X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 27 دی 1395 @ 17:38

موش و هم خونه

نه اینکه دلم نوشتن بخاد! نه دلم گریه میخاد شاید. یه همخونه داشتم که وقتایی که خیلی ناراحت بود خیلی خوب می نوشت و نوشته هاشو برام میخوند و من بی نهایت بار لذت میبردم. همون همخونه ی هندیم. اونایی که قدیمی ترن میدونن کیو میگم. بعد من با افتخار بش میگفتم ولی من دارم هر روز می نویسم!!!! یعنی من هر روز ناراحتم؟ میخندید میگفت نه نیستی. من فقط ناراحتیامو جم میکنم و یهو می نویسمشون و حس ها و غم هامم با اون نوشته ها میره. حالم بهتر میشه. راست میگفت حالا دارم به حرفاش میرسم. میدونی ادما الکی سر راهم قرار نمیگیرن هر کدومشون یه رسالتی دارن و خیلی کم پیش میاد یه ادم بدون هیچ رسالتی بیاد تو زندگیمون. که اگر بیاد هم تقضیر خودمونه. همخونه شدن با کسی که 16 سال ازم بزرگتر بود کلی بهم چیزهای خوب یاد داد! امروز اتفاقی دیدم که عکس پروفایل فیض بوقش عوض شده! با یه لباس سفید کنار کسی که دوسش داشت و پدر و مادرش! از هند اومده بودن اینجا! دیدن عکسش انقدر ذوق زدم کرد که بی اختیار گریه کردم انگار مثلن خواهرم ازدواج کرده! انقدر براش خوشحال شدم که بی تامل براش شروع به نوشتن کردم و حالشو پرسیدم سریع جواب داد که حالش خوبه و اوضاع بر وفق مراده! بش گفتم ننوشتی دیگه؟ گفت نه وقت ندارم. گفتم خوشحالم که نمی نویسی بهم نشون میده که خوشحالی! وقتی من با میم اشنا شدم یه هفته بعدش رفت دیت با یه پسر خیلی خجالتی و عجیب و غریب. تو اون یه هفته ای که دو بار میم اومد دنبالم کاملن ناراحت بود و عصبی! ما هر شب با هم حرف میزدیم و راه میرفتیم و از روز هم میپرسیدیم و اون 7 سال بود که تنهایی زندگی میکرد و هیچوقت با هیچ کس بطور جدی دیت نداشت. حسابی بهم ریخته بود از اینکه من دارم با کسی وارد یه رابطه میشم. اونقدر ناراحت که با اولین کسی که تو سایت انلاین پیدا کرده بود دیت کرد و دو روز بعدش با یکی دیگه. و بعد با دوتا در یک روز! و این پسر خجالتی هم یکی از همونا بود که تو یه روز باهاش قرار گذاشته بود! وقتی برگشت خونه بش گفتم چطور بود؟ گفت کدوماشون؟ گفتم هر دوتایی که دیدی؟ گفت یکیشون زیادی خوب و اروم و خجالتی بود که اصن خوشم نیومد و یکیشون زیادی وقیح و پر روو! و هر دو از من بی نهایت بار کوچیکتر! اولی ده سال و دومی 15 سال! 

با اولی ادامه داد و هی حرف زد و هی بیرون رفت و حرف نزدن منم مزید بر علت شد! خولاصه که یه هفته بعد از من وارد رابطه ی جدی و شوخی با اون پسر برنامه نویس خجالتی شد. با هم حتی مسافرت رفتن و حسابی از هم ناراحت شدن! بعد تصمیم گرفتن با هم همخونه بشن تصمیمی که منو میم هم گرفته بودیم. ما زودتر خونه رو پیدا کردیم و رفتیم توش و به هفته نکشید که کلی جنجال پیش اومد و ما تموم کردیم. اونا یه ماه بعد خونه گرفتن و همخونه شدن! پسره اعتماد به نفس پیدا کرد و برای پی اچ دی اپلای کرد. قبول شد و رفت یه استیت دیگه. دختره اینترنشیپ گرفت و رفت یه استیت دورتر! منو میم اما فاصله کمی با هم داشتیم شهرامون بهم نزدیک بود و دلامون بی نهایت دور! اونا بهم برگشتن و با هم همخونه شدن و تدارک ازدواج!و ما دعوا و دعوا و دعوا...

الان که داشتم می نوشتم موش اومد رد شد!!!!!!!!!!! و من از ترس پریدک روی میز و لب تابو انداختم! خدایا موش وسط خونه!!!!!!!!!!!!!!!!! امیدوارم امشب بتونم بخابم! 

