X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 29 آبان 1396 @ 09:05

زمان مثه باد میگذره

خیلی وقته ننوشتم الانم وسط امضا کردن قراردادم با دانشگاهو و اماده کردن کارهام برای کلاسای ترم دیگه ام. اما یهو دلم خواست بیام اینجا بنویسم از همه اتفاقاایی که افتاده. زمان مثه برق و باد میگذره و ادم تعجب میکنه از این سرعتش.  دیروز با الف و پدرش رفتیم braodway show جایی که خب خیلیا نمیتونن به راحتی برن و منم برنامم این بود که حتمن یه روز وقتی فارغ التحصیل شدم برم ببینم چه خبره اون تو! جایی که اینهمه تورست از تمام دنیا میان برن شوهاشو ببینن اما پدر الف منو زودتر از اونچه که فکرشو بکنم به ارزوم رسوند. دیروز باهاشون رفتیم یه رستوران فوق العاده گرون قیمت که من حتی استرس داشتم چطوری باید رفتار کنم وقتی سوال میپرسن. اخه رستوران گرون قیمت خیلی اداب و رسوم عجیبی دارن اینجا از همون بدو ورود. بعدش رفتیم شو. یکی از بهترین تجربه های زندگیم بود... همینو بس.

وسط اون هیاهو و اون تجربه جدید به این فکر میکردم که اگه خودمو فقط محدود میکردم به جامعه ایرانی و دنبال دوست ایرانی گشتن بودم هیچوقت اینطوری راجع به امریکا و فرهنگها و تفریحات و این چیزاای هیجان انگیز نمیتونستم اطالاعات بدست بیارم. همش درگیر خاله زنک بازی های کیه با کیه و الان اون دختر یا فلان پسر چی داره پشت سر منن میگه فکر میکردم...

دوستای ایرانی رو دارم اما خیلی کم و خیلی هم احتیاط میکنم تو داشتنشون و اینکه کوچکترین چیز عجیبی ازشون ببینم سریع میزارمشون کنار. روز قبلشم رفته بودم کوه و هوا هم بارونی بود اما کوه عالی بود. حالا اصلن نمیتونم راه برم چون ماهیچه های پشت پام سفت شده و یه کم راه رفتنو برام سخت کرده... امروز بازم دارم میرم منهتن. میخام یه کمم خرید کنم برای خودم برای دلم. 

کتابی که اخیرن میخوونم هفت عادت مردمان موثر !!! هست یا من فکر میکنم این ترجمشه به فارسی. بخونینش. و سریالی که میبینم grey's anathomy. بعضی از دوستام میگم تو چطوری وقت میکنی اینهمه کار بکنی و به همه چیتم برسی؟ به زندگیشون نگاه میکنم میبینم انقدر الکی وقتشونو تلف میکنن و دور خودشون میچرخن که خودشونم نمیفهمن دارن چکار میکنن با زمانی که در دستشونه. زمان داره مثه باد میگذره عمرمونه که داره تلف میشه اگه ازش خوب استفاده نکنیم. منم خیلی الکی وقت هدر میدم اما میدونم که دارم هدر میدم بعضیا حتی نمیدونن اینو و واقعا تاسف اوره وقتی ندونی که ندونی!

برم به بقیه کارام برسم...

پنج‌شنبه 11 آبان 1396 @ 08:36

دعوت

امروز میتینگ دارم با استادم و باید خیلی بیشتر رو موضوعی که دارم کار کنم. وقتی رفتم پرزنت کردم کارمو خیلی استرس داشتم بعدش که اصن این چکاری بود؟ چرا استاد راهنمام تو  پرزنتم نبود و هزارتا غر دیگه تو دلم. تا اینکه دیروز یه ایمیل گرفتم که استاد از یه دانشگاه خیلی خوب تو پرزنتم بوده و حسابی از پرزنتم خوشش اومده و منو دعوت کرد که برم کارمو تو میتینگی که داره پرزنت کنم. خب این هیجان و ذوق فقط دو دقیقه بود یا حتی کمتر. بعدش باز استرس گرفتم ...


خییلی دوس دارم بنویسم و لی فعلا وقتشو ندداررررم. 

