ذهن اشفته

داشتم کتاب حال خوب رو میخوندم دیدم چقدر ناخواسته پدر مادرها زندگی بچه هاشونو تحت تاثیر قرار دادن بدون اینکه بدونن چه بلایی سر بچه میاد با یه رفتار غلط! به این فکر میکردم که ادم هرچی کمتر به جزییات فکر کنه شجاعانه تر تصمیم میگیره حالا اون تصمیم داشتن بچه باشه یا مهاجرت یا خونه خریدن یا هرچیز مهمی که اثرش روی عزیزانش هم هست. کتاب میگه بین ناراحت بودن و دپرس یا افسرده بودن تفاوت هست. میگه گاهی ادمها نیاز به این دارن که از نظر بقیه مورد قبول واقع بشن و اونا تاییدشون کنن و وقتی اون ادمها میفهمن این نیازو ازش سواستفاده میکنن. تحقیرت میکنن و میزنن تو سرت که تو هیچی نیستی یا اگه رابطه ست میگن تو اون چیزی که من میخام نیستی! و تو به شدت به فکر فرو میری و حتی فکر میکنی که نکنه اینا درست میگن. نکنه من بدم! کودنم! کاری از دستم برنمیاد!دست و پاچلفتی ام و هزارتا نکته منفی دیگه. میگه بیا قبل اینکه به راه حل فکر کنیم ببینیم اصلا ریشه ی این احساسات منفی از کجا میاد؟! تو سن کم وقتی یه اشتباهی میکنی و پدر و مادرت میگن نباید اینکارو بکنی. وقتی میگن کارت اشتباه بود یا اگه مثلا فلان ساعت بری بیرون فلان بلا سرت میاد و اگه اتفاقی برات افتاد قبل از اینکه ناز و نوازشت کنن میزنن تو سرت میگن درستو یاد گرفتی؟ فهمیدی که نباید دوباره اینکارو کنی! فهمیدی اشتباه کردی؟ ادم شدی؟ حقته تا تو باشی که اینکارو تکرار نکنی!!! و همه ی اون حرفا در تو به عنوان یه بچه ده دوازده ساله می مونه و تو بزرگ میشی و وارد اجتماعی میشی که برای مورد قبول واقع شدن از طرف ادمها حاضری هر کاری بکنی وبعد مورد سو استفاده قرار میگیری. مطمینم هممون این تجربه رو داشتیم و داریم و نوع اون مورد سو استفاده قرار گرفته شدن متفاوته فقط. حالا میگه راه حل چیه؟ به این فکر کنی که وقتی دفعه بعد یکی تو رو تحقیر کرد و مثلا گفت تو احمقی یا تو زشتی یا تو هیکلت زشته به خود اون شخص نگاه کنی ببینی ایا این ادم زندگی خوبی داره؟! ادم شادیه؟ اولین چیزی که بدون شک باهاش مواجه میشی اینه که این ادم پر از مشکل و استرس و دغدغس و نقطه ضعف تو رو پیدا کرده تا عقده هاشو خالی کنه. تصور کن که وارد یه دیوانه خانه میشی و شخصی که سمتت میاد بت میگه تو یک فرد افسانه ای هستی که خیلی باهوشه و اومده ماها رو نجات بده اجازه بده پاتو ببوسم. وقتی از طرف میپرسی چرا اینو میگی؟! میگه من حساب کردم نفر سیزدهم که از این در بیاد تو این حرفارو بش بزنم! بعد تو چه احساسی داری؟ ایا واقعا حرفای اون طرفو جدی میگیری؟ اگه بهت بگه تو یه ادم احمق هستی و همه ازت متنفرن چی؟ بازم اهمیتی نداره حرفاش! چون تو مغزت نتیجه گیری کردی که این ادم با شرایط خاصی که داره اصلا نباید حرفاشو چه خوب و چه بد جدی گرفت. همین طرز فکرو ببر روی ادمهای دیگه زندگیت. همونایی که به خودشون اجازه میدن تحقیرت کنن و اذیتت کنن. ایا واقعا ارزششو داره که انقد جدیشون بگیری و خودتو نادیده بگیری و تواناییاتو نبینی چون یکی بت گفته تو نمیتونی فلان کارو بکنی! مطمن باش اون ادمی که انقدر تلاش کرده تو رو تحقیر کنه یا مورد ازار قرار بده روح خیلی کوچکی داره و خودشو نتونسته درمان کنه و به همین دلیل عقده گشایی میکنه . 

حالا فکر کن تو مادر هستی یا پدری و نمیخای این اتفاق برای بچه ی خودت بیافته. نمیخای به دنبال مورد قبول واقع شدن از طرف هر کسی باشه که تا بش گفتن تو فلانی افسردگی بگیره و کلی ذهنش درگیر بشه! چکار میکنی؟! 

