یکشنبه 15 بهمن 1396 @ 16:04

رمزدار

از این به بعد پستامو رمزدار میکنم و رمزشو فقط به کسایی میدم که میشناسم. چون حوصله ی ادمهای احمق و کم سواد و بی شخصیتو ندارم.


برای داشتن رمزم بهتر وبلاگ داشته باشین چون حوصله ایمیل بازی ندارم.

یکشنبه 25 شهریور 1397 @ 20:23

ماهیچه ی مغز

متینگهای طولانی سه و چهارساعته دو یا سه بار در هفته و تدریس اونقدر وقتمو گرفته که ذهنم برای نوشتن از خودم و خوندنی هام طبقه بندی نشده. بعد  از اینکه از گوش دادن به پادکستهای فارسی ناامید شدم تصمیم گرفتم که کتابهای صوتی گوش بدم. کتاب های صوتی به زبان اصلی  که خب اینجا عضو سایت مشخصی میشی و ماهانه باید یه هزینه ای رو پرداخت کنی و ماهی یک کتاب داری برای خوندن. کتابی که دارم گوش میدم همون کتاب امازون هست که بدلیل اینکه خیلی وقتم تو راه و رفتن به کلاسا و میتینگ تلف میشه تصمیم گرفتم که صوتی گوشش بدم. کتاب مغازه ی فروش هر چیزی که در واقع منظورش امازون هست. تو استرالیا ای بی خیلی کار راه بندازه و تو امریکا امازون. تو کانادا هم فکر میکنم ایت سی هستش. در مورد اروپا اطلاع خاصی ندارم و ایرانم که دجی کالا هس. شعار امازون اینه که هر روز ارزانتر از دیروز باید بفروشیم و بخاطر همینم همون اوایل وقتی با شرکتهای بزرگ میخواستن قرارداد ببندن هیچکس حاضر به همکاری نمیشد چون طبیعیه که دلشون نمیخاست که ضرر کنن. کتاب راجع به زندگی jeff besoz حرف میزنه و اینکه چه شخصیتی داره و از چه خانواده ای اومده و اصلا چرا انقدر طرفدار فروش ارزون هست. تمرکزم وقتی در حال شنیدن خیلی به سرعت بهم می ریزه و هی هربار مجبور میشم سی ثانیه عقب بزنم ببینم چی گوش میدادم اما خب تمرین خوبیه. میخام تلاش کنم همزمان گوش بدم و کارای دیگه مثه نوشتن مقالمم بکنم. مغز ادم مثه یه ماهیچه می مونه که هرچقدر ازش کار بکشی باهات همکاری میکنه. اینکه ادم بتونه همزمان چندتا مهارتش رو به کار بندازه مثه مهارت شنیداری و نوشتن یا مهارت بویایی و شنیداری نباید کار سختی باشه اگه تمرین هم داشته باشی چرا که ما قبلش مهارت شنیداری و دیداریمونو با هم بکار بردیم. اون وقتایی که فیلم انگلیسی با زیرنویس فارسی یا انگلیسی میبینین همزمان که میخونین دارین می شنوین و میبینین خب حالا اینو تغییر بدین به شنیداری و نوشتن. نه اینکه چیزی که می شنوین بنویسین ! نه منظوم این نیس. منظورم اینه که چیزی متفاوت بشنوین و چیزی متفاوت بنویسین. یه کم طول میکشه که این مهارتو کسب کنین ولی وقتی روش کار کنین و بتونین انجامش بدن بی نهایت لذت میبرین. من اول با دوتا مهارت شروع کردم و حالا دارم تعدادشو میبرم بالاتر. مثلاا حل کردن معادلات ریاضی وقتی دارم کتاب غیر درسی گوش میدم و مقاله ی مربوط به ریسرچ دیگمم میخونم. به قول یه دوستی با تمرین است که استاد میشوی. اولش خیلی سخته و لی غیرممکن نیس.

دوستی داشتم که شطرنج باز خیلی ماهری بود و توانایی اینو داشت که ۸ تا حرکت بعد رقیب رو هم پیش بینی کنی و دو مرحله هم جلو بره  یعنی هر حرکتی که پیش بینی میکرد حرکت  خودش رو در برابر اون حرکت و حرکت بعدی رقیب بعد از پاسخ خودش رو هم پیش بینی میکرد و حالا ۸ تا حرکت بالقوه به این ترتیب پیش بینی می شد. از نظر من دوستم یه نابغه بود ولی اون خودشو نابغه نمیدونس و اینو یه کار خیلی عادی میدونست چون وقتی زیاد شطرنج بازی کنی میتونی این حرکاتو تو ذهنت بری جلو.

