-
التماس تفکر و کمی هم زنجبیل
دوشنبه 5 اسفند 1398 08:50
من نمیخاستم پست عمومی بزارم اما یه چیزایی میشنوم بابت این بیماری کرونا و راههای درمانش که فقط خاص و ویژه ملت همیشه در صحنه ی خودمونه. ملتی که همیشه طلبکاره و تنها کاری که بلده اطلاعات غلط ساختن و دهن به دهن کردنشه! اینکه این بیماری اگر محیط گرم باشه از بین میره خیلی فرق داره با اینکه بری دارچین و زنجبیل بخوری که گرمیه...
-
آشپزی و التماس تفکر
چهارشنبه 30 بهمن 1398 10:07
-
اخرین پست عمومی
چهارشنبه 23 بهمن 1398 09:37
فکر میکنم این پست رو باید عمومی میزاشتم تا تجربمو راجع به کار پیدا کردن تو امریکا به اشتراک بزارم با اونایی که خارج از ایران هستن و دانشجوان و بلاخره به این قسمت ماجرا هم میرسن. و اونایی که داخل ایران هستن و فکر میکنن که بیرون از کشور همه چی راحتتر پیش میره و زندگی روی خوششو نشون میده. من نمیخاستم وارد صنعت بشم و...
-
تولدمه!
سهشنبه 22 بهمن 1398 07:41
-
یک قدم بزرگ
پنجشنبه 17 بهمن 1398 10:25
-
همین دیگه!
شنبه 12 بهمن 1398 17:00
من برگشتم به رمزدار نوشتن! چون متاسفانه یه عده بیکار که فاقد هرگونه شعوری هستن دوباره اینجا شروع کردن به چرت و پرت گویی! به نظرم داشتن یه جمع کوچیک با ادمهایی که قبولشون دارم و تبادل اطلاعات باهاشون بهتر از اینکه برای یه عده دروداغونم هر چندوقت یکبار اینجا جواب کامنت بدم ! ادمایی که انقدر ترسو و بزدلن که حتی جرات...
-
احساس تعلق!
پنجشنبه 10 بهمن 1398 15:06
-
ذهن طبقه بندی شده
چهارشنبه 9 بهمن 1398 12:44
-
مثل هم اما خیلی متفاوت
شنبه 5 بهمن 1398 13:48
-
فرودگاهم...
سهشنبه 1 بهمن 1398 06:49
-
لعنتی ها...
دوشنبه 23 دی 1398 15:12
تازه ذوق و شوق برنامه نویسی و ساخت ربات رو داشتیم. خوشحال بودیم که همه چی داره خوب پیش میره و رباتمون میتونه تو شرایط خطرناک و سیل و زلزله سریعتر از امدادگرها به محل حادثه برسه و مجروحینی رو که احتمال خطر مرگشون بالاتر از بقیست شناسایی کنه و گزارش بده که اصلا چقدر وقت هست که نجات داده بشن. انقدر از پروژه راضی بودیم و...
-
لعنت به درغگوهای بی شرف
شنبه 21 دی 1398 09:21
قبل از اینکه حرفامو بزنم میگم که اگر این بلاگ فیلتر شد به دست همون بی شرفهای دروغگوی کثیف حکومتی فقط یه یک بزارین بعد از اسکای. این یک رو من تا بی نهایت ادامه میدم اگه قرار باشه که فیلتر کردن ادامه پیدا کنه.گفتن اون سرداری که کشته شد مرد بزرگی بود رفت جنگید تا داعش پاش به ایران نرسه و امنیت وجود داشته باشه. من میگم گه...
-
خسته شدم دیگه...
چهارشنبه 18 دی 1398 08:29
سر شدم دیگه از بس خبر بد شنیدم! از بس هر روز از خواب بیدار میشم گوشیو نگاه میکنم و با خبرهای بد شوکه میشم. نمیدونم میفهمین چی میگم یا نه؟ اینکه خبر بد می شنوی بعد فقط مات و مبهوت به اطرافت نگاه میکنی سعی میکنی بفهمی چی شد و بعد هیچی...یازده نفر از اون مسافرایی که با هزار امید و آرزو از کشور خارج می شدن رو دور و نزدیک...
-
این نیز بگذرد...