من عمیقا به فکر فرو رفتم و انقد ذهنم درگیر شده که چاره ای ندیدم جز اینکه اونچه تو ذهنم میگذره رو اینجا بنویسم...

مسیر زندگی

الف تو یکی از بهترین دانشگاههای امریکا جاب افر گرفت با یه حقوق نجومی که رنجش از حقوق ماها که تقریبا تو یه فیلد هستیم ۸۰-۹۰ هزارتا بالاتره. یکی از دلایلی که اصلا انتخاب شد برای مصاحبه بخاطر سیاه پوست بودنش و سهمیه ای که در نظر گرفته شده بود. اون دانشگاه دقیقا تو شهریه که مامانش هست و شهر سفیدپوستای امریکاست اما خب مامانشم ۳۰ یا ۴۰ سال پیش تو یکی از مناطق سفید پوستا خونه گرف و بماند که چه سختیایی کشید تو اون محله چون یک سری از سفید پوستها اذیتش میکردن تا بفروشه بره. حالا الف تو دانشگاهی که زمانی دانشگاه لیسانسش بوده کار گرفته و تنها سیاه پوست دپارتمانشون و دانشکدشونه. بابت این قضیه استرس گرفته بود. بش گفتم ببین همیشه از یه جایی ادم باید شروع کنه و تو به زودی امید خیلی از دختر بچه های سیاه پوستی میشی که فکر میکنن سخته درس خوندن و به این درجه رسیدن. بعد یهو یاد خودم افتادم و فکر کردم من چی؟ من امید دادم به دختربچه ای؟ الف برای رسیدن به این جایی که الان هست از پشتوانه ی خانوادش استفاده کرده و مامانش نسل اولی خانومهای سیاه پوست تحصیلکرده بودن و خیلی خیلی زحمت کشید تا به پزشک بشه دقیقا از پایین ترین محله های شهر شیکاگو شروع کرد و شد بهترین پزشک مختصص. حالا یکی از دختراش پزشکه مثه خودش و اون یکی هم به زودی استاد دانشگاه میشه اونم تو بهترین دانشگاه امریکا. 

بگذریم. دارم فکر میکنم که چقدر شرایط خانوادگی ساپورت مالی و کشوری که توش زندگی میکنم میتونه تو اینده مون نقش داشته باشه. سهم هرکدوم از اینا چقدره تو مسری که تو اینده طی میکنیم! چرا؟!

روزهای بهتر میان بلاخره

نمیدونم چرا انگیزه ای برای نوشتن ندارم. شده بعضی وقتا میام اینجا صفحه رو باز میکنم و میبندم میرم. گاهی حتی چندتا خط می نویسم ولی تموم نمیکنم و میبندم. کارهای زیادی هست که باید انجام بدم. انتخاب شدن بایدن باعث شد باور کنم دموکراسی وجود داره و امریکا واقعا سرزمین آزادی هست. دو سال پیش که ترامپو بخاطر کارهایی که کرده بود محاکمه کردن و اب از اب تکون نخورد فکر میکردم واقعا هرکی زورگو باشه انگار میتونه حکومت کنه. وقتی ملت امریکا فهمیدن که حتی یه کارگر باید مالیات بده اما ترامپ که رییس جمهوره و کلی پولدار بوده هیچوقت تا حالا مالیاتی که وظیفش هس بده نداده  و کار خاصی به نظرم نکردن فکر میکردم کسی که زورگو باشه میتونه مردمو واردار کنه به حرفش گوش کنن. وقتی ترامپ شخصی رو به دادگاه عالی معرفی کرد که تو کارنامش تجاوز به همکلاسیش بود و ادم اشغالی بود و اون خانوم با اینکه استاد دانشگاه شده بود با قدرت اومد و صحبت کرد که این ادم صلاحیت نداره و نباید بزارین قاضی بشه و کسی به حرفش گوش نکرد ناامید شدم و فکر کردم چه کشوریو انتخاب کردم برای زندگی! 

اما حالا وقتی بایدن انتخاب شد و مردم ثابت کردن که ادم بی سواد و متجاوز و زورگو رو نمیخان به اینده خیلی امیدوار شدم. به اینکه زورگویی پایان پذیره و یاوه گویی انتها داره. حس بهتری دارم به آینده و منتظر روزهای بهتری هستم هرچند خیلی خسته ام...

