از بودنش...
کتابی که تازه شروع کردم به خوندنش اسمش ملت عشق هست! از بس همه جا دیدم دارن ازش تعریف میکنن تصمیم گرفتم بخوونمش! اگه کسی خونده نظرشو بگه. امروز قورمه سبزی درست کردم با سالاد شیرازی و برای خودم روز تنبلی رو گذروندم. از خونه حتی بیرون نرفتم. روز قبلش هم روی ریسرچم کار میکردم باید امروزم همینکارو میکردم اما نمیدونم چرا حوصلشو ندارم باشه برای فردا و شروعی دیگر تا ببینم چی میشه. بعضی وقتا چشمام خیلی خسته میشه و فقط میخام الکی ول بچرخم به جای کار کردن روی ریسرچم. باشگاهم امروز نرفتم ولی خب هر روز دارم میرم. تا اول جولای کلاسم تموم میشه و بعد قسمت دوم تابستون باید دوباره درس بدم. تابستون پر تلاشی داشتم به خودم افتخار میکنم وقتی میبینم برای هدفهایی که نوشته بودم قدمهای خوبی برداشتم و کم کم بهشون میرسم.