چهارشنبه 22 فروردین 1397 @ 18:42

زندگی ساده

نشسته بودم تو دفترم و داشتم کارهامو انجام میدادم که یهو استادی که یه خانوم شاید ۶۰ ساله ست و تا حالا چندین بار دیدمش و خیلی ادم جالبیه رد شد و گفت هی جودی سلام! بلند شدم با خوشحالی و بغلش کردم و گفتم سلام استاد. دست خودم نیس اساتید خانوم بهم حس خیلی خوبی میدن! شروع کرد به حرف زدن. یه دانشجوی مشترک داشتیم که یه زمانی کلی اذیتش کرده بود. دانشجوی مستر ژاپنی که فکر میکنه خیلی باهوشه و وقتش خیلی براش اهمیت داره. وسط صحبتامون راجع به اون دانشجوی خاص یهو راجع به دفاع دکتراش صحبت کرد و اینکه روزی که قرار بود دفاع کنه تازه ماشین خریده بود و ماشین خودش رفت سر جلسه دفاع و نزدیک بود تصادف کنه. موقع دفاعش خیلی خوب از پس همه سوالا براومده بوده و خیلی خوب دفاع میکنه کارشو. یهو برگشت نگاهم کرد و گف میدونی جودی من وقتی ۲۷ سالم بود کارمو داشتم و ازدواج کرده بودم و مسترمو گرفته بودم و تو یه شرکت بزرگ و خیلی خوب کار میکردم. بهم از طرف شرکت گفتن که برو دکتراتو بگیر ما هزینه هاتو میدیم. من قبول نکردم ولی اونا خیلی اصرار کردن و بعد من تصمیم گرفتم وارد دوره ی دکترا بشم. از ۱۴ سالگی ارزو داشتم که پاپ بشم! چون فکر میکردم خیلی شغل جالبی داره و ادمها رو هدایت میکنه. با دوستم رفتیم تحقیق کردیم و دیدیم همه ی اونایی که پاپ شدن مرد هستن. خیلی ناامید شدم ولی اون ارزو تو ذهنم موند بعدها وقتی دکترامو تموم کردم و وارد دانشگاه شدم تا استاد بشم یه روز به خودم اومدم دیدم که ادمایی که تربیت کردم دارن یکی یکی موفق میشن و جاهای جالبی میرن و اونا هم بقیه رو تربیت میکنن. یادم افتاد که درواقع من به ارزوم رسیدم و منم پاپ شدم اما تو رشته ی خودم. بعد گفت آرزوی دومم این بود که یه دختر داشته باشم. تصمیم گرفتم باردار بشم. یه روز حالم بد شد رفتم دکتر. بهم گفتن که تو تا ۴۰ سالگی به دلیل یه بیمار خاصی (من اسمشو یادم رفت) که گرفتی روی ویلچر میشینی! من عضو تیم ورزشی دانشگاه بودم. بسکتبال کار میکردم. شنا گر ماهری بودم و حالا اینا داشتن میگفتن تو ۴۰ سالگی روی ویلچر میشینی به منی که تازه ۳۳ سالم شده بود. بهم گفتن اگه بچه دار بشی سرعت این پروسه رو افزایش میدی و اصلا خوب نیس بچه دار شدن. کارم شده بود گریه و خب من یه ریسرچر بودم شروع کردم روی خودم کار کردن و دیگه داروهایی که داده بودن نخوردم. خوب شدم هنوز وقت داشتم که بچه دار بشم اما شوهرم نمیخاست خیلی اصرار کردم فایده نداشت. طلاق گرفتیم. مدتها بعد یه روز خیلی اتفاقی باهاش حرف زدم فهمیدم دوتا دختر بچه ی چینی رو به فرزندی قبول کرده خیلی حالم بد شد. گوشی رو گذاشتم و شروع به گریه کردم چون اون به من گفت کلا بچه دوست نداره و ما میتونستیم بچه ی خودمونو داشته باشیم اما حالا دوتا دختر بچه رو به فرزندی قبول کرده!!!! کارم شده بود گریه  و ناراحت بودم از اینکه حالا دیگه فرصت بچه دار شدن هم ندارم. یه کم فکر کردم و دیدم همه ی دخترایی که دانشجوهای من بودن بچه هامم بودن. دخترای من بودن. من بیشتر از ۱۲۰۰ تا دختر داشتم و بهشون یاد داده بودم خیلی چیزارو. از اون به بعد به همه دانشجوهام اینو میگفتم و تکرار میکردم که بچه های من هستن. وقتی اینارو میگفت من بی اختیار اشکم دراومد. خودشم چشماش اشکی شد. یه کم دیگه حرف زدیم . بهم گفت که یه شرکت بزرگ مشاوره داره و من اینو نمیدونستم. یه کم که گذشت من از ناراحتیام گفتم اینکه تنهام و نه می تونم برم ایران و نه میتونم بیارم کسیو اینجا. نمیدونست ایرانی ام. وقتی فهمید گفت خیلیا از کشورت میترسن و خب من میدونستم برای یه سفید پوست بالای ۶۰ سال این حرف طبیعیه . چرا؟ چون اینا ماال اون دوره گروگان گیری احمقانه ی ۳۰ سال پیش هستن. اونموقعی که چندتا امریکایی تو ایران تو سفارت خودشون به گروگان گرفته شدن. بعدش دعوتم کرد خونش. گفت حتمن باید بیای منو ببینی. خونشو نشونم داد. یه ساختمون فوق العاده گرون که بهتره بگم یکی از بهترین و زیباترین اسمون خراش های این شهر. با بهترین ویو. اما خب تنهاس خیلی تنهاس. 

