X
تبلیغات
رایتل
جمعه 5 خرداد 1396 @ 09:55

داستان ما سه دختر

به این فکر میکنم که یه کتاب بنویسم در مورد زندگی که گذشت و داره میگذره. فکر نمیکنم روزنوشت یا بلاگ نویسی بتونه حرفی برای گفتن داشته باشه برام در اینده که اگه بخوام خودمو مرور کنم اما نوشتن یه کتاب مثه یه داستان هیجان انگیز می مونه که بعدتر کسی که همراهم شد میتونه باهام تو نوشتنش شریک بشه. 

با یه سفید پوست امریکایی هم خونه ام و با یه سیاه پوست امریکایی دوست. بیشتر وقتمو با این دوتا قشر اصلی امریکایی میگذرونم و برام جالبه ما سه تا دختر چقدر هارمونی عجیبی با هم داریم! من به عنوان یه دختر اینترنشنال از کشور و منطقه ای که همیشه توش دعوا و جنگ و ناراحتی بوده. سفید پوستی که از نظر همه یه نژاد برتره و خیلی مزایا در زندگی پیش رو داره و سیاه پوستی که همیشه تو سرش زده شده بخاطر رنگ پوستش و اینجا برای برده داری اومدن نسلهای نه چندان دورش! و هنوز تازه معرفی این سه تا دختر تموم نشده... دختر خاورمیانه ای که از یه خانواده با سطح درامد متوسط اومده و در یک دانشگاه خوب و یک رشته پردرامد داره دکترا میخونه و به تنها چیزی که فکر نمیکنه اهمیت پول تو زندگیه. دختر سفید پوست از یک خانواده فروپاشیده ی سطح متوسط اومده که تنها حاصل ازدواج یک پدر بیمار و یک مادر خودخواهه. همه ی عشقش مسافرت رفتن و کشف سرزمینهای دوره و با همینا حال میکنه. دختر سیاه پوست از یک خانواده مرفه بی درد اومده که انگار خانوادش هرچی سختی کشیدنو برای اسایش این دختر و بچه های دیگشون دارن جبران میکنن اما دختر نمیتونه از گذشتش فرار کنه و همه ی فکر و ذهنش مشغول پیدا کردن اصالت و گذشته ای که تو یکی از کشورهای افریقایی جا مونده... هر سه تای این دخترا مجردن و حتی دوست پسر هم ندارن. نه اینکه دوست پسر پیدا کردن سخت باشه یا عشقی تو زندگیشون نباشه! نه اینطوری نیس اتفاقن هر کدومشون داستان عشاق سینه چاکشونو هر یک شنبه که دور هم جم میشن برای هم تعریف میکنن و هارهار میخندیدن اما ... اما علت اصلی اینه که نمیتونن کسیو به راحتی تو زندگیشون قبول کنن. فصل مشترک دوستی این سه تا دختر از همین تنهایی خودخواسته شروع شده و ماجراهایی رو براشون رقم زده که خودشونم گاهی با شنیدنش تعجب میکنن که نقش اصلی داستان هستن...

اوووم انگار دارم خودمونو شروع میکنم...

پنج‌شنبه 4 خرداد 1396 @ 08:21

دوست خوب

صبحها که بیدار میشم یه پرتغال میخورم قبل از اینکه چیزی بخورم! همون جایگزین لیمو و اب جوش! حس خوبیه حتی سیر هم میشم و بعدش گاهی یه قهوه و نون و پنیر خودم! کلا  ادم صبحانه خوری نیستم! دیگ چی بشه که با دوستی یه برانچ برم...

کلاسای تابستونم به زودی شروع میشه و یه مسافرت هم باز در پیش رو دارم که کمی متفاوته و امیدوارم خوش بگذره بهم. کماکان عصرها باشگاه میرم و زندگی در عین شلوغ پلوغی یه نظم خاصی داره که خودم هنوز کشفش نکردم ولی وقتی بش دقت میکنم میتونم به وضوح درکش کنم.


یه دوستی دارم که بش افتخار میکنم ولی هیچوقتم بش نگفتم. مقاله هاشو که میخونم ذوقمرگ میشم از اینهمه فهم و شعورش . اگه نمیشناسینش اسمشو سرچ کنین. عطیه میرزامیری! وبلاگم داره ...پیداش کنین بخونین و یاد بگیرین...

پنج‌شنبه 28 اردیبهشت 1396 @ 10:19

امریکاییای حساااس

اصن علاقه ای به رای دادن و حتی حوصله پیدا کردن محل رای رو نداشتم! تو  ایرانم همیشه تا دقیقه نود خودمو مجاب میکردم که من رای نمیدم گور بابای همشون! و بعد دقیقه نود و یک پا میشدم میرفتم رای میدادم! به اونی که از بدتر بهتر بود کمی ! امسالم که دیگه یه کشور دیگه بودم و خوب دلیل داشتم برای اینکه رای نمیدم و این صبتا! اما وقتی دیدم که انگار خطر درکمینه و یکی رقیب روحانی شده که برای جلب توجه رای اولی ها میره با تتلو حرف میزنه احساس بدی کردم! تصمیم گرفتم رای بدم. به روحانی. بخاطر وجود ظریف! حتی دوست امریکاییمم که ازم پرسید میخای چکار کنی؟رای میدی؟ گفتم نمیدونم. گفت رای بده که مثه ما دچار عذاب وجدان نشی! ما خیلیامون رای ندادیم که این مرتیکه احمق شد رییس جمهورمون! تو رای بده که یه احمق نشه رییس جمهورتون! گفتم اره رای میدم...

