زندگی کوتاهه

رفتم کلی دوییدم روی تردمیل! دو دقیقه سرعت بالا و یک دقیقه راه رفتن و دوباره دو دقیقه سرعت بالا و یک دقیقه راه رفتن! اینکه ضربان قلبت بره بالا و چربی سوزی داشته باشی و بعد دوباره یه شوک وارد کنی و ببری بالا ضربان قلبو! 

این اخر هفته به یکی از بزرگترین ترسهام غلبه کردم و حالا دارم هعی برای خودم ذوق میکنم که چه شجاعتی به خرج دادم و چه ریسکی کردم ! دوباره برگشتم به کتاب خوندن و ورزش منظم کردن. برای خودم فعالیتهایی رو درست میکنم که روشون میتونم کنترل داشته باشم و حالمو خوب میکنن. کتابی که اخیرا دارن میخونم راجع به دیتاکس کردن احساساته و اینکه چطوری میتونیم انرژی های منفی و ادمهای منفی و حسای منفی رو بزاریم کنار و زندگیو زیباتر ببینیم. خیلی از نکاتی که میگه بارها و بارها انجامش دادیم یا به خودمون حتی گفتیم ولی شنیدنش و یاداوریش حس خوبی به ادم میده. تمرین نفس های عمیق کشیدن و پیاده روی کردن یا دوییدن همه به ادم انرژی مثبت میدن. 

اخیرا دارم یه شوی تلویزیونی میبینم که براساس واقعیت ساخته شده و من هیچ ایده ای از اون فرد نداشتم و خیلی اتفاقی این سریالو شروع کردم. اسم سریال سلنا هست و درمورد یه دختر خواننده امریکایی مکزیکیه. اخرای سریال بودم که اقای گیلاس بهم گفت که سریال بر اساس واقعیته و این خواننده واقعا وجود داشته و تو سن ۲۳ سالگی کشته شده! قلبم اومد تو دهنم. یه دختر جذاب و پر انرژی با صدای بسیار زیبا این تراژدی براش اتفاق بیافته!!!!هر چیزیو انتظار داشتم بشنوم به غیر اینکه کشته بشه. خیلی زود خانوادش و خواهر برادرشو پیدا کردم ببینم بعد از سالها و با از دست دادن عزیزشون دارن چکار میکنن. دیدم انقد داغشون تازه ست که هنوز دارن راجع بش برنامه و شو میسازن اما مدل ناراحتیشون فرق داره چون مرگ براشون تعریف متفاوتی داره!بعید میدونم اصلا تعریفی به اسم ناراحتی داشته باشن چون داشتن تمام تلاششونو میکردن که دنیا اسم دخترشونو بشناسه و هرچی بیشتر ادم گوش بدن به صدای دخترشون حال دلشون بهتر میشه. خب امسال ۴ دسامبر به آرزوشون رسیدن و شوی تلویزیونی سلنا تو بیش از ۱۱۹ کشور از شبکه نت فلکس پخش شد! 

زندگی کوتاهه و خدا میدونه چندبار در روز اینو برای خودم تکرار میکنم. جوری زندگی کن که انگار همین روزا رو وقت داری واسه دیدن واسه شنیدن واسه نفس کشیدن.

کتاب و قورمه سبزی

اون روزی که یادداشت قبلی رو گذاشتم خیلی ناراحت بودم و بعد از نوشتنش رفتم دوییدم و ورزش کردم و وقتی برگشتم تو اتاقم انرژی داشتم. یه جدول سه ستونی که مشاورم بهم داده بود پر کردم که شامل این بود که چه اتفاقی افتاده؟ چه احساسی داری؟ و به چی فکر میکنی؟ بعدم رفتم سراغ کارام  و سعی کردم بهش فکر نکنم چون اون ادم بیمار و روانی به اندازه کافی فکرمو درگیر کرده بود کل تابستون. 