سهشنبه 17 دی 1398 12:58
کتاب گوش میکنم راه میرم و پادکست گوش میدم تمام تلاشمو میکنم که نفهمم تو دنیا چه خبره اما نمیشه. چون انگار همه ی زندگیمون بگی نگی وابسته به همه و بلاخره از یه جایی یه خبری میاد و خدا نکنه که دوستایی هم داشته باشی که خدای احساسات منفی و چرت و پرت گویی باشن! بگذریم از شاخ و شونه کشیدن ایران و امریکا برای هم و تاسفی که...
-
خاطرات قدیمی...و زنان کوچک
سهشنبه 10 دی 1398 10:58
-
پنجره های بزرگ...
چهارشنبه 27 آذر 1398 16:29
-
روزای استرسی و زندگی کوتاه
چهارشنبه 20 آذر 1398 09:46
دیدن ادم نزدیک عید که میشه دیگه دلش نمیخاد کار کنه و هی دنبال یه بهونه ای میگرده سر خودشو گرم کنه و دستش به کار نمیره؟ من الان تو اون مودم تو دوران کریسمسی که هرجا میری یه درخت خوشگل گذاشتن و مردم همه با هم مهربونن. خولاصه که اون حال تنبلی و سرخوشی بدجوری داره خودنمایی میکنه یه جورایی هم خودمو زدم به بی خیالی که استرس...
-
زندگی کنیم.
دوشنبه 11 آذر 1398 09:06
ماه دسامبر از همون سال اولی که امریکا اومدم شد یکی از هیجان انگیزترین ماههای سال برام. سال اول و دوم فقط به چشم یه ماه پر از زرق و برق بش نگاه میکردم. بعدتر که با الف خونشون میرفتیم و روز کریسمسو باهاشون بودم این روز یه معنای جدیدتر برام پیدا کرد. معنای خانواده و کنار هم بودن. بعدتر حتی این روز برام مهمتر از روز سال...
-
چه خبر بود این روزها
جمعه 1 آذر 1398 08:27
دو ساعت دیگه پروازمه اما دلم خواست بنویسم از تموم این چیزایی که تو این روز دیدم از ملتی که به خودش رحم نمیکنه و مهاجرت کرده. تو این مدتی که اینترنت ایران قطه یه عده کاملا چهره ی واقعیشونو نشون دادن و من واقعا متعجبم چطوری ملت هنوز طرفدارشونن. پرده ی یکم : یه ارایشگر ساده که یهو معروف شد و الان امریکا زندگی میکنه تا ۴...
-
آشوبم...
دوشنبه 27 آبان 1398 13:35
نمیتونم خوب تمرکز کنم تا میام کارمو شروع کنم میپرم سر گوشیم و اینستاگرامو باز میکنم و عکس و فیلم میبینم و حالم بد میشه. با اسکایپ زنگ میزنم به مامانم حالشونو بپرسم میگه خوبیم. بابا خونه نیس رفته بیرون. بابا از هیچی نمیترسه. بابا یه زمانی تو جبهه اون جلوها بوده از چی بترسه؟ از این عوضی هایی که خونشونو تو شیشه کردن؟...
-
کتباخونه و ۲۳ سال
سهشنبه 14 آبان 1398 08:41
این روزها ساعتهای طولانی رو دارم تو کتابخونه میگذرونم و در حین اینکه کارامو میکنم ادمهای متفاوتی که میان کتابخونه و کارایی که میکنن رو هم میبینم. خب اینجا یه کتابخونه ی عمومیه و من تو کتابخونه دانشگاه نیستم که فقط دانشجوها رو ببینم بنابراین چیزای جالبتری میبینم که میتونم بگم خیلی متفاوت تر از زندگی و جامعه ی...
-
اینبار برای مخاطبم...
شنبه 11 آبان 1398 17:58
این روزها دارم روی مهارت کدنویسیم برای داده های خیلی بزرگ کار میکنم که بخشی از اون اسمش تکست ماینینگ هست. اینکه بتونی روی نوشته ها اطلاعات جمع کنی و الگوریتم بزنی و پیش بینی کنی. یک قسمت خیلی بزرگ از علم داره به همین سمت پیش میره و من خیلی وقت بود که علاقه ای نداشتم روش کار کنم و از طرفی هم فکر میکردم سختتر از اونی...
