X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 3 فروردین 1396 @ 06:49

اکانت اینستا!

امروز تصمیم گرفتم همه ی اون عکسایی که توی شهر میندازم با شما به اشتراک بزارم اگه دوست دارین ببینین! برنی تو اینستا و این اکانتو فالو کنین.

Mary_in_nyc


یکشنبه 29 اسفند 1395 @ 10:38

سال نوتون قشنگ

تموم دیشب خوابهای عجیب و غریب میدیدم و داشتم دنبال چیزی یا کسی میدوییدم! جالبه الان چند وقتیه که کنترل خوابام دست خودم نیس! مثلن قبلنا با کنترل اینکه امشب باید چه خوابی ببینم میرفتم تو تخت! بیشتر راجع به کنفرانس و ریسرچ و این چیزا و یا کلاس و مسائل مربوط به اون! و وقتایی که با میم بودم هم خانوادشو و حرفای که زدن و این دست مزخرفات! اما اخیرا خوابام کاملن خودجوش و نا به سامان هستن! صبح با صدای دینگ گوشیم بیدار شدم اما چکش نکردم و حدس زدم یا خواهریا تکست دادن تو گروه فامیلی! یا یه امیله دیگه! یا دوست صمیمیم از اونور دنیا تکست داده! یه کم دیگه خوابیدم و بعد گوشیمو چک کردم! نامه ای که پارسال این موقع برای خودم نوشته بودم!!!!!! قلبم فشرده شد و بدون مکث بازش کردم! خیلی هیجان انگیزه وقتی خودتو در گذشتت ببینی و این نامه هایی که من مینویسم هر سال برای خودم قشنگ بهم یاداوری میکنن چقدر پیشرفت کردم یا پسرفت کردم! تو نامه نوشته بودم که بی نهایت خوشحالم که با تموم سختی هایی که در طول سال داشتم بلاخره تونستم با مردی که دوستم داره رو به رو شم! مرد؟!! یا پسر بچه! نوشته بودم حس خیلی خوبی دارم وقتی یکی انقدر دوستم داره!و دارم اماده میشم برم مهمونی! دوتا مهمونی! شاید سال دیگه این نامه رو درحالی بخونم که تو خونه ی خودمم و منتظر مهمونیم!:))))) تهش نوشته بودم اگر این نامه رو با میم بخووونم یعنی اون اولین و اخرین مرد زندگیمه و لیاقت همخونه شدن با منو داره! ننوشته بودم اگه نامه رو تنها بخوونم چه اتفاقی خواهد افتاد؟ بهرحال نامه رو خوندم و تهشم یه عکس از خودم انداخته بودم در حالیکه ناخونامو لاک خوشرنگی زده بودم و اماده ی رفتن به مهمونی بودم! مهمونی که توش اصلن بهم خوش نگذشت و واقعن دلم میخاست لحظه تحویل سال تو اتاق و خونه خودم و حتی تنها باشم به جای گذران وقتم با ادمهای بظاهر خوشحال! 

صبحانمو خوردم و اسلایدهای فردامو اماده کردم و ایمیل دادم به بچه ها که خودشونو اماده کنن برای کلاس فردا و بعدشم نشستم به نوشتن نامه ی امسالم! نوشتم که بازم یک سال بزرگ تر شدی و کلی چیز یاد گرفتی! فهمیدی ادما واقعن اونطوری که وانمود میکنن نیستن! نه اینکه نخان باشناا گاهی وقتا روزگار وادارشون میکنه جور دیگه ای باشن! نوشتم به درست برس! به زندگی اکادمیکت! و مطمئن باش اونی که تو رو واقعن بخواد یه روز خودش میاد! یه روز خیلی اتفاقی سر راهت قرار میگیره و شما دوتا برای خوشبختی و خوشبخت کردن همدیگه میجنگین تا اخر عمرتون ! الان باید روی درست تمرکز کنی ! نوشتم خوشحالم که امسال تو خونه ی خودم تنهای تنهای تنهام! بدون سفره هفت سین! درست مثه اولین سالی که اومدم امریکا! تو اتاقم تنها نشسته بودم و سال تحویل شد! نوشتم برای من همه ی روزها نو روز هستن وقتی تلاش میکنم روزهام متفاوت باشن! نوشتم خودمو دوست دارم و باید برای خودم ارزش قائل بشم و اجازه ندم ادمهای سطحی نگر زندگیمو تحت تاثیر قرار بدن! نوشتم ممنونم خدا که حواست خیلی بهم هست و نمیزاری هرکسی وارد زندگیم بشه! به ادمی دل بسته بودم که گاهی منو برای تصمیمی که گرفته بودم معذب میکرد! فکر میکردم خب لابد همه اینطورین باید قبول کنم دیگه! اینم ادم منه دیگه! و هرچقدر اشتباهاتش و ضعفهاش بیشتر می شد و یا حداقل برای من روشنتر میشد بیشتر در خودم فرو میرفتم و به تصمیمم شک میکردم! میتونست این بازیو بیشتر ادامه بده چون من واقعن ضعیف شده بودم! خدا رو شکر که به تصمیمم احترام گذاشت و رفت! بهرحال قصه دوست داشتن قصه تلخیه وقتی به عادت تبدیل بشه! 