تازه فهمیدم همخونم و بقیه دوستای امریکاییم چقدر راجع به ایران سرچ میکنن!!!!! نقشه ایران، زبانمون، محل زندگیمون و حتی کشورهای همسایمون و حتی مساحت کشورمون. دیروز دوست امریکاییم اومده بود بهم میگفت کشور ایران دو برابر تگزاسه!!!!!! همخونم اومده بود میگف من هرچی پست به زبان فارسی تو فیس بوکت میزاری گوگل ترنسلیت میکنم و یه چیزای عجیبی میاد...تعجب کرده بودم چقد اینا یه چیزایی براشون مهمه...چرا اینطوری هستن! 

یه پسر امریکایی که اصالتا از پارس های هنده به شدت میخام باهام صحبت کنه و منو بیشتر بشناسه. هنوز نمیدونم بش چی بگم و چون احساس خوبی نسبت به شروع رابطه ندارم از همون اول خیلی رک و راست بش گفتم من چه ادمی هستم و اصلا نباید فکر کنه شبیه دخترای امریکایی هستم! گفت میدونم و احترام میزارم...اما هنوز مردد هستم . لعنت به اون ادم قبلی که منو انقدر بدبین کرد...

جمعه 22 اردیبهشت 1396 @ 07:16

زندگی ادامه دارد...

رفتم مسافرت اینبار تنهایی! نه اینکه مثلن مسافرته مسافر باشه ولی خب روز اخرشو پیچوندم و کنفرانس نرفتم بجاش رفتم شهرو گشتم! صبحونه خوردم و هی راه رفتم و هی راه رفتم و لب ساحل قدم زدم و بعدش رفتم یه رستوران فوق العاده قدیمی ایرلندی! که رو سر درش زده بود 1750! خندم گرفته بود زیادی تاریخیش کرده بودن اونموقع هنوز کریستف کلمب پاش به امریکا نرسیده بوده چه برسه به رستوران زدن ایرلندی ها! همینن دیگه امریکاییا! یه عدد قدیمی زدن رو سر در رستوران ملتم هیچی از تاریخ نمیدونن هی میرن باهاش عکس میندازن ذوق میکنن! تازه فهمیدم مسافرت تنهایی چقدر حال میده به ادم. چقدر خوبه با خودت خلوت کنی. با ادمهای مختلف حرف بزنی و دوستای جدید پیدا کنی...تازه دارم میفهمم چقدر خوبه ادم تنها باشه خودشو بشناسه و از تنهاییش لذت ببره برعکس خیلی از دوستام که برای اینکه تنها نباشن حاضرن هر موجودی رو به زندگیشون راه بدن و بعدم هر روز بشینن غصه بخورن و ناراحت باشن از رابطه غلطی که توش هستن. این شنبه ای که میاد میخام برم کوه نوردی! باشگاهم که شروع شده و اخجوووون تابستون...

امروزم یه میتینگ مهم دارم که میخام یه پروژه قدیمی رو سامان بدم. و یه میتینگ دیگه با یه سری از بچه های ایرانی تو یکی از دانشگاههای نیویورک...

شنبه 9 اردیبهشت 1396 @ 12:34

شنبه ی خوب

خیلی وقته ننوشتم. امروز شنبه ست اما من کلاس دارم یه کلاس مسخره و خیلی خیلی خسته کننده که با دوست ترکم که الان کنارم نشسته وسط کلاس زدیم بیرون رفتیم طبقه پایین یه ناهار رایگان مفصل همراه با دسر و قهوه خوردیم و کلی خوشحال شدیم که حداقل سود شنبه اومدنمون این بود که یه ناهار درست حسابی خوردیم بعدش دوباره اومدیم طبقه بالا سر کلاس درس و نشستیم به فیس بوق و ایسنتا چک کردن و بعدم من به بلاگ نوشتن و اون به رنگ مو نگاه کردن!

هر جند وقت یه بارم سرمونو از تو لب تابا میاریم بالا و با چنان تاییدی سرمونو تکون میدیم و با اخم و دقت به استاده نگاه میکنیم که ذوق زده میشه از اینهمه توجه! و چند وقت یه بار با ذوق میگه  هی کوعسشن! و هیچکی جواب نمیده ! چون هممون عین همیم و نمیدونیم این داره چی میگه برای خودش. کلی حرف میزنه و میخنده و با ذوق ادامه میده اما متاسفانه طرز درس دادنش افتضاحه و موضوع هم سخته و خسته کننده. امیدوارم هیچوقت سمت لبتابای ماها نیاد وگرنه خودکشی میکنه از اینکه هیچکس حتی یه لحظه هم به فایلایی که داده توجه نمیکنه! و 4 تا چینی هم جلوی کلاس نشستن که لب تاب جلوشون نیس و با دقت دارن درسو گوش میدن. عین ماشین می مونن که نه احساس دارن و نه اصلا میدونن چیه.

هوا عالیه. سوالای بچه های کلاسمو طرح کردم و باید خودمو اماده کنم برای سفر مهمم. با همخونم قراره بریم به کشف جاهای جدید و خوشحالم که اطرافیانم بهم انرژی مثبت میدن به غیر یکی دوتا که اونا رو هم به زودی از زندگیم حذف میکنم! 



( تعداد کل: 150 )
   1       2       3       4       5       ...       30    >>