سال جدید باعث شد یه سری تصمیمات جدی راجع به بعضی از ادمهای اطرافم بگیرم. اینطوری بگم که یه مثلا دوستی داشتم که ایرانی بود و با هم دیگه همیشه حرف میزدیم و هم دانشگاهیم بودیم. این مثلا دوست از طریق ازدواجش با یه پسر ایرانی که اول اون هم دانشگاهیم بود اومده بودن امریکا. یه مشکل خیلی خیلی بزرگی که اینا داشتن و باعث شده بود کلا خیلیا سمتشون نرن این بود که به شدت خسیس بودن یعنی همه مهمونیارو میرفتن ولی خودشون نه اهل مهمونی گرفتن بودن نه حتی اگه مهمونی میرفتن چیزی برای اون میزبان میبردن بخاطر همینم خیلی زود دیگه تو جمع ایرانیا دیده نشدن. مشکل بزرگ دوم هم این بود که به شدت حسود بودن. حالا شاید خنده دار باشه بپرسیم اخه حسودی به چی؟ یه مثال سادش اینه که وقتی شوهرش فهمید فاند من از اون خیلی بیشتره منو از فیس بوکش آنفرند کرد و تا مدتها قهر کرده بود!!!! منکه نمیدونستم علتش چیه وقتی از خانومش پرسیدم چرا شوهرت اینطوری شد یهو با خنده گف چون بت حسودیش شد حقوقت بالاتره و نمیتونست تحمل کنه. یا خودش مثلا خیلی راحت میگف که نمیتونم غصه نخورم از شادی دیگران! عصبی میشم و حتی میگرن داشت و علتشم همین حرص خوردن از دیدن شادی بقیه یا حقوق بالای بقیه یا حتی زندگی بهتر بقیه بود. این مثلا دوستمون هم به ایرانیای توی ایران حسودیش میشد و هم به ایرانیای امریکا. یعنی با هر ادمی برخورد داشتن یه چیزی پیدا میکردن که بابتش به اون ادم حس حسرت پیدا کنن و ناراحت بشن. کم کم با همه قطع ارتباط کردن و منم که رفتم یه استیت دیگه بعدم اونا رفتن یه استیت دیگه و ما فقط به پیامهای کوتاه هر از چندگاهی رسیدیم. اخرین باری که حرف زدیم با همون پیامها گفت که با شوهرش خیلی اختلاف دارن چون گویا بهم دیگه و حقوق هم دیگه حسودیشون میشده!
یه نکته ای هم بگم که این ادم هیچوقت اهل اینکه سال نویی تبریک بگه یا تولدی تبریک بگه نبود. سه چهار روز پیش من براش یه پیام خنده دار فرستادم و جوابمو نداد. دقت کردم دیدم هروقت سوالی داشته با من تماس گرفته یعنی حتی یه پیام هم بدون سوال نبود! همیشه یه سوال پرسیده و یه کمک خواسته و غیر از اون هیچوقت اینطوری نبوده که حالی بپرسه!!!!!!!!!!!!! و من هیچوقت به این نکته دقت نکرده بودم تا اون روزی که دیدم جواب پیاممو نداد. دو روز صبر کردم و به این فکر کردم که ایا بودن این ادم تو دایره دوستان من مفیده برام؟ جوابش یه نه بزرگ بود! راستش اصلا متعجب بودم که چرا تا این مدت نگهش داشته بودم بعد دیدم من اونو نگه نداشته بودم اون خودش یه گوشه ای بود و هر وقت دلش میخاست و مشکلی داشت میومد یه سوالی میپرسید و می رفت.
خولاصه اینکه بلاکش کردم و به این فکر کردم که باید یه خونه تکونی اساسی به کانتکتهام بدم. باید ادمای اطرافمو با دقت بهتری نگه دارم. اینطوری که اول از خودم بپرسم بودن این ادم برای من مفیده؟ حتی اگه یه مکالمه مفید با اون ادم داشتم که باعث شده تغییر خوبی داشته باشم باید اون ادمو نگه دارم در غیر اینصورت نگه داشتن اون ادم برای من هیچ سودی نداره.
امیدوارم امسال پر از خبرهای خوب برامون باشه. نیم ساعت دیگه کلاسم شروع میشه اما دارم به اخر هفته فکر میکنم. امروز ظهر یه قرار ناهار با همکارم دارم بعد پدر یکی از دانشجوهای تازه وارد میخاد بیاد منو ببینه و راجع به این رشته حرف بزنه! گویا قبلشم با رییس دانشگاه میتینگ داشته. پولدارا اینطوری دانشگاهشونو انتخاب میکنن که به جای نگران نمره جی اری ای و فلان و بهمان بودن میرن یه کار خیری برای دانشگاهه میکنن و بعدم میان با همه رییس و روسا حرف میزنن و بچشونو معرفی میکنن و بعدم که اون بچه فارغ التحصیل شد همچنان با دانشگاه در ارتباطه و اینطوری میشه که مثلا یهو یکی از همون فارغ التحصیلا یه پول بزرگی به دانشگاه میده برای خیریه!