مامانم کنکور قبول شد و مامان دوستم پذیرش دکترا گرفت که بیاد امریکا ادامه تحصیل بده. خانومی که تو سن ۵۲ سالگی تصمیم گرفت درس بخونه و الان تو سن ۵۸ سالگی برای دکترا اقدام کرد و قبول شد تو یکی از بهترین دانشگاههای اینجا با فاند. علاقه و پشتکار از هرچیزی مهمتره تو زندگی ولی ناامید بودن و مدام قصه ی منفی خوندن و قدرنشناس بودن ادمو پایین میکشه و جز حسرت و حسادت به زندگی دیگران هیچ سود دیگه ای نداره…

 

جمعه 16 شهریور 1397 @ 20:42

پادکست...

پادکستهایی که بهتون معرفی کردم خیلی کند دارن پیش میرن. پادکست چنل بی داستانهای خطرناک و وحشتناکیو تعریف میکنه که گاهی من وسط گوش دادن بهشون یهو خاموشش میکنم چون لزومی نمیبینم که ذهنمو با انرژی های منفی پر کنم. من هیچوقت نتونستم ادمهایی رو که به فیلمها و داستانهای وحشتناک و خشن (نه جنایی که خلاق) درک کنم.  خولاصه گوش دادن به این پادکستها باعث شد که حسابی برم تو فکر اینکه چقدر محدوده منابع شنیداری ما ایرانی هایی که به خوندن کتاب علاقه داریم و وقتشو نداریم به هر بهونه ای (من خودمو جز این ما حساب نمیکنم البته چون ماهی دو سه تا کتاب میخونم).  به این فکر میکردم که من تجربه کلاس انلاین برای دانشجوهای مستر رو هم داشتم  و مطالبی که راجع بهشون صحبت کردم خیلی هم به درد ایران خودمون میخوره. یا مطالبی که سر کلاسام به دانشجوهام رو در رو میگم. چرا هیچوقت فکر نکردم که به زبان مادری خودم و برای مردم کشور خودم اینها رو بگم؟!

چرا کتابایی که میخونم خولاصشو یه جا نمیگم؟ یه چیزی مثل پادکست که شاید دو نفر گوش بدن به دردشون بخوره؟! خولاصه تو فکر بودم و تصمیم گرفتم که خولاصه ی کتابایی که میخونم رو به زبان فارسی برای خودم تو تلگرامم بفرستم و نگهشون دارم شاید یه روز یه جا یه فرصتی شد پخششون کردم. 

یه نکته دیگه هم اینه که متاسفانه ادمهای قدرناشناس و فاقد شعور اجتماعی همیشه زبون درازی دارن و همه جا میخوان خودشونو به هرنحوی شده نشون بدن و وقتی این ادما حضور پررنگی پیدا میکنن و ادمایی که اهل علم و حرفای درست و حسابی هستن سکوت اختیار میکنن کم کم ذوق اون دسته ادمهایی که میخان یه حرکتی هم بزنن کم میشه دلیلشم واضحه اونا فقط همون دسته فاقد شعور با حضور پررنگترو میبینن و فکر میکنن خب انگار فقط همینا هستن دوروبرمون پس بهتره سکوت کنیم…

خولاصه اینارو گفتم که بگم گاهی همین بلاگ نویسی و از درد جامعه گفتن هم خودش دردسر میشه چه برسه به پادکست و کانال داشتن...

دوشنبه 12 شهریور 1397 @ 16:18

در اشپزخانه ام چه میگذرد...