یه کتابو به اسم  born a crime نویسنده خیلی معروفه و کمدین و سیاسی هست و مطمینم خیلیاتون حداقل یه بار یه ویدیو ازش دیدین وقتی داشته ترامپو مسخره میکرده بخاطر کارایی که تو دوران ریاست جمهوریش کرده! کتاب به شدت جذابه و داستان زندگی یک پسر بچه دو رگه از مادر سیاه پوست و پدر سفید پوسته که تو کشورشون ازدواج سیاه و سفید جرم محسوب میشه بنابراین از بچگی باید پنهان میشده و با مادرش بزرگ شده و پدرشو خیلی ندیده بوده. در اوج فقر و سختی زندگی کرده. وقتی این کتابو میخونی میبینی سختی تعریف متفاوتی تو زندگیه ادما داره و اونایی که خیلی مینالن از اینکه دیگه نمیتونن به ارزوهاشون برسن بخاطر اتفاقاتی که توی کشور داره میافته و تاثیر مستقیم تو زندگی الانشون داره. به شدت توصیه میکنم پیدا کنین این کتابو و بخونین و ببینین که یه ادم معمولی و سختی های زیاد چطوری تونسته الان یکی از موفق ترین ادمها تو امریکا بشه! اینکه آرزوها خیلی هم دست نیافتنی نیستن و اگه امید داشته باشیم و تلاش کنیم به چیزی که میخایم میتونیم برسیم. 

کتاب حال خوب رو هم تموم کردم و حس بهتری نسبت به کنترل احساساتم دارم. 

امروز میخام قورمه سبزی درست کنم و سالاد شیرازی  ! اشپزی تنها سرگرمیه که حالمو از این رو به اون رو میکنه و بهم حس خوبی میده. 

خیلی ناراحتم و خیلی دلم میخاد به چیزی که شنیدم فکر نکنم اما نمیتونم. الف بهم گف اون استاد بی شرفی که کلی کارای منو عقب مینداخت و حتی بعد از اینکه دفاع کردم تمام تلاششو کرد که برام دردسر درست کنه با اینکه حتی تو دانشگاهمم نیس و اخرشم مقاله ای که دو سال براش زحمت کشیده بودم با بی شرفی تمام دزدید تازه بچه دار شده! نمیدونم چرا انقدر احمقانه فکر میکردم که ادمی که داره بچه دار میشه یا بچش تازه به دنیا اومده انقدر قدردان و شکرگزار سلامتی بچش هست که ناخوداگاه لطیفتر و مهربونتر میشه و قلب بزرگتری پیدا میکنه. نمیدونم چرا انقد احمقانه فکر میکردم که کسی که پدر میشه اونم برای بار دوم اونقدر ادم هس که نخواد زندگی یکی دیگه رو خراب کنه. نمیدونم چرا هنوز انقدر احمقانه یه سری دلایل اعتقادی شایدم مذهبی تو پس کوچه های نتیجه گیری هام هس و وقتی خلافش ثابت میشه به شدت دلم میگیره!!!! باورم نمیشه تو تموم اون لحظه های دلهره اور که امیدوارم بچم سالم باشه و کرونا نگیره وهزار دلیل دیگه تلاشتو بکنی زندگی یکی دیگه رو مختل کنی حواست باشه اعتماد به نفسشو ازش بگیری و تهدیدش کنی! وسط خنده های بچه ی تازه بدنیا اومدت به این فکر کنی که چه ایمیل طولانی سراسر فحش و فضاحتی به کسی که حتی دانشجوت نیس و فارع التحصیل شده بفرسی و تهدیدش کنی که زندگیشو خراب میکنی. 