خدا رو شکر که خیلی از ادمهای دیگه رو هم از زندگیم حذف کردم و الان دیگه هیچ نقطه مشترکی با هیچ کدوم اون ادمها ندارم... امشب با الف دوست عزیزم میریم منهتن وشام میخوریم و من نوروزمو در کنار دوست امریکایی میگذرونم! امیدوارم تو این سال جدید هممون به ارزوهای خوبمون برسیم و بهترینا برامون پیش بیاد...

پنج‌شنبه 26 اسفند 1395 @ 13:09

تلاش

خب فردا باید یه کنفرانس مهم تو یکی از بهترین دانشگاههای امریکا! فقط با حضور خانومهای پروفسور و محقق! خیلی هیجان انگیزه و باید حسابی خودمو برای کنفرانس اماده کنم! علاوه بر این، امروز فهمیدم که باید تابستونمم درس بدم به دانشجوهای مستر! این دسته از دانشجوها به شدت پر هزینه هستن و دانشگاه به هرکسی اجازه تدریس بهشونو نمیده! یعنی باید رسمن خودمو خفه کنم تا بتونم ثابت کنم بهم میتونن اعتماد کنن! خدایا حواست بهم باشه!

دوشنبه 23 اسفند 1395 @ 17:49

دختر بودن خوبه

دوست امریکایی میگه همیشه دلش پسر میخاد! اصن این یکی هم اتاقیمم که امریکاییه میگه دلش پسر میخاد چون نمیتونه یه دختر غرغروی احساساتی تازه به بلوغ رسیده رو تحمل کنه! میگه دخترا سخته بزرگ کردنشون! بعدشم من طاقت ندارم ببینم یه پسر عوضی میاد مخ دخترمو میزنه و منم نمیتونم به دختر خنگم حالی کنم که نباید گول این پسرارو بخوره و همه ی دخترا تو این سن اصن دلشون نمیخاد صدای ماماناشونو بشنون! من دختر نمیخام به هیچ وجه! اون یکی دوستمم همین حرفو میزنه با اینکه هر دو امریکا بزرگ شدن و هر دو دخترای موفقی هستن! اما این دوستم که بش میگم الف و اون یکی همخونم که بش میگم بی! یه تفاوتهایی هم با هم دارن! الف اون روز وسط حرف زدنمون یهو گفت دوست دارم اسم بچمو بزارم ارلیااانی! بعدشم چندبار با هم تکرارش کردیم اسم قشنگ و ملودیک دخترونه!!!!!!! ولی من برعکس هر دوی اینا از همون اولش گفتم من دلم دختر میخاد! دختر دوست دارم! اصن من عاشق دختر و ناز کردنش و حتی خر شدنش هستم! دختری که مامانش من باشم حتی اگه خر هم بشه باز میفهمه از کجا به بعد خرتر نشه پس خیالم راحته! این حس دختر داشتنو مامانم بهم داد وقتی اینطوری عاشق دختراشه و براشون گوشواره و لباسای خوشگل میخرید و میومد خونه! وقتی عاشق خوشگل کردن ما بود! منم دلم دختر خواست!!!! اصن الان چرا اینارو میگم؟! یادم اومد چرا؟ چون همخونم که رفته اسراییل ، تلاویو و هی بهم تکست میده و میگه اینجا هوا عالیه! اینجا داره بهترین غذاهای دنیا رو میخوره و قراره از اسراییل برام یه عالمه خوراکیای خوشمزه بیاره! خب ما اگه دختر نبودیم انقد میتونسیم الکی ذوقزده بشیم از شادی های کوچیک؟ ما دخترا تنها موجوداتی هستیم که از شادیهای کوچیک بی نهایت ذوقزده میشیم و از ناراحتی های کوچیکم بی نهایت دلمون میگیره! مثلن فردا اینجا قراره یه طوفان خیلی خطرناک بیاد و بی هواپیماش کنسل شد و مجبور شد اسراییل بمونه! منم که دانشگاهم تعطیله و مجبورم خونه بمونم پس ناراحتم اما وقتی بی میگه برات خوراکی خوشمزه از اسراییل میارم بی نهایت ذوقزده میشم! همینه دیگه! دختر بودن خوبه!!!!

