X
تبلیغات
رایتل
شنبه 30 بهمن 1395 @ 09:21

زندگی همینه دیگه

امروز شنبه ست! تصمیم گرفتم بیشتر بخابم و استراحت کنم درحالیکه استرس زیادی دارم! از اینده! از پایان نامه! از مقاله! کلاسی که درس میدم و کلاسی که قراره درس بدم و خیلی چیزای دیگه! یه وقتایی انقد سرم شلوغ میشه که یهو میخام وا بدم و دیگه هیچکاری نکنم! دیروز فهمیدیم که یکی از سال بالایی هامون جاب گرفته و داره میره یه استیت خیلی خوش اب و هوا! یه لحظه دلم خواست جای اون باشم! انگار حتی یه لحظه حس کردم خوده خودشم! براش خیلی خوشحال بودم چون پسر خیلی خوبیه! خودمو دور از موقعیتی که اون الان داره نمیدیدم! و نمیبینم! خدایا حواست بهم باشه فقط. دیروز از پسره پرسیدم جنسیت چی؟ تاثیری داره تو انتخابشون؟ استادم به جاش جواب داد و جلوی اونهمه دانشجو یهو به سمت من اشاره کرد و گفت مطمئنن دخترای زیبا مثه تو جاهای خیلی بهتری خواهند رفت چون اینجا براشون این خیلی مهمه که یه خانوم استخدام بشه! بعد پسره گفت من ارزوم بود که دختر باشم چون رسمن پدرم دراومد تا این شغلو گرفتم! و ما کلی خندیدیم! 

بعدش رفتیم تو دفتر استادم و یکی از بهترین استادای دانشگاهم اومد و کلی حرف زدیم و اون استاده گف یه پروژه داره که داره به من فکر میکنه برای انجامش! کمی ترسیدم چون خیلی استاد سخت گیریه و مقدار زیادی هم ذوق مرگ شدم چون خیلی ادم معروفیه! هرچی تو زندگی شخصی و انتخاب یه ادم درست تو زندگیم خرابکاری کردم سعی میکنم تو زندگی اکادمیکم جبران کنم! 

دیروز از دوستی که ایرانی هم نبود حرفهایی رو شنیدم که حالم از میم بهم خورد از اینکه انقدر ترسو و بزدله و مرد نیس! اون دوست بهم گفت که میم به یه سری از دوستای مشترکش گفته که از اولشم قصد ازدواج با منو نداشته و این من بودم که اصرار میکردم تو رو خدا بیا منو بگیر!!!!!!!!!!! یه ادمی که سطح تحصیلاتش از من کمتر بود و تو ایرانم دانشگاه ازاد درس خونده بود و اینجا هم یه شغل معمولی از زیر سایه شوهر خواهرش بدست اورده و هنوزم زیر سایه اونا داره زندگی میکنه به خودش این جرات رو داده که به بقیه بگه من اصرار میکردم اون بیاد منو بگیره!!!! و شنونده اگه یه ذره عاقل باشه خودش بش میخنده! یاد اون جوکه میافتم که پسره میگفت دخترا واسم تله پهن کردن و داغون بود و یکی باید بش میگفت بابا لامصب تو خودت تله ای!!!!! :)))))))) حالا شده ماجرای میم! بعدشم بهشون گفته بوده من میم رو از خواهرش و خانوادش جدا کردم! اخی چقدر سختی کشیده بوده و من چه غولی بودم! خدا رو شکر نجات پیدا کرد و بلاخره عاقل شد.

تصمیم گرفتم به شدت روی درس و مقاله تمرکز کنم و فعلن به دیت فکر نکنم. تصمیم مهم دیگه که گرفتم اینه که به ایرانی جماعتم فکر نکنم. همخونم یه دختر امریکاییه که خیلی باحاله! دیشبم تنهایی رفته بود کنسرت! بش میگم این دوس پسرت به چه دردی میخوره پس؟ میگه ادم به تنهایی نیاز داره و من از تنهاییم لذت میبرم اونم جاش خوبه...خیلی اصراری به دیدنش نداره و اصن مثه ما جماعت ایرانی از اونور بوم نمی افته! خوبه ادم با یه غیر ایرانی دیت کنه و زندگیش تعادل داشته باشه ...

یکشنبه 24 بهمن 1395 @ 22:44

زندگی بازم خوب میشه یه روز

دوستامو به صرف قورمه سبزی دعوت کردم و از وقتی اومدن یاد میم افتادم! برام کیک تولد اورده بودن و من انقد حواسم پرت بود که فقط خودم با کیک عکس انداختم و اصن به اونا نگفتم بیاین عکس بندازیم! تموم شده دیگه. میدونم که این رابطه تموم شده و نباید دیگه بهش فکر کنم ولی دلم چرا اینطوریه؟ چرا انقد گرفته؟ چرا انقدر برام سخته! چرا هنوز انگار تازست. چرا تموم نمیشه این حس لعنتی! نمیدونم!