باورم نمیشه یکی انقدر میتونه پست فطرت و کثیف باشه و توی عکسای فیس بوک و اینستاگرامش یه زندگی شاد و خانواده ی دوست داشتنی و بچه ی تازه به دنیا اومده رو نشون بده... منکه از حقم دفاع کردم و خیلی وقته از هیچکس نمیترسم و برام دیگه بالاتر سیاهی رنگی نیس...منکه حتی جواب ایمیلشم ندادم و گذاشتم تو خشم خودش بمیره و پوزخند زدم به تهدیدات توخالی و احمقانش اما امروز دلم بدجور گرفت. امروز وقتی الف عکسشونو نشونم داد بدجوری آه کشیدم...بازم یکی دیگه از اون اعتقادات مزخرفم زیر سوال رفت و برعکسش بهم ثابت شد. چقدر سخته تو دنیای ادم بزرگا زندگی کردن تو دنیای پر از دروغ و دو رویی ...خدا رو هزاران بار شکر میکنم که من و اقای گیلاس خیلی خیلی خیلی از این دنیای دروغ و ریا و حرص دوریم و هنوز بزرگ نشدیم. خدا رو انقدر شاکرم که حتی سر به سجده گذاشتم. 

به قول اقای گیلاس با دیدن این دسته از جونورهای دوپای انسان نما من یاد میگیرم که انسان تر باشم. آخ از این آهی که ناخوداگاه میکشم هر چند ساعت یه بار. کاش این نوشته ها حالمو بهتر کنه...

ذهن اشفته

داشتم کتاب حال خوب رو میخوندم دیدم چقدر ناخواسته پدر مادرها زندگی بچه هاشونو تحت تاثیر قرار دادن بدون اینکه بدونن چه بلایی سر بچه میاد با یه رفتار غلط! به این فکر میکردم که ادم هرچی کمتر به جزییات فکر کنه شجاعانه تر تصمیم میگیره حالا اون تصمیم داشتن بچه باشه یا مهاجرت یا خونه خریدن یا هرچیز مهمی که اثرش روی عزیزانش هم هست. کتاب میگه بین ناراحت بودن و دپرس یا افسرده بودن تفاوت هست. میگه گاهی ادمها نیاز به این دارن که از نظر بقیه مورد قبول واقع بشن و اونا تاییدشون کنن و وقتی اون ادمها میفهمن این نیازو ازش سواستفاده میکنن. تحقیرت میکنن و میزنن تو سرت که تو هیچی نیستی یا اگه رابطه ست میگن تو اون چیزی که من میخام نیستی! و تو به شدت به فکر فرو میری و حتی فکر میکنی که نکنه اینا درست میگن. نکنه من بدم! کودنم! کاری از دستم برنمیاد!دست و پاچلفتی ام و هزارتا نکته منفی دیگه. میگه بیا قبل اینکه به راه حل فکر کنیم ببینیم اصلا ریشه ی این احساسات منفی از کجا میاد؟! تو سن کم وقتی یه اشتباهی میکنی و پدر و مادرت میگن نباید اینکارو بکنی. وقتی میگن کارت اشتباه بود یا اگه مثلا فلان ساعت بری بیرون فلان بلا سرت میاد و اگه اتفاقی برات افتاد قبل از اینکه ناز و نوازشت کنن میزنن تو سرت میگن درستو یاد گرفتی؟ فهمیدی که نباید دوباره اینکارو کنی! فهمیدی اشتباه کردی؟ ادم شدی؟ حقته تا تو باشی که اینکارو تکرار نکنی!!! و همه ی اون حرفا در تو به عنوان یه بچه ده دوازده ساله می مونه و تو بزرگ میشی و وارد اجتماعی میشی که برای مورد قبول واقع شدن از طرف ادمها حاضری هر کاری بکنی وبعد مورد سو استفاده قرار میگیری. مطمینم هممون این تجربه رو داشتیم و داریم و نوع اون مورد سو استفاده قرار گرفته شدن متفاوته فقط. حالا میگه راه حل چیه؟ به این فکر کنی که وقتی دفعه بعد یکی تو رو تحقیر کرد و مثلا گفت تو احمقی یا تو زشتی یا تو هیکلت زشته به خود اون شخص نگاه کنی ببینی ایا این ادم زندگی خوبی داره؟! ادم شادیه؟ اولین چیزی که بدون شک باهاش مواجه میشی اینه که این ادم پر از مشکل و استرس و دغدغس و نقطه ضعف تو رو پیدا کرده تا عقده هاشو خالی کنه. تصور کن که وارد یه دیوانه خانه میشی و شخصی که سمتت میاد بت میگه تو یک فرد افسانه ای هستی که خیلی باهوشه و اومده ماها رو نجات بده اجازه بده پاتو ببوسم. وقتی از طرف میپرسی چرا اینو میگی؟! میگه من حساب کردم نفر سیزدهم که از این در بیاد تو این حرفارو بش بزنم! بعد تو چه احساسی داری؟ ایا واقعا حرفای اون طرفو جدی میگیری؟ اگه بهت بگه تو یه ادم احمق هستی و همه ازت متنفرن چی؟ بازم اهمیتی نداره حرفاش! چون تو مغزت نتیجه گیری کردی که این ادم با شرایط خاصی که داره اصلا نباید حرفاشو چه خوب و چه بد جدی گرفت. همین طرز فکرو ببر روی ادمهای دیگه زندگیت. همونایی که به خودشون اجازه میدن تحقیرت کنن و اذیتت کنن. ایا واقعا ارزششو داره که انقد جدیشون بگیری و خودتو نادیده بگیری و تواناییاتو نبینی چون یکی بت گفته تو نمیتونی فلان کارو بکنی! مطمن باش اون ادمی که انقدر تلاش کرده تو رو تحقیر کنه یا مورد ازار قرار بده روح خیلی کوچکی داره و خودشو نتونسته درمان کنه و به همین دلیل عقده گشایی میکنه . 

