خانه عناوین مطالب تماس با من

قلعه ای در آسمان

قلعه ای در آسمان

پیوندها

  • خونه ی سفید آسمان
  • بدون ویرایش
  • زیر آسمان خدا 2
  • بوی بارون...عطر یاس
  • خنده های صورتی
  • آسِمـــــان می‌نویســـد...

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • روزهای روشن
  • حس خوب
  • دوباره باید بخوونم
  • کار مهمی دارم!
  • رمز همون قبلیه!
  • جنس خوب
  • نمدونم چی بگم
  • آفتاب پاییزی
  • ادمهای طلبکار!
  • سفری که نقطه عطف شد

بایگانی

  • دی 1404 2
  • آذر 1404 2
  • آبان 1404 4
  • مهر 1404 5
  • شهریور 1404 4
  • مرداد 1404 5
  • تیر 1404 1
  • اسفند 1402 2
  • دی 1402 1
  • آذر 1402 2
  • مهر 1402 3
  • شهریور 1402 3
  • مرداد 1402 5
  • تیر 1402 4
  • خرداد 1402 2
  • اردیبهشت 1402 2
  • فروردین 1402 5
  • اسفند 1401 4
  • بهمن 1401 2
  • دی 1401 1
  • آذر 1401 3
  • مهر 1401 1
  • آذر 1400 1
  • تیر 1400 3
  • خرداد 1400 1
  • فروردین 1400 3
  • بهمن 1399 1
  • دی 1399 2
  • آذر 1399 4
  • آبان 1399 3
  • مهر 1399 4
  • شهریور 1399 3
  • مرداد 1399 3
  • خرداد 1399 5
  • اردیبهشت 1399 8
  • فروردین 1399 9
  • اسفند 1398 8
  • بهمن 1398 9
  • دی 1398 5
  • آذر 1398 4
  • آبان 1398 4
  • مهر 1398 5
  • شهریور 1398 3
  • مرداد 1398 3
  • تیر 1398 5
  • خرداد 1398 4
  • اردیبهشت 1398 1
  • فروردین 1398 4
  • اسفند 1397 4
  • بهمن 1397 5
  • دی 1397 2
  • آذر 1397 3
  • آبان 1397 3
  • مهر 1397 2
  • شهریور 1397 7
  • مرداد 1397 5
  • تیر 1397 6
  • خرداد 1397 7
  • اردیبهشت 1397 2
  • فروردین 1397 7
  • اسفند 1396 9
  • بهمن 1396 10
  • دی 1396 3
  • آذر 1396 3
  • آبان 1396 2
  • مهر 1396 4
  • شهریور 1396 4
  • مرداد 1396 12
  • تیر 1396 8
  • خرداد 1396 6
  • اردیبهشت 1396 3
  • فروردین 1396 6
  • اسفند 1395 6
  • بهمن 1395 9
  • دی 1395 2
  • آذر 1395 5
  • آبان 1395 2
  • مهر 1395 2
  • شهریور 1395 2
  • مرداد 1395 6
  • تیر 1395 1
  • خرداد 1395 7
  • اردیبهشت 1395 4
  • فروردین 1395 4
  • اسفند 1394 1
  • آبان 1394 6