خدا رو شکر میکنم که دوستای خوبی دارم که حواسشون بهم هس! من تو لباس خریدن خیلی دقت خاصی ندارم یعنی یه چیزی میخرم میبینم بهم میاد اوکی هستم و میپوشمش! برای هدیه تولدم دوستم برام یه لباس خریده بود! که وقتی پوشیدمش خودم خودمو نمیشناختم! کاملن متناسب با قد و قواره ام بود! من همیشه لباس تا روی زانو میپوشم و این پیرهن کمی بیشتر از زیر زانو بود و برای منی که قدم بلنده و هیچوقت به این موضوع دقت نمیکردم خیلی شیک و مجلسی بود! عکسو برای دوستم فرستادم و اولین جمله ای که بهم گفت این بود که خیلی خری که تا حالا لباس این مدلی نپوشیدی و ملت بهتر از تو میفهمن چی بهت میاد! و هیچوقت از اینکه قد بلند هستی استفاده مثبت نکردی! راس میگفت! من هروقت میخام درس بدم و اعتماد به نفسم بیشتر باشه کفش پاشنه بلند میپوشم حتی! چون دوس دارم قدم بلندتر یا هم قد دانشجوهای پسرم باشه. هیچوقت دوست نداشتم با پسری که قدش از خودم بلندتره باشم. هیچوقت احساس نکردم قدم بلنده! هیچوقت به زیبایی های خودم توجه نکردم همیشه فکر کردم یه چیزی کمه! درصورتیکه اون بیرون یه عالمه ادم هستن که اصن منو یه جور دیگه میبینن! منو یه دختر بی نهایت مغرور و حتی قد بلند میبین و حتی لباسی که برام انتخاب میکنن این غرورو نشون میده! چیزی که خودم ندیدم و متوجهش نبودم...

فردا کلاس دارم...

پنج‌شنبه 21 بهمن 1395 @ 17:26

کتاب خوب

تمام امروزو خونه بودم! چون snow storm بود یعنی طوفان و برف همزمان! دانشگاه تعطیل بود و از دیشب تا ساعت 2 بعد از ظهر داشت  برف میومد! الانم گهگاهی صدای باد میاد از اون بیرون! کار خاصی نکردم! برای شنبه که تولدمه با دوست امریکاییم میرم بیرون . یک شنبه هم مهمون دارم! یعنی اون دوست ایرانیام دعوتم کردن خونشون و چون من یه بار رفتم این بار من به اونا گفتم بیاین خونم! اونا هنوز نمیدونن تولدمه و منم نگفتم همین که دور هم باشیم خوبه! میخام شام قورمه سبزی درست کنم تنها چیزی که خوب بلدم! 

همخونمم امروز اومد! ماکارانی درست کردم و فیلم دیدم و شاممو خوردم و بعدشم یه قهوه خوردم! یه کتاب دارم میخونم اسمش dancing with the dragon در مورد اینه که چطوری چین داره یکی از ابرقدرتهای دنیا میشه! کتاب خیلی خیلی جالبیه! مثلن یه جا میگه که چطور چینیا به شدت اعتقاد دارن که مرکز جهانن! بخاطر اینکه کلن محصور شدن از یه سمت به اقیانوس و یه سمت به کوههای بلند و یه سری کشورهای کوچیک مثه تایوان و تایلند هم دورشونن خیلی ملتهای داغونی بودن در مقایسه با امپراطوری چین و به همین دلیل هم به بردگی گرفته میشدن! از خداشونم بوده بیان چین! امپراطوری چین انقدر خودشو بزرگ و قدرت اول میدونسته که حتی بعدها که متمدن تر شدن و با کشورهای دیگه ارتباط برقرار کردن هرجا که میرفتن کارگرهای خودشونو استفاده میکردن . مثلن تو کشورهای جهان سوم! یا افریقا که میرفتن از کارگرهای چینی استفاده میکردن برعکس امریکا یا بقیه ابر قدرتها که از کارگران محلی استفاده میکردن! خوندن این کتاب خیلی داره بهم کمک میکنه که فرهنگ این چینیا رو بشناسم چون اینا اینجا زیادن و جالبه که خیلی سخت یکیو تو جامعشون راه میدن! خولاصه که کتابو سعی کنین گیر بیارین بخونین. این کشور خیلی روی کشور ما تمرکز کرده و کشور ما رو بعنوان  یه کشور درست حسابی تو خاورمیانه قبول داره! کشوری که از نظر استراتژیکی تو موقعیت حساسی قرار داره و خیلی از ابر قدرتها چشمشون دنبالشه!  یه چیز جالبه دیگه که تو کتابه گفته اینه که سه تا ابر قدرت توی اقتصاد دنیا قرار دارن! اولی امریکاس! دومی آلمان و سومی چین! 

