X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 15 بهمن 1396 @ 16:04

رمزدار

از این به بعد پستامو رمزدار میکنم و رمزشو فقط به کسایی میدم که میشناسم. چون حوصله ی ادمهای احمق و کم سواد و بی شخصیتو ندارم.


برای داشتن رمزم بهتر وبلاگ داشته باشین چون حوصله ایمیل بازی ندارم.

سه‌شنبه 4 اردیبهشت 1397 @ 07:39

منم خیلی ایراد دارم

خب داره بهار میشه کم کم اینجا هم. در خونه رو باز کردم و صدای بلبل میاد و هرزگاهیم یه نسیم بهاری میزنه تو کل خونه. از ساعت ۷ بیدارم و دارم کارامو میکنم این روزا بدنم خستس همش میخام بخوابم. شاید باورتون نشه ولی من به عنوان تنبلترین دانشجوی دکترا بین دوستام معروفم. اخه الف شب و روز تو کتابخونس داره می نویسه. وقتی خودشو با من مقایسه میکنه من همش در حال استراحتم و هیچوقتم تو اتاقم نیستم! از نظر اون من فقط ادم باهوشی هستم که تونستم تا اینجا برسم! خب من نظری راجع به سخت کوشی بیش از حد اون ندارم فقط تنها چیزی که میتونم بگم یک مصرع حافظه که میگه سخت گیرد جهان بر مردمان سخت کوش! الان من دعوت به تنبلی نکردمااا ولی بعضی از ادمها هستن که تمام زندگیشونو دارن میدوانن و دارن خودشونو به نحوی خفه میکنن برای مرحله ی بعد زندگی و هیچ لذتی از مسیر نمیبرن. زندگی خیلی کوتاهتر از اونیه که بخوایم اینطوری براش حرص بخوریم. خیامو ریاضی دان بزرگی بود ولی شعراشو بخونین ببینین چه دیدی به زندگی داره. واسه همین من عاشقشم. چون هم درسشو میخووند هم حالشو میبرد! والااا

بعد بیاین الفو ببینین زندگیش اینطوریه که از ساعت ۵ صب بیداره و داره کار میکنه تا شب. بعدم انقدر خسته میشه که بعد از دو سه ماه یهو میزنه به سرش یه کار غیرمنطقی عجیب و غریب میکنه که ادم حیرت میکنه این همون الف خودمونه. از بس بش فشار اومده زده به سیم اخر. حالا همه اینارو گفتم که بگم من ادمی نیستم که تو زندگیم هدف نداشته باشم اما ادمی هستم که در کنار هدفهام به زندگی اجتماعیم و کار کردن روی روحمم فکر کنم. من ادم تک بعدی نیستم و نمیخام باشم هرچند که فکر میکنم تا الانشم خیلی کارا رو که دوستای دیگم کردن من نکردم. من هم ضعف های بزرگی دارم. همیشه از رانندگی کردن فرار کردم میدونستم که نمیخام ماشین داشته باشم. ولی گواهیناممو گرفتم یه سال بعد اینکه اومدم اینجا. اونقدری که من از رانندگی فراری ام همه ی دوستام فکر میکردن من گواهی نامه ندارم و هیچوقت دست به ماشین نزدم. یعنی دوتاشون که تا گواهیناممو ندیدن باور نمیکردن من رانندگی هم میکردم. شنا بلد نیستم و هیچوقت نخاستم یاد بگیرم با اینکه الف خیلی تلاش کرد بهم یاد بده و حتی ابی. چون از اب میترسم... خیلی وقته یه کتابو تا اخرش تموم نکردم نمیدونم چرا نمیتونم تا اخرش بخونمش. نمیتونم تمرکز کنم هیچوقت و سریع حواسم پرت میشه. تو یه مکالمه نیم ساعته من همون ده دقیقه اول حواسم پرت شده و دیگه گوش نمیکنم و طرفم یه جورایی میفهمه. نپرسین پس چطوری سر کلاس نشستی و اونم به یه زبون دیگه. حتی نپرسین چطوری تمرکز میکنی که درس بدی اونم به یه زبون دیگه. خودمم نمیدونم. اینا مشکلات بزرگمه...ادم فوق العاده بدبینی هستم مخصوصا نسبت به جنس مخالف...ادم کم حرفی هستم اگه ببینم طرف فقط داره چرت و پرت میگه. تو جمع های ایرانی نمیرم اصلا یادم نمیاد اخرین باری که رفتم کی بوده...