جستجو


آمار : 500237 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • عروسی به سبک ایرانی امریکایی یکشنبه 10 شهریور 1398 07:37
    خیلی سرم شلوغه و خیلی وقته که زیاد سمت ریسرچم نرفتم شاید بخاطر تغییرات بزرگی که تو زندگیم افتاده. جشن عروسی به زودی برگزار میشه و سبک ایرانی امریکاییه. من اهل موسیقی گوش دادن هیچوقت نبودم و نیستم و الان بهم گفتن چی میخای تو عروسیت پخش شه ترانه فارسی! و من موندم و یه دنیا گنگی! دنبال ترانه میگردم از منصور گرفته تا آرون...
  • دختره حالش خوب نیس... سه‌شنبه 29 مرداد 1398 09:27
    خب این روزا سرم خیلی شلوغه و دیروز درگیر عروسی دوستی بودم که دعوتم کرده بود. هنوز دارم وسایلمو جم میکنم و به زودی خیلی تغییرات بزرگ در زندگیم خواهم داد. خوشحالم که خیلی از ادمهای داغون رو از ندگیم انداختم بیرون و دیگه به هیچ وجه حاضر نیستم حتی یک ثانیه وقتمو بهشون اختصاص بدم یه دوره از زندگیم با یکی از هم دانشگاهیام...
  • نقل و انتقالات و مصایبش! سه‌شنبه 22 مرداد 1398 11:39
    از اونجایی که اینترنت خونم قط شده بیشتر وقت میکنم به کارای دیگم برسم و همش فکر میکنم اوه چقدر سخته زندگی بدون اینترنت! اصلا شدنی نیس انگار. یه روز اینترنتتونو قط کنین ببین چقدر میتونین تحمل کنین وضعیتو. اومدم تو کافه مورد علاقم کار کنم. رو به روم یه اقایی نشسته با یه قیافه خیلی علمی طور و عینک و سخت مشغول کار تو لب...
  • پارتی بازی به سبک چینی دوشنبه 14 مرداد 1398 08:54
    تا اخر این ماه دارم اسباب کشی میکنم که برم خونه ی خوده خودم. اینترنتم این خونه نمیدونم چرا یهو ق شد و ۴ روزه که هنوز وصل نشده و این حجم از بی مسولیتی برای یه شرکت بزرگ مخابراتی تو امریکا تقریبا مثه یه جوک میمونه و البته که قراره من دوباره برگردم خونه بهم زنگ بزنن و بعد تلاش کنن که وصل بشه که واقعا خسته کنندست. خیلی...
  • محله ی ما دوشنبه 31 تیر 1398 09:55
    یه وقتایی دلم میخاد یه روز از هفته رو فقط به خودم برسم و غذایی که دوست دارم بپزم و حمام برم و بعدم برم spa و یا سالن برای مانیکور و پدیکور. این رسمو از وقتی امریکا اومدم برای خودم داشتم دلخوشی های کوچیکی که حالمو خوب میکنه. اینکه همیشه لاک میزدم از خیلی خیلی وقت پیش بوده چون بهم انرژی میداد وقتی تایپ میکردم و یه کاری...
  • بله ! دوشنبه 24 تیر 1398 11:10
    اقای گیلاس ازم تقاضای ازدواج کرد و من هم گفتم بله. دلم نمیخاد جزییاتشو بنویسم حتی تصویرمونم جایی نزاشتم تازه حالا میفهمم ادم اگه واقعا یکیو دوست داشته باشه و عاشق باشه دلش نمیخاد به هرکسی نشونش بده. هنوز باورم نمیشه حسی که الان دارم رو. احساس عمیق دوست داشتن و اطمینان خاطر. اقای گیلاس برای من امن ترین آغوش دنیاست و...
  • رژیم غذایی چهارشنبه 19 تیر 1398 08:28
    ورزش هر روزه داره کم کم اثرشو نشون میده! صبحا ساعت ۶ بیدار میشم و هربار که تو اینه نگاه میکنم منتظرم یه پکی چیزی نمایان بشه :))) حالا خیلی مونده تا ۶ پک ولی بازم ما امیدمان را از دست نخواهیم داد! درحین ورزش کتاب گوش میدم و این باعث میشه با یه تیر دوتا نشون بزنم هم کتابمو بخونم هم به ورزشم برسم! حین درس دادن هم همش تو...
  • نژادپرستی و چندتا کتاب! شنبه 15 تیر 1398 07:54