-
انسانم آرزوست...
یکشنبه 5 آبان 1398 14:28
خب من مسافراتای کنفرانسی و کاریمو رفتم اما یه قسمتی از این مسافرت انقدر بهم سخت گذشت و نااراحت بودم که نهایت نداشت و همش هم بخاطر یه ایرانی بود. از ماست که بر ماست. این خانوم ایرانی با معرفی یکی از اساتید کمیته پایان نامم تو پایان نامم اومد. تازه استاد دانشگاه شده اما خب اعتماد به نفس فوق العاده ای داره و خیلی از بالا...
-
حزب باد
یکشنبه 21 مهر 1398 13:56
تو یه کافه با اقای گیلاس نشستم و دارم سعی میکنم پرزنتیشن هامو آماده کنم. اقای گیلاسم یادش رفته شارژر لب تابشو بیاره و کلا هم از من بدتره تو دقت تمرکز کردن. یعنی این آدم اگر ذره ای تمرکز داشت الان سومین دکتراشو گرفته بود. وسط کارام یهو یادم میافته الف از بعد از روز ازدواجم که خودم بش پیام دادم دیگه بهم پیام نداد و الان...
-
طاقت بیار
جمعه 19 مهر 1398 15:42
شاید باید بگم تو یکی از پر استرس ترین دوران زندگیم هستم خودمم باورم نمیشه یه روز اگه به این روزهام نگاه کنم چی به خودم خواهم گفت. مهاجرت و تحمل سختی های زیاد تو سالهای اول زندگی اینجا بدون هیچ پناهی انقدر بهم درس یاد داده که الان تو استرس زا ترین شرایط ممکن زندگیم فقط یه نفس عمیق بکشم و بگم خب خدا رو شکر هنوز میتونم...
-
نه من برام مهم نیس...
پنجشنبه 11 مهر 1398 07:37
تو ذهنم پر از کلمه هست اما نمیدونم چرا نمیتونم بنویسم همیشه نوشتن کمکم کرده و یه جورایی به ذهنم سامون داده اما اینبار فقط صفحه رو باز میکنم و میبندم و گاهی حتی باز میکنم و یه چیزایی مینویسم و بعد دوباره دیلیتو میزنم و تمام. فردا میتینگ دارم با استادم و باید براش پرزنت کنم و دوهفته دیگه هم سفر کنفرانسی دارم به اون سر...
-
نگاه موضعی
سهشنبه 9 مهر 1398 07:43
باید روی پایان نامم کار کنم وقتایی که استرس میگیرم دلم میخاد غذای ایرانی بخورم. از باشگاه که برگشتم بساط قورمه سبزی رو اماده کردم. حالا بوی خوبی تو خونه پیچیده و منم دارم خودمو برای انجام کارهام اماده میکنم. اخر این هفته میتینگ دارم و هفته ای که گذشت دوتا اینتریو داشتم با دانشگاههایی که وقتی براشون اپلای میکردم حتی...
-
گذشت..
دوشنبه 1 مهر 1398 12:34
خب عروسی هم گذشت و من روز بعد هم دیدم انقدر که استرس داشتم که واقعا یعنی میشه شب بخوابیم فردای بعد عروسی از خواب بیدار شیم. همه چی بهتر از اونی که من فکر میکردم اتفاق افتاد. تموم مدت عروسی اهنگهای ایرانی گذاشتیم و هیچکس اعتراض نکرد :))) یه جاهاییش موزیکها قاطی کردن و یکی دوتا اهنگ عربی هم پخش شد و من مونده بودم اینا...
-
خسته ام
سهشنبه 26 شهریور 1398 08:47
-
رابطه ی ریاضی یا رابطه ی غلط و کمی هم پنیر گیاهی!
چهارشنبه 20 شهریور 1398 06:23
هر روز ساعت ۷ صبح میرم باشگاه و ۸ برمیگردم میام به کارام میرسم اما امروز نتونستم چون حالم خوب نبود و دل درد داشتم. به این فکر میکردم که چه بهونه ی مسخره ای اوردم برای نرفتن. راستش استرس پااین نامه هم دارم هرچند تنبلم هستم خب. به خونه ی جدید تقریبا دارم عادت میکنم و هفته ای یکیبار هم دارم میرم میتینگ . کتاب جدیدی که...