بعد که رفت به این فکر میکردم که چقدر ادم میتونه راحت یهو زندگیش از این رو به اون رو بشه. از همسر و شغل خوب و زندگی تو یه محل عالی یهو برسه به طلاق و تنهایی و تنهایی و شاید حتی فقر. یهو یه بیماری خطرناک بگیره و کلا زندگیش زیرو رو شه! ادم از فردای خودش خبر نداره واسه همین باید از لحظه ای که توش زندگی میکنه لذت ببره و خودشو بسپره به دست باد...

نظرات (13)
مهرداد ||
جمعه 31 فروردین 1397 ساعت 21:00
داستان خیلی قشنگی بود
رمز دار نوشتن خوب نیست
امتیاز: 0 0
پاسخ:
داستان؟!
مهتا ||
سه‌شنبه 28 فروردین 1397 ساعت 13:12
سلام
من مدتی هست که وبلاگت میخونم. دو سه باری هم کامنت گذاشتم برات. نوشته هات گاهی خیلی انرژی مثبت و آموزنده بوده برام!!!

پست ثابتت بسته هست و معنیش اینه که دیگه رمز نمیدی، اما شانسم امتحان میکنم. اگه دوست داشتی رمزت برای منم ارسال کن.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام فرستادم :)
ویدا ||
سه‌شنبه 28 فروردین 1397 ساعت 08:41
نمیدونم چرا یه عده فک میکنن چون اونا از تنهایی خوششون نمیاد همه همینطورن!!بابا ما اینطور نیستیم. ما عاشق تنهایی هستیم. چون انرژیمونو از درون خودمون میگیریم نه از بیرون صرفا!!
جودی خوبی؟؟ چه خبر ؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی از کامنت خوبت :) من عالی ام
حنا ||
سه‌شنبه 28 فروردین 1397 ساعت 02:01
ممنون از این پستی که گذاشتی..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از تو که خوندی
لادن ||
دوشنبه 27 فروردین 1397 ساعت 21:38
عجب ادم قوی ای، ای کاش منم اینقدر قوی بودم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هستی فقط زمان نیاز داری :)
سیاهچاله ||
شنبه 25 فروردین 1397 ساعت 13:45
دقیقا جودی، آدم باید توو حال زندگی کنه، نه زیادی غصه ی گذشته رو بخوره نه بزاره نگرانی برای فرداش امروزش رو خراب کنه... بعد چه بسا آدم هایی که توو بهترین جاها زندگی میکنن اما خیلی خیلی تنهان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اره موافقم :)
yasi ||
جمعه 24 فروردین 1397 ساعت 09:08
راستی تو از دوستت خوش تیپ تری. اصلا دلم می خواست از عکست بره کنار. :)))))))))))))))) مثل بچگیام که دلم نمی خواست دخترداییم توی عکس باشه . چون یا نصف لباسش توی شلوارش بود ، یا موهاش به هم ریخته بود ، اکثر مواقع هم چشاش بسته بود توی عکس :))))))
ای خدا مردم از خنده.
حالا اون یه بچه ی 6 و یه بچه 2 ساله داره و من هنوز دارم به این چیزها فکر می کنم . :|