    یه صاحبخونه چینی دارم که الان سه ساله صاحبخونه ی منه! بگذریم از دانشکده ای که هفتاد و پنج درصدشون چینی هستن و کمیته ی پایان نامم! شهرکی که توش زندگی میکنم هم ۸۰ درصدشون چینی هستن و محله ی من بخصوص محله ی من کلی چینی داره که همه کم کم رفتن و خونه هاشونو اجاره دادن به من و امریکایی ها چون ما به ساز ترین اجاره نشین ها...
  • حس عجیب غریب جمعه 7 تیر 1398 15:11
    نشستم تو کافه مورد علاقم و جاب هایی که قراره براشون اپلای کنم نگاه میکنم و یه جورایی ترس همه وجودمو برمیداره! مرحله ی جدیدی از زندگیم میخاد شروع بشه که فکر میکنم نکنه امادگیشو نداشته باشم. میترسم و این اپلای کردنها و شروع دوباره استرس منو دقیقا یاد اون روزایی میندازه که برای دانشگاهها باید اپلای میکردم. یه عالمه اپشن...
  • زندگی پنج‌شنبه 30 خرداد 1398 09:02
    تو این چند روز یه سفر کوتاه به کوههای پنسلوانیا داشتم. یه خونه ی چوبی وسط جنگل به مناسبت تولد اقای گیلاس. خونه یه کنار یه دریاچه خصوصی بود و ما کارمون این بود که هر روز صبح کنار اون دریاچه پیاده روی کنیم و بعدش بریم هایکینگ . با خودم فکر میکردم دلم میخاد تو یه همچین جایی زندگی کنم؟ برای مسافرت های کوتاه اره ولی برای...
  • همخونه و کمی هیجان! سه‌شنبه 14 خرداد 1398 08:39
    همخونم یه دختر کره ای-آمریکایی هست که آمازون کار میکنه و من خیلی کم میبینمش. دلیلشم اینه که شبها کار میکنه و روزها میخوابه. امازون یه سیستم سخت کاری وحشتناکی داره که هرکی بره تو سیستم بخار طمعی که برای بدست اوردن پول د اره از پا درمیاد نه بخاطر کار زیاد. چون هرچی بیشتر کار کنی بیشتر میشه حقوقت. این همخونه منم کلا تو...
  • کتاب من و کمی هم از عروسی چهارشنبه 8 خرداد 1398 08:33
    شاید خیلی خنده دار باشه اما اونقدر کتاب گوش کردم و کتاب خوندم که تصمیم گرفتم خودم شروع به نوشتن کنم و این البته یه تصمیم آنی نبوده و من همیشه ته ذهنم به این فکر میکردم که باید یه روز بنویسم. از همه روزهایی که گذشت و خاطراتی که ته ذهنم موند و بعضیهاشون کمرنگ شد و بعضی هاشون پررنگتر از همیشه باقی موند. خوبیش اینه که...
  • چوپون زندگیمون کیه؟ چهارشنبه 1 خرداد 1398 08:05
    نمیدونم چرا این روزها اونقدر حوصله درس خوندن ندارم! حوصله ی کار روی ریسرچم! فردا میرم یه مسافرت دیگه به جنوب امریکا تا دوشنبه! به همراه الف! دعوتم به عروسی کازینش. این تابستون همش عروسی دعوتم و عروسی های امریکایی خیلی جالبن. شب قبلش به بچلور پارتی دعوتم که اینوریه که عروس و دوماد هر کدوم جداگانه میخان که از خرین...
  • کتاب بخوونیم پنج‌شنبه 19 اردیبهشت 1398 11:48
    به این نتیجه رسیدم که ادم وقتی سرش شلوغ باشه و دلش آٰروم باشه و بی حرمتی و بی شعوری و نامهربونی اطرافیانش به هیچ جاش نباشه به یه صلح درونی با خودش میرسه که نیازی نداره و حتی نیازی نمیبینه راجع بش حرف بزنه. شاید بخاطر همینم کلا اینجا رو فراموش کرده بودم. مسافرت بودم برای کنفرانسی که داشتم و هوا هم بهاری شده و ادم اصلا...
  • سفر و شاید خانواده! دوشنبه 26 فروردین 1398 10:54
    تو کافه مورد علاقم نشستم دارم کدهامو می نویسم و برای میتینگ چهارشنبه اماده میشم. هوا داره بهتر میشه و باید حال منم بهتر بشه اما نمیدونم چرا یه وقتایی خیلی ناراحتم همینطوری! از دست روزگار شاید. شایدم تو دوران پی ام اسی هستم! بهرحال بخاطر حنسیتمون این بالا پایین شدن هورمونها همیشه باعث تغییرات روحیمون میشه. گاهی فکر...