کل امروز رو تو خونه موندم و کارامو کرد و برای خودم اشپزی کردم و فیلم دیدم. از فردا دانشگاه شروع میشه و درس دادن و میتینگهای پی در پی. تصمیم گرفتم که روز اخر تابستونو یه کم ریلکس کنم. چقدر زمان زود میگذره و چه ترسناکه این گذر زمان و عبور لحظه ها. کتابی که اخیرن دارم میخونم درباره شرکت امازون هست. دوستای من همش بهم میگن تو چطوری وقت میکنی کتاب بخونی با اینهمه کاری که داری. قبل از خواب روزی ده صفحه هم که از کتاب مورد علاقت بخوونی یهو به خودت میای میبینی تموم شده و کلی چیز یاد گرفتی. و نکته دیگه اینه که وقتی تو تختت کتاب میخونی با نور ملایم خوابتم ارومتر میشه. اسم کتاب به انگلیسی the store of everything هست. که درمورد شکل گیری شرکت امازون میگه و اینکه چطوری این ادم خیلی خیلی جلوتر از زمان خودش فکر میکرده و واسه همینم هس که الان یکی از بزرگترین و ترسناک ترین و جذاب ترین شرکتهای غول دنیا و امریکاست. من عاشق این شرکتم و حتی ریسرچمم به این شرکت ربط داره و وقتی راجع بهش تو کنفرانس صحبت کنم احتمال میدم که ادمای این شرکت تو پرزنتم بیان. به شدت دلم میخاد باهاش در ارتباط باشم و اگه یه زمانی دلم بخاد تو صنعت کار کنم برم سمت این شرکت بزرگ. این شرکت تنها شرکتیه که خلاقیت و ایده هاش به طرز دیوانه کننده ای پیشرو همه شرکتهاست تو خدمات و سرویس دادن به مشتری ها بخصوص! تو ایران دجی کالا شاید یه شبیه سازی فوق العاده کوچیک و پیش و پا افتاده ی این شرکت باشه که من مطمنم که پشت پرده یا عربا هستن یا یه شرکت امریکایی چون کشورهای اروپایی با واژه تخفیف اشنایی ندارن و نمیخان هم که داشته باشن.  گذشته از طرز شکل گیری یه شرکت غول این کتاب راجع به اخلاقیات و ریسکهایی که صاحبان ایده های بزرگ دارن هم صحبت میکنه. من یادمه همیشه از این دست کتابهای انگیزشی میخوندم. یادمه یه دوستی داشتم که تازه وارد رابطه شده بود تو دوران لیسانس و به شدت تلاش میکرد که پسره رو نگه داره و کتابای باربارا دی انجلسو میخووند و مردان مریخی و زنان ونوسی. اونموقع من کتابای ادمهای صاحبان ایده ها و شرکتهای بزرگو میخوندم و یه حرص سیری ناپذیری در موردشون داشتم. یه روز فکر کردم منم بخونم این کتابای باربارا رو شاید بلاخره یه روز یه جا یه وقتی به دردم خورد. ا زخودش شروع کردم و اینکه اصلا به عنوان یه زن چقدر خودش تو زندگی موفق بوده . انموقع یادمه که ترجمه نوشته بود ۷ تا ازدواج ناموفق داشته! همچین چیزی غیرممکنه. الان که اینجا هستم میتونم اسمشو بزارم هفت تا دیت خیلی جدی و نزدیک به ازدواج و یک عالمه دیتهای موقتی. کتابای خوبی بودن و من بیشتر از اینکه راجع به نصایحش فکر کنم به شخصیت خودش فکر میکردم که چطوری بلند شده از جاش با اونهمه شکستایی که خورده و حالا نویسنده کتابهایی شده که همه جا ترجمه شدن.خولاصه که خوندن کتاب قبل از خوابیدن مثه عبادته. 

اها اما یه کشف جالبی که کردم در مرود این پدیده ی زنان خانه دار ایسنتاگرامیه. اونایی که عکس از قابلمه صورتی غذاشون میندازن یا نشستن دارن سبزی پاک میکنن با لبخند یا مثلا خیار پوست میکنن و زمین طی میکشن و زیرش نوشتن منتظرن که اقایی بیاد غذا رو بزارن جلوش بخوره کیف کنه! 

اینا هدفشون چیه؟ تشویق به خانه نشین شدن؟ زود ازدواج کردن؟ تو هر رابطه ای رفتن و اسیر رابطه ی اشتباه شدن برای فرار از تنهایی؟ تبلیغ کاسه بشقاباشون و جهازشون؟ من خودم عاشق اشپزی ام. خیلی دوست ندارم رستوران برم فقط اخر هفته ها با اقای گیلاس یا با دوستان. نمیگم اشپزی بده که اتفاقا خیلی هم خوبه. اما دیگه اینطوری با افتخار از خانه نشین بودن و همسر خانه بودن حرف زدن اصلا شک برانگیزه! یعنی میگن به عقب برگردیم جای ما تو اشپزخونس! باشه من بحثی ندارم برگردیم اشپزخونه اما با اقایی لطفا! 

بعد همین دست پیج ها رو من چطور پیدا کردم؟ خیلی اتفاقی بعضیاشونو با بیش از ۱۶۰ هزارتا فالور که خب من مونده بودم چیو اینا فالو میکنن؟ قورمه سبزی و شوهرو؟ سالاد شیرازی درست کردن خانومو؟  یه عده دیگه رو از کامنتایی که زیر پستای بهنوش طباطبایی میزاشتن دیدم! خانومی که بعد از طلاقش تصمیم گرفته ورزشو بصورت حرفه ای دنبال کنه! تقریبا همه ی کامنتا  و دقیقا بالای ۹۹ درصدشون از خانومایی بود که با نهایت عقده و ذهن بیمارگونه بدوبیراه گفته بودن به این خانوم و بعد تو پیج خودشون از قورمه سبزی و اقایی تعریف کرده بودن!!!! اینا قراره نسل ایرانو تربیت کنن؟؟؟ من یکی دوبار کامنت اینجا گرفتم از امثال این دست ادمها که با افتخار میگفتن اونا موندن و امثال من رفتن! گاهی حس بدی پیدا میکنم وقتی میبینم تعداد این دست ادمها داره تو ایران هی بیشتر و بیشتر میشه و متاسفانه سطح هوش جامعه رو به طرز شگفت اوری همین قشر تنزل میدن.