چهارشنبه 15 دی 1395 @ 10:16

تموم میشه

انقدر از دیروز تا الان گریه کردم که چشمام زیرش سیاه شده و به سختی باز میشه. انقدر بهم توهین شد و مورد قضاوت قرار گرفتم از طرف ادمهایی که تو پایین تر سطح اجتماعی در ایران بودن و اینجا با پناهندگی اومدن که حالم از خودم بخاطر وجود چنین ادمهای بدبختی بهم خورد. اون خانومه اصرار کرد که همه باید با هم رو به رو بشن تا مشخص بشه کی پشت سر کی حرف زده! قسم خورد که پشت سر من هیچی نگفته! با اون خانواده پناهنده ایرانی تماس گرفت و اونا!!!!واااای اونا به جرات میتونم بگم داغون ترین ادمهایی بودن که تا حالا تو زندگیم دیده بودم! زنه از اون زنایی بود که تو ایران، تو کرج، چادرشون میبندن دور گردنشون صب به صب میرن تو کوچه دعوا! از اونا که اسم اصلیشون سکینه بگومه اینجا یهو میشه ازیتا رزیتا! این خانومه که تو دانشگاهمه خودش فهمید اونا چه جونورایی هستن و بین ما دوتا همه چی حل شد اما من به شدت ناراحت بودم که چرا من اصن باید یه همچین ادمهای داغونی رو بشناسم؟ علتش میم بود. منو میم خونه این ادمهای داغون رفته بودیم چون میم با اینا دوست شده بود! البته میم هم از من بدتره و منم سرزنشش نکردم که چرا با اینا دوست شده! چون اونم هدفش خوب بوده و فکر نمیکرده اینا چنین جونورایی هستن. دو روز دیگه بلیط پروازمونه و من گفتم که نمیام چون میدونم این رابطه تموم شده پس چرا خودمو بیشتر ازار بدم و سفر هم برم. میم امروز میاد که یه سری وسیله که بهم داده ببره و برای همیشه باهام تموم کنه. براش بهترینا رو میخام چون تو اخرین مکالمون احساس کردم که فهمیده چقدر باعث ناراحتیام بصورت خوداگاه و ناخوداگاه شده...

جمعه 10 دی 1395 @ 23:56

ادم احمق

ساعت تقریبن یک شده و من هنوز نتونستم بخابم. میم بهم حرفای عجیبی راجع به ادمی که فکر میکردم دوستمه و مثه خواهرمه زد که هنوزم تو شوک هستم. یه زن افغانی که با چرب زبونی بهم میگفت دوست خوبمه...که مثه خواهرمه! یه دوست مشترک بین من و دوستای میم. میم ازم ناراحت بود و دیگه کاملن برام مشهود بود یه خبری هس تا اینکه امشب دیگه بهم گف. چرا من انقد احمقم و انقد راحت سفره دلمو برای هر ادم کثیفی باز میکنم؟ غربت با من چکار کرده که برای داشتن یه دوست واقعی اینطوری دارم خودمو کوچیک میکنم؟ منی که انقد غرور داشتم و با هرکسی حرف نمیزدم و هرکسیو  به عنوان دوست انتخاب نمیکردم اینجا انقد محتاج حرف زدن و درد و دل کردن شدم که هر عوضی رو به حریمم راه میدم. زنی که انقد ادعای دین و ایمان خدا و اسلامش می شد و منه ساده ی احمق فکر میکردم خب ادمی که لابد انقدر نماز میخونه و قران میخونه باید ادم خدا ترسی باشه و خب قابل اعتمادم هس. نمیدونستم یه همچین ادم کثیفی از اب درمیاد که انقد راحت منو قضاوت کنه و راجع به من حرف بزنه و بره به بقیه بگه این ادم چه حرفایی پشت سر شما به ما گفته! خدای من حتی فکر کردن بهشم حالمو بد میکنه. حتی نمیدونم چطوری میتونم یه باره دیگه با این زن که از بد اتفاق توی دانشگاهمم هس رو به رو شم. 

اون دوستای میم بش گفتن من یه ادم سودجوی منفعت طلبی هستم که الان چون این زنه به نفعم بوده باهاشم و علیه اونا باهاش حرف زدم! این خانوم اصن هیچ ربطی به من نداره!!!!! من شاید به اون بتونم یه سودی برسونم ولی اون هیچ سودی برای  من نداره! 

تقصر خودمه از وقتی نمی نویسم این همه ادم در و داغون رو به عنوان دوست تو زندگیم قبول کردم. برای خودم خیلی متاسفم برای خودم که انقدر احمقم و انقدر معیارم برای شناخت ادمها محدود و سطحیه! دلم میخاد برم بمیرم با این همه نادونی و حماقت...