شنبه 29 مهر 1396 @ 06:41

سفر خوبه

امروز ‍flight برای کنفرانسم ساعت ۵ هست و باید دو ساعت زودتر تو فرودگاه باشم. ۴ روز تو یه استیت جنوبی امریکا هستم و پرزنتم روز اخره. هنوز درحال اماده کردنش هستم و هنوز اسلایدام اماده نیس. هنوز حتی چمدونمم نبستم. نمیدونم چی بپوشم و تازه فهمیدم همه ی کفشایی که دارمم زیادی پاشنه بلند هستن! یعنی ده سانت پاشنه برای منی که خیلی بلند بپوشم ۵ سانته. دو سه بار تو دانشگاه پوشیدم انقدر سخت راه میرفتم که برگشتم افیسم عوض کردم. حالا این هیچی انقد قدم یهو بلند میشه که حس بدی پیدا میکنم خودمم نمیدونم هدفم از خریدن این کفشا چی بوده! 

میدونم که اخرش دقیقه نود همه کارامو میکنم و تا روز اخر کنفرانس دارم روی اسلایدام کار میکنم. به قول اینجاییا انی وی ! خیلی هیجان دارم. همیشه تنهایی مسافرت رفتن بهم هیجان میده . دارم فکر میکنم برای تعطیلات بین ترمم برم یه استیت سمت غرب امریکا چند روزی بگردم. مسافرت تنهایی! به نظر من هر دختری باید این تجربه رو دااشته باشه . باید تنهایی مسافرت بره. تنهایی رستوران بره و تنهایی خوش بگذرونه. ما اگه از تنهاییمون لذت ببریم میتونیم اجازه بدیم یکی دیگه هم وارد زندگیمون بشه و بهتر میتونیم بسنجیم بودن اون ادم تو زندگیمون میتونه خوب باشه یا نه. بار اولم نیس تنهایی سفر میکنم ولی هربار دلیل سفر تنهاییم کنفرانس بوده. واسه همینم میخام  ایندفه دلیل  مسافرتم سفر با هدف سفر تفریحی باشه. 

اها خیلی اتفاقی فهمیدم میم ازدواج کرده هنوز حتی یه سالم نشده که ما تموم کردیم! چقدر ادم باید احمق باشه که هنوز از رابطه قبلی بیرون نیومده بپره تو یه رابطه دیگه! اونم یکی مثه اون که انقد ادای ادمای عاشق و دیوانه رو درمیاورد. منکه خوشحالم که اون ادم روانی با اونهمه مشکل حالا سرش گرمه. اخرین بار تهدیدش کردم که اگه اطرافم سر و کله اش سبز شد زنگ میزنم به پلیس! خدا رو شکر که گورشو از زندگیم گم کرد. هنوزم نمیدونم هدفم از بودن با یه ادم سطح پایین و بی سواد مثه اون چی بود!!!! تنها ادم سطح پایینی که باهاش دیت کردم میم بوده. الف دوست پسر قبلی استاد دانشگاهه و هنوز بهم پیام میده که بخاد دوباره شروع کنه. و بعدترم که با دوتا دکتر متخصص دیت کردم. واقعا نمیدونم میم این وسط چی بود و من باید چیو یاد میگرفتم...

سه‌شنبه 18 مهر 1396 @ 13:43

عشق؟!