این کتابو خیلی اتفاقی پیدا کردم وقتی تو هواپیما نشسته بودم و داشتیم میومدیم شهرمون! اقایی که کنارم نشسته بود این کتابو میخوند! بعضی وقتا هر کتابی که پیدا میکنم همینطوری یهو وارد زندگیم شده!

یه وقتایی با کتابا فال میگیرم برای خودم! همینطوری یه صفحه رو باز میکنم و جمله رو میخونم و میبینم حس توش چیه! یه وقتایی هم با حرفایی که رندم از دهن ادما می شنوم! یهو یکی تو مارکت رد میشه به دوسش میگه ببین هر ادمی یه هدفی داره که هنوز شاید نمیدونه چیه! یا یکی به اون یکی میگه خوبه که ادم همیشه تو زندگیش به سختیا یه میدل فینگر نشون بده و بره جلو! خولاصه حس خوبیه این شنیدنها ... 

سه‌شنبه 19 بهمن 1395 @ 20:01

درد

خیلی حالم بده ... نتونستم دانشگاه برم، تنهایی هم مزید بر علت شده! احساس میکنم اینجا بمیرمم هیچکس نمیفهمه! همخونم که مهماندار هواپیماس و الان یه هفتس که تو پروازه! یکی از دوستام که هر روز باهام صحبت میکنه هزارن کیلومتر باهام فاصله داره و تو یه قاره دیگس! و یکی دیگه هم که هروقت کار داره و میخاد ایمیل به استاداش بده بهم زنگ میزنه و احتمالن اگه ببینه جواب نمیدم میره سراغ کاراش! اون دوستم که دورتره احتمالن صدبار دیگه هم زنگ میزنه بعد میره تو فیس بوکم پیام میزاره! بعد دوباره زنگ میزنه! اگه سه روز ازم خبری نشد از دوستای مشترک فیس بوکی حالمو میپرسه! و بعد احیانا اونا میان ببینن من کجام! و این پروسه حداقل سه روز طول میکشه! موضوع حال بدم به اینجا ختم نمیشه یهو وسطش میزنم گریه! یه کم که اشکم دراومد دوباره میشینم فکر میکنم! کارامو میکنم بعد حالم بد میشه و بعد بالا میارم و بعد دوباره میزنم زیر گریه و مامانمو میخام! بعد شروع میکنم با خودم حرف زدن که ارزششو داره اینقدر دور از خانوادت باشی؟ اخرش که چی؟ گوربابای زندگی دنیایی. گوربابای دکترا...بعد دوباره میشم سراغ درسم و این پروسه امروز هزاربار اتفاق افتاد و هربار قلبم سنگین تر از دفعه قبل! دلم گرفته میتونه یه دلیلش تموم شدن با میم باشه که الان تقریبا یه ماه شد و واقعن دیگه ایندفه برای همیشه تموم شد. خیلی سخته که ادم تو غربت وقتی همه ی انرژیش و همه ی محبتشو برای یکی بخاد و اون یه نفرو همه زندگیش ببینه بعد یه مدت احساس کنه یه چیز پوچ بوده! اینجا احساس چندبرابره همیشه! چون تقسیم محبتی نیس! همش صرف یکی میشه و اگه اون یکی واقعن اونی نباشه که باید احساس شکستت هم چندبرابر میشه. و سخت تر اینه که کسی هم نیس که بغلت کنه دلداریت بده ارومت کنه. خودتی و خودت! وقتی این درد تموم شد عین معتادی که داره مواد مخدر ذره ذره از بدنش خارج میشه! خیلی قوی تر میشی و وقتی خیلی قوی تر بشی دیگه ادم قبل نیسی! یه سری حسها رو در خودت سرکوب کردی! دیرتر اعتماد میکنی! و وقتی که تو یه کشور با یه عالمه انتخاب از ادمهای متفاوت باشی اونوقت اون انتخاب اشتباهتو بسط میدی به همه ی مردهای هموطنت! مخصوصا اگه کم و بیش مردهای هموطنتو دیده باشی که خیلی ارزشهات براشون اصن مفهومی نداره...