چهارشنبه 1 دی 1395 @ 10:55

خانواده دوست نداشتنی

میم برام یه درخت کریسمس خرید و تزیینش کرد! یه درخت کریسمس بزرگ! یکی از دوستام بهم یه خرس خیلی خوشگل هدیه داد که عاااشقش شدم. خرسمو درخت کریسمسم تا الان بهترین هدیه هام بودم. در مورد اینکه روز کریسمشو با خواهرش اینا نیس باهام شوخی کرده بود که البته من نتونستم باور کنم که واقعن شوخی کرده!من کلن ناراحتم از اینکه با یه خانواده ای رو به رو هستم که اصن از من خوششون نمیاد ولی پسرشون خیلی دوستم داره! خیلی ناراحتم از اینکه ناخاسته قضاوت شدم و اصن نمیدونم چرا اونا از من خوششون نمیاد. ناراحتم که خواهرشم که اینجاس مثه یه دختر بچه 10-12 ساله رفتار میکنه و خیلی خودشو تحویل میگیره و همه این اتفاقای بد رو رقم زد! ناراحتم که حتی میم هم بلد نیس این قضیه رو هندل کنه و هی مجبور میشه بین جدایی از من و ناراحت کردن خواهرش! ناراحت کردن خواهرشو انتخاب کنه. بعدم بیاد جلوی من بهم با رفتارش نشون بده که ناراحته که پیش خواهرش نیس. من خیلی از داشتن این رابطه ناراحتم با اینکه میم ادم مهربونیه و دوستم داره و من هم خیلی دوسش دارم. انقد ناراحتم که حتی ترجیح میدم پا روی دلم بزارم و به میم بگم دیگه نمیخام با تو باشم. چرا ادم بزرگا انقدر خودخواه هستن که حاضر نیستن دل عزیزاشونو شاد کنن؟ یعنی اونا چی میبینن در اینده ای که ماها نمیبینیم؟ من هیچوقت نمیتونم اینجور ادمها رو دوست داشته باشم یا حتی تلاش کنم که دلشونو به دست بیارم! فکر میکنم با همه اشتباهاتی که داشتم هنوزحقم نیس اینطوری باهام رفتار بشه!

برای شب کریسمس قراره به یکی از تاپ روفهای بزرگ منهتن بریم با میم...


دوشنبه 22 آذر 1395 @ 12:41

خداحافظی

دختری که تو دفتر کناری من کار میکنه پر حرف ترین دختر عالمه! میتونم به جرات بگم که به ندرت دهنش بسته میشه اونم وقتایی که داره یه چیزی میخوره! همش در حال حرف زدنه و از هر دری صحبت میکنه! یه سمت عجیب و غریبی داره انگار که باید گزارش روزانه بده از همه ی کارایی که میکنه! مراسمها و سخنرانی هایی که دانشگاه برگزار میکنه یا حداقل دپارتمان اینا برگزار میکنه انگار دست این دختره ست! چون از وقتی میاد تو دفترش راجع به رومیزی و سایزش و غذایی که باید سرو بشه و دسر و هزااار اتفاق دیگه با جزییات صحبت میکنه و این درحالیه که صدای بلندی هم داره! موقع سفارش دادن غذا هم برای خودش شروع میکنه از ژامبون و سبزیجات مخصوص و نون ساندویجش و نوشیدنیش با جزییات برای اونی که پشت خطه توضیح میده و به شدت هم اصرار میکنه که همونی که میخاد براش اماده بشه و من اینطرف تقریبن دارم دیونه میشم از اینهمه وسواسی بودن دختره!

حالم خوب نیس بازم. این روزها انگار باید هر روز همینطوری باشه حالم. یادم نمیاد تو همه ی دوران زندگیم انقدر هر روز حالم بدتر از دیروزم بوده باشه! خیلی واضح یه دلیل مهمش وجود میم تو زندگیمه. دیگه خیلی وقته که خوشحالم نمیکنه! خیلی وقته سعی میکنم به خودم تلقین کنم که دوستم داره یا با هم خوبیم ولی واقعیت چیز دیگه ایه. من دیگه مثه قبل دوسش ندارم و حتی دلم میخاد ازش فرار کنم. از همون وقتی که رابطمون خراب شد و تموم کردیم و خانوادش ناراحتم کردن یه حجم بزرگی از دوست داشتنشو از دست دادم. تقریبا هر روز دارم بش میگم که نمیخام دیگه باهاش باشم و بودنش داره عذابم میده ولی اصلن صدای منو نمیشنوه! من هیچوقت تجربه اینطوری نداشتم حتی نمیدونم چطوری میتونم این رابطه احمقانه رو برای همیشه از زندگیم پاک کنم. دوست ندارم باهاش مسافرت برم و برای بهم زدن این سفر که هزینه هاشو خیلی وقته پرداخت کردیم حاضرم حتی ضرر هم بدم. خیلی ناراحتم. از نظر فکری خیلی با هم فاصله داریم و توی دوتا دنیای متفاوتیم. خیلی دوست دارم تموم بشه زودتر ...دیگه حتی نمیخام یه روزمو باهاشو بگذرونم! امروزم بهم زنگ زده میگه داره روز 25 دسامبرشو میره که با خواهرش و دوستای اون بگذرونه! خندم گرفته بود گفتم برام مهم نیس هرطور راحتی . من قبلن این روزها رو پیش بینی کرده بودم . با دوستام اون روزها رو میگذرونم و سعی میکنم ادمهای جدیدی رو تو زندگیم راه بدم . شاید حتی ادمی که من اولویت زندگیش باشم و بشم ... 

( تعداد کل: 122 )
   1       2       3       4       5       ...       25    >>