آنه شرلی و feeling good

دارم یه کتاب میخونم که از اون کتاباس که هر فصلو باید با دقت بخوونی و بعد دوباره برگردی یه نگاهی بندازی بهش. راجع به روان درمانیه اگه درست ترجمه کرده باشم و رفتارشناسی یا یه همچین چیزی از David Burn اسم کتاب هم Feeling good. خیلی خوبه این کتاب. اگر که احساس میکنین افسردگی گرفتین و انگیزه ندارین و میخاین به خودتونم کمک کنین اینو بخونین. 

دارم سریال آنه شرلی رو هم میبینم که گویا محصول سال ۲۰۱۹ هست و خیلی خوبه این سریال. منو هعی میبره به اون دورانی که جمعه می شد و ما منتظر پخشش بودیم و اون اهنگ اول سریال! یعنی چنان با هیجان این سریالو میبینم که وقتی اقای گیلاس نگاهم میکنه تعجب میکنه میگه انقد این برات جذابه؟! میگم اره تو نمیدونی این سریال مورد علاقمون بود تو ایران. حالا بماند که کلی داستان دیگه هم سریالش داره که اصلا هیچوقت ما ندیدیم و نمیدونستیما. دیگه اینکه ریسرچو یه جورایی بوسیدم گذاشتم کنار و هیچ انگیزه ای ندارم به غیر دوتا کنفرانسی که باید مقاله هامو توشون پرزنت کنم. 

فعلا همینا دیگه. انگیزه دارتر شدم میام بیشتر می نویسم.

رادیکال نباشیم؟!

با الف داشتیم صحبت میکردیم راجع به اینکه ایا این کله نارنجی بی خاصیت بازم رییس جمهور میشه یا نه! الف میگه به نظرش این اتفاق نمیافته اما این بدبینی من هعی داره بهم میگه که بازم رییس جمهور میشه. یه طرز تفکر جالبی اینجا هست که میگه کتابهای مربوط به نظر مخالفین رو هم بخونین تا نظرتون خیلی رادیکال نشه و فقط نچسبین به عقایدتون و بگین آی ملت فقط اینی که من میگم درسته! به خودتون اجازه بدین که نظرات مخالفم بشنوین و در موردش بخونین. البته این تفکر نمیگه برین با هر کسی بشینین بحث کنین تا صبر خودتونو بسنجینا! میگه برین اون ادمهای کله گنده ی موافق اون نظر خاص رو پیدا کنین و درمورد نظراتشون بخونین و کتابایی که نوشتن رو بخونین و ببینین اصلا اینا چی میگن و چرا اینو میگن. در همین راستا الف رفت کتاب یه سیاه پوستی رو که طرفدار حزب جمهوری خواهها بود خووند و یا نشست پادکستای حزب جمهوری خواهها البته اوناییشون که اهل علم هستن (که خیلیم انگشت شمارن یا در حال انقراضن) گوش داد. خیلی خوشم اومد از کارش چون با این حرکت هوشمندانش به این فکر میکنه که اصلا این ادمهای نظر مخالف چی تو فکرشون میگذره نه اینکه کورکورانه فقط بشینه بحث کنه که من بهترم. بعد خودم نشستم فکر کردم ببینم من میتونم برم دوتا ادم درست حسابی که طرفدار نظام کنونی ایران هستن رو پیدا کنم ببینم چی میگن و دقیقا طرفدار چی این نظام هستن؟ چیزی پیدا نکردم! میدونم اگه کتابی هم باشه به شدت داره از طرز تفکر اونا حمایت میکنه و تمام فساد های مالی و ناشایسته سالاری ها رو توجیه میکنه ها ولی دقیقا هدف همینه اینکه بزاری اونا خوب حرفاشونو بزنن و گوش بدی و ببینی چی میگن. نه برای اینکه صبرتو امتحان کنی یا بهشون میدون بدی ها فقط برای اینکه بفهمی چرا اینا اینطوری فکر میکنن. اینطوری با دید بازتری تصمیم میگیری نه از روی تعصب و خشم. 

بگذریم. دارم یه کتاب ترجمه میکنم که خواهرم پیشنهادشو بهم داد و برای قسمتی از کار خودشم هست. کلی لغت فارسی علمی یاد گرفتم و خیلی از فعل هایی که به شدت یادم رفته بود و غیره محاوره ای هستن رو دارم یاد میگیرم بعد به این فکر میکنم که عجیب من اصلا یادم نمیاد انقد علمی به فارسی چیزی نوشته باشم و کلا یادم نمیاد یه زمانی چطوری پس من پایان نامه ارشدمو نوشتم!!!!خولاصه خیلی داره ترجمان این کتاب بهم چیز یاد میده هرچند هر شب فقط چند صفحه است. 

+ کیا پادکست رادیو نیست رو گوش دادن؟!