  • هوای خوب و کمی کتابخوانی چهارشنبه 21 فروردین 1398 09:22
    دنبال هر بهونه ای میگردم که زیر کار فرار میکنم. این عادت همیشگی من بوده چه وقتی ایران بودم و چه اینجا با همه ی کارهایی که داشتم و باید انجام میدادم. هوا که بهاری می شد دیگه خودم نبودم و نیستم! از هرفرصتی استفاده میکنم که برم بیرون. برم اصلا فقط راه برم و انرژی بگیرم از افتاب و هوای خوب. اشتهامم فوق العاده بیشتر میشه...
  • گذشته... جمعه 9 فروردین 1398 09:46
    تا سه ساعت دیگه میتینگ دارم و خیلی کارا هست که باید تا قبل از میتینگ اماده کنم اما این فکرایی که از دیروز منو درگیر خودشون کردن انقد تو سرم دارن میچرخن که تا ننویسمشون آروم نمیشم. دیروز وقتی دانشجوهام داشتن امتحان میدادن من خیلی ناخوداگاه انگار که یه نیرویی بهم گفت که گذشتتو سرچ کن یهو شروع کردم به سرچ کردم محله ای که...
  • سال جدید دوشنبه 5 فروردین 1398 07:45
    تعطیلات عید من ۳ روز قبل از سال نو شروع شد و امروز یعنی دوشنبه تموم شد. یعنی یه هفته تعطیلات نوروزی داشتم که به شدت دلم سفر میخاست و انجام هم شد. شهری که رفتم به پیشنهاد اقای گیلاس بود. New Orlean. یکی از زیباترین و متفوات ترین شهرهایی که تا حالا دیده بودم با سبک خاص خونه های فرانسویش و بالکونی های کوچیک که توش پر از...
  • غر بزنیم... جمعه 24 اسفند 1397 21:39
    هفته ی خیلی خیلی سختی داشتم اونقدر سخت که دیگه یه روز قبل از دفاعم طاقت نیاوردم و با یه بهونه مسخره با آًقای گیلاس برای اولین بار دعوا کردم بخاطر فشارهایی که روم بود فقط دلم میخاست یه گیری به یکی بدم و اون بنده خدا هم دم دستترین فرد بود. بهم زنگ زد و منم زدم زیر گریه و خودم خودمو نمیشناختم. تمام اخر هفته رو تا شب قبل...
  • کیک امام زمانی و دادگاه ۹ملیارد یورویی شنبه 18 اسفند 1397 07:22
    خیلی اتفاقی تو یکی از خبرها دیدم که متهمان بالا کشیدن ملیاردها یورو تو سال ۹۱ رو تازه امسال (که البته امسالم تو ایران اخر ساله و این دادگاهو گذاشتن تو حال و هوای عید دمشون گرم) دارن محاکمه میکنن. پولی که بالا کشیده شده به اندازه خرید ۳ تا پالایشگاهه. ۹ ملیارد یورو! شاید حدود دو ملیون تومن با توجه به قیمت فعلی یورو...
  • هفته ی خیلی سخت پنج‌شنبه 16 اسفند 1397 06:37
    این روزا خیلی سرم شلوغه و دارم روی پروپوزالم کار میکنم. حقوقم بعد یه ماه هنوز به حسابم ریخته نشده و نمیدونم اینا دوباره چکار اداری رو احتمالا به وقفه انداختن! اینجا حقوق ها دو هفته یک بار به حسابمونه و من الان ۴ هفتس که حقوق ندارم! به منشی دپارتمان ایمیل زدم یه هفته پیش و جوابمو نداده انقدر سرم شلوغ بوده که وقت نکردم...
  • آیندشو براش ساخت... چهارشنبه 8 اسفند 1397 06:53
    کلی کار دارم و گاهی دلم میخاد بزنم زیر همه چی بشینم یه گوشه ای و فقط فکر میکنم یا اصلا حتی فکرم نکنم .دیروز وسط سر شلوغی ها و آماده شدن برای رفتن به دانشگاه و کلاسهایی که باید براشون اماده میشدم با یکی از دوستای لیسانس حرف میزدم که الان دانشجوی یکی از دانشگاههای نسبتا خوب امریکا و یکی از ایالتهای جنوبیه. سه ساله...
  • فیلمی که دیدن داره! جمعه 26 بهمن 1397 19:54