اهل خطاطی و نقاشی و شعر و نوشتن هم هستم به میزان لازم ولی هییییچکس نمیدونه جز شما :)))

پ.ن : راسی دکتر مثبت بهم تکست داد که اخر هفته همو ببینیم. از روی تکستاش هم میشه گفت که خیلی مثبته! حالا نمیدونم دیگه...

شنبه 1 اردیبهشت 1397 @ 10:35

چالش های شیرین

نشستم تو کافه محبوبم. استرس زیادی دارم اینبار ! یه پروگرم خیلی خوفناک برای تابستونم اپلای کردم که خودمم نمیدونستم انقدر رقابت توش بالاس. شایدم انقد ر جدیش نگرفته بودم اونموقع که داشتم اپلای میکردم. اما حالا تا مرحله فاینالیستها رفتم و برام نامه اومده که وارد مرحله ی بعدی شدم و باید اماده بشم برای ارایه یک پروژه کامل جدید و متفاوت. راجع به پروگرم سرچ کردم دیدم وارد شدن به این پروگرم از وارد شدن به دانشگاه هاروارد هم سختتره و اینو همه تایید کردن. حالا برنامه چطوریه؟ اینطوریه که یه سری از دانشجوهای دکترا تو یک سری شهرهای خیلی بزرگ شامل نیویورک (معمولا دانشگاههای خیلی بزرگ و رنک بالا تو این استیت ها هستن) برای این برنامه اقدام میکنن. بعد وارد رقابت میشن. سه مرحله ی خیلی فشرده ی رقابتی وجود داره که سطح دانش ما تو برنامه نویسی و حل مساله و مدلسازی رو میسنجن و فرقیم نمیکنه که ما چه رشته ای رو داریم میخونیم مثلا ممکنه یکی از مدیکال اسکول هارواد اپلای کرده باشه برای این پروگرم و یکی از فیزیک ام ای تی. مرحله اول دانش عمومی و برنامه نویسی هایی که میدونیم و مهارتهای دیگمون به همراه نامه های اساتید خوب دانشگاهامونه که ما را تایید میکنن. مرحله دوم بهمون یه مساله خیلی سخت میدن و سه روز بهمون وقت میدن که حلش کنیم و مرحله سوم دعوتمون میکنن که حضوری مصاحبه داشته باشن. و بعد ۸ هفته بصورت فشرده از صب تا شب بهمون یه سری مساله های خیلی سخت که چالش شرکتهای خیلی بزرگ مثه فیس بوک یا امازونه میدن تا خوب شکنجمون بدن و ببینن کی میتونه دوام بیاره و از اینا بگذره. بعد ۸ هفته اون شرکتهای خیلی بزرگ که ما رو مانیتور کرده بودن میان و انتخابمون میکنن که بریم تو شرکتهاشون و ادامه ی ماجرا.

حالا اینارو توضیح دادم که بگم من وارد مرحله دوم شدم و تا قبل از وارد شدن به این مرحله هییییچ ایده ای راجع به کل این ماجرا نداشتم و نمیدونستم چه خبره. قبول شدن تو همون مرحله ی اول به تنهایی خودش کلی خوبه گویا و میتونم حتی تو رزومم بیارمش! بازم اینو نمیدونستم. وقتی فهمیدم رقبا کیا هستن و قراره با چه چالشی رو به رو شم دچار یه استرس بی نهایت وحشتناک شدم و هی دارم سعی میکنم به خودم بگم ببین خانوم اسم قشنگ فوقش قبول نمیشی اما به این فکر کن که چه تجربه ای به دست اوردی! اروم باش و دعا کن. دعا کن که دلت اروم باشه.

بعدم اینکه برنامه سفر بعدیتو بچین.

پی نوشت: اون اقای دکتر مثبت هیچوقت تکست نداد که میداد هم من نمیرفتم چون وقتایی که واسه خودم از این دست دردسرهای شیرین درست میکنم ترجیه میدم حسابی تنها باشم تا خودمو جم و جور کنم.

برام دعا کنین...