یه دوست ایرانی امریکایی هم دارم که  هروقت میخاد منو صدا کنه به جای اینکه اسممو صدا کنه میگه خوشگل! چطوری خوشگل؟ کجایی خوشگل؟ همه ی کلمات انگلیسی به غیر از خوشگل! و خب این امریکاییا به سختی میتونن خ رو بگن شما تصور کن چه گلو دردی میگیره وقتی میخاد بگه خوشگل! با بی که خیلی خوب رو تمرین میکردیم رسمن صداش گرفت وقتی سه بار گفت خیلی خوب! دوست ایرانی امریکاییه رو میگفتم! اون همون اول که منو دید گفت خوش به حالت که دختری! دختر بودن خیلی خوبه!  قشنگه! 

همه ی اینارو گفتم که بگم  از وقتی مهاجرت کردم بخاطر جنسیتم خیلی اذیت شدم با اینکه تو یه کشور ازاد هستم اما همزمان خیلی هم احساس خوبی پیدا کردم و به دختر بودنم می بالم! خوشحالم که هیچوقت حتی یه لحظه به اینکه کاش پسر بودم فکر نکردم حتی تو لحظه های سخت و بیشتر به این فکر کردم که چرا پسرا این مشکلو ندارن...!


یکشنبه 22 اسفند 1395 @ 17:03

ارامش

اینکه تو زندگیم همیشه چلنچ هست دیگه برام عادی شده ! قسمت خوب ماجرا  اینه که دارم باهاش کنار میام و هی زندگیمو اروم و ارومتر میکنم! الانم برای خودم شمع با بوی  منگو ( یادم رفته اسم فارسیش چی بود! لعنتی!!! همون میوهه که بوی خوبی میده نرم و نارنجیه توش!) روشن کردم! و چایی ریختم و شکلات مورد علاقمو میخورم!و وبلاگ میخوونم! دیشب با دوستم رفتم فیلم ببینیم منهتن! فیلم hidden figures که فیلم خیلی جالبیه و یه جورایی به تاریخ امریکا و دوران رفتار زشتشون با سیاه پوستا برمیگرده! بعد فیلم رفتیم رستوران هندی که کاملن گیاه خوار بودن و دوست امریکاییم نمیدونس و تا نشست گفت گوشت!!!! اقاهه رنگش سرخ شد! گفت نمیخوریم! نداریم! یه گاو بزرگ ابی هم ورودیه رستورانشون بود! که کاملن مقدسه و این صبتا! بعد دوستم گفت اوکی مرغ پس! اقاهه باز عصبانی شد گفت اونم نمیخوریم! دوستم گفت اوه لعنتی باشه ما گیاه خواری میکنیم امشب! مشروب چی دارین!!!!! اقاهه میخاست جفتمونو از رستوران پرت کنه بیرون! من تو دلم قاه قاه میخندیدم! نتیجه این شد که یه چیزی تو مایه های کنسرو بادمجون خوردیم و نوشنیدنی منگو! (حالا من اسم اینو به فارسی یادم رفته تو همه جا هم بوده ) اها یادم افتاد! انبه!!!اخجووون!

بعد به دوستم گفتم فردا مهمون منی! هیچی دیگه امروز کباب تابه ای درست کردم و کلی خوردیم و کیف کرد از اینهمه زندگی پر از گوشت! 

بعدشم من انیمیشن Moana  رو دیدم که فکر میکنم خوب بود ولی عالی نبود! و بعدم خوابیدم به اندازه ی تمام هفته ای که دوییده بودم! الان خیلی حس بهتری دارم و میخام یه کم کتاب بخونم و چاییمو بخورم! این هفته، هفته ی تعطیلات بهاریه دانشگاهه در حالیکه اینجا به شدت زمستونی شده و هوا یهو سرد شده! اخر هفته با دوستم داریم میریم یه شهر دیگه یه کنفرانس خیلی مهم ! خیلی به این روزای تعطیل نیاز داشتم به این استراحت تو خونه و درس خوندن از تو خونه! این هفته رو باید روی ریسرچم به شدت کار کنم. به خودم برسم و ریلکس تایم داشته باشم. 

شایدم بیشتر اینجا بنویسم...

( تعداد کل: 139 )
   1       2       3       4       5       ...       28    >>