حس بدیه….حس خیلی بدیه وقتی میبینی تعدادشون داره روز به روز بیشتر میشه….

جمعه 9 شهریور 1397 @ 11:10

تاریخ سیاه

رفته بودم گواهینامه رانندگیمو تمدید کنم از یه جاهایی تو شهر رد میشدم که برام بی نهایت عجیب بود. اینجا یه شهر فوق العاده گرون و جذابی بوده خیلی بهتر از منهتن که مرکز نیویورکه. خیلی سال پیش کلی اتفاق بد توش میافته و سیاه پوستها به صاحبانشون حمله میکنن و خیلیا رو میکشن و بعد صاحب اون خونه ها میشنو خونه ها رو که میدیدم خیلی بزرگ و جذاب به نظر میرسیدن با یه بالکنی طبقه ی بالای خونه رو به مناظر بیرون. به نظر میرسید که صاحبخونه خیلی پولداره و همه ی تلاششو کرده که زیباترین خونه ی شهرو داشته باشه و حالا اون خونه ها تبدیل شده بودن به ساختمونهای متروکه که  یه عالمه ادم معتاد مخصوصا سیاهها روی پله هاش نشسته بودن و داشتن از خستگی هر کدوم به یه سمتی میرفتن . خیلی صحنه ی زشتی بود تصور اینکه یه خونه ی به اون زیبایی حالا شده متروکه و پنجره ها رو با چوب مسدود کرده بودن و یه عده ادم معتاد دور بر خونه نشستن حالمو بد میکرد به تاریخ فکر میکردم به صاحبان اون خونه ها. به زیباییشون و اینکه چرا هیچوقت دیگه برنگشتن که خونه هاشونو بازسازی کنن ؟! یعنی دیگه انقدر ارزششو نداشته؟

یادم افتادوقتی تو کوچه پس کوچه های نقش جهان قدم میزدم خودمو تو گذشته تصور میکردم . وقتی تو مسجد شیخ لطف اله اون راه زیر زمینی رو دیدم تصور اینکه خانوما از اون راه به قصر میرفتن دلمو میلرزوند. همه ی کتابای تاریخی که خونده بودم جلوی چشمم مثه فیلم عبور میکردن و حالا من بودم و تصوراتم که تو تاریخ گم شده بودیم. دختران زیبارویی که از روستا به شهر اورده شده بودن که طعمه ی هوسهای یک شبه ی شاه بشن و بعد تا همیشه فراموش بشن. دخترایی که حتی فقط اورده شده بودن و هیچوقت فرصت نشده بود که شاه نگاهی بهشون بندازه و زندگی های محکوم به پوچی…

حالا اینجا صد ها سال بعد توی قاره ای که یه زمانی فکر میکردن اصلا حتی وجود خارجی هم نداره و تو یه کشوری که تا مدتها سرزمین آرزوهیا خیلی ها بوده من به تاریخ فکر میکردم. به سرنوشت خونه های مجللی که احتمالا صاحبان سفیدپوست ثروتمندش از ترس جونشون فرار رو بر قرار ترجیح دادن و از رودخونه گذشتن و شهر جدیدی رو برای خودشون ساختن با ساختمونهای خیلی بزرگتر و مجللتر و البته امن تر. 

ساختمونهای این سمت رودخونه به سبک خونه های سطلطنتی بریتیش بود و احتمالا همون سبک برده داری وحشیگرانه که نهایتا باعث نابودی صاحبانش یا حداقل فرارشون شد.

حالا از خرابی خونه ها که بگذریم اون محله ها تا سالهای سال انقدر ناامن و بد شدن که هنوز هم هیچکس حاضر نیس اونجا خونه ای بسازه یا حتی این نیمه قصرها رو بازسازی کنه. سیاهی و زشتی اون محله وصف ناشدنیه و من همه ی این زشتی ها رو از پشت پنجره ماشین میدیدم و حس بدی پیدا میکردم. حس بد انقدر قوی بود که باعث شد بیام اینجا بنویسم …


( تعداد کل: 254 )
   1       2       3       4       5       ...       51    >>