پنج‌شنبه 30 فروردین 1397 @ 09:21

اسممو دوست دارم

نمیدونم تا حالا شده با اسمتون غریبه بشین. یا مثلا دوست داشته باشین یکی اسمتونو هزاربار تکرار کنه؟ یا اصلا اسمتونو دوست داشته باشین خیلی؟ همینطوری یهو یه جا تو یه ترانه بشنوین اسمتونو و خوشتون بیاد از اهنگ تکرارش؟! اینارو گفتم که بگم من عاشق اسمم. خیلی وقتا باهاش احساس غریبگی میکنم ولی بارها و بارها شنیدم که اسمم بهم میاد. حالا داستان داره این اسم من. وقتی به دنیا اومدم مامانم میخاسته اسممو بزاره شراره چون یه جورایی هم اهنگ اسم خودش بوده. بعدترها من انقد شر و شیطون بودم که مامانم بارها میگف واقعا این اسم فعلی حیف شد تو واقعا باید شراره می بودی! بگذریم که تا قبل از هفت سالگی من یه اسم دیگه داشتم و خیلی با اسم فعلیم غریبه بودم. دو اسمی بودن بزرگترین مشکله و من اینو به خیلیا نگفتم. یه جورایی یه رازه. تا وقتی که رفتم مدرسه و منو با یه اسم دیگه صدا کردن و من اصلا توجه نمیکردم و به مامانم گفتم اینا چرا به من اون اسمو میگن؟ که ایشون فرمودن شما دو اسمی هسی و اسم اصلیت همونه که تو مدرسه صدا میشی و من بی نهایت عصبانی بودم چون اسمی که تازه فهمیده بودم چیه رو بی نهایت بار بیشتر از اسمی که تو خونه صدا میشدم دوست داشتم. کاملا هم متفاوت بودن! از زمین تا اسمون! تو مدرسه تا دوران دبیرستان من همچنان دو اسمی بودم. تو خونه یه چی میگفتن تو مدرسه یه چیز دیگه و هیچ گروهی هم از اون یکی اسم خبر نداشت. تا اینکه رفتم دانشگاه و خوابگاه و حالا دیگه خیلی بیشتر اسمی که دوست داشتمو میشنیدم و گاهی بین فامیل یا تو خونه اون یکی اسمو و من تصمیم گرفتم فقط با اسم اصلیم صدا بشم و اگه با اسم دیگه ای صدام کنن جواب ندم. تا اینکه یه روز از خواب پا شدم دیدم همه منو با اسم اصلیم صدام میکنن. همه! حالا دیگه حتی یادم رفته بود اسم دومم چی بود.

خواهرم اما برعکس من بود کاملا برعکس من! اون اسم دومشو دوست داشت و داره و نه اسم شناسنامه ایش. من هیچوقت به دخترم دوتا اسم نمیدم. هرچند هیچوقت فکر نکردم به هیچ اسم دختر یا پسری. اما به اسم گربم فکر کردم!

اینهمه از اسم گفتم که بگم اسمها مهم هستن...تلفظشون خیلی مهمتر. و خدا میدونه من چقدر حال میکنم هربار که اسممو به دوستان از کشورای دیگه میگم و اونا چه تلاشی میکنن که با تلفظ صحیح بگن. هربار که میرم استارباکس اسممو اگه کامل بگم یه چیز دیگه میشنون و اگه مدل اسپنیش بگم کاملا درست می نویسنش! یکی از سرگرمیهام این شده که هربار که میرم استارباکس تلفظ اسممو تمرین کنم ببینم چی می نویسن روی کاپم! 

دیروز بعد از امتحان دانشجوهام فهمیدم خیلی معروف شدم البته اسمم. همشون میخان با من کورس بگیرن و دانشکده اسممو نوشته روی یه کورس و همه اونا رو گرفتن بعد اومدن ازم پرسیدن من گفتم نه من درس نمیدم اون کورسو! ۱۲-۱۳ نفر یه کورس دیگه رو  حذف کردن از یه کلاس و منتظرن که اون کورس رو من درس بدم تا بگیرنش! و من همه ی اینارو از زبون خیلی از دانشجوها شنیدم و تعجب کردم!!!!! همه منو با اسمم میشناسن حالا...اسممو درست مینویسن هرچند تلفظشو با لهجه های متفاوت میگن...اسممو دوست دارم...

سه‌شنبه 28 فروردین 1397 @ 10:44

بازم ماجرا

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
( تعداد کل: 225 )
   1       2       3       4       5       ...       45    >>