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:)))) اون مدلش فشن طور بود اخه! من تازه از میتینگ اومده بودم و تیپمم فرمال بود. :)
yasi ||
جمعه 24 فروردین 1397 ساعت 09:05
اصلا موهای تنم سیخ شد. هربار که می خونم سرنوشتش رو. چقدر قویه این آدم. چه قشنگ موضوعات رو تحلیل می کنه...
خدا بیشتر کنه نسل اینجور آدمها رو
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واقعن همینه
اعظم 46 ||
جمعه 24 فروردین 1397 ساعت 06:49
حالا چرا ناراحت شدی هرکسی تو غربت نیاز به کس دلسوزی داره باهاش رفت وآمد کنه وقتی دلش تنگ می شه باهاش درد ودل کنه از نجاربش استفاده کنه یه جور جای خالی والدینش براش پر بشه خونه ش بره احساس امنیت کنه
خانم استاد هم متقابلا به یه دختر دلسوز مهربون نیاز
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه این طرز فکر بار منفی خیلی زیادی داره. اولا غربت رو چی تعریف میکنین؟ گاهی ادم تو مملکت خودش هم غریبه و احساس غربت میکنه. من احساس غربت کردن که سفر کردم و اومدم اینجا با اینکه اونجا ادما به زبون من صحبت میکردن. دلسوز رو چی تعریف میکنین؟ یعنی کسی که بت ترحم کنه؟ دلش برای چی یا کی تنگ بشه؟ جای خالی والدین مگه پر شدنیه؟ احساس امنیت مگه اینطوری درست میشه؟ البته من کااااملا بهتون حق میدم اینطوری بگینا چون با توجه به سنتون مثه مامان خودم گاهی صحبت میکنین. تفاوت نسلها باعث شده تو یه سری کلمات و مفاهیم اختلاف نظر داشته باشیم وگرنه من اگه بخام با دید شما و تعریفای شما به قضیه نگاه کنم میتونم بگم اره موافقم ولی نمیخام اینطوری باشه. نمیخام بگم موافقم چون واقعن نیستم. :)
اعظم 46 ||
پنج‌شنبه 23 فروردین 1397 ساعت 12:45
سلام حتما بهش سر بزن
هردو به هم نیاز دارید وتنهایی هاتون رو با هم پرکنید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هم سن مامان بزرگمه! من نیاز ندارم به پر کردن تنهایی!اگه ببینمش فقط برای یاد گرفتن تجربه های ارزشمنده یه خانوم فوق العاده موفقه! نمیدونم چرا شما فکر میکنی تنهایی بده! خیلی بده این طرز فکر!
yasi ||
پنج‌شنبه 23 فروردین 1397 ساعت 04:52
چه سرنوشت عجیبی...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اره
MARY ||
پنج‌شنبه 23 فروردین 1397 ساعت 02:09
با توصیفاتی که ازش کردی عاشقش شدم
چقدر قوی هست این خانوم
دوباره دیدیش از طرف منم بغلش کن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حتمن :)
الهه ||
چهارشنبه 22 فروردین 1397 ساعت 22:38
چه آدم جالبی ماچش کن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حتمن :)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.