یکی از دانشجوهام خیلی از من خوشش میاد. اوایل اصلا نمیدونستم برامم مهم نبود! بعدش هی سر کلاس سعی میکرد هرچی من میپرسم جواب بده! همه رو هم غلط جواب میداد ولی خب جواب میداد. بار اولی که شناختمش سر کلاس یکی از استادای دیگه بود که به عنوان اولین نفر برگه امتحانشو داد در حالیکه هنو زبقیه دانشجوها داشتن می نوشتن و تازه بیس دقیقه از وقت امتحان گذشته بود! انقدر کنجکاو شده بودم که چک کردم ببینم چند میشه دیدم نمره کامل شد! برام جالب بود جون حتی خوندن سوالم به تنهایی کلی وقت میبره. بعدش این ترم دیدمش سر کلاسم. و همون اول کلاس گفتم بعضیاتونو میشناسم و اونم با صدای بلند گفت بله ! یه پسر یهودی قد بلند با قیافه شرقی و خیلی با اعتماد به نفس. امتحان اولو که گرفتم کاملا دست پاچه بود وقتی از کنارش رد میشدم و بعدم ازم کمک خواست و دیرتر هم برگشو داد. بعدتر از بچه ها خواستم که برام کامنت بزارن راجع به امتحان و هرچی که به درس مربوطه! یکیشون نوشته بود تو خیلی زیبایی. فهمیدم این پسرست اما هنوز شک داشتم. مهمم نبود برام. تا اینکه امروز قرار گذاشتن که بیان سوال بپرسن خودش و دوستش! وقتی اومد باهام حرف بزنه رو پیشونیش عرق نشسته بود و به وضوح دستاش داشت میلرزید. من اما انگار تازه فهمیده باشم مثلن یکی که هیج اهمیتی برام نداره از من انقد خوشش میاد خیلی خونسردتر از همیشه باهاش حرف زدم و کمکش کردم و لبخند زدم. وقتی رفتن حسابی رفتم تو فکر. پسره شاید چهار پنج سال از من کوچکتره و دانشجوی لیسانسه. عاشق استادش شده و اینجوری استرس برش داشته و با دیدن استادش صورتش سرخ و سفید میشه و عرق میشینه روی پیشونیش. منو برد به سالهای لیسانس. به اینکه فکر کنم بوده استادی که عاشقش بشم و اینطوری دست پاجه بشم از دیدنش؟ لیسانسو یادم نمیاد ولی تو دوران دبیرستان یه دبیر فیزیک داشتیم که قیافش شبیه شهاب حسینی بود حتی خیلی بهتر. همه دخترا عاشقش بودن و منم سعی میکردم خودمو به بی خیالی بزنم یه پسر کوچیک داشت و دخترای دبیرستانی هم بی نهایت پررو و بی اد ب بودن و خیلی کرم میریختن. دبیر بیچاره همیشه موذب بود. تعدادمون کم بود و تنها دختریو که با اسم صدا میکرد من بودم. جرا؟ جون میخاست حرص اون بقیه دخترارو دربیاره و از طرفی هم فکر میکرد من اصلا مثه اون بقیه دخترا علاقه ای بهش ندارم. خیلی خونسرد خودمو نشون میدادم و هی توجیه میکردم تو ذهنم که این متاهله متاهله متاهله...ولی همیشه فکر میکردم اگه بخوام با یکی ازدواج کنم حتمن دلم میخاد شبیه این دبیر فیزیکمون باشه. هربار که ازش سوال میپرسیدم دستام میلرزید و تپش قلب میگرفتم هربار که اسم کوچیکمو صدا میکرد بدنم یخ میزد.  بقیه دخترا ازم بدشون میومد وقتی اقای دبیر فیزیک فقط منو با اسم کوچیک صدا میکرد و من؟ من اصن تو فضا بودم وقتی میگفت اسممو...حالا این پسر با اونهمه استرس و حال اونطوری منو برد به تموم اون استرسها و سالهای دور. دلم براش سوخت ما چطوری میتونیم به دانشجومون کمک کنیم اینطور مواقع؟! نمیدونم...

الف، دوس پسر خیلی قدیمی، که اگه منو خونده باشین از سالهای ایرانم یادتون میاد کی بوده، بهم تکست میده اخیرن! یه بار جوابشو دادم و خیلی بد باهاش حرف زدم. امروز صب از خواب بیدار شدم گوشیمو جک کردم دیدم زده سلام خانوم دکتر! عصبانی شدم. دو سه ساعت بعدش جواب دادم نمیخام تکست بدی. نمیفهممت. 

هربار که من حالم خوب نیس انگار میفهمه!!!! حتی بعضی وقتا شک میکنم این لابد تله پاتی چیزی بلده!!!!!عشق قدیمی که خاکستر شد و خاکسترشم باد برد...دیگه نه حتی حسی مونده و نه حالی. نمیدونم اون جرا هنوز ول نمیکنه. پسرا انگار دوست دارن همیشه یه عشق قدیمی یه دغدغه ذهنی از گذشته داشته باشن...من نمیخام دغدغه ذهنی هیچکی باشم. 