    خیلی اتفاقی فهمیدم که فیلمی به اسم شبی که/ ماه /کامل/ شد تو جشنواره فجر کلی سروصدا کرده کنجکاو شدم بدونم چیه و داستان چی بوده که فهمیدم داستان راجع به ری/گی که سرکرده ی خیلی از عملیاتهای وحشتناک تو استان سی/ستان بوده هست. نمیدونم تو وبلاگ قدیمیم از تجربه ی عجیب غریبم نوشتم یا نه. فکر میکنم که نوشتم چون چیزی نبود که...
  • دختر حواس پرت پنج‌شنبه 25 بهمن 1397 19:36
    گاهی خیلی خسته میشم از کارهایی که میکنم از حواس پرتی های زیادم. امروز امتحان داشتن بچه ها و من حواسم نبود جواب سوالها رو هم تو یامتحان داده بودم و بعضیا متوجه شده بودن و خب نمره ی خوبی شاید بگیرن. انقدر حواسم پرت بود که حتی مرور نکردم سوالو رو ببینم جواب دارن یا نه! اخه ادم انقدر حواس پرت؟ این بی پقتی و حواسپرتیو...
  • تولدمه دوشنبه 22 بهمن 1397 15:26
    امروز تولدمه. منتظر ببینم نامه ای که برای روز تولدم نوشته بودم به دستم میرسه یا نه. یه وقتایی اون وب سایته قاطی داره نامه ها رو نمیفرسته. امروز دوشنبس و خوشبختانه من کلاس نداشتم. رفتم تو کافه مورد علاقم و نشستم به درس خوندن و از صبح همه ی کارهایی که لازم بود برای انجام دفاعمو انجام دادم! بلاخره موافقت شد که ماهه دیگه...
  • مهاجرتر دوشنبه 15 بهمن 1397 07:02
    ذهنم خیلی درگیره و وقتی خیلی درگیره دوست دارم هر کاری بکنم به غیر از اون کاری که باید. برنامه های روتینم همه انجام میشن و اینطوری نیس که کلا زندگیمو تعطیل کنم و بشینم به درگیری ذهنیم فکر کنم. هیچوقت اینطوری نبوده همیشه و همیشه ذهنم درگیر بوده چه اونموقعی که برای کنکور باید میخوندم و چه بعدترش که برای امتحانای زبان...
  • اساتید عقده ای و کمی لبخند دوشنبه 1 بهمن 1397 08:01
    مامانم اولین امتحانای دانشگاهشو داد ولی چون دانشگاهشون خیلی سخت گیره خیلی استرس گرفت. میگفت من همه ی تلاشمو کردم اما این استادا انگار براشون بی کلاسیه بخوان یه نمره خوب به ادم بدن! خیلی از بچه ها رو انداختن و بقیه هم با نمره های خیلی کم پاس شدیم! اسم دانشگاه باعث میشه بعضی از اساتید احساس خدایی کنن و با عقده با بچه ها...
  • معرفی کتاب پنج‌شنبه 27 دی 1397 12:54
    به زودی این ترم شروع میشه و من بیشتر از همیشه سرم شلوغه. این روزها همش تو خونه ام تقریبا و دارم می نویسم کارای مربوط به دفاعمو. بین کارهام سریال مورد علاقمو که تو ایران یه قسمتهاییشو میدیدم دنبال میکنم اسمش تو ایران دوران کهن بود و شبکه چهار میزاشت و اینجا خیلی اتفاقی اقای گیلاس بهم گفت که عاشق این سریاله و اسمش...
  • رمزدار میشود به زودی... پنج‌شنبه 13 دی 1397 12:51
    وقتایی که میام کافه مورد علاقم یادم میافته که اینجا رو هم باید اپدیت کنم و خیلی وقته ننوشتم. این روزا سرم خیلی شلوغه و دارم روی پایان نامم کار میکنم. کلی کتاب میخونم و خب البته تعطیلاتم هست و ادم یه حس تنبلی خاصی هی همراهشه. با الف رفتم خونشون. خونه ی مادرش. یه خونه خیلی بزرگ و زیبا تو بهترین منطقه ی شیکاگو با یه...
  • کریسمس و کمی کتاب سه‌شنبه 27 آذر 1397 10:08
    تو کافه مورد علاقم نشستم که درس بخونم با الف . قبلش رفتم باشگاه چون دیگه دانشگاه تعطیل شده و می تونم وقت پیدا کنم برم باشگاه بعد بیام بشینم درس بخونم. حال و هوای کریسمس همه جا هس و منو الف ذوق داریم برای خونه رفتن و جشن گرفتن. بازم امسال خونشون دعوتم و مادر الف برام بلیط خرید که برم خونشون. مادر الفو که یادتونه همون...
  • 348
  • 1
  • ...
  • 4
  • 5
  • صفحه 6
  • 7
  • 8
  • ...
  • 12