حالا فکر کن تو مادر هستی یا پدری و نمیخای این اتفاق برای بچه ی خودت بیافته. نمیخای به دنبال مورد قبول واقع شدن از طرف هر کسی باشه که تا بش گفتن تو فلانی افسردگی بگیره و کلی ذهنش درگیر بشه! چکار میکنی؟! 

من عمیقا به فکر فرو رفتم و انقد ذهنم درگیر شده که چاره ای ندیدم جز اینکه اونچه تو ذهنم میگذره رو اینجا بنویسم...

مسیر زندگی

الف تو یکی از بهترین دانشگاههای امریکا جاب افر گرفت با یه حقوق نجومی که رنجش از حقوق ماها که تقریبا تو یه فیلد هستیم ۸۰-۹۰ هزارتا بالاتره. یکی از دلایلی که اصلا انتخاب شد برای مصاحبه بخاطر سیاه پوست بودنش و سهمیه ای که در نظر گرفته شده بود. اون دانشگاه دقیقا تو شهریه که مامانش هست و شهر سفیدپوستای امریکاست اما خب مامانشم ۳۰ یا ۴۰ سال پیش تو یکی از مناطق سفید پوستا خونه گرف و بماند که چه سختیایی کشید تو اون محله چون یک سری از سفید پوستها اذیتش میکردن تا بفروشه بره. حالا الف تو دانشگاهی که زمانی دانشگاه لیسانسش بوده کار گرفته و تنها سیاه پوست دپارتمانشون و دانشکدشونه. بابت این قضیه استرس گرفته بود. بش گفتم ببین همیشه از یه جایی ادم باید شروع کنه و تو به زودی امید خیلی از دختر بچه های سیاه پوستی میشی که فکر میکنن سخته درس خوندن و به این درجه رسیدن. بعد یهو یاد خودم افتادم و فکر کردم من چی؟ من امید دادم به دختربچه ای؟ الف برای رسیدن به این جایی که الان هست از پشتوانه ی خانوادش استفاده کرده و مامانش نسل اولی خانومهای سیاه پوست تحصیلکرده بودن و خیلی خیلی زحمت کشید تا به پزشک بشه دقیقا از پایین ترین محله های شهر شیکاگو شروع کرد و شد بهترین پزشک مختصص. حالا یکی از دختراش پزشکه مثه خودش و اون یکی هم به زودی استاد دانشگاه میشه اونم تو بهترین دانشگاه امریکا. 

بگذریم. دارم فکر میکنم که چقدر شرایط خانوادگی ساپورت مالی و کشوری که توش زندگی میکنم میتونه تو اینده مون نقش داشته باشه. سهم هرکدوم از اینا چقدره تو مسری که تو اینده طی میکنیم! چرا؟!