حالا این وسط منم افتادم تو این بازی و یه میتینگ با این اقای معروف (پدر بچه) دارم که اصلا نمیدونم چی میخاد بگه و من چی باید بگم و چرا منو گفتن بیا حرف بزن!
این روزا دارم به لباسای تابستونیم فکر میکنم که به زودی میخام بپوشمشون و به شدت گل گلی و خوشرنگن و هیجان زدم میکنن. نمیدونم اما چرا هی به خودم میگم جودی این پیرهنای گل گلی که خریدی یه کم تینجری طوری نیس؟ از بس این مدلی لباس نپوشیدم هزار ساله!
انقد هیچی تو زندگیمون به موقع انجام نشده و سر جاش نبوده که مراحل عمرمونم درست حسابی سر جاشون نیستن. توجیحم برای خودم اینه که اولا که هنوز سنی نداری که! دوما تو یه کشوری بزرگ شدی که رنگای چرک و سیاه رو به زور مینداختن بت و با بدترین مدل لباس وادارت میکردن 6 روز از هفته رو از 7 صب تا 12 ظهر یا 12 ظهر تا 4 بعد از ظهر بری بشینی پشت میز که هی بت بگن تو هیچی نمیشی تو اخرش میری جهنم! پس الان که میتونی و میخای یه کم زندگی کن.
برم به درس دادنم برسم.
من هنوز وسط تعطیلاتم هستم و واقعا به این تعطلات یه هفته ای نیاز داشتم که تو خونه باشم و اشپزی کنم و به کارای عقب افتاده ریسرچم برسم. اما همچنان ساعت 6:45 دقیقه صب بیدار میشیم و این قسمت تعطیلات برام قفلش باز نشده! امروز اولین باری بود که بعد مدتها صبحونه نون تست و مربای بالنگ (سوغاتی ایران) خوردم . چون مدت زیادیه که ما صبحونه حلیم میخوریم البته من اسمشو گذاشتم حلیم. اینطوریه که تو اینستنت پات ( زودپز؟ ) پیاز و گوشت ( من سویا میریزم) تفت میدم بعد جو پرک شده اضافه میکنم و بعد ادویه میریزم و اب گیاهی و شیر جو و بعدم درشو میزارم به مدت 16 دقیقه میزارم بپزه! بعد درشو باز میکنم و با بلندر همش میزنم! و این ترکیب اسمش میشه حلیم. میزاریم تو یخچال و هر روز صبونه میخوریم. اینطوری که من میریزم تو کاسه یه ذره شبر جو بش اضافه میکنم میزارم تو ماکرویو به مدت یه دقیقه بعدم درمیارمشو بش دارچین میزنم و شیره ی خرما (از کاستکو خریده بودم نمیدونم هنوزم دارن یا نه).
به نظر منکه مزه حلیم های ایرانو میده.
دیشب گوشت چرخ کرده خریدم و امروز میخام کتلت درست کنم چون از اون غذاهاییه که یه ذره زمان میبره. خیار و گوجه هم برای سالاد خریدم و از اون مهم تر از مارکت چینی ریحون تایلندی و نعنا هم خریدم که ترکیبی از سبزی خوردن هم داشته باشیم. هرچند اقای گیلاس هنوز نتونسته با این قسمت سبزی خام خوردن ارتباط برقرار کنه که خب چه بهتر همش مال خودم میشه.
این روزها که دیگه رسما تابستون شده به شدت انرژی دارم برای پیاده روی مخصوصا بعد از کتلت.
این اخر هفته که گذشت به دانشجوهام گفتم امروز نمیخام درس بدم امروز میخام حرف بزنم از خودم بگم از خودمون بگم. اول شماها خودتونو معرفی کنین یه کم از خودتون بگین. تعدادشون کمتر از معمول بود چون امتحانو قبلا گرفته بودم و اون روز هم روز اخر هفته ی تعطلاتمون بود. همین یه فرصت خوب ایجاد کرد برای متفاوت حرف زدن. بعد از اینکه همه از خودشون گفتن یهو یکیشون گف استاد شما چی؟ شما نمیخای از خودتون بگین؟
من اینطوری شروع کردم که ایرانی هستم. حتما این روزا زیاد ازش شنیدین. کشور من در حال انقلابه. انقلابی که از دخترای همسن و سال شما شروع شده. دخترای سرزمین من خیلی شجاعن و دارن با دیکتاتورترین جکومت تاریخ میجنگن. جالبه بدونین همه راجع به انقلاب ایران شنیده بودن و همه میدونستن دخترای ایرانی چقدر مبارز هستن.
