چهارشنبه 10 خرداد 1396 @ 12:39

ریسرچ و کمی هم گاو مدینه

نمیدونم چرا یاد قصه ی گاو مدینه افتادم! اونم درست وسط اننجام تحقیقاتم و مدلسازی های دوگانه و چندگانه ای که به تنها چیزی که ربط ندارن گاو مدینه ست. برای معرفی گاو مدینه اول باید یه تعریفی از خود مدینه داشته باشم. مدینه یه زن روستایی جوان بود که با یه پیرمرد نسبتا شهری ازدواج کرده بود و هر سال برای پیرمرد یک بچه به دنیا اورده بود. داستان کاملا واقعیه و من اونموقعی که مدینه رو دیدم شاید 7 ساله بودم اما خب از اونجایی که حافظه بدی ندارم و گذشت زمان خاطراتمو به اقتضای سن و سالم تحلیل هم میکنه میتونم بگم سن و سال مدینه اصلا به قیافش نمی یومد و خیلی پیرتر و شکسته تر به نظر می رسید. خونه ی مدینه کنار خونه مادربزرگم بود و برای من به عنوان یک دختر بچه ی شیطون و بازیگوش مثه یه سرزمین عجایب بود با یک حیاط خیلی بزرگ و یک خونه شبیه قصر ته حیاط .وسط اون حیاط چندصدمتری و کنار درختهای خیلی خیلی بلند یه گاو سفید کنار حوض شبیه استخر، بسته شده بود که بعدتر فهمیدم جهاز مدینه همون گاو بود! بعدها فهمیدم اون گاو براش حتی از بچه هاش هم عزیزتر بودن و خب کمی اون ناهماهنگی خونه به اون بزرگی و گاو وسط حیاط رو توجیه میکرد. 

یادمه ظهر تابستون بود که مدینه سراسیمه خونه مادربزرگم اومد و با صدای گرفته و هق هقی که دیگه حالا به سکسکه تبدیل شده بود گفت گاوش ترکیده! و خب چشمهای من که پشت مادربزرگم قایم شده بودم و زنی رو که همیشه برام به نوعی ترسناک و عجیب و غریب و صاحب سرزمین عجایب بود از نزدیک میدیدم، گردتر از همیشه شد و گاو سفیدی رو تصور کردم که حالا ترکیده و معلوم نیس چرا! 

مدینه ادامه داد که پسر بزرگش مسئول این ترکیدگی نابهنگام بوده چرا که یادش رفته علوفه رو  از جلوی گاو بخت برگشته برداره و گاو اونقدر خورده که ترکیده...با عصبانیت ادامه داد پسرک از وقتی فهمیده گاوم ترکیده خونه نیومده و امیدوارم که دیگه هیچوقت هم برنگرده! تمام اون روز مدینه خونه ی مادربزرگم موند و گریه کرد و داستان زندگیشو تعریف کرد. اینطوری که چقدر این گاو رو دوست داشته و باهاش بزرگ شده و تموم زندگی خانوادش همین گاو بوده که زمانی که گوساله بوده به شهر اوردنش تا سمبل آبروی خانواده مدینه باشه و فکر نکنن که دخترشون هیچی با خودش نبره خونه شوهر! داستان رو من خیلی مبهم یادم میاد ولی خب همونطور که گفتم قدرت تحلیلم با یاداوری خاطراتم هماهنگی خوبی دارن. تموم اون سالها مدینه گاوش رو که سمبل لابد عشق و ابرو و ثروت خانواده بوده، پرستش میکرده و حالا با یه سهل انگاری از طرف پسر بزرگش اون ثروتو از دست داده بود. 

گاو مدینه مرد و مدینه بعد از اون مکالمه خیلی طولانیش با مادربزرگم که همسایه دیوار به دیوارشون بود، دیگه هیچوقت با هیچکس حرف نزد. و من به عنوان تنها شاهد اون مکالمه بعدترها هنوز میدیدم که طنابی که باهاش گاو مدینه رو به درخت بسته بودن هنوز اونجاست...حتی ظرف علوفه هم هنوز صبحها پر و عصرها عوض می شد ...

حالا دیگه بعد از اینهمه سال گذشتن از اون روز، مطمئنم خیلیامون یه گاو مدینه تو زندگیمون داریم...

نظرات (7)
سارا ||
یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت 08:04
من خیلی وقته خواننده‌ی خاموشم :-" و هرچندوقت میام این‌جا پست‌هاتُ می‌خونم؛ خیلی برام جالبن - کلن خیلی دوست دارم راجع به زندگی در خارج از کشور بدونم، تو هم خوب می‌نویسی. :‌دی
ولی خب بعضی وقتا دیر به دیر میشه و پست ها پسورددار میشن و من نمی‌تونم بخونم! میشه بدونم چرا؟ :‌-" و میشه دیرتر این کار رو بکنی؟ :د

+ پسر مدینه چی؟ هیچ‌وقت برنگشت؟ :‌(
امتیاز: 0 0
پاسخ:
وقتی پسورد میزارم احساس بهتری دارم.
شاید چون برگشته و مادرش نمیخاسته چیزی بش بگه تصمیم گرفته کلا دیگه حرف نزنه!
یاسمن ||
شنبه 13 خرداد 1396 ساعت 06:14
سلام عزیزم. چه جریان جالبی بودا.
دارم فکر می کنم که گاو من چیه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اوه من یه گله گاو دارم! :))))
آدم چاق ||
پنج‌شنبه 11 خرداد 1396 ساعت 13:55
سلام . می دونی زندگی و دلبستگیهای خیلی از ماها شبیه همان گاو مدینه است. تلاش می کنیم و از گذشته هایمان چیزی داریم و بهش چسبیدیم که مصداق همان گاو مدینه است. می دانی جودی هر دفعه که مطالبت را می خوانم بیشتر به این نتیجه می رسم که تو یک نویسنده موفق خواهی شد. ایده پست قبلت به نظرم عالی است و جواب مثبت خواهد گرفت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنووووونم :)
. ||
پنج‌شنبه 11 خرداد 1396 ساعت 05:59
در همین راستا ، کتاب عزاداران بیل نوشته غلامحسین ساعدی رو توصیه میکنم فیلم "گاو" برگرفته از یکی از فصل های این کتاب هست
امتیاز: 0 1
پاسخ:
بله بله :)
یکی ||
پنج‌شنبه 11 خرداد 1396 ساعت 02:49
چقدر شبیه داستان بوووود..
جمله ی آخرتو خیلی دوس داشتم.. دارم فکر میکنم گاومدینه ی من چیه..
خیلی سخته پیداکردنش..چون باید ازبین یه عالمه چیز یکیشو انتخاب کنی..مطمئنن انتخابش تونگاه به زندگی تاثیر خواهد گذاشت..
خدایا گاومن چیه؟ :)))))))))))))
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:((( واقعیته! منم گاو زیاد دارم :))))) یه گله گاو!
دوات ||
چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت 15:11
شبیه داستان گاو بود
ولی زیبا بود ..
درست میگین
هممون یه گاو تو زندگی مون داریم که شیفتش باشیم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شاید داستان گاو شبیه واقعیت بوده! شاید غلامحسین ساعدی هم شاهد ماجرایی شبیه ماجرای من بوده!
Amin ||
چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت 13:01
انگار مهرجویی بی‌راه نمی‌گفت.
فیلمِ "گاو" مهرجویی را ببینید. مدینه هم دارد، یک گاو که از دست رفته‌است هم دارد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
گاو رو همیشه تعریفشو شنیدم! ندیدمش! اما نمیدونستم مدینه هم داشت!!!!!
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.