چهارشنبه 12 مهر 1396 @ 19:26

تموم شدنی باید تموم بشه

دانشگاه ازم خواسته بود که چندتا عکس ازم بندازن و بعد بزارن تو وبسایت دانشگاه! پیشنهادشونو قبول کردم به دلایلی که تو ذهنم داشتم. عکسارو دو روز پیش بهم تحویل دادن و بازم اجازه گرفتن که میتونن ازشون استفاده تبلیغاتی کنن یا نه؟ که اجازه دادم. حالا هرکی تو دانشگاه منو میشناخت به شوخی یا جدی میومد میزد بهم میگفت چطوری مدل؟ خولاصه که خواستم بگم نگران نباشین پرچم دختر ایرونی اینجا بالاست :)))

روزا و ماهها دارن خیلی سریع میگذرن و این ماهم دارم میرم کنفرانس که کارمو پرزنت کنم. هیجان دارم و ندارم. میترسم از زندگی پیش رو ولی نمیتونمم نادیده بگیرمش مثه این می مونه که تو اتوبان گیر کرده باشم و بخوام برم اونطرف و خودمو نجات بدم! نمیتونم از ماشینایی که با سرعت دارن به سمتم میام فرار کنم باید باهاشون رو به رو شم  و جاخالی بدم! بعضی وقتا فکر میکنم دیگه زندگی خیلی سخت شده دیگه خسته شدم دیگه نمیکشم... نمیدونم ...

با اقای عجیب دیگه نمیخام حرف بزنم چون دلیلی نمیبینم که بخام باهاش حرف بزنم. اون هنوز داره راجع به دوست دختر قدیمیش حرف میزنه. دفعه ی اولی که حرف زد بش گفتم خوشم نمیاد راجع به اون حرف بزنی و دیشب دوباره وقتی داشتیم قرار میزاشتیم که مثلا امروز همو ببینیم، یهو گف دوس دختر سابقش اومد سمتش و با هم حرف زدن! من همینطوری مونده بودم! گف تصمیم گرفته با دوس پسرش زندگی کنه و الانم حامله شده! بش گفتم ببین من دختری هستم که هر پسری باهام حرف میزنه فقط راجع به من باهام حرف میزنه نه هیچ دختر دیگه ای و نه اتفاقا دوس دختر سابقش! همه ی تلاششو میکنه که منو به ادامه ی حرف زدن راغب کنه اما تو! این چندمین باره که داری راجع به دوست دختر سابقت حرف میزنی شاید من نرمال نیستم و این چیزا برام عادی نیست. اما دختری که بت خیانت کرده بعد رفت با یکی دیگه دوس شده و الانم حاملس (دوس دختر سابقشم پزشکه) و تو هنوز داری باهاش حرف میزنی یعنی تو هم مثه همونی! و تو هم مشکل داری. بهم گفت میتونستم بت دروغ بگم اصلا نفهمی من زندگی گذشتم چی بوده! گفتم با احمق که طرف نیستی. منم کم با پسر حرف نزدم و علاوه بر همه ی اینها ادم دروغگو کم حافظه میشه. فلذا من متاسفم اقای عجیب. گفت مطمئنی که دیگه نمیخای با هم حرف بزنیم؟ نمیخای همو بشناسیم؟ گفتم اره خیلی مطمئنم. قط کرد بدون خدافظی! بش تکست دادمم ادم بی ادب و بیشعوری هستی که اینطوری رفتار میکنی. گفت من توضیحاتمو دادم و اون ازم راهنمایی خواست و منم راهنماییش کردم! بش گفتم از ادمهایی که ادای پیغمبرها رو درمیارن و میخان به همه کمک کنن حالم بهم میخوره. تو اگه دوست داری دوروبرت از ادمهای احمق و سواستفاده کن پر باشه من دلم نمیخاد. گفت end of story؟ گفتم اره من تو قصه ی هیچکس دومی نبودم. گفت نیستی برای منم. گفتم برام مهم نیس. پاکش کردم از اینستاگرامم و هرجایی که داشتمش. امروز صب تازه متوجه شده بود که چکار کردم. پیام زد خیلی کار زشته که منو پاک کردی از همه جا. جوابشو ندادم.

من از این ادما خوشم نمیاد و در کسری از ثانیه همه ی محبت و بودنشون و تایم خوبی که با هم داشتیم پوووف میشه میره تو هوا! من یه همچین ادمی هستم و واسه همینم تا حالا تونستم سرپا بمونم. اگه واسه اومدن هرکسی یا رفتنش مینشستم عزا میگرفتم الان هنوز ایران بودم و معلوم نبود داشتم جکار میکردم.

زندگی لحظه های خوبشو یه روز بلاخره بهم نشون میده! یه روز بلاخره اون ادمی که منتظرشم و دوستم داره و دوسش دارم پیدا میشه. به اینده خیلی امیدوارم...خیلی...

( تعداد کل: 184 )
   1       2       3       4       5       ...       37    >>