بعد از کلاس یکی از دخترا اومد سراغم گفت استاد شما گفتی ایرانی هستی درسته؟ گفتم اره. گفت پدربزرگ من قبل از اون سال 57 تو ایران بعنوان مهندس برق تو مخابرات تهران کار میکرده. مامانم دبستان و راهنماییشو تو مدرسه امریکایی تو تهران گذرونده. وقتی اون اتفاق سال 57 میافته مامانم میگه خیلی وحشتناک بود تا مدتها خیلی هامون و حتی ایرانیا تو زیرزمینای خونشون بود و میترسیدن که الان قراره چه اتفاقی بیافته! بعد اعلام کردن که امریکاییا هرچه سریعتر از کشور خارج شن. پدربزرگم دست زنو بچشو میگیره و از ایران خارج میشه و هیچوقتم حقوقشو نمیگیره از کارگزار ایرانی.
خیلی برام جالب بود یه زمانی امریکایی میومد ایران برای ایرانی کار میکرد و از ایرانی حقوق میگرفت. میتونی عمق فاجعه رو بفهمی؟
میدونم مثه روز برام روشنه که به زودی اینها نابود میشن و این روزها هم میگذره چون تاریخ خوندم. چون تاریخ معاصر خوندم و سرگذشت قذافی و امثالشو مطالعه کردم. به اینده امید دارم به اون روزی که این حرومزاده های تاریخ تو دادگاههای ما ایستادن و یکی یکی حکمشون خونده میشه. به امید اون روز قند تو دلم اب میشه و ذوق وصف ناشدنی دلمو پر میکنه. فقط خدا میدونه چه جمع اضدادی شده حالم.
پی نوشت: از اونجایی که یه عده هرزه رفت و امدشون به بلاگم با این پست یهو زیاد شد و حالشون اصلا خوب نیست با وضعیتی که تو ورزشگاه حیدرنیا دارن. تصمیم گرفتم ادرسشو اینجا بزارم که هرکی بلده بلاخره یه جوری به این بندگان بدبخت خدا کمک کنه.
آدرس دقیق تهران زیر پل حافظ. انگل زاده ها اونجا جمع هستن برای گه زیادی خوردن.
درضمن دوزاری های حکومتی با ای پی عوض کردن و ادرس عوض کردن نمیتونین ذات کثیفتونو پنهان کنین. پس خفه شین.
امروز مجبور شدم بیام دانشگاه چون میتینگ اول ماه داریم و از افیسم دارم کار میکنم. تازه الان فهمیدم چقد وسط کارم پا میشدم میرفتم سر یخچال یا یه دستی به سر روی گربم میکشیدم یا هی میرفتم در اتاق اقای گیلاس ازش به هر بهونه ای یه سوالی میپرسیدم! فکر میکنم من از اون ادماییم که نبودش خیلی محسوسه چون وقتایی که میام دانشگاه هی پیام میده کی میای امروز؟
حالا بماند که امروز تونستم یه بخش بزرگی از کدهامو انجام بدم و جواب بگیرم و تمرکزم نسبت به خونه کار کردن بهتر بود اما به شدت گشنم شده و اصلا فکرشم نمیکردم انقد یهو دلم یه شیرینی بیسکوییتی چیزی بخواد. قهومم درست کردم و به این فکر میکنم کاش یه بیسکوییت میاوردم باهاش میخوردم! یه ساعت دیگه میتینگ شروع میشه و هفته دیگه هم تعطیلات نوروزی ماست. تو بلاگ ترانه عکس مگنولیا رو دیدم و دلم خواست برم بیرون قدم بزنم اخه همه چی دقیقا همه چی حتی چمنا و علفهای هرزه کنار دیوارام گل دادن این روزا.
هفته ای که تعطیلم جایی نمیریم ولی هفته بعدش داریم میریم یه سفر مثلا کاری 4-5 روزه به یه استیت جنوبی تو امریکا که من قبلا یه بار رفته بودم و الان با اقای گیلاس میرم.
خیلی دلم میخاست بیشتر بنویسم اما هم گرسنمه هم دلم میخاد زمان زودتر بگذره و هم باید برگردم به نوشتن نتایجی که گرفتم از ریسرچم.