باید این درد تموم شه...باید آروم شم باید اروم شم...

دوشنبه 18 بهمن 1395 @ 21:38

ادم باشیم کاش

وقتایی که درس میدم یه جنازه تقریبا متحرکم که تا میرسه خونه فقط میخاد بپره تو حمام و بعدم بیاد یه چیزی بخوره و بعد بخوابه! دانشجوهام حتی اصول اولیه مسائل ریاضی رو هم بلد نیستن و رسمن پیرم کردن! یعنی یه چیز ساده رو هم توضیح میدم باز تهش یه سوالی میپرسن که به دوربین میخام خیره بشم! اخیرا یه جوک جالبی همه جا بین اینترنشنالا پخش شده میگن اره گری تو راست میگی محمد با پی اچ دی نورساینس میخاد جاب رو از تو که به زور دیپلمتو گرفتی بگیره!!!! اینو بهم میگیم و برای هم میفرستیم و هار هار میخندیدیم! از بس اینا در حد چغندرم حالیشون نیس! بچه های باهوشی میتونستن باشن ولی سیستم اموزشیشون از پایه غلط بوده و هس! چیزی که تازه سیستم اموزشی کشور ما داره در پیش میگیره و فکر میکنن دارن راه درست میرن!

دیروز میم رو از همه جا بلاک کردم و برای خودم تمومش کردم. حس بدیه وقتی با یکی کلی وقت بگذرونی و بعد تهش بشه این. دختره که ما رو با هم اشنا کرده بود و چندین بار اینجا راجع بهش نوشتم که چه موجود مزخرفیه! فاندش که بدلیل واضح تقلب کردن قطع شد هرکاری کرد تا بتونه وام بگیره مثلن! و از اونجایی که شخصیت جالبی نداره کسی حاضر نشد ضمانتش کنه! رفت ایران و سرخوشانه برگشت و تو این هاگیر واگیر ترامپی! یه نامه نوشت و پست عمومی کرد تو فیس بوک که من به دلیل حوادث اخیر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دچار مشکلات مالی شدم!!!!!!!!!!!!!!!!! و میخام ادامه تحصیل بدم اما نمیتونم! چون پول ندارم! لطفا به من پول بدین! 21 هزار دلار نیاز دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!یه سری هم دارن بش پول میدن همکلاسی امریکاییش مثلن 5 دلار بش داده! بعد منم دعوت کرده بود به گروه اختصاصی تا بش پول بدم! ملت چقدر میتونن بی عزت نفس باشن اخه؟ یکی نیس بگه خاک بر سرت مثلا تو هنرمندی! دوتا تابلو بکش بزار جلوت بگو اینا رو بخرین و به من کمک کنین با خریدشون! نه اینکه انقدر چیپ و احمق باشی که دست گدایی دراز کنی جلوی بقیه تا بهت 5 دلار 10 دلار بدن! گدایی اینجا بین یه عده از ایرانیایی که با هزار دوز و کلک اومدن حسابی رواج پیدا کرده! یکی دیگه یه دانشجوی علاف بود که شب و روزشو تو بار میگذروند و همیشه مست بود! یه ماه پیش تو فیس بوک پست عمومی زده بود که با یکی از همون دخترایی که تو بار کار میکردن رابطه داشته و حالا طرف حاملس و خیلی زود میخان برن که ازدواج کنن و به شدت محتاج کمکه که پدر خوبی برای پسرش بشه!!!!!!!!!!!!یعنی من اینارو میخونم شاخ درمیارم! چقدر ادم باید وقیح و پست باشه اخه؟! 

از اونطرف ادمهایی رو میشناسم که برای نون شبشون میرن ساعتها تو رستوران ظرف میشورن یا زمین طی میکشن! اینا ادمها حتمن به یه جایی میرسن چون برای رسیدن به هدفشون حاضر نیستن گدایی کنن عزت نفس دارن و همیشه یه راهی برای نجات پیدا میکنن! میتونم حدس بزنم این دختره بعد اینکه یه مقدار پول جمع کرد میره کانادا اویزون یکی میشه و می مونه اونجا!  ادمی که با اینکه میدونست فاندی نداره هر روز یه مدل لباس میپوشید و رنگ کفش و کمربندشو با عینک افتابیش ست میکرد... اون ادمای ساده ای هم که بش کمک کردن یه بار از خودشون نمیپرسن خب اگه این نداره چرا پس پول بلیط داشت پاشه بره ایران؟ خدایا هممونو به راه راست هدایت کن...

( تعداد کل: 132 )
   1       2       3       4       5       ...       27    >>